قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها (صفحه 2)

شعرها

گل سرخ جهان |‌ ویلیام باتلر ییتس

‌ که به رؤیا دید که زیبایی همچون رویایی درگذر است؟ چراکه این لب‌های سرخ، با همه‌ی سربلندی سوگوارشان، سوگوارند از آن رو که هیچ بلعجبِ تازه‌ای رخ نمی‌نماید، تروا در جلوه‌ی آنیِ تشییع جنازه‌ای عالی درگذشت، و فرزندان اوسنه مردند. ما و جهان پا‌به‌زا درمی‌گذریم: میان روحِ مردمان، که سستی می‌گیرند و جا خالی می‌کنند همچون آبهای بی‌رنگ با تبار زمستانی‌شان، که زیر اختران گذران، کف‌های آسمان، بر این چهره‌ی تنها می‌زیند. ملائک مقرّب، در مقرّ تاریکتان، سر فرود …

ادامه‌ی مطلب

دوست‌داشتنی و مانند زندگی | پل الوار

چهره‌ای در پایان روز گاهواره‌ای در برگ‌های مرده‌ی روز یک سبد باران برهنه هر پرتو پنهان‌مانده‌ی خورشید هر سرچشمه‌ی سرچشمه‌ها در ژرفای آب هر آیینه‌ی آیینه‌های شکسته چهره‌ای به حجم سکوت سنگ‌ریزه‌ای لابه‌لای دیگر سنگ‌ریزه‌ها برای برگ‌ها آخرین روشنای روز چهره‌ای مانند تمامی چهره‌های فراموش‌شده. ‌ ‌ ‌

ادامه‌ی مطلب

نیمه‌عریان | ای. ای. کامینگز

احساس کردن مقدمه است و آن کس که به صرف و نحو اشیا التفاتی کند هرگز به‌تمامی تو را نخواهد بوسید؛ باید سراپا جنون بود هنگام که بهار در بطن جهان است خون من برهانی است قاطع و سوگند به همه‌ی گل‌ها که بانو! بوسه‌ها تقدیری نیکوترند تا حکمت و فرزانگی‌. گریه نکن! ــ والاترین اشارت هوش من در پایین‌دستِ پلک‌های تو می‌گذرد که می‌گوید ما از آنِ یکدیگریم: پس بخند، در میان بازوانم آرام بگیر زیرا که زندگی عبارت …

ادامه‌ی مطلب

صبح‌گاه | فرانک اُهارا

باید به تو بگویم که چقدر دوستت دارم همیشه به همین فکر می‌کنم در صبح‌های خاکستری، روبه‌روی مرگ پس چای برای دهان من هرگز گرمایی ندارد و سیگار خشکیده است و تن‌پوش قهوه‌ای‌ام سردم می‌کند، به تو نیاز دارم و از بیرون پنجره مراقبت می‌کنم در برف بی‌صدا شب در اسکله اتوبوس‌ها برق می‌زنند همچون ابرها و من در تنهایی به صدای فلوت می‌اندیشم دلتنگی تو را دارم همیشه وقتی به ساحل می‌روم شن‌های خیس از اشک به چشم‌های من …

ادامه‌ی مطلب

آسمان، آسمان آبی | ادگار وال

آسمان، آسمان آبی بسیار آبی و شرم‌آلود هنگام که ابرها ناپدید می‌شوند تنها تویی که پدیدار می‌شوی آن‌گاه خورشید برمی‌آید چنان گرم که عشق مادری آسمان سرشار از روشنی نورانی‌شده با زندگی گاهی آبی و گاهی خاکستری او چگونه باید بماند؟ شاید همیشه آبی شاید همیشه خاکستری کسی چه می‌داند روزی هیچ آسمانی در کار نخواهد بود که فکر کنیم او چگونه باید بماند… ‌ ‌ ‌

ادامه‌ی مطلب

آیا به همیشه اعتقاد داری؟ | ای. ای. کامینگز

گفتی آیا چیزی هست مرده یا زنده که زیباتر از تن من باشد و در سرانگشت‌هایت داشته باشی (این‌قدر کم لرزیده باشد)؟ خیره به چشم‌هایت گفتم هیچ‌چیز مگر هوای بهار، وقتی بوی هرگز و همیشه می‌دهد. … و از دل آن پرده‌ی توری که چنان تکان می‌خورد که گویی دستی، دستی را نوازش می‌کند (که تکان می‌خورد چندان‌که سرانگشت‌ها پستان دختری را به‌آرامی لمس می‌کنند) باد به باران گفت آیا به همیشه اعتقاد داری؟ و باران پاسخ داد مشغله‌ی بزرگم …

