قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها (صفحه 128)

شعرها

آغاز

كودك از مادر پرسيد: «از كجا آمده‏ام؟ مرا از كجا گرفته‏اى؟» مادر، نيمى‏گريان و نيمى‏خندان، او را تنگ به‏خود فشرد و گفت،- جانم، تو آرزووار در دلم پنهان بودى. تو در عروسك‏بازى‏هاى كودكيم بودى و من هر بامداد كه تنديس خدايم را از گِل مى‏ساختم تو را ساختم و ديگر خرابت‏نكردم. تو با خداى خانه ما در يك معبد بودى و من به پرستش او تو را مى‏پرستيدم. تو در تمامى اميدها و عشق‏هايم، در زندگى من و زندگانى مادرم زيسته‏اى. تو سال‏ها در دامن روان جاويدى كه فرمانرواى خانه مااست پرورش يافته‏اى. دلم به هنگام دوشيزگى گلبرگ‏هايش را گشود و تو هم‏چون بوى خوش گرد آن پراكنده‏شدى. لطافت تو در اندام‏هاى شاداب من شكفت، مانا كه تابش آسمان پيش از دميدن آفتاب. تو نخستين دلارام آسمان، همزاد سپيده صبحگاهى همراه رود حيات جهان فروغلتيده و سرانجام بر كنار دل من نشسته‏اى. چون به چهره تو مى‏نگرم رازى بر من چيره‏مى‏شود: تو كه از همه‏اى از آن ِ من شده‏اى. از بيم آن كه مبادا گمت‏كنم تنگ در آغوشت مى‏فشارم. كدام افسون، گنج جهان را در اين بازوان نازك من به دام افكنده‏است؟

ادامه‌ی مطلب

دزد خواب

كه خواب از چشمان كودك دزديد؟ بايد بدانم. مادر كوزه را تنگ در بغل‏گرفت و رفت از روستاى همسايه آب‏بياورد. نيمروز بود. كودكان را زمان بازى به‏سرآمده بود، و اردك‏ها در آبگير، خاموش بودند. شبان در سايه انجيربُن هندى به خواب فرو شده‏بود. دُرنا آرام و مؤقر در مرداب ِانبه‏استان ايستاده‏بود. در اين ميان دزد خواب آمد و خواب از چشمان كودك ربود و جَست و رفت. مادر چون بازگشت كودك را ديد كه سراسر اتاق را گشته‏است. كه خواب از چشمان كودك ما دزديد؟ بايد بدانم. بايدش يافته دربند كنم. بايد به آن غار تاريك كه جوباره‏ئى خُرد از ميان سنگ‏هاى سائيده و عبوسش به نرمى روان‏است نگاهى‏بيافكنم. بايد در سايه خواب آلوده بَكوله‏زار جست‏وجوكنم، آنجا كه كبوتران در لانه‏هاشان قوقو مى‏كنند و آواز خلخال‏هاى پريان در آرامش شب‏هاى ستاره‏ئى به‏گوش‏مى‏رسد. بيگاهان به خاموشى زمزمه‏گر جنگل خيزران كه شبتابان روشنى خويش را به‏عبث در آن تباه‏مى‏كنند نگاهى خواهم افكند و از هر آفريده كه ببينم خواهم پرسيد «آيا كسى مى‏تواند به من بگويد كه دزد خواب كجا زندگى مى‏كند؟» كه خواب از چشمان كودك دزديد؟ بايد بدانم. اگر به چنگم‏بيفتد درس خوبى به او خواهم‏داد. به آشيانش شبيخون خواهم‏زد كه ببينم خواب‏هاى دزدى را كجا انبارمى‏كند. همه را غارت كرده به خانه مى‏آورم. دو بالَش را سخت مى‏بندم و كنار رودخانه رهاش‏مى‏كنم كه با يكى نى در ميان جگن‏ها و نيلوفرهاى آبى، به‏بازى، ماهى‏گيرى‏كند. شامگاهان كه بازار برچيده شود و كودكان روستا در دامان مادران‏شان بنشينند، آن‏گاه مرغان شب ريشخندكنان در گوش او فريادمى‏كنند: «حالا خواب كه را مى‏دزدى؟»

