قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها (صفحه 30)

شعرها

به لطف سایه‌ام | روبرتو خوارز

به لطف سایه‌ام یاد گرفته‌ام فروتن باشم او با بی‌تفاوتی مرا بر نیمکت‌های فرسوده، بر اولین قطار صبحگاهی، بر دیوارهای به‌هم‌پیوسته‌ی گورستان‌ها یا در سایه‌های کوتاهِ بیراهه‌ها که به شهر وفادار نیستند، می‌اندازد. قاب‌ها مهم نیستند، حتی کتیبه‌های طبله کرده. سایه‌ام مرا با هر قدم انکار می‌کند، با هر چاله‌ی گوشه‌ی خیابان مرا سردرگم می‌کند و به پرسش‌هایم پاسخی نمی‌دهد. سایه‌ام به‌ من آموخته که سایه‌های دیگر را ازآن خود کنم. سایه‌ام دقیقاً مرا سر جای خود نشانده است. ‌

ادامه‌ی مطلب

ما | روتخر کوپلاند

ما بخشی از زمین هستیم و زمین بخشی از ماست گل خواهرمان، اسب برادرمان آسمان نفس‌مان ، آب خون‌مان انسان هستیم یا چیزی بیش از این، این مکان محل آمد و شد ماست همان‌طور که مادر این کار را می‌کند جسم را به ما می‌دهد و بر دامانش آن را پس می‌گیرد. ‌

ادامه‌ی مطلب

به یک جسد | یان آندژی

در مرگ آرمیده‌ای، و من در مرگ می‌آرامم. تو کشته‌ی یک تیری، من مسمومِ هوس‌ام. تو پر از خونی، سرخیِ رخ‌ات بربسته از گونه‌ام. شمع‌های رخشان کنار تو، آتشی پنهان در اندرون‌ام. در کفنِ سوگ، در بین غصه‌ها، تو خسبیده، حس‌های من، در ظلمتی سهمگین گرفتار، به پایان رسیده. دست‌های تو بسته، آزادی من ز دست رفته؛ آلامِ ابدیِ مرگ، در هیمه‌های مرده‌سوزان، ذهن مرا به بند کشیده. تو سخن نگویی، من همه روز رهایی ز ناله نتوانم. حس‌های تو …

ادامه‌ی مطلب

انکار | گئورگیوس سفریس

بر ساحل ناپیدا، سپید مثل کبوترها، در نیمروز گرفتار عطش بودیم ما؛ آب شورمزه بود اما. بر زرفام ماسه‌ها، نوشتیم اسم او را، اما وزید نسیم دریا، و ناپدید شد نوشته‌ی ما. با چه حالی، با چه دلی، با چه شهوت و خیالی، ما زیستیم زندگیمان را: یک خطا! پس تغییر دادیم زندگیمان را. ‌

ادامه‌ی مطلب

کبریت | فرانسیس پونژ

آتش از کبریت جسم می‌یابد نفسی زنده با سیمای خود، با درخشش خود، عمر کوتاه خود. از شعله‌هایش گازها برمی‌خیزند، بخشیدنِ بال، لباس، حتا بدن: شیئی کاملاً جنبنده، پرتحرک. این‌ها همه سریع اتفاق می‌افتد! تنها سر است که قدرت آتش‌گرفتن دارد وقتی که با واقعیت خشن برخورد می‌کند صدایی شبیه شلیک تپانچه! اما زود آرام می‌گیرد راست می‌ایستد، سریع، بادبانی بادافتاده مثل قایق مسابقه سفری به‌درازای چوب خویش به دشواری به پایان‌اش می‌برد به جا می‌گذارد کلاهی سیاه مثل کلاه …

ادامه‌ی مطلب

به یاد آر | پل سلان

به یاد آر در کنار من: آسمان پاریس، آن خزان‌گلِ حسرتِ عظیم دل‌ها را خریدیم از دختر گل‌فروش: آبی بودند و شکوفیدند در آب. در چاردیوارمان باران گرفت همسایه‌مان از در درآمد؛ زارْ مردی نزار: آقای لوسانژ ورق‌بازی کردیم: من مردمانِ چشمان‌ام را باختم تو زلفان‌ات را به من دادی زلفان‌ات را به باد دادم او، در هم ‌شکست ما را و سمتِ بیرون رفت، باران در قفاش. ما مُرده بودیم و می‌توانستیم نفس بکشیم. ‌

