قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها (صفحه 20)

شعرها

شب‌های سفید | پل آستر

کسی اینجا نیست و بدن می‌گوید: هر آنچه گفته شده ناگفتنی‌ست. اما هیچ‌کس به خوبی یک بدن نیست و آنچه بدن می‌گوید هیچ‌کس نمی‌شنود جز تو. شب و دانه‌ی برف. تکرارِ یک قتل لابلای درخت‌ها. قلم بر زمین می‌لغزد: دیگر نمی‌داند چه پیش خواهد آمد، و دستی که او را نگاه می‌دارد ناپدید شده است. با این حال می‌نویسد. می‌نویسد: در آغاز میان درخت‌ها، بدنی برای قدم‌زدن آمد از دل شب. می‌نویسد: سپیدی بدن رنگ زمین است. این زمین است. …

ادامه‌ی مطلب

بازجویی یک خوب | برتولت برشت

یه قدم بیا جلو ما شنیدیم تو آدم خوبی هستی کسی نمی‌تونه تو رو بخره اما رعد و برقی که به خونه‌ها می‌زنه رو هم کسی نمی‌تونه بخره سر حرفی که زدی می‌مونی؛ چه حرفی زدی؟ روراستی و عقیده‌ت رو رک و پوست‌کنده می‌گی؛ کدوم عقیده؟ شجاع هستی؛ در مقابل کی؟ عاقلی؛ واسه کیا؟ منافع شخصی‌ت رو در نظر نمی‌گیری پس منافع کی رو در نظر می‌گیری؟ دوست خوبی هستی واسه آدمای خوب هم دوست خوبی هستی؟ حالا به ما …

ادامه‌ی مطلب

گفتی… | ای. ای. کامینگز

گفتی میان مرده‌ها و زنده‌ها چیزی از تن من زیباتر هست که میان دست‌هایت بگیری [و آرام بلرزد؟] چیزی نگفتم خیره در چشم‌هایت جز این که هوا بوی همیشه می‌داد و هرگز … و میان پنجره‌ای که حرکت می‌کرد [طوری که انگار انگشت‌هایی سینه‌های دختری را نوازش می‌کردند] باد به باران گفت: به همیشه اعتقاد داری؟ باران گفت: عجیب مشغول اعتقاد به گل‌هایم هستم! ‌

ادامه‌ی مطلب

رساله‌ی بی‌نشان | تادئوش روژه‌ویچ

اما مسیح خم شد و با انگشت بر خاک نوشت و باز خم شد و بر خاک نوشت مادر! این‌ها چه کودک‌اند و ساده‌لوح چه معجزه‌ها که نشان داده‌ام چه کارهای بیهوده و احمقانه که کرده‌ام اما تو می‌فهمی و بر پسرت می‌بخشی از آب شراب می‌سازم مرده‌ها را زنده می‌کنم روی دریاها راه می‌روم به بچه‌ها شبیه‌اند و باید همیشه چیز تازه‌ای از من ببینند فکر کن! متیٰ و لوقا و یوحنا به او نزدیک شدند و مسیح حروف …

ادامه‌ی مطلب

روزی می‌رسد | مارین سورسکو

روزی می‌رسد که باید زیر خودمان یک خط سیاه بکشیم و حساب‌کتاب کنیم. لحظه‌هایی که می‌شد شاد باشیم. لحظه‌هایی که می‌شد زیبا باشیم. لحظه‌هایی که می‌شد بی‌نظیر باشیم. بارها و بارها کوه‌ها و درخت‌ها و رودخانه‌هایی را ملاقات کردیم [یعنی حالا کجا هستند؟ اصلا زنده‌اند؟] جمع همه‌ی این‌ها می‌شود آینده‌ای طلایی که قبلاً زندگی‌اش کرده‌ایم. زنی که دوستش داشتیم به اضافه‌ی همان زن که دوست‌مان نداشت می‌شود صفر. حاصل یک‌چهارم زندگی که به تحصیل گذشت می‌شود میلیون‌ها کلمه‌ی پوشالی که …