ادامه‌ی مطلب

نمایش نادیده

آه، فرزندم، چه كس آن جامه كوچك را رنگين‏كرد و اندام دلاويز تو را در آن سرخ جامه كوچك فرو پوشيد؟ بامدادان بيرون‏آمده‏اى تا در حياط بازى كنى، آن‏گونه تاتى‏كنان و تلوتلوخوران كه تو مى‏دوى. ولى فرزندم، كه آن جامه كوچك را رنگين‏كرد؟ چيست كه تو را مى‏خنداند، اى غنچه كوچك زندگيم؟ مادر به روى تو كه در آستانه در ايستاده‏اى لبخندمى‏زند. او كف مى‏زند و النگوهايش به صدادرآمده، و تو مى‏رقصى خيزرانى در دست به‏كردار ِ چوپانَكى خُرد. چيست كه ترا مى‏خنداند، تو زندگيم را غنچه كوچك؟ اى گدائى كه با دستانت به گردن مادر آويخته‏اى چه دريوزه‏مى‏كنى؟ اى آزمند، آيا جهان را چون ميوه‏ئى از آسمان بركنم كه در كف گُل‏آساى كوچكت بگذارم؟ اى گدا چه دريوزه‏مى‏كنى؟ باد به شادى آواز خلخال‏هاى تو را با خود مى‏برد. خورشيد لبخند مى‏زند و به آرايش تو نگاه‏مى‏كند. آسمان تو را به تماشا نشسته‏است كه در آغوش مادر به خواب‏مى‏روى و بامداد پاورچين پاورچين به بالين تو مى‏آيد و چشمانت را مى‏بوسد. باد به شادى آواز خلخال‏هاى تو را باخود مى‏برد. پرى‏بانوى رؤياها پركشان از آسمان شامگاهى به سوى تو مى‏آيد. مام جهان، در قلب مادرت، در كنار تو مى‏نشيند. خنياگر ستارگان با نى‏لبكش بر در ِتو ايستاده‏است. و پرى‏بانوى رؤياها پركشان از آسمان شامگاهى به سوى تو مى‏آيد.

ادامه‌ی مطلب

راه کودک

كودك اگر مى‏خواست مى‏توانست همين حالا به آسمان پرواز كند. بيهوده نيست كه رهامان نمى‏كند. دوست دارد سر به سينه مادر نهاده بيارامد، و هرگز دوريش را برنمى‏تواندتافت. كودك از همه شيوه‏هاى سخن فرزانه‏وار آگاه است. خود اگر چند اندك كسان‏اند در جهان كه راه به معناى آن مى‏برند. بيهوده نيست كه هرگز نمى‏خواهد لب به سخن بگشايد. مى‏خواهد كه سخن از لبان مادر بياموزد، همين و بس. از اين‏جاست كه چنين بى‏گناه مى‏نمايد. كودك خرمنى زر و مرواريد داشت، با اين‏همه گداگونه پابه‏جهان نهاد. بيهوده نيست كه بدين‏گونه با جامه‏ئى ديگرگونه آمده‏است. اين نازنينْ درويش ِخُرد ِعريان چنين فرامى‏نمايد كه سخت بى‏يار و بيكس است، تا بتواند از دولت عشق مادر دريوزه‏كند. كودك در سرزمين ماه نو ِكوچك، از هر بندى آزادبود. بيهوده نبود كه آزادى خويش وانهاد. نمى‏داند كه در كنج كوچك دل مادر شادى بى‏پايان را جائى هست، و مى‏داند كه در بازوان گرامى او گرفتار و فشرده‏شدن بسى شيرين‏تر از هر آزادى است. كودك هرگز راه ِگريستن را نمى‏دانست. او مقيم ديار نيكبختى محض بود. بيهوده نيست كه اشك‏ريختن را برگزيده‏است. خود اگرچند تبسم مهربانش دل مشتاق مادر را به خويش مى‏كشد، با اين‏همه گريه‏هاى كوچكش بر چيزهاى اندك بند دوگانه مهر و دلسوزى را به هم مى‏بافد.