ادامه‌ی مطلب

من پارو می‌زنم | هانری میشو

من لعنت فرستادم بر چهره‌ات، بر دل‌ات، بر زندگی‌ت بر خیابان‌هایی که در آن‌ها راه می‌روی و چیزی را از روی زمین برمی‌داری. لعنت به درونِ رویاهایت. گودالی را گوشه‌ی چشم‌ات گذاشته‌ام که نمی‌بینی حشره‌ای  را در گوش‌هایت که نمی‌شنوی اسفنجی را در مغرت که چیزی را نمی‌فهمی من تو را در روح‌ات منجمد کردم تو را یخ بستم در اعماق زندگی‌ات هوایی که نفس می‌کشی خفه‌ات می‌کند هوایی که نفس می‌کشی هوای غاری که پیش از  تو تمام شده …

ادامه‌ی مطلب

در گذر از برّ و بحر | هانری میشو

مؤثر همچون مقاربت با باکره‌ای جوان مؤثر همچون غیبت چاه در بیابان مؤثر عملِ من است. مؤثر مؤثر همچون خائنی که در برابر مردانی که می‌خواهند او را بکشند با فاصله ایستاده است مؤثر همچون شب برای به پرده‌بردنِ چیزها مؤثر مانند بُز برای زاییدنِ بزغاله‌های کوچک کوچک، کوچک، که پیش از به دنیا آمدن غمگین بودند. مؤثر همچون افعی مؤثر همچون چاقویی بلند و باریک برای زخم‌زدن همچون زنگ و شاش برای نگه‌داشتن همچون شوک‌ها، سقوط‌ها و تکان‌های بزرگ …

ادامه‌ی مطلب

مادر جوان | فرانسیس پونژ

روزی چند پس از زایش کودک، زیبایی زن تغییر کرده است. چهره‌ی اغلب روی سینه خمیده‌اش، کمی کشیده‌تر شده است. چشم‌هایش به‌دقت اشیاء پیرامون را نگاه می‌کند، گاهی به نظر کمی حیران و گیج می‌رسد. خیره‌گی آن چشم‌ها پر از اطمینان است آن‌گاه که هر لحظه گویی در جستجوست. بازوان و دست‌هایش با هم خمیده‌اند به شکل هلالی که از دو سر نگه داشته شده باشد. پاهایش لاغرتر و ضعیف‌تر به خرسندی نشسته‌اند، با زانوانی بالا کشیده. شکم برآمده، کبود، …

ادامه‌ی مطلب

صندوق چوبی | فرانسیس پونژ

در نیمه راه بین قفسه۱ و سرداب۲ زبان فرانسه صندوق چوبی۳ را دارد، صندوق ساده‌ی روباز از باریکه‌های چوب ویژه‌ی حمل‌ونقل میوه‌هایی که قطعاً کوچک‌ترین اشاره خرابشان می‌کند. کنار‌هم‌چیده صندوق‌هایی که به سادگی می‌شکنند، دو بار نمی‌شود به کارشان برد. دوام‌اش کمتر از محصولات فاسدشدنیِ درون‌اش است. در مسیر هر خیابان منتهی به بازار، جلوه فروتنانه‌ی باریکه‌های سپیدش می‌درخشد. هنوز به تمامی نو است و کمی حیران از قرار گرفتن ناشیانه‌اش سرِ راه، بی هیچ اُمیدی به بازگشت. این دوست‌داشتنی‌ترین …

ادامه‌ی مطلب

جدال | کرول ان دافی

اما بعد از جدال ما، اتاق لرزید و فرو افتاد روی زانوانش، هوا جریحه‌دار، بنفش شد چون جای کبودی. خورشید، دروازه آسمان را کوبید و رفت. اما بعد از جدال ما، درختان زار زدند و برگ‌هاشان را ریختند دور، روز، ساعت‌ها از زندگی‌مان ربود و برد، ملافه‌ها و بالش‌های روی تخت خودشان را تکه‌تکه کردند، اما بعد از جدال ما، اتاق لرزید و فرو افتاد روی زانوانش، هوا جریحه‌دار، بنفش شد چون جای کبودی. خورشید، دروازه آسمان را کوبید و …

