قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها (صفحه 20)

شعرها

خنک می‌شود روز | ادیت سودرگران

I خنک میشود روز نزدیکِ شب… بنوش از دستم گرما را در دستم، همان خونِ بهار هست دستم را بگیر، بازوی سپیدم را بگیر، اشتیاق شانه‌های نحیفم را بگیر.. چه حس غریبی ‌ست، تنها شبی چون امشب، سنگینی‌ سرت بر سینه‌ام. II گل سرخ عشقت را به دامن سپیدم انداختی ــ در دست‌های داغم سخت نگه می‌‌دارم گل سرخ عشقت را که به‌زود خواهد پژمرد.. تو ای پیروزِ سردچشم! می‌پذیرم تاجی را که به دستم دادی، تاجی که ‌خم می‌‌کند …

ادامه‌ی مطلب

آخرین گل پاییز | ادیت سودرگران

من آخرین گل پاییزم، تاب داده‌شده در گهواره تابستان، به پاسداری‌ گمارده‌شده در برابرِ بادِ شمال، شعله‌های سرخ شُکُفت بر گونه‌های سپیدم. من آخرین گل پائیزم. تازه‌ترین بذر بهارِ مرده‌ام، آسان است واپسین‌بودن در مرگ؛ دیده‌ام دریاچه را: افسانه‌ای و آبی‌رنگ شنیده‌ام صدای تپشِ قلبِ تابستانِ مُرده را جام من هیچ بذری ندارد به جُز مرگ. من آخرین گل پاییزم. جهانِ ژرفِ پُرستاره پائیز را دیده‌‌ام، شاهد درخششِ روشناییِ اجاق‌های گرم بوده‌ام در دوردست‌ها، چه ساده است پیمودن آن راه! …

ادامه‌ی مطلب

خاموش، خاموش، خاموش | ادیت سودرگران

■ اشاره: در شعر سودرگران نزول به رخوت ذات شرط صعود رهایی بخش روح است. این برداشت از انسان به مثابه موجودی گرفتار چنبره تن‌ که تنها با شکستن مطلق ذات به سماع و کمال می‌‌رسد تا حدی منعکس کننده مفهومی‌ ‌ست مذهبی‌ که در آثار داستایوسکی و دیگران نیز مشاهده می‌‌شود. در جنگ داخلی‌ فنلاند، نبردی سهمگین در اطراف رایوولا محل زندگی‌ سودرگران بین ویبوری و سنت پترزبورگ در جریان بود. زمانی‌ که او دفتر‌های شعر خود را می‌‌نوشت …

ادامه‌ی مطلب

چهار باد | ادیت سودرگران

هیچ پرنده‌ی ر‌ه‌گم‌کرده‌ای را گذارش به خلوت پنهان من نیست، نه‌ پرستوی سیاهی که حامل آرزو ست، نه‌ مرغ دریاییِ سپیدی که نوید طوفان دارد… در پناه صخره‌ها درنده‌خوئی من به کمین ایستاده، تا به پرواز درآید به کوچکترین نجوا، با نزدیک‌شدن گام‌ها… خاموش و آبی‌ست دنیای من، خجسته… دری به هر چهار باد دارم. دری زرین به شرق ــ برای عشق که هرگز نمی‌‌آید. دری دارم برای روز و دری دیگر برای غم، دری دارم برای مرگ ــ آن‌ …

ادامه‌ی مطلب

باکره‌ی نوین | ادیت سودرگران

من زن نیستم. مرد هم نیستم من کودکم، نجیب زاده‌ای جوانم، عزمی جسورم، من رگه‌ای خندان از خورشید سرخابی‌ام… من تورم برای ماهیان حریص من نوش جامی‌‌ام به افتخار تمامی زنان، من گامی‌ هستم به سوی حادثه و تباهی، من جهشی هستم به آزادی، به خود… من نجوای خون در گوش بشرم، من ارتعاش روحم، اشتیاق و انکار جسمم، من نشانه ورود به بهشتی‌ جدیدم. من جرقه‌ام، جستجوگر و بی‌ پروا، من آبم، ژرف اما بی‌باک تنها تا زانوها من …

