قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها (صفحه 30)

شعرها

برای تَمَر | یهودا آمیخای

یک باران با صدای آرام نجوا می‌کند اکنون می‌توانی بخوابی. کنار بستر من، خش خش بال‌های روزنامه‌ها. دیگر فرشته‌ای در کار نیست. صبح زود بیدار می‌شوم و به روز رشوه می‌دهم که با ما مهربان باشد. دو خنده‌ی تو خنده‌ی انگورها بود: چه بسیار خنده‌های سبزرنگ گِرد. در تن‌ تو آفتاب‌پرست‌ها هستند همه‌شان عاشق خورشید. در دشت گل می‌رویید و روی گونه‌های من، علف هر چیزی امکان‌پذیر بود. سه برای همیشه روی چشم‌های من به خواب می‌روی. هر روزِ زندگیِ …

ادامه‌ی مطلب

صدایی مهیب | هانری میشو

صدایی مهیب که می‌نوشد که می‌نوشد صداهایی مهیب که می‌نوشند که می‌نوشند که می‌نوشند من می‌خندم ، تنهای تنها در انسان دیگری در یکی دیگر بر ریشِ دیگری من می‌خندم، من تفنگی داشتم که می‌خندید به تن‌های گلوله‌باران شده. من داشتم، من هستم. جای دیگر! جای دیگر! جای دیگر! ای شکاف! چه می‌توان کرد؟ موشِِ بزرگ‌! چه می‌توان کرد؟ عنکبوت ! تو بگو، چه می‌توان کرد؟ کشاورزی فقیر بودم، پدرم را از دست دادم نه! چراغ نیاورید چراکه از دست‌اش …

ادامه‌ی مطلب

دلهُره | پُل ورلن

طبیعت! هیچ از تو مرا متأثر نمی‌کند، نه دشت‌های بارورت، نه آواز گلگون شبانان سیسلی. نه شکوه سپیده دمانت، نه طمطراق شِکوه آمیز غروبگاهان. من می‌خندم به هنر، به انسان، به ترانه، به شعر، به معابد یونان، به برج‌های مارپیچ و کلیساهایی که در خلأ قد بر‌افراشته‌اند، و بد و خوب در نظرم یکی ست. من ملحدم، بی‌باوری خدانشناس، رویگردان از هر فکری، و درباره‌ی عشق، آن مزاح کهنه، بهتر است که دیگر هیچ نگویم. از مرگ هراسان و به‌ستوه …

ادامه‌ی مطلب

یک تکه گوشت | فرانسیس پونژ

هر تکه گوشتی یک کارخانه‌ست، به نرم‌کردن و فشرده‌سازی خون. لوله‌وار، کوره‌هایی مشتعل، انباره‌هایی پهلو‌به‌پهلو، راننده‌های بی‌شمار، لایه‌های چربی، جوشان و داغ بیرون می‌زند بخار. آتشی تیره یا روشن می‌سوزد. جریان گسترده‌‌ی تراوش زرداب از میان چرک و تفاله. و هنگامی‌که شب فرومی‌افتد همه چیز به سرد می‌گراید، مرگ می‌رسد از راه. اگر پوسته نبندد واکنش‌های شیمیایی دیگری رخ می‌دهد، پخش بوهای طاعونی.

ادامه‌ی مطلب

نه آسمان نه زمین | اُکتاویو پاز

به دور از آسمان به دور از نور و تیغه‌اش به دور از دیوارهای شوره بسته به دور از خیابان‌هایی که به خیابان‌های دیگر می‌گشاید پیوسته، به دور از روزنه‌های وز کرده‌ی پوستم به دور از ناخن‌ها و دندان‌هایم ــ فروغلتیده به ژرفاهای چاه آینه ــ به دور از دری که بسته است و پیکری که آغوش می‌گشاید به دور از عشق بلعنده صفای نابودکننده پنجه‌های ابریشم لبان خاکستر، به دور از زمین یا آسمان گرد میزها نشسته‌اند آن جا که خون تهی‌دستان را می‌آشامند: گرد میزهای پول میزهای افتخار و داد میز قدرت و میز خدا ــ خانواده‌ی مقدس در آخور خویش چشمه‌ی حیات تکه آینه‌یی که در آن

ادامه‌ی مطلب

عمله‌های جاده‌ی فلوریدا

دارم یه جاده می‌سازم تا ماشینا از روش رد شن، دارم یه جاده می‌سازم میون نخلا تا روشنی و تمدن از روش رد شه. □ دارم یه جاده می‌سازم واسه سفیدپوسّای پیر و خرپول تا با ماشینای گُنده‌شون از روش رد شن و منو این‌جا قال بذارن. □ اینو خوب می‌دونم که یه جاده به نفع همه‌س: سفیدپوسّا سوار ماشیناشون میشن منم سوار شدن ِ اونارو تموشا می‌کنم. تا حالا هیچ وخ ندیده بودم یکی به این خوشگلی ماشین برونه. آی رفیقا! منو باشین: دارم یه جاده می‌سازم!

