قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها (صفحه 30)

شعرها

زمزمه‌ی پاروها در زبان | لدو ایوو

هنوز زمزمه‌ی پاروها را در زبان می‌شنوم: آب‌ را می‌بُرند انگار زمین را شیار و سحر را از عجایب روز جدا می‌کنند. آهسته آهسته می‌سُرد قایق میان مرداب‌های سبز و نیزار‌ها و در دهان متروک رود میثاق روز می‌درخشد. پاروها جراحت را می‌گسترند در آب زخمی که می‌گشاید و بسته می‌شود. زندگی فقط زمزمه و چک‌چکه‌ی پاروها نیست، سکوت نیز هست که سایبان می‌گسترد بر تن‌های خمیده بر آب بر جان‌های محکوم به ناامنی و بی‌پنهاهی. زمانی برای کلام و …

ادامه‌ی مطلب

نگه خواهم داشت | لدو ایوو

نگه خواهم داشت، هرآن‌چه که بایدش نگاه داشت: فریادی را از سر عشق در شب تاریک، همهمه‌ی بیل را که خاک می‌پراکند در گورستان، آواز جغد و وزوزه‌ی توربین، سیبی که در جعبه‌های بازار می‌پوسد، حبابی ناگهان بر آب سد وقتی یک ماهی از آن می‌گذرد. یک عصر را نگه خواهم داشت در ماسیو، وقتی انوار عالم برمی‌افروزد تا در همان دم بشناسم من شب را و وضوح را، عشق و ویرانی را. و نیز نگه خواهم داشت تکه‌ابری را …

ادامه‌ی مطلب

برمی‌خیری و زیبایی | لدو ایوو

برمی‌خیزی و زیبایی، ناب چنان روزی که آغاز می‌شود. شرمِ آبی‌ در توست که میان سنگ‌ها می‌دود. تنت حافظِ حرارت مشعل آفتاب است و آتش‌بازی‌ها. روز چنان‌ دروازه‌ای به خود می‌گشاید تا تو از آن بگذری. سایه‌ات از اتاق‌های دربسته از عصرهای تهی رد می‌شود. چهره‌ات چنان‌که پرنده‌ای در تمام آینه‌ها لانه می‌کند. دست‌هایت تا می‌زنند ملافه‌های کتان را که شب چین و چروکشان کرده بود. خنده‌ات در خاطره‌ی فواره‌ها در طراوت میوه‌ها ناز می‌کند. فراسوی شبِ تاریک، دلیل حیات …

ادامه‌ی مطلب

در این روزِ هُرم گرما | لدو ایوو

در این روزِ هُرم گرما، چشم به راهِ برف‌ام. همیشه در انتظارش بوده‌ام. بچه که بودم خاطرات خانه‌ی مردگان را خواندم و برف را دیدم که می‌بارید بر استپ‌های سیبری در پالتوی پاره‌ی فئودور داستایوفسکی. برف را دوست دارم چرا که برف نه شب را از روز جدا می‌کند و نه آسمان را از حزن خاک. جمع می‌بندد هر‌آن‌چیزی که تفریق شده‌است: گام‌های انسان‌های محکوم به یخِ ظلمانی و نجواهای عشق را که در هوا گم می‌شوند. باید گوشی آزموده …

ادامه‌ی مطلب

من حس کردم آفتاب را | وانگ‌ شیائونی

در درازای راهرویی درازِ دراز به قدم زدن ادامه می‌دهم. روبرویم پنجره‌هایی بهت‌انگیز در هر طرف دیوارهایی که نور را منعکس می‌کند. آفتاب و من، من ایستاده‌ام با آفتاب. اینک به یاد می‌آرم چه پرشور است آفتاب! چه گرم باز می‌دارد مرا از گامی دیگر برداشتن، چه درخشان من حبس می‌کنم نفس‌ام را. نور تمام کیهان جمع می‌شود اینجا. من ناآگاه‌ام از وجود هر چیز دیگر. تنها من‌ام، تکیه‌داده بر آفتاب، ساکن برای ده ثانیه‌ی تمام. گاهی، ده ثانیه درازتر …

