خانه | شعرها (صفحه 30)

شعرها

در پی چه بوده‌ای؟

مگر در پی چه چیز بوده‌ای؟ به‌جز همان بادِ مخالف یا خیزاب‌های کودکانه‌ی شب‌های تار و یا تشدید سرگیجه‌‌های عشق زمینی دیگر؟ آسمانی دیگر؟ زمانی دیگر؟ چه چیز را جستجو می‌کردی؟ که تا به‌حال بازش نیافته‌ای در میان این گیاهان آشنا؟ اما چه زود از دست رفت حلقه‌ی شبنم یا نشان مرد رهرو که پیش از ناپدید شدن برای تو …

ادامه‌ی مطلب

نام‌ام را در کتاب‌های شناختِ شاعران، جستجو کن خواهی‌اش یافت و نخواهی یافت آن را نام‌ام را در لغت‌نامه‌ها جستجو کن خواهی‌اش یافت و نخواهی یافت آن را نام‌ام را در دانشنامه‌ها جستجو کن خواهی‌اش یافت و نخواهی یافت آن را چه اهمیت دارد؟ آیا هرگز نامی داشته‌ام؟ پس از مرگ نیز در پی جستجوی نام‌ام در گورستان‌ها نباش و …

ادامه‌ی مطلب

ترانه‌ای برای هاله‌ای از سپیده‌دم

غلظت تاریکی‌ست از چشم‌هایت تا بدینسو آیا شب است هنوز؟ غلظت خون به جای پا، به‌جای دست درختی که غافلگیر است چهره‌ات نور می‌تابد بر من آیا شب است هنوز؟ صدای تو راهی می‌کند رمه‌های آوا را به سوی زمین آنجا که میوه‌ات روی برمی‌گشاید به گرسنگیِ نخستین انسان.

ادامه‌ی مطلب

شانه‌ای سربی سیبی سبکبال . به دوش کشیده‌ام تابوت‌ات را و خاکستر‌ت را نوازش کرده‌ام . شب شغال‌های سرخ‌چشم پنهان می‌کند سرچشمه‌ی شب‌های مرا . محکوم‌ام می‌کنی به ادامه‌ی زندگی به‌شرط نبرد، و بی‌هیچ انعطاف . ‌آنچه می‌گویی آیا ناب است و تقلیل‌ناپذیر و هیچ نشان شومی در کار نیست؟ .

ادامه‌ی مطلب

در بالاترین ارتفاع

با من حرف می‌زنی، آنقدر نزدیک که می‌‌شنوم آنچه را نمی‌خواهم گوش کنم. می‌خندی تا آزارم دهی می‌رقصی آنسوتر از صبح، سربه‌هوا بازی می‌کنی. مرا در‌آغوش می‌کشی و در گوشم زمزمه‌ میکنی: «عشق! تو باید در بالاترین ارتفاع زندگی کنی»…

ادامه‌ی مطلب

عمق آب

از تو می‌گویم نه از چراغ ِسایه‌ یا از گام‌های تازی‌ام باد در پاشنه‌ی زرین باد روی لبه‌ی چاه‌ها باد ِبیرون، که در آن دیگر کسی به تفاهم نمی‌رسد از تو می‌گویم گروهی پاسخ می‌دهند مورچگانِ بی‌صدا و بی‌فریاد با اینحال سکوت می‌کُشد مثل مرگ و تنها سکوت است که حکم زایش می‌دهد از تو می‌گویم و تو نیستی و …

ادامه‌ی مطلب

  شب شاید برای سوزاندنِ دست‌های ما اینجاست با این حال خاکستر و سایه را نباید با هم اشتباه گرفت اما کسی چه می‌داند؟ آیا شب که پیش‌درآمد آتش‌سوزی‌ست، پایان آن نیز نیست؟

ادامه‌ی مطلب

مزد سکوت

فریاد، صدا را به جهش می‌آورَد همان‌گونه که سنگ، آب را سپس غرق می‌شود فریاد، چاقوی تیز‌ِ بی‌دسته‌ای‌ست دست‌ها دنباله‌ی چاقواند همان‌گونه‌ که موج خیال می‌کند که دنباله‌ی ساحل است و امتداد می‌یابند دست‌ها در عمقِ آب کسی کشته می‌شود مزد سکوت است، خون زیبای دریاچه‌ی ناشناس.

ادامه‌ی مطلب

دست

  تنِ نوازش‌شده شکوفا می‌کند دست را مشت گره‌کرده، فقدان نوازش است قلم هم جای نمی‌گیرد در مشت قلم می‌گشاید مشت را دست، گشوده می‌شود به‌روی کلام به روی جدایی

ادامه‌ی مطلب

آینه

در خوابگاهِ شباهت‌ها برگ‌ها اندیشه‌های خویش را دارند سنگ‌ها می‌شناسند هیاهوی طلایی زنبورها را روز صمیمانه به نومیدی و گوش‌هایشان آویزان است طبیعت می‌رقصد برای سطحِ شفافِ زمان گیاه پای برهنه‌اش را در زمین فرو کرده، پیش می‌رود اما تو هرگز نخواهی شنید ناله‌ی خستگی‌اش را

ادامه‌ی مطلب

بازهم این تصویر

  بازهم این تصویر تصویر دست و پیشانی تصویر ِنوشته‌ی بازگشته به اندیشه. ° همچون پرنده‌ای در آشیان سرم را در دست گرفته‌ام. ° درخت پایکوبی می‌کرد همچنان، اگر همه‌جا بیابان نبود. ° جاودانه‌ها به‌جای مرگ. شن سهم احمقانه‌ی ماست از میراث. ° آیا از هماغوشی دست و جان نطفه‌ای شکل می‌گیرد؟ ° فردا معنای دیگری‌ست. ° می‌دانستید که پیش‌ترها، …

ادامه‌ی مطلب

عشق و شعر

تویی همان آوا که پاسخ می‌دهی به ندای من بی این صدا هیچ شعری نمی‌تواند مجذوب خود کند پژواکی را که می‌آمیزد زمزمه‌ی عشاق را به غبار قرون. تو همانی که با او واژه به واژه می‌بافم اندامِ سرودمان را و پیوند می‌گیرم با او و قیاس می‌کنم قیاس‌ناپذیرِ ِهمیشه پابرجا را، با سِحری ناپایدار که قادر به مردن نیست. …

ادامه‌ی مطلب

آدمی از دست‌های خویش می‌میرد. (بی‌ دست می‌میرد انسان.) واژه جدا می‌کند دست را، از دستی که آن را ساخته است. یک دست کافی‌ست برای یک کتاب: دستی که جایگزین دست است و واژه: مدعی ِتصاحب آن.

ادامه‌ی مطلب