قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها (صفحه 2)

شعرها

سبز تا طلایی | هیلده دُمین

راه‌ها خالی خواهند بود، برادر در برابر خانه‌ام خانه ای که در آن زندگی می‌کنم راه‌هایی که نمی‌آیی و من هرگز تو را در آنها نخواهم دید. در تاریکی عبور از اشک‌ها عبوری طولانی از روزی که نیامدی تا روزی که نمی‌آیی. آیا همچنان در انتظار تو خواهم ماند بر راه‌های روشن از لرزش سبز تا لرزش طلاییِ برگ‌های بید؟

ادامه‌ی مطلب

دو کبوتر زیر باران | هیلده دُمین

پاهای من که بسیار رفته‌اند پاهای من، دو کبوتر که هر شب آشیانۀ دست‌های تو را جست‌و‌جو کرده اند پاهای کودکی‌ام که تو بیرونشان انداخته‌ای، جلوی پاگرد زیر باران نشسته‌ و در آغوش هم غنوده اند دو کبوتر زیر باران پاهای کودکی‌ام.

ادامه‌ی مطلب

زیگورات | هیلده دُمین

از مارپیچ پلکان بالا می‌رویم، دست در دست، در بارویی که خود پی افکندیم. هوا، سبک و سبک‌تر می‌گردد میان دو قلب دیگرهیچ پرده‌ای نیست تنها آفتاب از روزنه‌ها، گاه‌ گاه بر مزرعۀ کهن می‌تابد. در هر دُور تو بر زخم‌های من، نمک می‌پاشی می‌خندی و مرا می‌بوسی و اینچنین نوازشگرانه به اوج می رسیم من،گریان به سوی آخرین دُور و اینک بدرود یک کبوتر پرواز ایکاروس.

ادامه‌ی مطلب

رُز وحشی | هیلده دُمین

به رؤیا دیدم که رُزی وحشی ام با گلبرگ‌هایی پریده‌رنگ شکفته بر کاسبرگی تنگ. تو ترانه‌خوان می‌گذشتی من بوته ای رنگین بودم، سرشار از تخمکها. خواب چمنزاری پاکیزه را دیدم تو دانه‌ای متورم بودی در شکافی. وقتی از خواب پریدم، آبستن نبودم و صدای ما، ضعیف‌تر از بادی بود که بر برگی از درخت قان می‌وزید.

ادامه‌ی مطلب

زیباتر | هیلده دُمین

زیباترند شعرهای نیکبختی. همان‌سان که شکوفه‌ها از شاخه‌ها زیبا ترند زیباترند شعرهای نیکبختی. همان‌سان که پرندگان از تخم‌ها زیباترند و زیبا می شود هنگامی که روشنایی می آید زیباتراند سعادت و خوشبختی. و زیباتراند شعرهایی که نخواهم سرود من هرگز.

ادامه‌ی مطلب

زنبق |‌ هیلده دُمین

همۀ رنگ‌ها خالی‌اند و نزدیک‌ها چه دور هیچ چیز شایستۀ اعتماد نیست شاید این زنبق که دیروز اینجا نبود و امروز صبح مرا نگاه کرد بنفش در سبز. قمری صدا می‌زند دقایق از حرکت بازایستاده اند در شب، پنهان و بی صدا این زنبق آمد در شب، پنهان و بی صدا می‌خواهم که بروم.

ادامه‌ی مطلب

زمین فراخ |‌ هیلده دُمین

آدمی باید بتواند که برود اما همچون یک درخت بماند گویی که ریشه در زمینِ سخت بماند زمین حرکت کند، و او استوار بر آن ایستاده باشد. آدمی باید نفس را در سینه حبس کند تا باد بگذرد و هوای بیگانه به دَوَران بیفتد تا بازی نور و سایه سبز و آبی همان طرح های قدیمی را نشان دهد. و در خانه باشیم هرجا که هستیم و بتوانیم که فرود آییم و تکیه دهیم گویی بر گورمادرمان.

