قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها (صفحه 30)

شعرها

خورشیدخوانی در رادیو | فرانسیس پونژ

۱ چون قدرت زبان این‌چنین است، پس بود آیا که سکه خورشید زنیم آ‌ن‌سان که شهزاده‌ای پول را؟ تا بر بالای این صفحه مهرش بکوبیم؟ شود آیا که بر فرازش کشیم آن‌سان که خود تا سمت‌الرأس سر می‌افرازد؟   آری   پاسخ، در میانه صفحه است، هلهله جهان در برابر هیابانگ پرشور او   ۲   «خورشید درخشان را وحشی بدوی ستوده است…» چنین می‌آغازند همسرایان در آهنگی از راموی نامدار پس، بگذار خورشید را بنوازیم آن‌سان که طبل‌ها را! …

ادامه‌ی مطلب

شیء بوطیقاست | فرانسیس پونژ

آلن ستوکل در مقاله درخشان‌اش۱، این فرض را پیش می‌کشد که «خورشید» (شیئی که هر چیزی ازو «پدیدار» است و او خود نابسودنی و نادیدنی است) در شعرهای پونژ تصویر مرکزی است. از این رو خورشید، «نا ابژه‌ای» که ابژه‌ی مرکزی است یک ناسازه، یک مغاک متافیزیکی‌ست. مهم‌تر این که ستوکل با تمهیدات ساختارشکنانه به خوبی اثبات‌ می‌کند که خورشید و نور آن (خورشید این استعاره نهایی در ادبیات غرب، دریدا) در حقیقت مارکس و مارکسیسمِ پونژ است و از …

ادامه‌ی مطلب

جانداران و گیاهان | فرانسیس پونژ

جانداران از جایی به جایی در حرکت‌اند، حال آنکه گیاهان پیش چشم‌ها آشکار می‌شوند. دسته‌ای از تمام اشیاء زنده خاک را تحت تاثیر قرار می‌دهند. مثل نشان افتخار بر حسب ارشدیت‌شان، جایشان در جهان محفوظ است. بی شباهت به برادران آواره‌شان، مزاحمان سرزده‌ی زمین، وابسته به جهان نیستند. در جستجوی جایی برای مردن سرگردان خاک نیستند، زیراکه زمین به وسواس ماندنشان را جذب خود می‌کند. نگرانی خوراک و مسکن برایشان معنی ندارد، نه کشتار یکدیگر، نه غارت و چپاول، نه …

ادامه‌ی مطلب

کلمات بر کاغذ | فرانسیس پونژ

کلمات، از بالا فرود آیید روی این کاغذ! زمانی دور پرواز کردید… یادی از آشیانه نکردید مگر بر سنگِ مرمر امروز خود را بر این تکیه‌گاه نامطمئن انداختید لکه‌دار، بی‌مقدار، تباه کنید این کاغذپاره را امروز متن‌ها پرواز می‌کنند چون پرنده‌های میدان‌گاه و آشیانه‌شان فقط مستراح است هراسان این تکثیرِ غول‌آسای پرندگانِ تهی روزی پروازکنان بر سنگ‌فرش شما بازمی‌گردند. آه… ای کبوتران طوقی پشیمان کمیاب و خروشان هوشیار و پرغوغا از قله‌ای به قله‌ای دیگر پرواز می‌کنید…   دیگربار بر …

ادامه‌ی مطلب

سزار والژو | سکندری میان دو ستاره

Songs From Second Floor

آدم هایی هستند بسیار بیچاره،  آنها حتی تنی ندارند؛  چند نخ مو ، زیرش؛ اندکی ، حزنِ دلپذیر؛ شیوه، بر بلندی ها دنبال من نگرد ، اصلِ فراموشی، انگار که از هوا پدیدارند، تا بر ذهن آهی بیافزایند، تا بشنوند نور ، بر کام‌شان تازیان می‌زند!   پوست را رها می‌کنند، به تابوتی که در آن زاده شده اند چنگ می‌زنند و از مرگ برمی‌خیزند ساعت به ساعت و می‌افتند؛ بر الفبای  منجمدشان ؛ بر زمین   آی از زیادی …

ادامه‌ی مطلب

یادداشت‌هایی برای یک پرنده | فرانسیس پونژ  

L’oiseau. پرنده.  Les oiseaux. پرندگان. به احتمال زیاد ما از زمانی‌که هواپیما را ساختیم پرندگان را بهتر شناختیم. واژه OISEAU تمام حروف صدادار را دارد. بسیار خوب. می‌پذیرم. اما به جای S به عنوان یگانه حرف صامت، من حرف L از واژه l’aile بال را ترجیح می‌دادم: OILEAU. یا حرف V از استخوان سینه، V از بالهای گسترده، V از توجه Avis: OIVEAU. محاوره‌ایِ Zozio است۱. می‌توانم آشکارا ببینم که S نمود نیم‌رخ پرنده‌ای نشسته را دارد. و در دو …