ادامه‌ی مطلب

صابون | فرانسیس پونژ

اگر او را به دست‌هایم بمالم، کف می‌کند، جست‌و‌خیز می‌کند… نرمخویی بیشتر با او نرم‌اش می‌کند، صاف، رام، نرم‌تر و آبش می‌آید نرمخویی بیشتر جوش و خروشش را حجیم‌تر و مرواریدگون می‌کند عجب سنگ جادویی! بیشتر و بیشتر با آب و هوا خوشه‌های انگورِ خوشبوی انفجاری می‌سازد… آب، هوا و صابون بر هم سوار می‌شوند جفتک چارکش بازی می‌کنند و ترکیباتی می‌سازند کمتر شیمیایی و بیشتر فیزیکی، ژیمناستیکی، آکروباتیک صنایع بدیعی‌اند؟… چقدر می‌شود از صابون گفت. دقیقاً همان حرف‌هایی که …

ادامه‌ی مطلب

روشنایی شب | ایو بنفوا

پرندگانِ گِس* لب می‌گشایند در شب، به ابهام در روشنایی نوک می‌زنند. دستی که می‌جنبید بر دامنِ صحرا. ما مدت‌هاست که بی‌حرکت ایستاده‌ایم. بی هیچ حرف. و زمان چون حوضچه‌ای از رنگ در اطرافمان آرمیده است. * ناحیه ای در شمال لهستان

ادامه‌ی مطلب

شهرزاد | فریزر سادرلند

در سایه و در روشن و در راهروی خورشید‌تاب راه می‌روند و حرف می‌زنند، هنر فوتِ وقت را مشق می‌کنند. اعدام شهرزاد به تعویق خواهد افتاد چراکه برای شهریار قصه‌ای می‌گوید که می‌خواهدش. خورشید به شفق و به شب می‌گراید. چنان‌که آنان می‌گذرند، هر برگی، گوش‌سپار، می‌خمد. هیچ‌یک از آن‌دو سیرایی از قصه ندارد هیچ‌یک نمی‌خواهد قصه را به سر برساند. هرگز آیا راهی را که می‌روند ترک خواهند گفت؟ هرگز آیا خواهان آن خواهند بود؟ مرد سر به سوی …

ادامه‌ی مطلب

قلم | فریزر سادرلند

قلم در جیبِ توییِ کُتم ملامتی فلزی یقین مردمانی بر سر آنِ سر خود به باد داده‌اند در اینجا که اما، نه کسی این چنین می‌میرد قلم زدن به زحمتش نمی‌ارزد با این‌ همه قلم تمنای آن دارد که بر سطحی که می‌گیردش لغزانده شود بر دستمالی کاغذی که با آن دهانت را پاک می‌کنی و لکه‌ای جوهری باقی گذارد لکه‌ای که خون کسی‌ست ‌‌

ادامه‌ی مطلب

بیانیۀ وفاداری | داردو سباستیان دورنزورو

این ترجمه برای تراب حق‌شناس به پاس کوشش‌هایش تنها ماه نیست، نه حتی شبنم است و نه نور آسمانی پرندگان، چه بسا گیوه‌‌ای کهنه‌ باشد، همه سوراخ سوراخ و نیمه‌جان از گزکردن کارخانه‌ها، داربست‌ها، یا جاده‌های دشوار و داغِ ماه نوامبر. نه، هرچه شاعرانه، لزوماً زیبا نیست. جوانانی را دیده‌ام موحش و محزون عین خاک که خاک می‌خوردند آن‌ها را دیده‌ام آن‌جا، با لباس‌های ژنده و چرکینشان، می‌خزیدند و من لمسشان کرده‌ام، و با نوازش پوستشان، به فرشته بدل شدند، …