ادامه‌ی مطلب

خاستگاه

خوابى كه سبك بر چشمان كودك مى‏نشيند از كجا آمده است؟ كسى مى‏داند آيا؟ - آرى، مى‏گويند كه در دهكده پريان خانه دارد، در ميان سايه‏هاى جنگلى كه از شبتابان اندك روشنى يافته‏است، و آنجا دو غنچه شرمگين افسون آويخته‏است. از آن‏جا مى‏آيد و چشمان كودك را مى‏بوسد. لبخنده‏ئى كه خواب‏هنگام بر لبان كودك سوسو مى‏زند از كجا آمده است؟ كسى مى‏داند آيا؟ - آرى، مى‏گويند كه پرتو كمرنگ و شاداب ماه‏نوى لب ابر ناپديدشونده پائيزى را نوازش كرد و آن لبخند نخست آن‏جا، در رؤياى پگاهى ژاله‏شسته، تولد يافت. آرى، همان لبخند كه خواب‏هنگام بر لبان او مى‏درخشد. شادابى دلاويز و نرم‏گونه‏ئى كه بر اندام كودك شكوفامى‏شود ديرى در كجا پنهان بود؟ كسى مى‏داند آيا؟ - آرى، آن شادابى دلاويز و نرم‏گونه‏ئى كه در سراپاى كودك شكفته است دل مادر را، به هنگام دوشيزگيش، با سّر ِخاموش‏وار و باريك عشق سرشار كرد.

ادامه‌ی مطلب

بر کناره دریا

كودكان بر كناره درياى جهان‏هاى بى‏پايان ديدار مى‏كنند. آسمان بى‏كران در آن فراز آرام است، و آب بى‏آرام، خروشان. كودكان، فريادكنان و پاى‏كوبان، بر كناره درياى جهان‏هاى بى‏پايان گرد هم آمده‏اند. از شن خانه مى‏سازند و با صدف‏هاى خالى بازى مى‏كنند. از برگ‏هاى پژمرده زورق مى‏سازند و لبخندزنان آن‏ها را به درياى ژرف مى‏سپارند. كودكان بر كناره درياى جهان‏ها بازى مى‏كنند. نه شنا كردن مى‏دانند و نه دام افكندن. صيادان صيد مرواريد را در آب فرورفته و بازرگانان سفر را لنگر برگرفته‏اند، اما كودكان سنگريزه گردمى‏آورند و باز مى‏پراكنند. آنان نه به جست‏وجوى گنج‏هاى پنهان برمى‏خيزند و نه دام‏انداختن مى‏دانند. دريا از خنده خيزاب برمى‏دارد، و لبخند كناره دريا رنگ‏مى‏بازد. امواج مرگبار كودكان را ترانه‏هاى بى‏معنا مى‏خوانند، به كردار مادرى كه گهواره فرزندش را مى‏جنباند و مى‏خواند. دريا با كودكان بازى مى‏كند و لبخند كناره دريا رنگ مى‏بازد. كودكان بر كناره درياى جهان‏هاى بى‏پايان ديدار مى‏كنند. توفان در بى‏راهى آسمان مى‏گردد و كشتى‏ها در بى‏راهى آب مى‏شكنند، و همه‏جا مرگ است و كودكان به بازى سرگرم. بر كناره درياى جهان‏هاى بى‏پايان ميعاد بزرگ كودكان برپاست.

