قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها (صفحه 124)

شعرها

نخستین یاس‌ها

آه، اين ياس‏ها، اين ياس‏هاى سپيد! مى‏توانم نخستين روزى را كه دستانم از اين ياس‏ها، از اين ياس‏هاى سپيد آكنده بود به‏ياد آورم. من آفتاب و آسمان و زمين سبز را دوست‏داشته‏ام؛ من زمزمه آب رودخانه را در تاريكى نيمشب شنيده‏ام؛ در خم گذرگاهى در آن خشكدشت خلوت، غروب‏هاى خزانى به‏سوى من آمده‏اند، چونان عروسى كه نقاب از چهره برمى‏دارد تا روى به عاشقش بنمايد. هنوز خاطرم از نخستين ياس‏هاى سپيدى كه به روزگار كودكى در دست ‏داشتم عطرآگين است. چه روزهاى سرورانگيزى كه در زندگيم پيداشده‏اند، و چه شب‏ها كه من در جشن با سرخوشان مست خنديده‏ام. در بامدادهاى خاكسترى روزهاى بارانى چه ترانه‏هاى فراغت كه زير لب زمزمه كرده‏ام. حلقه‏گل شام‏گاهى گل‏هاى بَكولَه را كه دست عشق ساخته به گردنم آويخته‏ام. دلم هنوز از ياد آن نخستين ياس‏هاى شادابى كه به‏گاه كودكى دستانم از آن آكنده بود عطرآگين ‏است.

ادامه‌ی مطلب

بازگشت

وقتى‏كه او رفت، شب بود و تاريكى بود و آنان در خواب. اكنون شب ِتاريك، و من به جستجوى او كه «اى عزيز، بازآ، جهان درخواب است؛ و ستارگان چشم به ستارگان دوخته‏اند و هيچ‏كس نخواهد دانست كه تو لحظه‏ئى اين‏جا آمده‏بودى.» وقتى‏كه او رفت، درختان جوانه بسته‏بودند و آغاز بهار بود. اكنون گل‏ها به تمامى شكفته‏اند، و من او را مى‏خوانم، «اى عزيز، بازآ. كودكان در بازى ِبى‏پرواى خود گل‏ها را چيده مى‏پراكنند. و اگر تو بيائى و شكوفه كوچكى بردارى هيچ‏كس نخواهدفهميد.» آنان كه بازى مى‏كردند هم‏چنان به بازى سرگرمند، چه گشاده‏دست است اين زندگى! به پُرگوئى آنان گوش‏مى‏كنم و آوازمى‏دهم «اى عزيز، بازآ، كه قلب مادر مالامال عشق است، و اگر بيائى و فقط نيم‏بوسه‏ئى از او بربائى هيچ‏كس آن را از تو دريغ نخواهد كرد.»

ادامه‌ی مطلب

پهلوان

مادر، بيا خيال‏كنيم كه در سفريم و از ديارى عجيب و پرخطر مى‏گذريم. تو در تخت‏روان نشسته‏اى و من در كنار تو بر اسبى كهر يورتمه‏مى‏رانم. شام‏گاه است و آفتاب ِزرد. بيابان كمرنگ و خاكرنگ جُراديگى پيش روى ما گسترده است و زمين، برهوتى است خلوت. تو مى‏ترسى و مى‏انديشى - «نمى‏دانم به كجا آمده‏ايم.» من مى‏گويم، «مادر، نترس!» خارزار به مهميز مى‏ماند، و گذرگاهى تنگ و ناهموار از آن مى‏گذرد. در پهنه كشتزار گاوى به چشم‏نمى‏آيد؛ گاوان به آخور روستا رفته‏اند. زمين و آسمان را تاريكى فراگرفته‏است، و نمى‏توان گفت كه ما به كجا مى‏رويم. ناگاه، تو صدايم‏مى‏كنى و به‏نجوا از من مى‏پرسى «آن روشنائى نزديك ساحل چيست؟» در همان‏هنگام نعره‏ئى سهمگين بلندمى‏شود و اشباحى دوان‏دوان به‏سوى ما مى‏آيند. تو در تخت‏روانت خم مى‏شوى و زير لب مدام نام خدايان را به‏دعامى‏خوانى. حاملان، از ترس لرزان، در بوته تيغدار پنهان‏مى‏شوند. من فريادمى‏كشم «مادر، نترس، من با تواَم.» آنان با چوب‏هاى بلند و موهاى ژوليده نزديك و نزديك‏تر مى‏شوند. من فريادمى‏كشم، «هشدار، اى حراميان! يك گام ديگر همان و مردن همان.» آنان نعره ديگرى مى‏كشند و هجوم مى‏آورند. تو دستم را مى‏گيرى و مى‏گوئى «پسر عزيزم، براى خدا، از آنان دورشو.» من مى‏گويم «مادر، تو فقط تماشاكن.» پس، اسب برمى‏جهانم به‏تاخت، و شمشير و سپر كوچكم به‏هم‏مى‏خورند. مادر، نبرد چنان هول‏انگيز مى‏شود كه اگر مى‏توانستى از تخت‏روانت ببينى لرزه‏ئى سرد بر تو مى‏افتاد. شمارى از آنان رو درگريز مى‏نهند، و بى‏شمارى از آنان تكه‏تكه مى‏شوند. مى‏دانم كه تو، تك و تنها نشسته، مى‏انديشى كه پسرت تا اين زمان بايد مرده باشد. من اما سراپا خون‏آلود نزد تو مى‏آيم و مى‏گويم، «مادر، نبرد اكنون پايان يافته است.» تو بيرون مى‏آئى و بوسه بر رخم مى‏زنى و در آغوشم مى‏فشارى و به خود مى‏گوئى، «نمى‏دانم چه مى‏كردم اگر پسرم نبود و با من نبود.» هر روز هزاران كار بى‏حاصل اتفاق‏مى‏افتد چرا يك چنين چيزى، تصادفى، راست درنيايد؟ مثل قصه‏ئى توى كتابى. برادرم خواهدگفت، «شدنى است اين؟ من هميشه فكرمى‏كردم كه او خيلى نازك‏نارنجى است!» مردم ده ِما همه باتعجب خواهندگفت، «از بخت بلند ِمادره نبود كه پسرش همراهش بود؟»