ادامه‌ی مطلب

آب | فرانسیس پونژ

صرف حضور اشیاء در «هاله ی حضور» آدمی به آن‌ها کیفیتی می‌دهد که چون ویژگی‌های انسانی آن‌ها را در بر می‌گیرد. هر شیء یادآور رفتار خاصی است. وقتی مرلوپونتی در سخنرانی‌اش گفت «انسانیت در اشیاء جهان پیچیده شده است و اشیاء در انسانیت» حکم داد که «اشیاء عقده‌اند». شاید بر همین اساس است که سارتر اشیاء پونژ را گل‌های هیولایی از اعماق وجود خویش می‌دانست. جوهر اشیا بیش از آنکه خواص قابل مشاهده خویش را به رخ بکشد آن «چیز …

ادامه‌ی مطلب

خورشیدخوانی در رادیو | فرانسیس پونژ

۱ چون قدرت زبان این‌چنین است، پس بود آیا که سکه خورشید زنیم آ‌ن‌سان که شهزاده‌ای پول را؟ تا بر بالای این صفحه مهرش بکوبیم؟ شود آیا که بر فرازش کشیم آن‌سان که خود تا سمت‌الرأس سر می‌افرازد؟   آری   پاسخ، در میانه صفحه است، هلهله جهان در برابر هیابانگ پرشور او   ۲   «خورشید درخشان را وحشی بدوی ستوده است…» چنین می‌آغازند همسرایان در آهنگی از راموی نامدار پس، بگذار خورشید را بنوازیم آن‌سان که طبل‌ها را! …

ادامه‌ی مطلب

شیء بوطیقاست | فرانسیس پونژ

آلن ستوکل در مقاله درخشان‌اش۱، این فرض را پیش می‌کشد که «خورشید» (شیئی که هر چیزی ازو «پدیدار» است و او خود نابسودنی و نادیدنی است) در شعرهای پونژ تصویر مرکزی است. از این رو خورشید، «نا ابژه‌ای» که ابژه‌ی مرکزی است یک ناسازه، یک مغاک متافیزیکی‌ست. مهم‌تر این که ستوکل با تمهیدات ساختارشکنانه به خوبی اثبات‌ می‌کند که خورشید و نور آن (خورشید این استعاره نهایی در ادبیات غرب، دریدا) در حقیقت مارکس و مارکسیسمِ پونژ است و از …

ادامه‌ی مطلب

جانداران و گیاهان | فرانسیس پونژ

جانداران از جایی به جایی در حرکت‌اند، حال آنکه گیاهان پیش چشم‌ها آشکار می‌شوند. دسته‌ای از تمام اشیاء زنده خاک را تحت تاثیر قرار می‌دهند. مثل نشان افتخار بر حسب ارشدیت‌شان، جایشان در جهان محفوظ است. بی شباهت به برادران آواره‌شان، مزاحمان سرزده‌ی زمین، وابسته به جهان نیستند. در جستجوی جایی برای مردن سرگردان خاک نیستند، زیراکه زمین به وسواس ماندنشان را جذب خود می‌کند. نگرانی خوراک و مسکن برایشان معنی ندارد، نه کشتار یکدیگر، نه غارت و چپاول، نه …

ادامه‌ی مطلب

کلمات بر کاغذ | فرانسیس پونژ

کلمات، از بالا فرود آیید روی این کاغذ! زمانی دور پرواز کردید… یادی از آشیانه نکردید مگر بر سنگِ مرمر امروز خود را بر این تکیه‌گاه نامطمئن انداختید لکه‌دار، بی‌مقدار، تباه کنید این کاغذپاره را امروز متن‌ها پرواز می‌کنند چون پرنده‌های میدان‌گاه و آشیانه‌شان فقط مستراح است هراسان این تکثیرِ غول‌آسای پرندگانِ تهی روزی پروازکنان بر سنگ‌فرش شما بازمی‌گردند. آه… ای کبوتران طوقی پشیمان کمیاب و خروشان هوشیار و پرغوغا از قله‌ای به قله‌ای دیگر پرواز می‌کنید…   دیگربار بر …

ادامه‌ی مطلب

سزار والژو | سکندری میان دو ستاره

Songs From Second Floor

آدم هایی هستند بسیار بیچاره،  آنها حتی تنی ندارند؛  چند نخ مو ، زیرش؛ اندکی ، حزنِ دلپذیر؛ شیوه، بر بلندی ها دنبال من نگرد ، اصلِ فراموشی، انگار که از هوا پدیدارند، تا بر ذهن آهی بیافزایند، تا بشنوند نور ، بر کام‌شان تازیان می‌زند!   پوست را رها می‌کنند، به تابوتی که در آن زاده شده اند چنگ می‌زنند و از مرگ برمی‌خیزند ساعت به ساعت و می‌افتند؛ بر الفبای  منجمدشان ؛ بر زمین   آی از زیادی …

ادامه‌ی مطلب