قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها (صفحه 20)

شعرها

چه سبز شکفتند | هوراس

چه سبز شکفتند درختان و برف‌ها رفتند و چمنزار غرق در ژاله باز می‌روید نهر بر بستر خویش جاریست و خاک از پی تغییر خویش می‌پوید هراس خویش زدودند پریان افسونگر عریان به بیشه‌زار به رقص و بازی لیک زمان شتابنده در آغازین دم سال مرا می‌گوید: «هان.. تو برای جاودانگی زاده نشده‌ای» جویبار از پی برفاب‌ها، پیش پای بهار آنگاه تابستان استوار می‌رسد از راه وانگه خزان طلایی با سیب‌های فراوان و بازگشت به زمستان، شب‌های برفی و خواب. …

ادامه‌ی مطلب

آه گل آفتاب‌گردان | ویلیام بلیک

آه گل آفتاب‌گردان! خسته از زمان، کسی که قدم‌های خورشید را می‌شماری، به دنبال آن سرزمین طلایی دل‌انگیز جایی که سفرِ مسافران به پایان می‌رسد؛ جایی که جوان نحیف شده با خواهش، و باکره‌ی رنگ‌پریده کفن شده در برف، از قبرهایشان بر می‌خیزند و سر به آسمان می‌کشند، جایی که گل آفتاب‌گردانم آرزو می‌کند برود. ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌‌

ادامه‌ی مطلب

بوته‌ی گل سرخ زیبای من | ویلیام بلیک

گلی به من تقدیم شد؛ چنان گلی که ماه مِی هرگز نیاورده بود، اما گفتم، «بوته‌ی گل سرخ زیبایی دارم،» و از کنار گل شیرین گذشتم. بعد پیش بوته‌ی گل سرخ زیبایم رفتم، تا شب و روز به او رسیدگی کنم. اما گل سرخم با حسادت رو گرداند، و خارهایش تنها دلخوشی من بودند. ‌

ادامه‌ی مطلب

در خانه‌ی تو | ریچل اسپرینگر

(یک) در خانه‌ی تو با هم طرح شخصیتی را زدیم، که خاکستر می‌شد؛ از سیگارت می‌افتاد، از دهانت… (دو) در خانه‌ی تو تو رفته‌ای، شاخه‌های پرچین‌ات را شکستم و گذاشتم روی زمین بمانند زمستان است، گذاشتم دستان غریبه‌ای، در آغوشم کشد.  

ادامه‌ی مطلب

کلمه‌ها | آلن گینزبرگ

چشم را خیره می‌کند تیغ آفتاب پژواک پریان پرده آسمان را می‌درد بوق تاکسی‌ها در خیابان منعکس می‌شود بوق خراب ماشین‌ها صدای بزغاله می‌دهد آسمان با کلمه‌ها پوشیده شده ست روز با کلمه‌ها پوشیده شده ست شب با کلمه‌ها پوشیده شده ست خدا با کلمه‌ها پوشیده شده ست آگاهی با کلمه‌ها پوشیده شده ست ذهن با کلمه‌ها پوشیده شده ست مرگ و زندگی با کلمه‌ها پوشیده ست کلمه‌ها با کلمه‌ها پوشیده‌اند عشاق با کلمه‌ها پوشیده شده‌اند قتل‌ها با کلمه‌ها پوشیده …

ادامه‌ی مطلب

حروف صدا‌دار | آرتو رمبو

A، سیاه، E، سفید، I، قرمز، U، سبز، O، آبی: A، روزی خواهم گفت رازی را که در تولدتان نهفته است A، ژاکتِ مخملِ سیاه، درخشان از هجومِ مگس‌هایی که وزوز می‌کنند بر گردِ تعفنی لاکردار. خلیج سایه: E، سادگیِ مه و خیمه‌ها، نیزه‌هایی از قرن‌ها یخِ افتخار بر کوه، پادشاهانی سفید، با سایه‌بان‌های گیاهیِ لرزان بر فراز سر. I، ارغوانی‌ها، خونِ تُف‌شده، خنده‌ی زیبایی بر لب خشمگین و مستانه از طلب مغفرت. U، امواج، لرزاننده‌ی الهگانِ دریاهای پوشیده از …

ادامه‌ی مطلب

داشته‌های قشنگ | راینر مالکوفسکی

یک ذره‌بین، یک دوربین فرهنگ واژگان زبان‌های گوناگون. دریافتی ناچیز از ارزش لحظات. ولعِ دانایی. موهبت طرح پرسشی فارغ از هراس. دو جفت کفش محکم، یک عصا. حافظه‌ای خوب که همیشه جای کافی دارد برای دلتنگ‌شدن. در اتاق، عطری زنی که رفته و دوباره بازمی‌گردد. ‌

ادامه‌ی مطلب

از کار افتادن ساعت‌ها | راینر مالکوفسکی

در ساعات خوش می‌توانم احساس کنم، آنچه حقیقی است ــ و دنبال دلیلی هم نمی‌گردم. درساعات خوش می‌توانم دوست بدارم. ــ بی آنکه رؤیا اسباب تمسخرم شود. در ساعات خوش پرندگان حرف می‌زنند، و ریشه‌های درخت پیر، آواز می‌خوانند. ‌

ادامه‌ی مطلب

تاریک‌روشنا | جوزپه اونگارتی

گورها ناپدید می‌شوند. گود، ژرف و سیاهی محض از این ایوان تا گورستان. آمده بودم دیداری تازه کنم با رفیق عربم اما شب پیش خودکشی کرد. و دوباره روز گورهای گیج بازمی‌گردند از ته مانده‌ی ظلمات، دراز به دراز میان سبزی عقیم و درآستان روشنی. ‌

ادامه‌ی مطلب