ادامه‌ی مطلب

یک شعر عاشقانه نابخردانه | جان یائو

بیا با من زندگی کن تا بنشینیم   روی صخره‌ها کنار رودخانه‌های کم‌عمق   بیا با من زندگی کن تا میوه‌ی بلوط بکاریم   در دهان یکدیگر و این آیین ما شود   برای سلام گفتن به زمین پیش از آنکه پرت‌مان کند   دوباره به میان برف‌ها و حفره‌های درون‌مان   لبریز شود از ناگواری‌ها   بیا با من زندگی کن پیش از آنکه زمستان دست بکشد از   تنها بالشتی که آسمان تا به امروز بر آن سر …

ادامه‌ی مطلب

هایکو | آلن گینزبرگ

اگه به نیکسون رأی بدین دیگه نمی‌تونین برینین چون سولاخ کونتون توی واشنگتونه آلن گینزبرگ | گرافیتی در تتون ویلیج» |  از مجموعه‌ی Mostly Sitting Haiku ‌ ‌ گذشته از تجربه‌های شخصی ذن بویسم، گینزبرگ از تکنیک‌های هایکو در شعر استفاده فراوانی برده است. چیزی  که خود آن را «شوک مردمک چشم» می‌نامد. چیزی که باعث می‌شود، به هنگام خواندن شعر نگاه خواننده را «بگیرد» و مکث کند. دو تصویر متضادی که در هایکوهای ژاپنی دیده می‌شود، معمولاً یکی نرم و …

ادامه‌ی مطلب

دزدی این شعر را دزدید | آلن گینزبرگ

  این روزا همه چیز را می‌دزدند مردم کیف پولت را می‌دزدند، ساعتت را شیشه ماشین‌ات را می‌شکنند، رادیو و کیف‌ات را می‌دزدند در خانه‌ات را می‌شکنند، سیستم سونی مدل Hi8 و سی دی پلیر اولیمپوس XA مردم زندگی‌ات را می‌دزدند، در خیابان گیرت می‌اندازند و سرت را می‌دزدند. در حمام عمومی کفش‌های کتانی‌ات را می‌دزدند عشق‌ات را می‌دزدند، دوست‌پسرت را می‌زنند و می‌برند، به مادر بزرگت در زیرگذر تجاوز می‌کنند معتادا به خاطر دوا قلب‌ات را می‌دزدند شکاف بی‌اعتمادی …

ادامه‌ی مطلب

به من بدی نکن | آنتونن آرتو

بدی کن بدی کن بسی گناه مرتکب شو اما به من بدی نکن به من دست نزن مجبورم نکن به خود بدی کنم من از خودم بی‌رحمانه انتقام می‌گیرم تو زخمی و آلوده می‌شوی خدا جز باختن کاری برایش نمانده پیش ازین هرچه هرزه‌گی کرده‌ست به من بدی نکن نزدیک من شرارت نکن بدی نکن وقتی که من خویشتنِ خودَم بگذار در جهان پاک زندگی کنم بگذار در اطراف خویش قهرمانانی خالص پاک داشته باشم ‌

ادامه‌ی مطلب

ژئو بوگزا | یوآنا ماریا و اشعار دیگر

  اگر شعر به روایت آنتونیو گاموندا، معرفت فقدان است، اگر شعر، به همان عبارت، به آگاهی انسانی شدت می‌بخشد، خاطره بخشی جداناپذیر از هویت شعر است. از این‌روست که شعر به خاطرمان می‌آورد، آن‌چه تاریخ فراموش‌اش کرده است. ژئو بوگزا، شاعر بزرگ رومانیایی در سال ۱۹۰۸ بدنیا آمد و در سال ۱۹۹۳ در بخارست از دنیا رفت. او را یکی از اصلی‌ترین چهره‌های شعر آوانگارد و جریان سوررئالیسم شعر رومانی می‌شناسند. منتقد و تئوریسین فعالی بود. یک عضو حزب …

ادامه‌ی مطلب