خانه | شعرها (صفحه 20)

شعرها

گنج | تل نیتزان

در زمستان نگهبانان پتوها را از سر ساکنین پارک می‌کشیدند. یکی از آنان نور روز را دوباره نخواهد دید. در بهار، بطری‌های کور، به خانه‌های مشخص پرتاب شدند و آتش آغاز کردند شب‌هنگام به بدنت پناه بردم مثل کودکی که به زیر درخت توت می‌گریزد. تا به چیزی جز تنفس‌ات گوش نکند تا یک دم، سراپا به تو تکیه کند …

ادامه‌ی مطلب

یک قدم دیگر | تل نیتزان

من مثل یک پسر خوب احتیاط می‌کنم وقتی که دیگران از بالا به پایین می‌پرند و خودم را از پشت به آن طرف نرده نگه می‌دارم چرا که مادرم ناراحت می‌شود، حتا زمانی که مانعی جز صدای لرزانش در برابرم نیست با اینکه در حقیقت جایم در آن پایین میان شاخ و برگ‌های بی‌انتهاست. نباید یک قدم دیگر بردارم – …

ادامه‌ی مطلب

سوآل | تل نیتزان

می‌رفت کشتی، در رودخانه‌ای گسترده و عمیق چون دریا. امواج بلند بر هر دو سوی کشتی می‌شکستند و تکانش می‌دادند و بر عرشه‌اش آب می‌پاشیدند. دو مرد در عرشه کنار نرده ایستاده بودند: یکی استاد پیر و لاغری در لباس کتانیِ سفید، دیگری جوانی پاک، شاگرد زرنگ و برگزیده‌ی استاد. استاد گفت، اگر به تو بگویم که چند لحظه‌ی دیگر، …

ادامه‌ی مطلب

این | تل نیتزان

حالا این زندگی خاص خودش را دارد، زندگی بدخیم خودش را. نه هرچه هویدا و نه هرچه نامعلوم توان غلبه‌اش را ندارند و اگر سرکوبش کنی دوباره منفجر می‌شود شریرتر و سمج‌تر با دست‌های خیالیش همیشه بر گلویی غیرخیالی و هیچ چیزی آنقدر روشن نیست که این را از آنچه این نیست جدا کند گاه هیچ چیز غیر از این …

ادامه‌ی مطلب

پرتره‌ی پدر | یوسوهیرو یوتسوموتو

مردان در لباس‌های آتش‌نشان‌ها چمباتمه زده‌اند بر زمین چهره‌هاشان سیاه از دود پشت‌هاشان به بقایای هنوز مشتعل به چه نگاه می‌کنند؟ هیچ‌کدامشان حرف نمی‌زند. دور از وعده‌های غذای گرم، دستپخت زنان دور از صدف‌هایی که کنار پنجره نهاده‌اند. نگاهشان آرام است انگار که در این تاریکی و خستگی و شکست خانه‌ی حقیقی خود را پیدا کرده‌اندو جوانی با صورت نتراشیده …

ادامه‌ی مطلب

درباب توسعه‌ی عضو بصری | یوسوهیرو یوتسوموتو

می‌گویند مرد با آلت تناسلی‌اش می‌تواند بداند که آیا بستنیِ روی زبان زن مزه‌ی چای سبز و قارچ می‌دهد یا انگور فرنگی سیاه. اما در مورد دنیایی حرف می‌زنیم که برای اولین‌بار چشم به جهان گشوده است. ما، هر دو با عینک‌های آفتابی روی عرشه کشتی زیر آفتاب در انقلاب تابستانی نشسته‌ایم. در بندرگاه، اسکلت یک کشتی مثل فسیل یک …

ادامه‌ی مطلب

ابری در بالای شیب: رمان در مقایسه با شعر | یوسوهیرو یوتسوموتو

۱ در بالای شیب در یک رمان، ابر مطیعانه وانمود می‌کند که ابر است ولی برای پرنده‌ای که بیرون از رمان پرواز می‌کند ابر بیش از یک ابر است: ابر باران است آسمان است ستاره‌های براق است و حتا خود پرنده. آدمیزاد، هنوز تمام فکر و ذکرش داستان‌نویسی‌ست موضوعات موقتی را به دست می‌گیرد و میخ‌های زنگ‌زده‌ی زبان را می‌کوباند …

ادامه‌ی مطلب

اومو-تنا-شی (به ژاپن خوش آمدید) | یوسوهیرو یوتسوموتو

من یک افسر مهاجرت یک‌رنگ‌بین‌ام با فرض این‌که هر خارجی یک دیو بی پیکر است از عفت این جزیره محافظت می‌کنم. من موبد یک معبد شینتو‌ام که جهانی می‌اندیشم می‌توانم به انگلیسی، آلمانی و فرانسوی دعا بخوانم و در بازارهای برون‌مرزی نذورات را سرمایه‌گذاری می‌کنم آرزو دارم که با متعصبین مذهبی از همه جای دنیا در گل و لای، سومو …