ادامه‌ی مطلب

دست | کرول ان دافی

تو که نیستی، وقت قدم زدن دست باد را می‌گیرم، دستان نامرئی و خیالی باد را اما دیگر انگشتانم بافته نمی‌شوند لای انگشت‌های تو. گنگ و آرام در قلبم، با من حرف می‌زنی. من دست باد را می‌فشرم، برگ‌های شرابی‌رنگ را له می‌کنم، و همه‌چیز ناگهان طلایی‌رنگ می‌شود. مشکوکم به اینکه نکند واقعاً دست تو در دستم باشد آن‌طور که همیشه وقتی اینجا بودی، دستم را می‌گرفتی. چه می‌گویی در قلبم؟ سرم را خم می‌کنم تا بشنوم و حس می‌کنم …

ادامه‌ی مطلب

لازار! خوابیده‌ای؟ | هانری میشو

جنگِ اعصاب جنگِ زمین درجه مسابقه ویرانی‌ها آهن نوکرها مدال‌ها باد باد باد جنگِ بارقه‌هایی از هوا، دریا، اشتباهات جنگِ مرزها، مصیبتی آشفته که پریشانمان کرده است زیر اهرم، زیر تحقیر زیر دیروز، زیر بقایای مجسمه‌ای به زیر کشیده‌شده زیر تابلوی بزرگ «وِتو» زیر زندانیانِ محبوس در پِهنِ چهارپایان زیر درد ستونِ فقراتِ فردا زیر فردا اما میلیون‌ها میلیون نفر داشتند می‌مردند بی‌فریادی چنین میلیون‌ها میلیون دماسنج منجمد مانند یک پا اما صدایی ازخشونتی مرگبار… و میلیون‌ها میلیون نفر سرباز …

ادامه‌ی مطلب

گلایه‌ی خیابان‌خواب | آلن گینزبرگ

رفیق، منو ببخش، هیچ نمی‌خواستم، گند بزنم به اعصاب مبارکت اما راستش من از ویتنام اومدم آره، همونجا که یه عالمه آقای متشخصِ ویتنامی کشتم و یه چن‌تایی هم خانم. بعدش رنج و عذابِ سوغاتیِ اونجا رو تاب نیاوردم و از ترس کارم به اعتیاد کشید حالا هم دارم از بازپروری میام و پاکِ پاک‌ام اما جایی واسه خواب ندارم و نمی‌دونم چه خاکی باید به سرم بریزم. رفیق، منو ببخش، هیچ نمی‌خواستم، گند بزنم به اعصابِ مبارکت اما راستش …

ادامه‌ی مطلب

آفتابغروب | آلن گینزبرگ

انبوهی از دود کدر و فولادهای اسقاطی احاطه‌ام کرده‌اند در این قطار، ذهن‌ام در گذشته‌های دور می‌لولد و آینده زنگار بسته است: خورشید را دیدم که شهوتناک در دنیایی بدوی فرو خرامید و گذاشت تا تاریکی، قطارِ مرا در برگیرد، چرا که در آن‌سوی زمین دیگرانی به انتظار سپیده نشسته بودند. نیویورک، پاترسون نوامبر ۱۹۴۹ ‌

ادامه‌ی مطلب

مرگ فقرا | شارل بودلر

مرگ است که تسکین می‌دهد افسوس! مرگ، امکانِ زندگی‌ست غایتِ زندگی‌‌ست و تنها امید که چونان اِکسیری برپامی‌دارد و سرمست می‌کند و ارزانی می‌دارد دلِ تا شب پیش‌رفتن را از میانه‌ی توفان و برف و سرما درخششِ لرزانِ افقِ سیاهِ ماست پناهگاهِ والای حک‌شده بر کتاب برای نشستن و آسایش و سیرشدن فرشته‌ای‌ست که با خواب و موهبتِ رؤیاهای عمیق در سرانگشتانِ جادویی‌ِ خویش بستر را آماده‌می‌کند برای برهنگان و فقیران شُکوهِ خدایان است اتاقکِ مرموزِ کوچکِ زیرشیروانی‌ست ثروت و …

ادامه‌ی مطلب