قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها (صفحه 20)

شعرها

در خانه‌ی تو | ریچل اسپرینگر

(یک) در خانه‌ی تو با هم طرح شخصیتی را زدیم، که خاکستر می‌شد؛ از سیگارت می‌افتاد، از دهانت… (دو) در خانه‌ی تو تو رفته‌ای، شاخه‌های پرچین‌ات را شکستم و گذاشتم روی زمین بمانند زمستان است، گذاشتم دستان غریبه‌ای، در آغوشم کشد.  

ادامه‌ی مطلب

کلمه‌ها | آلن گینزبرگ

چشم را خیره می‌کند تیغ آفتاب پژواک پریان پرده آسمان را می‌درد بوق تاکسی‌ها در خیابان منعکس می‌شود بوق خراب ماشین‌ها صدای بزغاله می‌دهد آسمان با کلمه‌ها پوشیده شده ست روز با کلمه‌ها پوشیده شده ست شب با کلمه‌ها پوشیده شده ست خدا با کلمه‌ها پوشیده شده ست آگاهی با کلمه‌ها پوشیده شده ست ذهن با کلمه‌ها پوشیده شده ست مرگ و زندگی با کلمه‌ها پوشیده ست کلمه‌ها با کلمه‌ها پوشیده‌اند عشاق با کلمه‌ها پوشیده شده‌اند قتل‌ها با کلمه‌ها پوشیده …

ادامه‌ی مطلب

حروف صدا‌دار | آرتو رمبو

A، سیاه، E، سفید، I، قرمز، U، سبز، O، آبی: A، روزی خواهم گفت رازی را که در تولدتان نهفته است A، ژاکتِ مخملِ سیاه، درخشان از هجومِ مگس‌هایی که وزوز می‌کنند بر گردِ تعفنی لاکردار. خلیج سایه: E، سادگیِ مه و خیمه‌ها، نیزه‌هایی از قرن‌ها یخِ افتخار بر کوه، پادشاهانی سفید، با سایه‌بان‌های گیاهیِ لرزان بر فراز سر. I، ارغوانی‌ها، خونِ تُف‌شده، خنده‌ی زیبایی بر لب خشمگین و مستانه از طلب مغفرت. U، امواج، لرزاننده‌ی الهگانِ دریاهای پوشیده از …

ادامه‌ی مطلب

داشته‌های قشنگ | راینر مالکوفسکی

یک ذره‌بین، یک دوربین فرهنگ واژگان زبان‌های گوناگون. دریافتی ناچیز از ارزش لحظات. ولعِ دانایی. موهبت طرح پرسشی فارغ از هراس. دو جفت کفش محکم، یک عصا. حافظه‌ای خوب که همیشه جای کافی دارد برای دلتنگ‌شدن. در اتاق، عطری زنی که رفته و دوباره بازمی‌گردد. ‌

ادامه‌ی مطلب

از کار افتادن ساعت‌ها | راینر مالکوفسکی

در ساعات خوش می‌توانم احساس کنم، آنچه حقیقی است ــ و دنبال دلیلی هم نمی‌گردم. درساعات خوش می‌توانم دوست بدارم. ــ بی آنکه رؤیا اسباب تمسخرم شود. در ساعات خوش پرندگان حرف می‌زنند، و ریشه‌های درخت پیر، آواز می‌خوانند. ‌

ادامه‌ی مطلب

تاریک‌روشنا | جوزپه اونگارتی

گورها ناپدید می‌شوند. گود، ژرف و سیاهی محض از این ایوان تا گورستان. آمده بودم دیداری تازه کنم با رفیق عربم اما شب پیش خودکشی کرد. و دوباره روز گورهای گیج بازمی‌گردند از ته مانده‌ی ظلمات، دراز به دراز میان سبزی عقیم و درآستان روشنی. ‌

