قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها (صفحه 20)

شعرها

تاریک‌روشنا | جوزپه اونگارتی

گورها ناپدید می‌شوند. گود، ژرف و سیاهی محض از این ایوان تا گورستان. آمده بودم دیداری تازه کنم با رفیق عربم اما شب پیش خودکشی کرد. و دوباره روز گورهای گیج بازمی‌گردند از ته مانده‌ی ظلمات، دراز به دراز میان سبزی عقیم و درآستان روشنی. ‌

ادامه‌ی مطلب

نه کلیشه های بیشتر ا اوکتاویو پاز

چهره ی زیبا مثل آفتابگردانی ست که گلبرگ هایش را؛ رو به خورشید می گشاید مثل تو که چهره می گشایی بر من، وقتی ورق را برمی گردانم . لبخندِ دلربا ؛ هر مردی را مسحور زیبایی ات کنی آه ، زیبایِ روزنامه ای تا به حال چند شعر برایت سروده اند ؟ چند دانته برایت نوشته اند ؟ بئاتریس ؟! برایِ وهمِ وسواس آمیزت برای فانتزی های مصنوعی ات امروز من اما کلیشه ی دیگری نمی سازم و این …

ادامه‌ی مطلب

کهنسالی برمی‌خیزد | تد هیوز

خاکسترهای خویش را و زغالها و  چوب‌های نیم‌سوخته را به هم می زند چشمی غبار می شود و می ریزد نیمه گدازان و سخت دوباره ژرف می‌کاود پندارهایی را که به اولین لمس ِ توجه فرومی‌افتند پرتو نوری بر پنجره، چقدر منظم و  یکدست چه تند مثل همیشه، قابِ پنجره چون چوب‌بستی در فضا تا چشم‌ها قراری گیرند تکیه‌گاهی برای تن، تن به شکل عادت معمول جنبشی کوتاه در هوای خاکستری کرخت مانده از یادِ حادثه‌ای محو زنده از پس …

ادامه‌ی مطلب

سنگ‌باران | ژوزه میگل سیلوا

بیکارها، بنا به تعریف، هیچ چهره‌ای ندارند. باید که مایه‌ی شرمساری باشد چهره‌ای نداشتن. شاید برای همین باشد که خود را ز ما پنهان می‌کنند. آن‌ها پنهان می‌شوند در خیابان‌ها، بر نیمکت‌های پارک‌ها، در ایستگاه‌های اتوبوس‌ها. پنهان می‌شوند در نان تو، در کیف پول تو، در اشعاری بد نوشته یا در فیلم‌های واقع‌گرای بریتانیایی. آن‌جایی که می‌دانند هیچ‌کس نمی‌تواند مزاحم آنها شود. ۲۰۰۵ ‌ درباره شاعر: متولد ۱۹۶۹ در شهر ساحلی ویلا نووا ده گایا در شمال پرتغال؛ دانشجوی انصرافی رشته …

ادامه‌ی مطلب

هیچگاهستان | نونو ژودیس

اگر به هیچگاهستان می‌رفتم، می‌داشتم هر چیزی را که در بستر هیچ می‌خواستم: رؤیاهایی که هیچ‌کس نداشت آن هنگام که صبح خورشید سر می‌زد؛ دختری که می‌خواند در بستری از گل‌های شادان؛ آبی که مزه‌ی شراب می‌داد در کام هر مستی. بی‌اجبار به رکاب‌زدن، دوچرخه‌ام را می‌راندم سوی پایین خیابانی از ابرها. و وقتی به آسمان می‌رسیدم، گام می‌گذاشتم روی ستارگانی که فتاده بودند بر زمین مه‌آلود. هیچگاهستان جایی بود که هیچ‌وقت نمی‌توانستم بدان برسم اگر به سوی هیچگاهستان می‌رفتم. …

ادامه‌ی مطلب

دستور ساخت رنگ آبی | نونو ژودیس

اگر می‌خواهید رنگ آبی بسازید قطعه‌ای از آسمان بر دارید و در دیگچه بیندازید به آن بزرگی که روی شعله‌ی افق را بپوشاند. درونِ آبی، کمی از سرخیِ صبحِ سحر را هم زنید تا حل شود. همه چیز را بریزید درونِ کاسه‌ای برنجی که خوب شسته شده باشد تا تمام ناخالصی‌های بعد‌از‌ظهر را زائل کند. عاقبت، تکه‌های طلا را غربال کنید از ماسه‌ی نیمروز، تا رنگ ته کاسه بچسبد. برای جلوگیری از جدا شدن رنگ‌ها از زمان، هسته‌ی سوخته‌ی هلو …

ادامه‌ی مطلب

قلبت همراه من است | ای. ای. کامینگز

قلبت همراه من است (درون قلبم می‌برمش) هرگز بی قلب تو نیستم (هر کجا بروم تو می‌روی، عزیزم؛ و هر کار که کنم کار توست، نازنینم) نمی‌ترسم از هیچ تقدیری (که تو تقدیر منی، دلبندم) نمی‌خواهم هیچ جهانی را (که تو، زیبا، جهان منی، جهان واقعی من) و تویی همه‌ی معانی ماه و هر آن چه که خورشید بخواند تویی اینجا عمیق‌ترین رازی است که کس نمی‌داند (اینجا ریشه‌ی ریشه و شکوفه‌ی شکوفه و آسمانِ آسمانِ درختی است به نام …

