خانه | شعرها (صفحه 4)

شعرها

در سایه | فرریرا گولار

در خانه‌ای در محله‌ی ایپانما در احاطه‌ی درختان و کبوتران در سایه‌ی گرم عصر میان اثاثیه آشنای خانه و در سایه‌ی گرم عصر، میان درختان و کبوتران میان بوهای آشنا آنان زندگی خود را می‌کنند و آنان زندگی مرا می‌زیند در سایه‌ی عصر گرم در سایه‌ی عصر داغ

ادامه‌ی مطلب

رنج | فرریرا گولار

رنج ارزشی ندارد. نه هاله‌ای‌ست بالای سرش، نه هیچ بخشی از تن تاریک‌ات را می‌افروزد (نه حتی آن بخشی که خاطره یا وهم شادی روشن‌اش می‌کنند) رنج می‌بری، چنان که سگی زخمی یا حشره‌ای مسموم. ممکن است ‌آیا که بزرگتر باشد رنجت از گربه‌ا‌ی مویان که دیدی ستون فقرات درهم شکسته به گرزی که خود را به فاضلاب می‌کشاند و …

ادامه‌ی مطلب

به سمت شهرهای جنوب | فرریرا گولار

به زیر کف اتاق در طلق خاک اسیر چه کسی سخن می‌گوید؟ در آن شب کوچک زیر قدم‌های اهل خانه در آن ناحیه‌ی بی‌گل زیر کف‌پوش‌های قدیمی که برآن‌ها ما تاتی تاتی تاتی رفتیم وقتی خورشید به بالا آمد و وقتی خورشید می‌مرد و وقتی خورشید می‌مرد و من می‌مردم چه کسی سخن می‌گوید؟ چه کسی سخن گفت؟ چه کسی …

ادامه‌ی مطلب

گذشته | فرریرا گولار

گوش کن: گذشته گذشته است و هیچ چیز این‌ نکته را تغییر نمی‌دهد. در این عصر تعطیل، معطل، اگر می‌خواهی می‌توانی به خاطر آوری. ولی هیچ‌چیز روشن نمی‌کند از نو چراغی را که در جسم ساعات از دست رفته است. آه، از دست رفته بود! گم‌گشته بود در آب‌های استخر زیر برگ‌های عصر در صداهای ایوان‌ در خنده‌ی ماریلیا در …

ادامه‌ی مطلب

در شهر | فرریرا گولار

هرچه از آن سخن می‌گویم‌ در شهر است میان زمین و آسمان. همه چیزهایی هستند فانی و ابدی، عین لبخند تو یا واژه‌ی همبستگی بازو‌های گشاده‌ام و این عطر فراموش گیسوان که باز می‌گردد و برمی‌انگیزاند شعله‌ی نامنتظرش را در دلِ اردیبهشت. هرچه از آن سخن می‌گویم از تنی برآمده است مثل تابستان و حقوق ما. به فانی‌شکلی فشرده در …

ادامه‌ی مطلب

تعطیل است | فرریرا گولار

قیمت لوبیا به این شعر تعلقی ندارد. نرخ برنج به این شعر تعلقی ندارد. گاز، برق، تلفن حراج فریبا‌ی شیر گوشت شکر نان به این شعر تعلقی ندارد. کارمند اداره نباید در این شعر باشد با حقوق بخور و نمیرش با زندگی‌اش محصور در اسناد. درست عین کارگری که خرد می‌کند روزهای زغال‌سنگ و فولاد‌ش را در مغازه‌های بی‌نور، و …

ادامه‌ی مطلب

یک انسان معمولی | فرریرا گولار

انسانی معمولی‌ام من از جسم و از خاطره از خون و از فراموشی. روی دوپایم حرکت می‌کنم، با اتوبوس، با تاکسی، با هواپیما چنان که شعله‌ی چراغ جوشکاری وحشت‌زده در من نفس می‌کشد زندگی ، که شاید خاموش شود به طرفه‌العینی. درست مثل تو از چیزهایی برآمده‌ام من به یاد آمده و از یاد رفته: از صورت‌ها از دست‌ها، از …

ادامه‌ی مطلب

شعر من | فرریرا گولار

چنان وجودی یگانه بر می‌بالند مردم‌ام و شعرم چونان درختی نوزاد که در دلِ میوه می‌روید در مردم زاده می‌شود شعرم چنان که سبز می‌رسد شکر در دشت‌های نیشکر می‌رسد شعرم در مردم انگار خورشید که در گلوگاه فردا چونان ذرت که ریشه می‌دواند در خاک بارور، ‌ آینه در آینه‌اند مردم‌ام و شعرم. باز می‌گردانم شعرشان را به مردم‌ام …