ادامه‌ی مطلب

خانه

تنها از گذرگاه كشتزار مى‏گذشتم و غروب هم واپسين زر خود را به‏كردار چشم‏تنگان پنهان مى‏كرد. روز اندك اندك در تاريكى فرومى‏نشست، و كشتگاه ِرهاشده، كه خرمنش را برداشته‏بودند، خاموش‏وار افتاده‏بود. ناگاه آواز ِزير ِپسرى به آسمان برخاست. در تاريكى راه‏مى‏سپرد و به چشم نمى‏آمد، و نشان ترانه‏اش را در خاموشى شامگاهان وامى‏نهاد. خانه روستائيش در انتهاى آن خشكدشت بود، پنهان در فراسوى سايه‏هاى نخل‏هاى موز و فوفل ِباريك و نارگيل و چرخ ِسرسبز. لختى در آن راه خلوت، زير فروغ ستارگان ايستادم و زمين تاريك را در برابرم گسترده ديدم با دستانش گرد بر گرد خانه‏هاى بى‏شمار ِآراسته به گهواره‏ها و بسترها، و آراسته به دل‏هاى مادران و چراغ‏هاى شامگاهى و زندگى‏هاى جوان، سرخوش از آن شادى كه به هيچ‏روى چيزى همسنگ خود نمى‏شناسند.

ادامه‌ی مطلب

تو اى فریب‏کار

تو اى فريب‏كار! تو در راه آفرينش‏ات دامى از نيرنگ‏هاى گوناگون گسترده‏اى. با دستان چيره‏ات زنده‏گانى‏هاى ساده را دام‏هاى اعتقاد دروغين نهاده‏اى. تو با اين فريب آن بزرگ را نشان‏كرداى، او را شب پنهانى نيست. راهى كه ستاره‏ات نشان‏اش مى‏دهند راه دل اوست كه هميشه روشن و همواره از ايمان ساده‏اش درخشان است؛ از برون‏سو پيچاپيچ و از درون‏سو راست. - اين غرور اوست. ديگران‏اش فريب‏خورده مى‏انگارند، اما او حقيقت را صفايافته در روشناى دل‏اش مى‏يابد. هيچ چيز نمى‏تواند او را بفريبد؛ او فرجامين پاداش را به‏گنج‏خانه‏اش مى‏برد. او كه آسان مى‏تواند فريب تو را برتابد، حق پاينده آرامش را از تو خواهدگرفت.

ادامه‌ی مطلب

بگذار دعا کنم

همه‏جا صداى اژدهايان ماده است، نَفَس‏هاى زهرآگين مى‏دمند. كلمات ملايم صلح به لطيفه‏هاى پوك مى‏ماند. پيش از اين كه وداع كنم بگذار دعا كنم آنانى را، كه در خانه‏هاى انسانى، خود را آماده مى‏كنند كه با اهريمنان پيكار كنند.

ادامه‌ی مطلب

وقت رفتن پرنده

وقت رفتن پرنده رسيده. ديرى نمى‏گذرد كه آشيان‏اش كنده، خالى، خاموش از ترانه در آشوب جنگل به خاك خواهد افتاد. با برگ‏هاى خشك و گل‏هاى پژمرده در سپيده‏دمان به تُهياى بى‏راه پر خواهم كشيد به فراسوى درياى غروب. زيرا كه ديرى است كه اين خاك ميزبان من بوده است. سكرآور از شكوفه‏هاى انبه، درودها ب من رسيده، دلپذير از هديه‏هاى پَل‏گون؛ غنچه‏هاى اَشوك نشان آهنگ‏هاى مرا خواسته‏اند و من به آن‏ها داده‏ام، سرشار از عصاره عشق؛ حال آن كه گه‏گاه توفان‏هاى وايساك خاموشم داشته‏اند با غبار داغ، بال‏هايم را به هم ريخته‏اند. با اين‏همه من خجسته‏ام به افتخار زنده بودن. و آن‏گاه كه سفر فرساينده‏ى اين ساحل به پايان رسد، دمى به قفا مى‏نگرم، پيش از آن كه بروم، با درودى فروتنانه، گرامى مى‏دارم الوهيتى را كه در اين تجسم اقامت گزيد.

ادامه‌ی مطلب