قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها (صفحه 2)

شعرها

گذشته | فرریرا گولار

گوش کن: گذشته گذشته است و هیچ چیز این‌ نکته را تغییر نمی‌دهد. در این عصر تعطیل، معطل، اگر می‌خواهی می‌توانی به خاطر آوری. ولی هیچ‌چیز روشن نمی‌کند از نو چراغی را که در جسم ساعات از دست رفته است. آه، از دست رفته بود! گم‌گشته بود در آب‌های استخر زیر برگ‌های عصر در صداهای ایوان‌ در خنده‌ی ماریلیا در سایبان سرخِ پیاده‌رو. گذشته گذشته است و به‌رغم همه‌چیز جستجوکنان باز می‌گردی به خیابان‌های قدیمی. خانه‌ها این‌جایند، آن خانه‌ی زرد، …

ادامه‌ی مطلب

در شهر | فرریرا گولار

هرچه از آن سخن می‌گویم‌ در شهر است میان زمین و آسمان. همه چیزهایی هستند فانی و ابدی، عین لبخند تو یا واژه‌ی همبستگی بازو‌های گشاده‌ام و این عطر فراموش گیسوان که باز می‌گردد و برمی‌انگیزاند شعله‌ی نامنتظرش را در دلِ اردیبهشت. هرچه از آن سخن می‌گویم از تنی برآمده است مثل تابستان و حقوق ما. به فانی‌شکلی فشرده در زمان، پراکنده‌ مثل هوا در بازار، در کارخانه‌ها در خیابان‌ها، مسافرخانه‌ها. تمام‌شان، شیی‌اند، اشیایی روزمره، مثل دهان‌ها و دست‌ها، مثل …

ادامه‌ی مطلب

تعطیل است | فرریرا گولار

قیمت لوبیا به این شعر تعلقی ندارد. نرخ برنج به این شعر تعلقی ندارد. گاز، برق، تلفن حراج فریبا‌ی شیر گوشت شکر نان به این شعر تعلقی ندارد. کارمند اداره نباید در این شعر باشد با حقوق بخور و نمیرش با زندگی‌اش محصور در اسناد. درست عین کارگری که خرد می‌کند روزهای زغال‌سنگ و فولاد‌ش را در مغازه‌های بی‌نور، و به این شعر تعلقی ندارد. چرا که شعر، آقایان تعطیل است: استخدام نمی‌کند تنها مردانی که شکمی‌ ندارند یا زنانی …

ادامه‌ی مطلب

یک انسان معمولی | فرریرا گولار

انسانی معمولی‌ام من از جسم و از خاطره از خون و از فراموشی. روی دوپایم حرکت می‌کنم، با اتوبوس، با تاکسی، با هواپیما چنان که شعله‌ی چراغ جوشکاری وحشت‌زده در من نفس می‌کشد زندگی ، که شاید خاموش شود به طرفه‌العینی. درست مثل تو از چیزهایی برآمده‌ام من به یاد آمده و از یاد رفته: از صورت‌ها از دست‌ها، از سایبان سرخ ظهر در پاستوس-بونز، شادی‌ها، مردگان، گل‌ها، پرندگان شعله‌ی عصرهای روشن نام‌هایی که دیگر به خاطر نمی‌آورم ابروها، نفس‌ها، …

ادامه‌ی مطلب

شعر من | فرریرا گولار

چنان وجودی یگانه بر می‌بالند مردم‌ام و شعرم چونان درختی نوزاد که در دلِ میوه می‌روید در مردم زاده می‌شود شعرم چنان که سبز می‌رسد شکر در دشت‌های نیشکر می‌رسد شعرم در مردم انگار خورشید که در گلوگاه فردا چونان ذرت که ریشه می‌دواند در خاک بارور، ‌ آینه در آینه‌اند مردم‌ام و شعرم. باز می‌گردانم شعرشان را به مردم‌ام اندک‌اندک چون کسی که آواز می‌خواند بیش‌بیش چون کشتکاری که می‌کارد.

ادامه‌ی مطلب

نوعی از ترانه | ویلیام کارلوس ویلیامز

بگذار مار زیر بوته در انتظار بماند و بنویس آرام، سخت، در ضربات هوشیار، در انتظار با کلمات انسان و سنگ را استعاره است که آشتی می دهد ترکیب شو! فکر، در اشیا ست کشف کن! گلسنگ، گل من است که صخره ها را ازهم می شکافد.

