قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها (صفحه 30)

شعرها

جدال | کرول ان دافی

اما بعد از جدال ما، اتاق لرزید و فرو افتاد روی زانوانش، هوا جریحه‌دار، بنفش شد چون جای کبودی. خورشید، دروازه آسمان را کوبید و رفت. اما بعد از جدال ما، درختان زار زدند و برگ‌هاشان را ریختند دور، روز، ساعت‌ها از زندگی‌مان ربود و برد، ملافه‌ها و بالش‌های روی تخت خودشان را تکه‌تکه کردند، اما بعد از جدال ما، اتاق لرزید و فرو افتاد روی زانوانش، هوا جریحه‌دار، بنفش شد چون جای کبودی. خورشید، دروازه آسمان را کوبید و …

ادامه‌ی مطلب

دست | کرول ان دافی

تو که نیستی، وقت قدم زدن دست باد را می‌گیرم، دستان نامرئی و خیالی باد را اما دیگر انگشتانم بافته نمی‌شوند لای انگشت‌های تو. گنگ و آرام در قلبم، با من حرف می‌زنی. من دست باد را می‌فشرم، برگ‌های شرابی‌رنگ را له می‌کنم، و همه‌چیز ناگهان طلایی‌رنگ می‌شود. مشکوکم به اینکه نکند واقعاً دست تو در دستم باشد آن‌طور که همیشه وقتی اینجا بودی، دستم را می‌گرفتی. چه می‌گویی در قلبم؟ سرم را خم می‌کنم تا بشنوم و حس می‌کنم …

ادامه‌ی مطلب

لازار! خوابیده‌ای؟ | هانری میشو

جنگِ اعصاب جنگِ زمین درجه مسابقه ویرانی‌ها آهن نوکرها مدال‌ها باد باد باد جنگِ بارقه‌هایی از هوا، دریا، اشتباهات جنگِ مرزها، مصیبتی آشفته که پریشانمان کرده است زیر اهرم، زیر تحقیر زیر دیروز، زیر بقایای مجسمه‌ای به زیر کشیده‌شده زیر تابلوی بزرگ «وِتو» زیر زندانیانِ محبوس در پِهنِ چهارپایان زیر درد ستونِ فقراتِ فردا زیر فردا اما میلیون‌ها میلیون نفر داشتند می‌مردند بی‌فریادی چنین میلیون‌ها میلیون دماسنج منجمد مانند یک پا اما صدایی ازخشونتی مرگبار… و میلیون‌ها میلیون نفر سرباز …

ادامه‌ی مطلب

گلایه‌ی خیابان‌خواب | آلن گینزبرگ

رفیق، منو ببخش، هیچ نمی‌خواستم، گند بزنم به اعصاب مبارکت اما راستش من از ویتنام اومدم آره، همونجا که یه عالمه آقای متشخصِ ویتنامی کشتم و یه چن‌تایی هم خانم. بعدش رنج و عذابِ سوغاتیِ اونجا رو تاب نیاوردم و از ترس کارم به اعتیاد کشید حالا هم دارم از بازپروری میام و پاکِ پاک‌ام اما جایی واسه خواب ندارم و نمی‌دونم چه خاکی باید به سرم بریزم. رفیق، منو ببخش، هیچ نمی‌خواستم، گند بزنم به اعصابِ مبارکت اما راستش …

ادامه‌ی مطلب

آفتابغروب | آلن گینزبرگ

انبوهی از دود کدر و فولادهای اسقاطی احاطه‌ام کرده‌اند در این قطار، ذهن‌ام در گذشته‌های دور می‌لولد و آینده زنگار بسته است: خورشید را دیدم که شهوتناک در دنیایی بدوی فرو خرامید و گذاشت تا تاریکی، قطارِ مرا در برگیرد، چرا که در آن‌سوی زمین دیگرانی به انتظار سپیده نشسته بودند. نیویورک، پاترسون نوامبر ۱۹۴۹ ‌

ادامه‌ی مطلب

مرگ فقرا | شارل بودلر

مرگ است که تسکین می‌دهد افسوس! مرگ، امکانِ زندگی‌ست غایتِ زندگی‌‌ست و تنها امید که چونان اِکسیری برپامی‌دارد و سرمست می‌کند و ارزانی می‌دارد دلِ تا شب پیش‌رفتن را از میانه‌ی توفان و برف و سرما درخششِ لرزانِ افقِ سیاهِ ماست پناهگاهِ والای حک‌شده بر کتاب برای نشستن و آسایش و سیرشدن فرشته‌ای‌ست که با خواب و موهبتِ رؤیاهای عمیق در سرانگشتانِ جادویی‌ِ خویش بستر را آماده‌می‌کند برای برهنگان و فقیران شُکوهِ خدایان است اتاقکِ مرموزِ کوچکِ زیرشیروانی‌ست ثروت و …

ادامه‌ی مطلب

صدف | فرانسیس پونژ

صدف به درشتی سنگریزه‌ای نسبتاً بزرگ، زیرتر است، رنگ‌اش کمتر یک‌دست، سپید درخشان است. جهانی است سرسختانه فروبسته. اما می‌توان بازش کرد: محکم در دست با پارچه‌ای گرفت و با کارد ارّه‌ایِ کُند چندبار تلاش کرد. انگشت‌های حریص بریده می‌شوند و ناخن‌ها می‌شکنند. کاری است خشن. ضربه‌های پی‌درپی پوسته‌اش را زخم می‌زنند مثل دایره‌ای سپید، شبیه هاله‌ها. درون‌اش جهانی از امکانات برای خوردن و نوشیدن، دنیایی به کمال. زیر سپهری (اگر درست بگویم) صدفی، آسمان‌های بالا بر آسمان‌های زیرین فرو …

