قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها (صفحه 2)

شعرها

غزل مرگ تاریک | فدریکو گارسیا لورکا

می‌خواهم خواب سیب‌ها را بخوابم دور از آشوب گورستان‌ها می‌خواهم خواب کودکی را بخوابم که می‌خواست بر دریای آزاد دل از سینه برکند. نمی‌خواهم دوباره بشنوم که مردگان خون از دست نمی‌دهند که دهان پوسیده هنوز آب می‌طلبد نمی‌خواهم آگاه شوم از عذاب گیاهی یا نیش مارگون ماه در سپید‌دمان می‌خواهم دمی به خواب روم دمی دقیقه‌ای قرنی اما همگان بدانند که نمرده‌ام اصطبلی از طلا بر لب‌های من است من دوست کوچک باد غربی‌ام و سایه‌ی عظیم اشک‌های خویش. …

ادامه‌ی مطلب

دخترم به دریا رفت | فدریکو گارسیا لورکا

دخترم به دریا رفت می خواست امواج را بشمارد و سنگریزه ها را اما چندی نپایید چرا که در رودخانه سویلا آرام گرفت میان ناقوس ها و گل‌های خرزهره پنج کشتی شناور شدند با پاروهایی در آب و بادبانهایی در نسیم چه کس می نگرد از برج فرتوت سویلا؟ پنج صدا همچون حلقه های مدوّر پاسخ گفتند آسمان بر رودخانه از ساحلی به ساحلی پر شکوه در گذر است پنج حلقه در هوای صورتی رنگ به حرکت در آمدند. Lorbeerose

ادامه‌ی مطلب

تبعید | فدریکو گارسیا لورکا

چه با خود خواهم برد در این دقایق غمبار؟ که خواهد افکند درختان زرَین و شکوفان جنگل‌هایم را ! چه می‌خوانم من در نقره‌ی لرزان آیینه که آورورا در آب رودخانه در برابرم می‌گیرد؟ کدام نارونِ سرخِ فکر، پای به حریم جنگل‌هایم خواهد نهاد؟ کدام باران آرامش، مرا به زیر رگبارها و کدام بوته‌‌ی خار، نوزاد مرا در پناه می‌گیرد هنگام که من بر ساحل اندوه عشق خود را، مرده بر جای می‌نهم. عنوان شعر در اصل «آشیانه» بود که …

ادامه‌ی مطلب

همان شعری که می خواستم نشان دهم | آدرین ریچ

در تخت ات بیدار می شوم. می دانم خواب می دیدم خیلی قبل آلارم ساعت ما را از هم جدا کرده ساعت هاست پشت میزت نشسته ای. می دانم چه خوابی می دیدم: دوست شاعرمان به اتاقم می آید جایی که روزها بود می نوشتم پیش نویس ها کاربن ها و شعرها اینجا پراکنده اند و من می خواهم شعری را به او نشان دهم که شعر زندگی من است. اما مردد می شوم بیدار می شوم. موهایم را بوسیده …

ادامه‌ی مطلب

رقص مربع | کارلوس دروموند د آندراده

  ژوئو ترزا را دوست داشت که ریموندو را دوست می داشت که ماریا را دوست داشت که او هم ژوئاکیم را دوست می داشت که لی لی را دوست داشت که کسی را دوست نداشت ژوئو به آمریکا رفت ترزا به یک صومعه ریموندو در تصادف مرد ماریا تنها ماند ژوئاکیم خودکشی کرد و لی لی با ژ فرناندس پینتو ازدواج کرد که از اول در این قصه نبود  

ادامه‌ی مطلب

راز | گونار اِکِلوف

از میان میله های پنجره ای مشبک پر پرنده ای به درون خزید باد آن را آورد یا کسی آن را به هوا داد برکف اتاق مدتها باقی ماند آن را برداشتم و در دست نهادم پرمعمولی کبوتری بود بگذار اکنون راز یک اسیر را با تو بگویم : همه ی کبوتران عادی و بی اعجاب نیستند

ادامه‌ی مطلب

گلوله ای در قلبم برای تو | گونار اِکِلوف

  گلوله ای قالب زده ام برایت که به تو، در قلبم اصابت کند او از سنگ است، تراشیده بدست محکومان کار اجباری از سرب است، آغشته به خون از آهن است، فرو شده در عسل سنگ خاراست او، در پاره هایی خشن تا بیش از پیش لت و پار کند تا تو معنای نابودی ِ عشق را دریابی!  

ادامه‌ی مطلب

زمین | آنتونیو ماچادو

زمین برهنه و خالی بود و شلاق برف و باد پای در راه نهادم در جنگلی از سایه‌ها در سایه‌های یک جنگل خورشید ابرها را با شیپور نقره‌ای‌اش تارانده و برف افتاده بود آنجا آنان را دیدم که از پوششش قلعی فراموشی‌شان بیرون می‌آیند نه می‌خواستم فریاد زنم نه می‌توانستم.

ادامه‌ی مطلب

شب خاکستری | آنتونیو ماچادو

شب خاکستری شبی غمگنانه برای تماشا شبی منزوی چنان روح من و غم‌های قدیمی که در غارهای افسردگی زندگی می‌کنند این ترس چیست معنای آنرا نمی‌دانم اما خاطراتی هستند که می‌گویند: آری، من کودکی بودم و او همراه همیشه‌ی من.

ادامه‌ی مطلب

باغ | آنتونیو ماچادو

دور از باغ تو بر فراز جنگل شب، اسپند طلایی‌اش را در شعله‌های سرخی از مس و خاکستر می‌سوزاند در باغ تو کوکبی‌ها می‌رویند این باغ لعنتی امروز همچون کار یک آرایشگر زیباست با این نخل‌های کوچک و باریک و این باغچه‌ی مستطیلی‌ شکل با مورت‌های محصور و درخت کوچک پرتقال در گلدان گِلی… و آب چشمه‌ی سنگی که بر بستری از گوش‌ ماهی‌های سپید می‌رود و می‌خندد.

ادامه‌ی مطلب