ادامه‌ی مطلب

بهار | فرناندو پسوآ


بهار که بازمیگردد
شاید دیگر مرا بر زمین بازنیابد
چقدر دلم میخواست باورکنم بهار هم یک انسان است
به این امید که بیاید وُ برایم اشکی بریزد
وقتی میبیند تنها دوست خود را از دست داده است
بهار اما وجود حقیقی ندارد
بهار تنها یک اصطلاح است
حتی گلها و برگهای سبز هم دوباره بازنمیگردند
گلهای دیگری می آیند وُ برگهای سبز دیگری
همچنین روزهای ملایم دیگری
هیچ چیز دوباره بازنمیگردد
و هیچ چیزی دوباره تکرار نمیشود
چرا که هر چیزی واقعی است.


ادامه‌ی مطلب

اشک‌های حفار | پائولو پازولینی

تنها دوست داشتن و شناختن بایسته است نه معشوق بودن یا شناخته‌شدن پریشانی‌ست آزمونِ عشقی از دست‌رفته جان شکوفا نمی‌شود دیگر پی‌برده‌ام که تنها گروه اندکی درمی‌یابند شیفتگی‌هایی را که زندگی‌ِ مرا پی‌افکنده است اگرچه نشانی ندارند از برادری برادرند با این‌حال، زیرا همان شیفتگی‌ها را باز‌می‌یابند که دیگر انسان‌ها و مسرور و ناهشیار و بی‌نقص از آزمون‌هایی گذر کرده‌اند در زندگی که به چشمان من نا‌ آشناست   از مجموعه‌ی «خاکسترهای گرامشی»  

ادامه‌ی مطلب

فراسوی عشق | اُکتاویو پاز

همه چیزی می‌هراساندمان: زمان که در میان پاره‌های زنده از هم می‌گسلد آنچه بوده‌ام من آنچه خواهم بود، آن‌چنان که داسی ما را دو نیم کند. آگاهی شفافیتی است که از ورایش بر همه چیزی می‌توان نگریست نگاهی است که با نگریستن به خویش هیچ نمی‌تواند دید. واژه‌ها، دستکش‌های خاکستری، غبار ذهن بر پهنه‌ی علف، آب، پوست، نام‌های ما میان من و تو دیوارهایی از پوچی برافراشته است که هیچ شیپوری آن‌ها را فرو نمی‌تواند ریخت. نه رویاها ما را بس است ــ رویایی آکنده از تصاویر شکسته ــ نه هذیان و رسالت کف آلودش نه عشق با دندان‌ها و چنگال‌هایش. فراسوی خود ما بر مرز بودن و شدن

ادامه‌ی مطلب

باد و آب و سنگ | اُکتاویو پاز

آب سنگ را سُنبید باد آب را پراکند سنگ باد را از وزش بازداشت. آب و باد و سنگ. □ باد پیکر سنگ را بسود سنگ فنجانی لبالب از آب است آب ِ رونده به باد می‌ماند. باد و سنگ و آب. □ باد آوازخوانان می‌گذرد از پیچ و خم‌های خویش آب نجواکنان می‌رود به پیش سنگ گران آرام نشسته به جای خویش. باد و آب و سنگ. □ یکی دیگری است و دیگری نیست. از درون نام‌های پوچ خود می‌گذرند ناپدید می‌شوند از چشم و روفته از یاد آب و سنگ و باد.

ادامه‌ی مطلب

مرثیه برای ایگناسیو سانچز مخیاس

برای دوست عزیزم انکارناسیون لوپس خول‌وس ۱ زخم و مرگ در ساعت پنج عصر. درست ساعت پنج عصر بود. پسری پارچه‌ی سفید را آورد در ساعت پنج عصر سبدی آهک، از پیش آماده در ساعت پنج عصر باقی همه مرگ بود و تنها مرگ در ساعت پنج عصر باد با خود برد تکه‌های پنبه را هر سوی در ساعت پنج عصر و زنگار، بذر ِ نیکل و بذر ِ بلور افشاند در ساعت پنج عصر. اینک ستیز ِ یوز و کبوتر در ساعت پنج عصر. رانی با شاخی مصیبت‌بار در ساعت پنج عصر. ناقوس‌های دود و زرنیخ در ساعت پنج عصر. کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند در ساعت پنج عصر. در هر کنار کوچه، دسته‌های خاموشی در ساعت پنج عصر.

ادامه‌ی مطلب

همه‌ی دنیا را دیده‌ام | هرمان د کونینک

همه‌ی دنیا را دیده‌ام
اما عاشق یک شهر هستم
و در این شهر عاشق خانه‌ایی
و در این خانه عاشق اتاقی
و در این اتاق عاشق تختخوابی
و در این تختخواب عاشق زنی
و در این زن عاشق زانوانی
و بر این زانوان عاشق مرواریدی.

ادامه‌ی مطلب