ادامه‌ی مطلب

کشتی‌های سوخته | هنریک ایبسن

رو به آسمان‌هایی که تابناک‌تر بودند دماغه کشتی‌ها را به پیش برد؛ در آستان خدایانی که سبک‌بارتر بودند سوگند خورد. کوهستان‌های برف‌افشان در اعماق غرق شدند؛ چشمه‌های درخشان برایش لالایی خواندند. او سوزاند کشتی‌هایش را، روان شد دود سیال به‌سوی سه‌پایه‌های آبی ابرها به سوی پلی به سمت شمال. از سرزمین‌های پست آفتاب‌گیر، هر شب که دامن‌گستر می‌شود، به سوی کلبه‌های مناطق برف‌گیر سواری می‌رود. ‌

ادامه‌ی مطلب

مباهات ملوان مست برتُن | مکس ژکوب

این من‌ام، این کسی که در نَنوست. به سرزمین موعود بیا بی‌ارزنی برای عبور فقط بیا که به صلاحِ توست تمام کانال‌های دریای سرخ را با اسکنه حفر خواهم کرد. این منم شمشون۲ رئیسِ آرایشگران، به‌خاطرِ تیره بختی‌ام می‌خواهم پسرِ زن‌ام بمانم. همچون او کارهایی بکنم که در مستی‌ام می‌کردم. این من‌ام، سلیمان شاه بزرگ برای جنگ با اسکندر قشونی از صد میلیون سرباز داشتم وقتی که یونان در حالِ سقوط بود در انباری که به‌جای خمیرهای طلای من خاکستر …

ادامه‌ی مطلب

هزارتو | هانری میشو

هزارتو، زندگی، هزارتو، مرگ هزارتوی بی پایان، به استاد «هُو» بگو. همه غرق‌گشته، بی هیچ رهایی خودکشی تولدی دوباره است در رنجی تازه. زندان به روی زندان گشوده می‌شود راهرو، به راهرویی دیگر: آن‌کس که می‌پنداشت گره زندگی‌اش را باز خواهد کرد هرگز هیچ نتوانست. هیچ چیز دری را نگشود حتی قرن‌ها زندگی در زیرِ زمین به استاد «هُو» بگو.

ادامه‌ی مطلب

در پاریس با توام | جیمز فنتون

از عشق با من نگو، غمباد گرفتم و  یکی‌دو پیک زدم.. گریستم زخمیِ پرچانه گروگان و اسیرت من‌ام اما… در پاریس با توام رنجورم،  چون فریب‌ام دادی از کثافتی که در آن افتادم، رنجورم راضی‌ام به واپس زدن‌ات چه فرقی می‌کند… پشت و پناهمان کجاست در پاریس با توام… موردی دارد اگر به «لوور» نرویم اگر بگوییم، گور بابای نوتردامِ  گَند بی خیال شانزلیزه شویم و همین‌جا، توی اتاق کثیف این هتل قدیمی بمانیم برای این و آن، آن و این …

ادامه‌ی مطلب

تمشک‌ها | فرانسیس پونژ

بر حرف‌نگاره‌ی بوته‌های شعر در جاده‌ای که نه به دوردست اشیا می‌رود و نه راهی به ذهن می‌برد، میوه‌های خاصی از تراکم فضاهای پرشده از یک‌قطره جوهر ساخته شده‌اند. * سیاه، قرمز و خاکی همه بر خوشه، به تصویری از یک خانواده‌ی عجیب در سنین مختلف بیشتر شبیهاند تا یک تلاش پرزحمت برای چیدنشان. نظر به بی‌قوارگی دانه‌ها نسبت به گوشت، پرندگان رغبتی به آن‌ها ندارند، پس چیز کمی از آنها باقی میماند که از منقار تا مقعد پیموده میشود. * اما شاعر در مسیر پرسه زدن‌های حرفه‌ی خویش دانه‌ای را به تأمل برمی‎دارد: یا …