ادامه‌ی مطلب

در انبوه مه، درختان به تطاول خویش | فرانسیس پونژ

میان مهی که درختان را فروگرفته، برگ‌هایشان می‌ریزد. برگ‌هایی که جمع شده‌اند از اکسیده‌شدن مچاله و پژمرده‌اند از برگشت شیره‌ی گیاه به گل‌ها و میوه‌ها. گره پیوندگاهشان از شاخه‌ی سست‌شده کم‌کم از سوزش گرمای ماه اوت. شیارهایی افقی گشوده در پوست درخت از میان آن‌ها رطوبت و نم ردّی انداخته بر خاک، دلسرد از اعضای حیاتی بر تنه‌ی درخت. گل‌ها پراکنده، میوه‌ها ریخته، از سال‌های جوانی‌اش تجربه‌ای آشناست برای درخت، ترک برگ‌و‌بار و پاره‌های تن‌اش.  

ادامه‌ی مطلب

راه | نادی ایگیا

وقتی هیچ کس ما را دوست ندارد شروع می‌کنیم مادرهایمان را دوست بداریم وقتی هیچ کس برایمان نمی‌نویسد به یادِ دوستان قدیمی می‌افتیم و کلمه‌ها را می‌گوییم فقط بدین خاطر که سکوت ما را می‌ترساند و هر حرکتی خطرناک است در پایان اما- اتفاقی به پارک‌های وحشی می‌رسیم و همراه با ترومپت‌های غمگینِ ارکستر‌های غمگین ضجه می‌زنیم. ‌

ادامه‌ی مطلب

برای رفتن | هانری میشو

من با تو حرف می‌زنم، بی‌آنکه با تو حرف بزنم من با شاهان حرف می‌زنم با شیشه و بلور با اسب در حال گوش‌دادن به سگ‌ها من با شکلِ انگشتِ دست حرف می‌زنم من حرف می‌زنم وقتی که این دَم من‌ام من حرف می‌زنم برای رفتن. نه برای چراغ‌ام و نه برای نوبت‌ام! ۱۹۴۳

ادامه‌ی مطلب

شمع، آتش، سیگار | فرانسیس پونژ

شمع زمانی است به شامگاهان که گیاهی عجیب سرمی‌زند. گیاهی که با تب و تاب‌اش وسایل خانه در انبوه سایه‌ها بازچیده می‌شوند. برگ طلایی‌اش خونسرد می‌ایستد در گودی تهیِ ستونی مرمرین بر پایه‌ای سیاه‌رنگ. شب‌پره‌ها به‌جای ماه به سویش حمله می‌برند، ماه بلندی که درختان را مه‌آلود می‌کند. اما ناگاه می‌سوزند یا خسته از کشمکش همه در مرز جنون تا گیجی و سردرگمی می‌لرزند. شمع سوسوزنان بر صفحه‌ی کتاب و انتشار ناگهانی دودش، خواننده را دلگرم می‌کند، آن‌گاه خم می‌شود …

ادامه‌ی مطلب

برای تَمَر | یهودا آمیخای

یک باران با صدای آرام نجوا می‌کند اکنون می‌توانی بخوابی. کنار بستر من، خش خش بال‌های روزنامه‌ها. دیگر فرشته‌ای در کار نیست. صبح زود بیدار می‌شوم و به روز رشوه می‌دهم که با ما مهربان باشد. دو خنده‌ی تو خنده‌ی انگورها بود: چه بسیار خنده‌های سبزرنگ گِرد. در تن‌ تو آفتاب‌پرست‌ها هستند همه‌شان عاشق خورشید. در دشت گل می‌رویید و روی گونه‌های من، علف هر چیزی امکان‌پذیر بود. سه برای همیشه روی چشم‌های من به خواب می‌روی. هر روزِ زندگیِ …

ادامه‌ی مطلب

صدایی مهیب | هانری میشو

صدایی مهیب که می‌نوشد که می‌نوشد صداهایی مهیب که می‌نوشند که می‌نوشند که می‌نوشند من می‌خندم ، تنهای تنها در انسان دیگری در یکی دیگر بر ریشِ دیگری من می‌خندم، من تفنگی داشتم که می‌خندید به تن‌های گلوله‌باران شده. من داشتم، من هستم. جای دیگر! جای دیگر! جای دیگر! ای شکاف! چه می‌توان کرد؟ موشِِ بزرگ‌! چه می‌توان کرد؟ عنکبوت ! تو بگو، چه می‌توان کرد؟ کشاورزی فقیر بودم، پدرم را از دست دادم نه! چراغ نیاورید چراکه از دست‌اش …

ادامه‌ی مطلب

دلهُره | پُل ورلن

طبیعت! هیچ از تو مرا متأثر نمی‌کند، نه دشت‌های بارورت، نه آواز گلگون شبانان سیسلی. نه شکوه سپیده دمانت، نه طمطراق شِکوه آمیز غروبگاهان. من می‌خندم به هنر، به انسان، به ترانه، به شعر، به معابد یونان، به برج‌های مارپیچ و کلیساهایی که در خلأ قد بر‌افراشته‌اند، و بد و خوب در نظرم یکی ست. من ملحدم، بی‌باوری خدانشناس، رویگردان از هر فکری، و درباره‌ی عشق، آن مزاح کهنه، بهتر است که دیگر هیچ نگویم. از مرگ هراسان و به‌ستوه …

ادامه‌ی مطلب