قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها (صفحه 30)

شعرها

دنیای رویای من | لنگستن هیوز

من در رویای خود دنیایی را می‌بینم که در آن هیچ انسانی انسان دیگر را خوار نمی‌شمارد زمین از عشق و دوستی سرشار است و صلح و آرامش، گذرگاه‌هایش را می‌آراید. من در رویای خود دنیایی را می‌بینم که در آن همه‌گان راه گرامی ِ آزادی را می‌شناسند حسد جان را نمی‌گزد و طمع روزگار را بر ما سیاه نمی‌کند. من در رویای خود دنیایی را می‌بینم که در آن سیاه یا سفید ــ از هر نژادی که هستی ــ از نعمت‌های گستره‌ی زمین سهم می‌برد. هر انسانی آزاد است شوربختی از شرم سر به زیر می‌افکند و شادی همچون مرواریدی گران قیمت نیازهای تمامی ِ بشریت را برمی‌آورد. چنین است دنیای رویای من!

ادامه‌ی مطلب

بگذارید این وطن دوباره وطن شود

بگذارید این وطن دوباره وطن شود. بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود. بگذارید پیشاهنگ دشت شود و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید. (این وطن هرگز برای من وطن نبود.) بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش‌داشته‌اند.ــ بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسبابچینی کنند تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد. (این وطن هرگز برای من وطن نبود.) آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج ِ گل ِ ساخته‌گی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند.

ادامه‌ی مطلب

ترانه‌ی جنوبی | مارگارت واکر

دوباره جان‌گرفته از سرزمینِ جنوب. می‌خواهم بیارامم باز در زمین‌های جنوب، میان علف و یونجه و شبدر دوباره آغوش بگشایم بر خاک تفته‌ی جنوب خاک باران‌خورده را لمس کنم و ببویم. آرامش‌ام را می‌خواهم مدام در کشتزاران جنوب؛ آزادیِ نظاره‌ی امواج نقره‌وار ذرت در آفتاب و نقش زنم  پِشنگه‌ی جویبار و برکه‌ای با وک‌ها وُ اردک‌ها و رج زنم ابرها را. نمی‌خواهم مردمانی آرامش جنوبی‌ام را بر هم زنند اشباحی مرا شبانه بدزدند و آتش در آشیان‌ام اندازند و کابوسی …

ادامه‌ی مطلب

کمی قبل از این بود

تقریباً صبح است. توکاها روی کابل تلفن منتظرند و من راس ساعت ۶ صبح ساندویچ فراموش شده‌ی دیروز را می‌خورم. صبح آرام روز یکشنبه. یک لنگه کفشم یک گوشه‌ی اتاق راست ایستاده و لنگه‌ی دیگر به پهلو افتاده است. بله، بعضی زندگی‌ها برای هدر دادن آفریده شده‌اند. ‌

ادامه‌ی مطلب

خون‌اش را بر گلِ سرخ می‌بینم

خون‌اش را بر گل سُرخ می‌بینم و در ستارگان شکوهِ چشمان‌اش را تن‌اش در میان برف‌های ابدی می‌تراود و اشک‌هایش از آسمان‌ها چکّه می‌کند. چهره‌اش را در هر گلی می‌بینم صدای او تندر و آواز پرنده‌هاست ـ و تراشیده به نیروی او  بر صخره‌ها کلماتِ نوشته‌ی او. همه کوره‌ راه‌ها به پاهای او فرسوده است و قلبِ نیرومندش دریای همیشه‌تپنده را به طوفان می‌کشد. تاجِ خارش یکی‌شده با همه خارها و هر درختی صلیبِ اوست.

ادامه‌ی مطلب

از آن پیشتر که بمیرم | اریش فرید

دوباره سخن می‌گویم از شوقِ زندگی تا شماری بدانند: زندگی گرم نیست می‌توانست اما گرم باشد از آن پیشتر که بمیرم دوباره سخن می‌گویم از عشق تا عده‌یی بگویند: عشق بود عشق باید که باشد از آن پیشتر که بمیرم دوباره سخن می‌گویم از اقبالِ دل‌بستن به خوشبختی تا پاره‌یی بپرسند: چیست خوشبختی چه وقت بازمی‌آید خوشبختی؟

ادامه‌ی مطلب

شب لندن | اریش فرید

نگه‌داشتنِ دست‌ها جلو صورت‌ وُ باز نکردنِ دوباره‌ی چشم‌ها جز برای تماشای یک چشم‌انداز: کوهستان‌ها و توفان‌ها دو حیوان به تک بر علفزارها قهوه‌ای بر شیبِ روشنِ سبز رو به سوی چوب‌های تیره‌تر و آغاز بوییدنْ علف‌های درو ـ بر فراز کاج‌ها دسته‌های آرام پرنده‌ها کوچک و سیاه هنوز همه چیز زیباست. و کس نمی‌داند زندگی چه ارزنده است چراکه هنوز یکی می‌تواند باور کند چنین چیزهایی هست، وجود دارد

ادامه‌ی مطلب

برای نوشتن تنها یک بیت شعر | راینر ماریا ریلکه

برای نوشتنِ تنها یک بیت شعر، باید شهرهای بسیار افراد و چیزهای گوناگون را دیده باشید باید حیوانات را بشناسید باید چگونگی پرواز پرندگان را درک کنید و بدانید گل‌های کوچک، صبح‌ها به‌وقتِ شکفتن چگونه رفتار می‌کنند باید بتوان دوباره مرور کرد راه‌های سرزمینی ناشناس را دیدارهای نامنتظر را لحظه‌های عزیمت را که سال‌ها در انتظارشان بودیم روزهای کودکی را که راز هنوز آشکار نبود والدین را که باید به لرزه در‌می‌آمدیم از سروری که به ما هدیه می‌کردند اما …

ادامه‌ی مطلب

اولیس | نونو ژودیس

و چنین است که می‌رسم به این کرانه‌ که تنها مردگان در انتظار من‌اند از لابلای درختان نگاهم می‌کنند برگ‌های خشک دستانِ پیش آمده‌ی آنهاست می‌نشینم بر سنگ رودخانه و گوش می‌سپارم به گلایه‌هایشان می‌گویم: «هیچ چیز نمی‌تواند آرامتان کند.» و گریه‌هاشان جاری می‌شود با آب، در پژواک جریان رود چرا زورق بازگشت تأخیر کرده‌است؟ چه باید کرد اینجا در این کرانه‌ که مردگان همراه من‌اند؟ افق خالی‌ست. تنها ابری سرگردان فرامی‌خواندَم با نشانی سفید چنان که انگار می‌توان سوار …

ادامه‌ی مطلب

غیاب‌ها | استر گرنک

کاملن نزدیک به مخاطب با این‌حال دور و بی‌حواس مثلِ حسِ رهایی در سفر من اینجایم، حاضر و غایب سر تکان می‌دهم گاه به گاه کاملن نزدیک به مخاطب با این‌حال دور و بی‌حواس چند بار خیانت کرده‌ام؟ به او که روبروی من است وقتی وانمود می‌کردم چشم و گوشم در اختیارِ اوست

ادامه‌ی مطلب