ادامه‌ی مطلب

نقب |‌ اکتاویو پاز

با رنج بسیار، با یک بند انگشت پیشرفت در سال، در دل صخره نقبی می‌زنم. هزاران هزار سال دندان‌هایم را فرسوده‌ام و ناخن‌هایم را شکسته‌ام تا به‌سوی دیگر رسم، به نور، به هوای آزاد و آزادی. و اکنون که دست‌هایم خونریز است و دندان‌هایم در لثه‌هایم می‌لرزند، در گودالی چاک‌چاک از تشنگی و غبار، از کار دست می‌کشم و به کار خویشتن می‌نگرم: من نیمه‌ی دوم زندگی‌ام را در شکستن سنگ‌ها، نفوذ در دیوارها، فروشکستن درها و کنار زدن موانعی …

ادامه‌ی مطلب

یوحنا | بورخس

این صفحه در معما کم از اوراق کتاب مقدس من نخواهد بود یا آن اوراق دیگر که دهان‌های نادان بازخواندند با این باور که دست نوشته‌ی انسانی است، نه آینه‌های تاریک روح‌القدس. منی که بود و هست و خواهد بود دوباره به کلام مکتوب سر فرود آورده‌ام، که زمان در توالی است و چیزی بیش از یک نشانه نیست. آن‌که با کودکی بازی می‌کند با چیزی بازی می‌کند نزدیک و مرموز، یک‌بار خواستم با بچه‌هایم بازی کنم، با ترس و …

ادامه‌ی مطلب

بازگشت | اکتاویو پاز

در میانه‌ی راه ایستادم به زمان پشت کردم و به‌جای ادامه‌ی آینده ــ که کسی در آن چشم به‌راهم نبود ــ برگشتم و بر جاده‌ی هموار گذشته گام زدم آن راه باریک را ترک کردم که همه از آغازِ آغاز انتظار نشانه‌ای، کلیدی یا فتوایی از آن دارند، و در این میانه امید، نومیدانه امیدوارست تا دروازه‌ی قرون باز شود و کسی بگوید: اکنون نه دروازه‌ای، نه قرنی… خیابان‌ها و میدان‌ها را زیر پا گذاشتم، تندیس‌های خاکستری در سردی صبح‌گاه، …

ادامه‌ی مطلب

بنیانگذاری اساطیری بوئنوس آیرس | بورخس

و آیا در طول این رودخانه‌ی گل‌آلود بی‌حال بود که زورق‌ها برای ساختن زادگاه من آمدند؟ قایق‌های کوچک رنگارنگ در میان ریشه ریشه‌های جریانِ کهر خیزابه‌ها را آسیب رسانده‌اند. بیایید نیک بیاندیشیم و چنین بپنداریم که آن وقت رودخانه چون وسعت آسمان، آبی بود، با ستاره‌ی سرخ کوچکی برای نشانه‌گذاری آن نقطه که «خوان دیاز» روزه گرفت و سرخ‌پوستان افطار کردند. اما مسلم است که آن پنج‌هزار مرد و هزارانی دیگر از دریایی رسیدند که به‌عرض پنج ماه بود، هنوز …

ادامه‌ی مطلب

شبانه |‌ اکتاویو پاز

شب، چشمان اسبان که در شب می‌لرزند، شب، چشمان آب در کشتزاری خفته، شب در چشمان تو، چشمان اسبان، که در شب می‌لرزند، در چشمانِ آب پنهانی تو. چشمان آب برکه، چشمان آب چاه، چشمان آب رؤیا. سکوت و انزوا چون دو حیوان کوچک به‌هدایت ماه از این آب‌ها می‌نوشند، از این چشمان. اگر تو چشمانت را بگشایی شب دروازه‌های خزه‌اش را می‌گشاید، قلمرو پنهانی آب دروازه‌هایش را می‌گشاید، آبی که از دل شب چکه می‌کند. و اگر آن‌ها را …

ادامه‌ی مطلب