ادامه‌ی مطلب

بر بلندای بودن | گونار اِکِلوف

تو مرا قرار می دهی ای آرامنده ی دل چگونه ؟ آن گونه که من عشق می ورزم هنگامه ی همدلانه ات را در جانم ردی نهاده ای از پاهایی کوچک انگشتانی کوچک چون برشنهای خیس ساحلی با این همه بدان گونه ای که انگار نیستی بر چنین بلندایی از بودنی من هستم ؛ در فرو ترین جایگاه بودن از آنچه …

ادامه‌ی مطلب

بر این سنگ… | گونار اِکِلوف

  سرم را می آسایم بر این سنگ درزندانی تو رواندازِ من جویبارت لالایی شیر خوارِگی ام که از اسب می خواند و از رو انداز طلا همه این را بدست آورده ام این همه را ازدست داده ام این همه از آن من است تو را براسب می رانم تا دیدارگاه مان تا آمدنت را بار دیگربینم در رویای …

ادامه‌ی مطلب

مرثیه‌ی کوچک‌تر | ایرژی اورتن

  دوستان رفته‌اند. یارم در دوردستان به خواب رفته‌است‌. و بیرون انبوهِ تاریکی است. ‌کلماتی را با خود زمزمه می‌کنم که سفیدیشان از چراغ است‌، و در میانه‌ی خواب و بیداری مادرم را به خاطر می‌آورم. یک خاطره‌ی پاییزی. درست مثل سرما، انگار واقعا خبر داشته‌ام از هرچه حالا مادرم مشغولِ آن است‌. در خانه است، در اتاق‌اش. بخاری کودکی‌ام …

ادامه‌ی مطلب

وقتی بازگردیم… | آنتونیو خسینتو

به راه می‌افتیم یارِ من وقتی بازگردم و نظر کنم در آفتابی که از ما دریغ شده‌است، پوشیده به صلح با لبخندی کز میوه‌ها و گل‌ها بر چهره نهاده‌ایم در آغوش هم بر جاده‌ها: این مار‌های به هم تنیده کوه به کوه تا ستارگان و رویاهایی که هنوز می‌درخشند، می‌رویم آوازخوانِ ترانه‌هایی که هر دو می‌دانیم و نمی‌دانیم. به راه …

ادامه‌ی مطلب

به فکرِ دیگران ا محمود درویش

همانگاه که صبحانه‌ات را آماده می‌کنی، به فکر دیگران باش. (غذای کبوتران را از یاد مبر) همانگاه که هزینه‌ی جنگ را تامین می‌کنی، به فکر دیگران باش (آنها، که در پیِ صلح‌اند را از یاد مبر ) همانگاه که قبض آب را می‌پردازی، به فکر دیگران باش ‌ (همان‌ها که ابرها را تیمار می‌کنند ) همانگاه، که به خانه بازمی‌گردی، …

ادامه‌ی مطلب

کتاب سرما | آنتونیو گاموندا

آنتونیو گاموندا مهمترین شاعر زنده‌ی اسپانیا و شاید همه‌ی جهان اسپانیولی زبان، هشت ماهه بود که پدرش را از دست داد، در یتیمی و فقر بزرگ شد، پدرش از شاعران جریان مدرنیسموی اسپانیا بود و او پنج ساله بود در جنگ‌های داخلی اسپانیا، همه‌ی مدرسه‌ها بسته بود و به اجبار خواندن و نوشتن را با کتاب پدرش آغاز کرد… شعر …

ادامه‌ی مطلب

فقدان‌ها می‌سوزند | آنتونیو گاموندا

آنتونیو گاموندا مهمترین شاعر زنده‌ی اسپانیا و شاید همه‌ی جهان اسپانیولی زبان، هشت ماهه بود که پدرش را از دست داد، در یتیمی و فقر بزرگ شد، پدرش از شاعران جریان مدرنیسموی اسپانیا بود و او پنج ساله بود در جنگ‌های داخلی اسپانیا، همه‌ی مدرسه‌ها بسته بود و به اجبار خواندن و نوشتن را با کتاب پدرش آغاز کرد… شعر …

ادامه‌ی مطلب

می‌کوشد بیاید به درون لحظه | جیمز دیکی

می‌کوشد بیاید به درون لحظه می‌کوبد بر پنجره، هنگام که باید رفت فراسوی هرچه در اتاق است، امّا باید فرود بیآید راست. پروردگارا، رسید آن هنگام، و من باید به پا خیزم و شروع کنم بگردم در خانه ی خالی پدرم به دنبال چیزی که بر تن کنم یا عریان شوم از آن تا بتوانم زانو بزنم و برآورم آن …

ادامه‌ی مطلب