ادامه‌ی مطلب

پادشاه ماه مه | آلن گینزبرگ

و کمونیست‌ها چیزی برای عرضه ندارند جز گونه‌های چاق، عینک‌ها و پلیس‌های دروغگو. و کاپیتالیست ها ناپالم را تقدیم می‌کنند و پول در چمدان‌های سبز برای لختی‌ها، و کمونیست‌ها صنایع سنگین را ابداع می‌کنند اما قلب‌ها همان‌قدر سنگین است و مهندسان زیبا همه مرده‌اند، تکنسین‌های مخفی برای فریبندگی خویش نیرنگ می‌زنند در آینده، درآینده، اما حالا ودکا بنوش و عزای …

ادامه‌ی مطلب

چه عشق‌ها | آلن گینزبرگ

  اشاره:‌ نیل کسدی (Neal Cassady) چهره تمثیل‌وار و فیگور نسل بیت، شاعر و نویسنده‌ای که در طول زندگی خود هیچ اثری منتشر نکرد اما همه چیز از او آغاز شد. منبع الهام نسل بیت، کسی که گینزبرگ و کرواک هر دو از او با احترام و عشق و حتا تقدس یادکرده و نام برده‌اند. جک کرواک رمان معروفش در …

ادامه‌ی مطلب

کمال متولد می‌شود | نیکولا مدزیرف

می‌خواهم کسی برایم پیغام‌های آب‌های بدنمان را بخواند از هوای دیروز در باجه‌های تلفن از پروازهایی به رغم تمام فرشته‌های نامرئیِ تقویم‌ها به خاطر دید محدود به تعویق‌افتاده‌اند. از پنکه‌ای که برای بادهای استوائی گریه می‌کند از عودی که بعد از تمام سوختن، بوی بهتری دارد می‌خواهم کسی از این‌ها برایم بگوید تصور می‌کنم وقتی کمال متولد می‌شود تمام اشکال‌ …

ادامه‌ی مطلب

نمی‌دانم | نیکولا مدزیروف

دور است خانه‌هایی که در خواب می‌بینم دور است صدای مادرم که مرا به شام می‌خواند ولی من به سمت مزارع گندم می‌دوم دوریم مثل توپی که از هدف می‌گذرد و به سوی آسمان پرواز می‌کند زنده‌ایم مثل جیوه‌ی دماسنج که فقط در لحظه‌ای که نگاه‌اش می‌کنیم، دقیق می‌شود. هرروز، واقعیت بعید سؤال‌پیچم می‌کند مثل مسافری ناشناس که در میانه‌ی …

ادامه‌ی مطلب

ضربدر تاریخ | نیکولا مدزیرف

در کریستال سنگ‌های نامکشوف حل شدم در میان شهرها، نامرئی مثل هوا میان دو برش نان من در زنگ لبه‌ی لنگرها موجودم. در گردباد، کودکی هستم که اعتقاد به خدایان زنده را آغاز می‌کند. من معادل پرندگان مهاجرم، که همیشه برمی‌گردند و هیچ‌گاه عزیمت نمی‌کنند. دلم می‌خواهد که میان افعال مستمر زندگی کنم، در ریشه‌هایی که در میان پی و …

ادامه‌ی مطلب

جدا | نیکولا مدزیروف

از حقیقتِ آغاز همه‌ی رودخانه‌ها، درختان و شهرها خود را جدا کردم. اسمی دارم که نام خیابان‌های خداحافظی خواهد بود و قلبی که در فیلم‌های اشعه ایکس ظاهر می‌شود. خود را حتا از تو جدا کرده‌ام، ای مادر همه آسمان‌ها مادر خانه‌های آسوده. حالا، خونم پناهنده‌ایست که به ارواح و زخم‌های باز تعلق دارد. خدایم در فسفر یک کبریت زندگی …

ادامه‌ی مطلب

سریع است قرن | نیکولا مدزیروف

سریع است قرن اگر باد بودم پوست درختان را می‌کندم پیرایه‌ی عمارات را می‌کندم. اگر طلا بودم پنهان در سردابه‌ها در میان اسباب‌بازی‌های شکسته از خاطر پدران رفته بودم و در خاطر پسران همیشه می‌زیستم. اگر سگ بودم از پناهندگان نمی‌ترسیدم اگر ماه بودم از اعدام بیم نداشتم اگر ساعت بودم ترک‌های روی دیوار را می‌پوشاندم سریع است این قرن …

ادامه‌ی مطلب

در گذشته | استی‌بالِز اسپینوزا

هرکی هیچوقت خودشو بیرون زمان احساس نکرده، لطفاً دستشو بالا ببره! معاصرتر از لوسی، اون آسترالوپی‌تکوس، معاصرتر از همه‌ی هم‌دوره‌هاش. یا شونه به شونه‌ی استروماتولایتس سه هزارساله: آره، بعضی روزها اینجوری از خواب پا می‌شیم. خیال می‌کنی که ولتر کاملن درکت می‌کنه. یا آدا لاولیس خوشحال می‌شه باهات یه گیلاس بزنه. نه؟ خواهرانه با ایرماندیناس تو قرن بیست‌وهفتم پرسه می‌زنی، یه …

ادامه‌ی مطلب