ادامه‌ی مطلب

شعری برای اکثریت قسی­‌القلب | ژروم روتنبرگ

اکثریتِ قسی‌­القلب سر بر می­‌آورد! درود بر اکثریتِ قسی­‌القلب! آنان فقیر را به جرمِ فقیر بودنش مجازات می‌کنند. آنان مرده را به جرمِ آنکه مرده است مجازات می‌کنند. هیچ چیز سبب نمی‌شود تا تاریکی به روشنایی بگرود برای اکثریت قسی‌القلب هیچ چیز سبب نمی‌شود تا آنان هول و گرسنگی را دریابند. اگر اکثریتِ قسی‌القلب گوش کاسه کند، دریا وقعی نمی­‌نهد. دریا فقط یاری می‌دهد تا کودکانِ چموش­شان را از یاد ببرند. دریا، برای خرد و سالخوردگان لالایی ساز می‌­کند. (بنگرید …

ادامه‌ی مطلب

قصیده برای یک زندگی دیگر | آنگی کراگ

زندگی دیگری می‌خواهم در خیابانهای دیگری می‌خواهم راه بروم شهرها با آسانسورهای دیگری می‌خواهم و در طبقه‌ی دیگری می‌خواهم بیرون بروم سوپر مارکت‌های دیگری می‌خواهم غذاهای دیگری از گوسفندان دیگری می‌خواهم دندان‌های دیگری می‌خواهم پیراهنی بپوشم و دمپایی زرد کمرنگی می‌خواهم از راه‌های دیگری عبورکنم کوه‌های دیگری را از پنجره‌ام ببینم زندگی دیگری می‌خواهم فضای دیگری می‌خواهم که مجبور به قسمت‌کردن آن با تو باشم می‌خواهم در جاهایی باشم که شور با تو بودن را دارم می‌خواهم دلتنگ دهانت باشم …

ادامه‌ی مطلب

دوازده شعر از هومبرتو آکابال

کوتاه، درباره شاعر: شاعری مایایی، متولد ۱۹۵۲، که شاید نام‌آشناترین شاعر گواتمالا باشد. اشعارش گذشته از آن‌که به زبان‌های مختلف ترجمه شده‌ و در قاره‌های آمریکا و اروپا منتشر شده‌ است، در مجلدی ویژه از سوی سازمان ملل نیز به زینت طبع آراسته گشت. برای نخستین‌بار دوازده شعر این شاعر را به زبان فارسی می‌خوانیم. آن روز آن روز او با چه قدرتی از راه رسید که نابود کرد با ضریه‌ای بزرگ تنهایی‌ام را. خنده خنده‌ی موج‌ها کف است. ماه …

ادامه‌ی مطلب

حک شده | خورخه لوئیس بورخس

نمی‌دانم چرا وقتی که قفل را می‌گشایم، تصویر قدیمی تاتاری بر اسب که در سبزدشت‌ها گرگی را با کمند به دام انداخته، در برابر چشم درونم پدیدار می‌شود؟ حیوان درنده تا همیشه درخود می‌پیچد. سوارکار به او نگاه می‌کند. یادآور تصویری از کتابی که رنگ و زبانش را به یاد نمی‌آورم. سال‌هاست آن را ندیده‌ام. گاهی از حافظه‌ام وحشت می‌کنم. از تودرتویی غارها و کاخ‌هایش (آگوستین* قدیس گفت) آنجا چیزهای زیادی هست. بهشت و جهنم را پیدا می‌کنی. از یک …

ادامه‌ی مطلب

آتش و خاکستر | فرانسیس پونژ

آتش تند، خاکستر کند آتش تمسخرکننده، خاکستر متین آتش پیشوا، خاکستر گربه‌وار آتش از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر در جنبش، خاکستر قوز کرده در کپه‌ای خواب‌آلود می‌روید آتش، می‌تکد خاکستر درخشنده آتش، عبوس خاکستر هروله‌کنان آتش، خاموش خاکستر آتش داغ، سرد خاکستر آتش سرایت‌کننده، خاکستر بازدارنده آتش سرخ، خاکستر سربی آتش یونانی،خاکستر رومی آتش پیروز، خاکستر باخته آتش بی‌پروا، هراسنده خاکستر می‌سوزد آتش، پراکنده خاکستر آتش وحشی، گوشه‌گیر خاکستر آتش شادان، خاکستر پرملال آتش حیوان، خاکستر معدنی آتش برافروخته، خاکستر …

ادامه‌ی مطلب