ادامه‌ی مطلب

خاطره | جوزپه اونگارتی

نامش محمد شهاب از تبار امیران کوچ‌نشین، خودکشی کرد چرا‌که دیگر وطن نداشت به فرانسه عشق می‌ورزید نامش را مارسل گذاشت اما فرانسوی نبود، زیستن را در خیمه‌ها نمی‌دانست آن‌جا که می‌شد با نوشیدن فنجانی قهوه به نوای قرآن گوش سپرد و رها نشد از صوت قرآن درهجرتش در پاریس تابوتش را تشییع کردم با مدیر هتلی که در آن اقامت داشتیم شماره‌ی ۵ خیابان «دی کارم» در سراشیب کوچه‌ای رنگ‌و‌رو رفته در گورستان ایوری آرام گرفت در حومه‌ی شهری …

ادامه‌ی مطلب

با من بیا | ای. ای. کامینگز

خسته‌ای (فکر می‌کنم) از معماهای همیشگی زندگی و من هم خسته‌ام. پس با من بیا و به دورها و دورها خواهیم رفت ــ (تنها من و تو، بفهم!) بازی کرده‌ای (فکر می‌کنم) و محبوب‌ترین بازیچه‌هایت را شکسته‌ای و حالا کمی خسته‌ای خسته از چیزهایی که می‌شکنند و ــ تنها خسته‌ای و من هم خسته‌ام. اما امشب می‌آیم، با رویایی در چشم‌هایم و با شاخه گلی به دروازه‌های قلب ناامیدت می‌زنم ــ باز کن! چرا که تو را به جاهایی می‌برم …

ادامه‌ی مطلب

همه یک زن‌ایم | سرود جهانی

❑ اشاره: به کوشش سازمان ملل در هشت مارس ۲۰۱۳ و به یاری موسیقی‌دانان و خوانندگانی از سراسر جهان برای رساندن پیام همبستگی میان زنان ترانه‌ای به نام «همه یک زن‌ایم» پدید آمد: در کیگالی بیدار می‌شود در هانوی، ناتال، رام‌الله دست به کار می‌شود. در طنجه نفسی تازه می‌کند در لاهور، لاپاس، کامپالا صدایش را بلند می‌کند. گرچه نیم‌دنیایی از من دور است حرفی می‌خواهد که بر زبانم بیاید… ما همه یک زن‌ایم تو فریاد برمی‌آوری و من می‌شنوم. …

ادامه‌ی مطلب

مادر نو | شارون اُلدز

یک هفته پس از تولد کودکمان مرا کنج اتاق مهمان گیر آوردی و با هم در تخت فرو رفتیم. تو مرا بوسیدی و بوسیدی، گره شل و  سوزان شیر در نوک پستان من باز شد، پیراهنم خیس شد.  تمام این هفته بوی شیر می‌دادم شیر تازه، ترش.  قلبم تند تند می‌زد: میانم را چون پیراهنی دریده بود از هم تاج سر کودک، بریده شدم بودم با چاقویی و دوخته شده بودم از نو، بخیه‌ها پوست تنم را می‌کشیدند اولین بار …

ادامه‌ی مطلب

یک میلیون کارگر جوان l کارل سندبرگ

یک میلیون کارگر جوان؛ راحت و قدرتمند، مثل جنازه افتاده‌اند حالا روی علف‌ها و جاده‌ها و یک میلیونِ دیگر هم حالا زیر خاک‌اند و جسم گندیده‌شان، سالیان بعد، می‌شود ریشه‌ی رُزهای خونی‌رنگ بله، میلیون‌ها کارگر جوان یکی پس از دیگری سلاخی کردند و دستان خونی خود را هیچ، ندیدند و وای، کار بزرگی بوده بی‌شک کُشتن ختم به رویش چیزی تازه و زیبا، زیرِ نورِ خورشید اگر این میلیون‌ها می‌دانسته‌اند، چرا یکدگر را تکه‌تکه و لت‌و‌پار می‌کنند؟ نیش‌شان باز است …

ادامه‌ی مطلب

سقوط روم | وستون هیو اودن

به پای موج شکن‌ها خیزاب می‌کوبد در دشت متروکه باران شلاق‌کش بر ارابه‌ای تنها یاغیان در غارها انبوه. شب‌جامه‌هایشان چه بلند مالگیرانِ رسمی دولت پی تعقیبِ فراریانِ مالیات در فاضلاب‌های شهر به کنکاش. رازآیین‌های جادوانه‌شان روسپیان معبد را به خواب برده و ادیبان و شاعران همگی یاری خیالی به بر گرفته‌اند. شاید «کاتو»ی بزرگ‌مغز۱ بستاید «اصولِ باستانی» را ملوانانِ ستبرتن اما سر طغیان دارند از پی پول و غذا گرم تختِ بزرگِ سزار حالیا کارمند دون‌پایه روی فرمِ صورتی‌رنگش می‌نگارد …

ادامه‌ی مطلب