ادامه‌ی مطلب

خواب می‌بینم | مارتا رودز

خواب می‌بینم دوستم نمی‌میرد. آب داخل ریه‌هایش هواست روی سینه‌اش می‌نشینم دهان به دهانش می‌گذارم درونش خشک است آب برکه روی ماسه ها خشک می‌شود. در این خواب دوستم نمی‌میرد. فردا سی و پنج ساله می‌شود هدیه‌هایش را باز می‌کند شمع‌ها را فوت می‌کند شوهرش، بچه‌هایش، همه‌ی ما فوت می‌کنیم هوا را نفس می‌کشیم، هوا را. آب برکه داخل برکه خشک می‌شود.

ادامه‌ی مطلب

یکدیگر را می‌شناسیم | مارین سورسکو

یکدیگر را می‌شناسیم روزی روی زمین دیدم‌ات من یک طرف زمین راه می‌رفتم و تو یک طرف دیگرش. می‌توانم بگویم چگونه بودی. آه، شبیه همه‌ی زن‌های دیگر بودی. ببین، هنوز صورتت را به خاطر دارم. عصبی شدم و از صمیم دل چیزهایی به تو گفتم اما صدایم را نمی‌شنیدی. میان ما اتومبیل‌ها می‌رفتند و می‌آمدند و آب‌ها بود و کوه‌ها و همه‌ی زمین. به چشم‌هایم نگاه کردی اما چه می‌دانستی؟ در نیم‌کره‌ی من شب شده بود. دستت را بالا بردی: …

ادامه‌ی مطلب

اشیا | راینر مالکوفسکی

نکند اشیا را بیش از آدمها دوست می‌دارم؟ درست نیست این، ولی حقیقت دارد. قطاری کوچک در دوردست ناقوس‌های سنگین، سنگ ــ پس می‌توانم چیزی بیاغازم. روی کلمات رها نمی‌شوم. آنچه را در خودش است دوست می‌دارم. این درست نیست، حقیقت دارد. همین، مرا زنده می‌دارد. ‌

ادامه‌ی مطلب

نابغه | آرتور رمبو

  او موهبت و شفقت است. چراکه سرپناهی آفریده است به روی زمستان کف‌آلود و هیاهوی تابستان. او، آن‌کس که خوراک و شربت گوارا دارد. او که جذبه‌ی مکان‌های گریزان‌پا و لذتِ فرا انسانی توقفگاه‌هاست. او شفقت و آینده است. توان و عشق که گذرش را ایستاده در خشم و ملال نظاره می‌کنیم آن‌گاه که از میان آسمانِ طوفانی و درفش‌های شادمانی می‌گذرد. او عشق است، به‌اندازه و بی‌نقص. دلیلی‌ست شگفت‌انگیز و دور از انتظار و اوست خودِ ابدیت. ماشین …

ادامه‌ی مطلب

از امریکا، امریکا | سعدی یوسف

من جین و جاز و جزیزه‌ی گنج را خیلی دوست دارم طوطی جان سیلور را، بالکن‌های نیو اورلئان را هم من عاشق مارک تواین‌ام و کشتی‌های بخارِ می‌سی‌سی‌پی و سگ‌های آبراهام لینکون اما امریکایی نیستم آیا این‌ دلیل می‌شود که خلبان فانتوم، مرا برگرداند به عصر حجر؟ امریکا بیا تحفه‌هایمان را عوض کنیم. سیگارهای قاچاقی‌ات را بگیر به ما سیب‌زمینی بده تفنگ‌های طلایی جیمز باند را بگیر خنده‌های مرلین مونرو را به ما بده سرنگ‌های هروئین زیر درخت‌ها را بگیر …

ادامه‌ی مطلب