ادامه‌ی مطلب

قلبت را با خودم می‌برم | ای. ای. کامینگز

قلبت را با خود می‌برم (قلبت را در قلبم حمل می‌کنم) هیچ‌گاه بدون قلب تو نیستم (هرجا که می‌روم تو می‌آیی، نازنین من، و هر کار که تنها من می‌کنم کار توست، محبوب من) هراسی ندارم از سرنوشت (چون تو سرنوشت منی، شیرین من) جهان را نمی‌خواهم (که زیبا تویی که جهان من شده‌ای، راستیِ من) و این تویی منظور همیشگی ماه و هر آوازی که خورشید همیشه خواهد خواند. پیشکش تو عمیق‌ترین رازی که کس نمی‌داندش (پیشکش تو ریشه‌ی …

ادامه‌ی مطلب

نزدیک به تنهایی | امیلی دیکنسون

خودم را در میان گل‌هایم پنهان می‌کنم، همین‌که بر سینه‌ی تو لختی دست می‌کشم، تو نیز، بی‌واهمه، مرا بر تن می‌کنی ــ و فرشته‌ها باقی ماجرا را می‌دانند. خودم را در میان گل‌هایم پنهان می‌کنم همین که از گلدان تو محو می‌شوم، تو، بی‌واهمه، با من همدردی می‌کنی نزدیک به تنهایی.

ادامه‌ی مطلب

کسی بودن | امیلی دیکنسون

من هیچ‌کسم! تو کیستی؟ تو هم آیا ــ هیچ‌کس ــ هستی؟ پس ما جفت همیم! به کسی نگو! جار می‌زنند ــ می‌دانی! کسی ــ بودن ــ چقدر ملال‌آور است! چقدر بی پروا ــ همچون قورباغه‌ای ــ نام کسی را ــ در تمام ژوئن ــ بر زبان می‌آورند برای گندابی ستایش‌گر! ‌ ‌ ‌

ادامه‌ی مطلب

راه نرفته |‌ رابرت فراست

دو جاده در جنگلی زرد از هم دور می‌شدند، و دریغا که من نمی‌توانستم هر دو را سفر کنم و من تنها مسافری بودم، دیرزمانی ایستادم و به یکی‌شان تا می‌توانستم، نگریستم تا آن‌جا که جاده در لابه‌لای درخت‌ها و شاخه‌ها خم شده بود؛ پس راه دیگر را برگزیدم، جاده‌ای به زیبایی عادلانه‌ی همان جاده، شاید چیزی بهتر را طلب می‌کردم زیرا که پوشیده از علف بود، اما نیازمند تن‌پوش، هرچند با گذشتن از آن‌جا آن عبور را به‌راستی به …

ادامه‌ی مطلب

امیدی بزرگ فرو ریخت | امیلی دیکنسون

امیدی بزرگ فرو ریخت تو صدایی نشنیدی ویرانه‌ها در درون بود آه از خرابه‌ی حیله‌گری که هیچ قصه‌ای نگفت و ‌شاهدی را راه نداد ذهن را برای بارهای گران ساخته‌اند برای وضعیت بیم و وحشت پرورده‌اند چندی لنگان‌لنگان در دریا فرو شدن و وانمود کردن که در خشکی ستایش نکردن زخم تا چنین وسعت یافت که زندگی‌ام همه در آن قدم گذاشت و گودال‌ها و حفره‌ها که در کنار بود بستن پلک ساده‌ای که به خورشید گشوده بود تا وقتی …

ادامه‌ی مطلب

با واژه‌هایم | نزار قبانی

با واژه‌هایم جهان را فتح می‌کنم زبان مادری را فتح می‌کنم فعل‌ها، اسم‌ها، علم نحو را سرآغاز اشیا را از بین می‌برم و با زبانی نو که موسیقی آب را دارد و پیام آتش را روزگار آینده را روشنی می‌بخشم و زمان را در چشم‌های تو متوقف خواهم کرد و محو خواهم ساخت خطوطی را که زمان را از این لحظه‌ی یگانه جدا می‌کنند. ‌ ‌ ‌

ادامه‌ی مطلب

من باران را به تو می‌بخشم |‌ نزار قبانی

من همانند دیگر عاشقانت نیستم، بانوی من! اگر کسی به تو ابری داده باشد من باران را به تو می‌بخشم اگر او فانوس دریایی را به تو می‌دهد، من ارمغانم به تو ماه خواهد بود اگر کسی شاخه‌ای را، من درختان را و اگر کسی دیگر کشتی را من سفر را به تو پیشکش می‌کنم. ‌ ‌ ‌

ادامه‌ی مطلب

نیستی | گونار اِکِلوف

نیستی ای دلپذیر! ای آشتی دهنده  که دستهای آدمیان را در دست هم  می گذاری؛ همسنگ و برابر که با سرانگشتان ِ گُل آگین  برمن دست می سایی بسان ِ بازدمی از همه ی حواسم ؛ عطر خوش ات از جدار تن با صدایت با نوازش پرتوان تر از سپیده ی برآمدنت

ادامه‌ی مطلب