قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها (صفحه 3)

شعرها

با واژه‌هایم | نزار قبانی

با واژه‌هایم جهان را فتح می‌کنم زبان مادری را فتح می‌کنم فعل‌ها، اسم‌ها، علم نحو را سرآغاز اشیا را از بین می‌برم و با زبانی نو که موسیقی آب را دارد و پیام آتش را روزگار آینده را روشنی می‌بخشم و زمان را در چشم‌های تو متوقف خواهم کرد و محو خواهم ساخت خطوطی را که زمان را از این لحظه‌ی یگانه جدا می‌کنند. ‌ ‌ ‌

ادامه‌ی مطلب

من باران را به تو می‌بخشم |‌ نزار قبانی

من همانند دیگر عاشقانت نیستم، بانوی من! اگر کسی به تو ابری داده باشد من باران را به تو می‌بخشم اگر او فانوس دریایی را به تو می‌دهد، من ارمغانم به تو ماه خواهد بود اگر کسی شاخه‌ای را، من درختان را و اگر کسی دیگر کشتی را من سفر را به تو پیشکش می‌کنم. ‌ ‌ ‌

ادامه‌ی مطلب

نیستی | گونار اِکِلوف

نیستی ای دلپذیر! ای آشتی دهنده  که دستهای آدمیان را در دست هم  می گذاری؛ همسنگ و برابر که با سرانگشتان ِ گُل آگین  برمن دست می سایی بسان ِ بازدمی از همه ی حواسم ؛ عطر خوش ات از جدار تن با صدایت با نوازش پرتوان تر از سپیده ی برآمدنت

ادامه‌ی مطلب

نانوشتن از تو | جین ورلی

بخیه‌هات پاره شدن ، صورتت افتاده ، لبهات سیمانی‌شدن ، زبونت رو گَرد گرفته ، انگشت‌هات از جا در اومدن و سینه ات ته نشین‌شده و مادرت تو رو یادش نیست ، معشوقه ات اسمش رو عوض‌کرده ، میز کارت رو دادن به دستیارت و برادر زاده ات می‌پرسه کجا رفتی و در مترو تو روت بسته می شه ، تنه ها و سگ ها گند می زنن حالت و شام آخرت باقی مونده توی بشقاب و گیلاس شرابت هنوز …

ادامه‌ی مطلب

همه ی مقصود من | گونار اِکِلوف

  این شعرمن بی قافیه است : وتنها از آن ِ«اوست ». همه ی مقصود من اوست. و برای خاطر «او» حاضر به هیچ معامله ای نیستم جز « بخشیدن » و«طلبیدن » .     با تو سخن می گویم از تو سخن می گویم از ژرفنای جانم می دانم که پاسخم نمی دهی چگونه می توانی مرا پاسخی دهی که بسیارند آنها که تو را می خوانند همه ی خواهش من اینست که اینجا درانتظار بمانم تا تو …

ادامه‌ی مطلب

ستاره ها | دوروتی پارکر

    ستاره ها به نرمی گلها و نزدیکی تپه ها کلافهای درهم تنیده ای از سایه ها، در گردش به آرامی اینجا هیچ برگ جدا افتاده ای نیست یا خاری به تنهایی همه چیز در هم آمیخته تا یکی شود. مهتاب هوا را نمی شکافد، نورِ آبیِ کبود به کندی چرخ می خورد تا دوباره بیارامد. در تمام طول شب هیچ نشانه ی آشکاری نیست جز در آغوش من.    

ادامه‌ی مطلب

برایم خانه ای بساز | هیلده دُمین

بادی که بر گیسوی گل‌ها شانه می‌زند و از گلبرگ ها پروانه می‌سازد و تودۀ کاغذ‌پاره‌ها را چون دستۀ کبوتران از دره‌های مانهاتان به سوی آسمان تا اوج می‌برد و دسته‌پرندگان مهاجر را در اوج آسمانخراش‌ها تار و مار می‌کند. باد می آید، باد شور و ما را با خود به سوی دریاها می‌برد و در ساحلی می‌افکند همچون ستاره‌ای دریایی که از آب‌ها به سوی ساحل پرتاب می‌شود، باد می آید محکم مرا بگیر! آه، جسم شنی من، شفاف، …

ادامه‌ی مطلب

آه رویاها … | میگل د اونامونو

آه رویاها، شما که غروب کردید و محو شدید، در بامدادی زود! آه ای جهان ها، ای تکه پاره هایتان در اعماق روح! آه ای دریاها، شمایی که پنهانید در کف برکه ای! آه ای آسمانها، ای پوشیده از ستارگان در کاسه چشمهای من! آه ای جاودانیت، که پروازمی کنی در لحظه ای! آه ای زندگی دیگرم، که از دست رفتی و من اینچنین دلتنگ تو بودم.

ادامه‌ی مطلب

هلال ماه | میگل د اونامونو

هلال ماه گهواره ایست چه کسی آنرا می جنباند؟ و بچه در هلال ماه خواب چه می بیند؟ هلال ماه گهواره ایست چه کسی آنرا می جنباند؟ و بچه در هلال ماه برای که می بالد؟ هلال ماه گهواره ایست ماه نو می آید و بچه در هلال ماه چه کس آن را از گهواره می گیرد؟ ۲۹ مارس ۱۹۲۸

ادامه‌ی مطلب

ترانه پاییز | میگل لابُردِتا

باید که ره بپویم و هنوز نمی دانم نام رمز شب را. باید که عشق بورزم و هنوز نمی دانم معمای بوسه هایت را. باید که زندگی کنم و هنوز نمی دانم آیا خطر کردن چون و چرایی بی پایان دارد یا یک گُل پَرپَر است. بی شک باید که بمیرم و هنوز نمی دانم آیا آن شعله پران به خواب رفته و برای ابد به خاموشی گراییده یا راهی دیگر و رویای نوری دیگر دست ما را گرفته به …

ادامه‌ی مطلب