ادامه‌ی مطلب

نه کلیشه های بیشتر ا اوکتاویو پاز

چهره ی زیبا مثل آفتابگردانی ست که گلبرگ هایش را؛ رو به خورشید می گشاید مثل تو که چهره می گشایی بر من، وقتی ورق را برمی گردانم . لبخندِ دلربا ؛ هر مردی را مسحور زیبایی ات کنی آه ، زیبایِ روزنامه ای تا به حال چند شعر برایت سروده اند ؟ چند دانته برایت نوشته اند ؟ بئاتریس ؟! برایِ وهمِ وسواس آمیزت برای فانتزی های مصنوعی ات امروز من اما کلیشه ی دیگری نمی سازم و این …

ادامه‌ی مطلب

کهنسالی برمی‌خیزد | تد هیوز

خاکسترهای خویش را و زغالها و  چوب‌های نیم‌سوخته را به هم می زند چشمی غبار می شود و می ریزد نیمه گدازان و سخت دوباره ژرف می‌کاود پندارهایی را که به اولین لمس ِ توجه فرومی‌افتند پرتو نوری بر پنجره، چقدر منظم و  یکدست چه تند مثل همیشه، قابِ پنجره چون چوب‌بستی در فضا تا چشم‌ها قراری گیرند تکیه‌گاهی برای تن، تن به شکل عادت معمول جنبشی کوتاه در هوای خاکستری کرخت مانده از یادِ حادثه‌ای محو زنده از پس …

ادامه‌ی مطلب

سنگ‌باران | ژوزه میگل سیلوا

بیکارها، بنا به تعریف، هیچ چهره‌ای ندارند. باید که مایه‌ی شرمساری باشد چهره‌ای نداشتن. شاید برای همین باشد که خود را ز ما پنهان می‌کنند. آن‌ها پنهان می‌شوند در خیابان‌ها، بر نیمکت‌های پارک‌ها، در ایستگاه‌های اتوبوس‌ها. پنهان می‌شوند در نان تو، در کیف پول تو، در اشعاری بد نوشته یا در فیلم‌های واقع‌گرای بریتانیایی. آن‌جایی که می‌دانند هیچ‌کس نمی‌تواند مزاحم آنها شود. ۲۰۰۵ ‌ درباره شاعر: متولد ۱۹۶۹ در شهر ساحلی ویلا نووا ده گایا در شمال پرتغال؛ دانشجوی انصرافی رشته …

ادامه‌ی مطلب

هیچگاهستان | نونو ژودیس

اگر به هیچگاهستان می‌رفتم، می‌داشتم هر چیزی را که در بستر هیچ می‌خواستم: رؤیاهایی که هیچ‌کس نداشت آن هنگام که صبح خورشید سر می‌زد؛ دختری که می‌خواند در بستری از گل‌های شادان؛ آبی که مزه‌ی شراب می‌داد در کام هر مستی. بی‌اجبار به رکاب‌زدن، دوچرخه‌ام را می‌راندم سوی پایین خیابانی از ابرها. و وقتی به آسمان می‌رسیدم، گام می‌گذاشتم روی ستارگانی که فتاده بودند بر زمین مه‌آلود. هیچگاهستان جایی بود که هیچ‌وقت نمی‌توانستم بدان برسم اگر به سوی هیچگاهستان می‌رفتم. …

ادامه‌ی مطلب

دستور ساخت رنگ آبی | نونو ژودیس

اگر می‌خواهید رنگ آبی بسازید قطعه‌ای از آسمان بر دارید و در دیگچه بیندازید به آن بزرگی که روی شعله‌ی افق را بپوشاند. درونِ آبی، کمی از سرخیِ صبحِ سحر را هم زنید تا حل شود. همه چیز را بریزید درونِ کاسه‌ای برنجی که خوب شسته شده باشد تا تمام ناخالصی‌های بعد‌از‌ظهر را زائل کند. عاقبت، تکه‌های طلا را غربال کنید از ماسه‌ی نیمروز، تا رنگ ته کاسه بچسبد. برای جلوگیری از جدا شدن رنگ‌ها از زمان، هسته‌ی سوخته‌ی هلو …

ادامه‌ی مطلب