ادامه‌ی مطلب

بر بلندای بودن | گونار اِکِلوف

تو مرا قرار می دهی ای آرامنده ی دل چگونه ؟ آن گونه که من عشق می ورزم هنگامه ی همدلانه ات را در جانم ردی نهاده ای از پاهایی کوچک انگشتانی کوچک چون برشنهای خیس ساحلی با این همه بدان گونه ای که انگار نیستی بر چنین بلندایی از بودنی من هستم ؛ در فرو ترین جایگاه بودن از آنچه که به کار سوختن هم نمی آید آه بگذار این دستها را در کنار تو گرما بخشم چون بر منقلی …

ادامه‌ی مطلب

بر این سنگ… | گونار اِکِلوف

سرم را می آسایم بر این سنگ درزندانی تو رواندازمن جویبارت لالایی شیر خوارگی من که از اسب می خواند و از رو انداز طلا همه این را بدست آورده ام این همه را ازدست داده ام این همه از آن من است تو را براسب می رانم تا دیدارگاه مان تا آمدنت را بار دیگر تماشا کنم در رویای خویش

ادامه‌ی مطلب

مرثیه‌ی کوچک‌تر | ایرژی اورتن

      دوستان رفته‌اند. یارم در دوردستان به خواب رفته‌است‌. و بیرون انبوهِ تاریکی است. ‌کلماتی را با خود زمزمه می‌کنم که سفیدیشان از چراغ است‌، و در میانه‌ی خواب و بیداری مادرم را به خاطر می‌آورم. یک خاطره‌ی پاییزی. درست مثل سرما، انگار واقعا خبر داشته‌ام از هرچه حالا مادرم مشغولِ آن است‌. در خانه است، در اتاق‌اش. بخاری کودکی‌ام که اسب چوبی اسباب بازی‌ام با من به سمت‌اش یورتمه می‌رفت، بخاری کودکی‌ام که دیگر مدت‌هاست روشن نمی‌شود‌، …

ادامه‌ی مطلب

وقتی بازگردیم… | آنتونیو خسینتو

به راه می‌افتیم یارِ من وقتی بازگردم و نظر کنم در آفتابی که از ما دریغ شده‌است، پوشیده به صلح با لبخندی کز میوه‌ها و گل‌ها بر چهره نهاده‌ایم در آغوش هم بر جاده‌ها: این مار‌های به هم تنیده کوه به کوه تا ستارگان و رویاهایی که هنوز می‌درخشند، می‌رویم آوازخوانِ ترانه‌هایی که هر دو می‌دانیم و نمی‌دانیم. به راه می‌افتیم یار من وقتی بازگردم و در آفتابی نظر کنم که از ما دریغ شده‌است، لختی گریه می‌کنیم بر گورهای …

ادامه‌ی مطلب

دانه های برف | لوییز گلوک

     دانه های برف |  لوییز گلوک     می دانی من چه بودم؟ چطور زندگی کردم؟ می دانی ناامیدی چیست؟ حالا زمستان باید برایت معنی داشته باشد. انتظار نداشتم زنده بمانم، زمین مرا متوقف کرد. انتظار نداشتم دوباره برخیزم، احساس می کنم بدنم دوباره می تواند در نمناکی زمین متولد شود، چطور پس از زمانی طولانی در روشنایی خنک بهاری زودرس دوباره آغاز کند… هراسان، آری، ولی  در میان شما در برابر گریستن آری لذت خطر کردن در …

ادامه‌ی مطلب

درباره لوییز گلوک

        درباره لوییز گلوک:     لوییز گلوک زاده ۲۲ آوریل ۱۹۴۳  نیویورک سیتی در لانگ آیلند بزرگ شد. او مجموعه شعرهای فراوانی دارد که آخرین آن یعنی « شب پاکدامن و وفادار» برنده جایزه شعر کتاب ملی سال ۲۰۱۴ شد. همچنین با « هفت سالگی» و « ویتانوا» جایزه شعر بینگهام نشریه کتاب بوستون و جایزه شعر کتاب نیویورکر را از آن خود کرد. کتابهای دیگرش مثل « مرغزارها» (۱۹۹۶) و « زنبق وحشی»  (۱۹۹۲)، جایزه …

ادامه‌ی مطلب

شعر عاشقانه | لوییز گلوک

  شعر عاشقانه  |   لوییز گلوک   همیشه چنین است که چیزی اندوه را رج زند: مثل بافته های مادرت که همه شالهای سرخ سایه را نگه می دارد؛ شال های کریسمس که تو را گرم می کرد هربار که ازدواج کرده بود تو را هم با خود برده بود. پس چگونه توانست همه آن سالها قلب بیوه اش را سخت نگه دارد انگار که یکی مرده احیاء شود. پس نه عجیب است: تو همانی که باید بوده باشی بانویت …

ادامه‌ی مطلب