ادامه‌ی مطلب

نامه‌رسان بد

مادرجان، چرا آن‏جا روى زمين اين‏جور آرام و ساكت نشسته‏اى؟ باران از پنجره باز به درون مى‏بارد، و تو سرتاپا خيس شده‏اى و توجه ندارى. ناقوس چهار بار نواخته‏است، مى‏شنوى؟ وقتش شده كه برادرم از مدرسه به خانه برگردد. چه شده كه اين‏جور ماتت‏برده؟ امروز از پدر نامه‏ئى نداشته‏اى؟ نامه‏رسان را ديدم كه گوئى در انبانش براى تمام مردم شهر نامه دارد. فقط نامه‏هاى پدر را نگاه‏مى‏دارد كه خودش بخواند. شك‏ندارم كه او نامه‏رسان بدى است. اما، مادرجان، غصه‏نخور. امروز در روستاى همسايگى ما روز بازار است. از خدمتكار بخواه كه قلم و كاغذ بخرد. من خودم همه نامه‏هاى پدر را مى‏نويسم. يك غلط هم بر آن‏ها پيدا نمى‏كنى. از الف تا ى مى‏نويسم. اما مادر، چرا مى‏خندى؟ باورت‏نمى‏شود كه من بتوانم به همان خوبى پدرم بنويسم؟ اما من كاغذم را به‏دقت خطكشى مى‏كنم، و حرف به‏حرف، درشت و زيبا، خواهم‏نوشت. خيال‏مى‏كنى نامه را كه تمام كردم مثل پدر بى‏فكرى مى‏كنم و آن را به انبان نامه‏رسان وحشتناك مى‏سپارم؟ بى‏هيچ اتلاف وقت آن را نزد تو مى‏آورم، و حرف به‏حرف كمكت‏مى‏كنم كه آن رابخوانى. مى‏دانم كه نامه‏رسان دوست‏ندارد كه نامه‏هاى به‏راستى زيباى مرا به تو برساند.

ادامه‌ی مطلب

نویسندگی

مى‏گوئى كه پدرم كتاب‏هاى بسيار مى‏نويسد، اما من از چيزهائى كه او مى‏نويسد سردرنمى‏آورم. او تمام غروب نوشته‏هايش را برايت مى‏خواند، اما، راستش رابگو، تو توانستى چيزى بفهمى؟ مادر، تو براى ما چه قصه‏هاى قشنگى مى‏گوئى! تعجب‏مى‏كنم چرا پدر نمى‏تواند مثل آن قصه‏ها بنويسد؟ آيا او هيچ‏وقت از مادرش قصه‏هاى ديوان و پريان و شاهدخت‏ها را نشنيده؟ آيا آن قصه‏ها را ازيادبرده؟ هروقت كه براى شست‏وشو دير مى‏كند، تو بايد بروى و صدبار صداش كنى. تو چشم‏به‏راه مى‏مانى و غذايش را گرم نگاه‏مى‏دارى، ولى او هم‏چنان سرگرم نوشتن است و فراموش مى‏كند. پدر هميشه سرگرم بازى كتاب‏نوشتن است. گاهى اگر به اتاقش بروم و بازى كنم، تو مى‏آئى و صدايم مى‏كنى: «عجب بچه بدى هستى!» اگر كمى صدائى بلندكنم مى‏گوئى «نمى‏بينى پدرت داره كار مى‏كنه ؟» لطف اين هميشه نوشتن و نوشتن چيست؟ وقتى‏كه من قلم يا مداد پدر را بردارم تا مثل او در دفترش بنويسم: «الف، ب، پ، ت،- مادر، تو چرا سرم دادمى‏كشى؟» اما وقتى‏كه پدر مى‏نويسد تو ابدا" حرف‏نمى‏زنى. مادر، موقعى‏كه پدرم اين‏جور اين‏همه كاغذ حرام‏مى‏كند، تو چيزى نمى‏گوئى. اما من اگر فقط يك صفحه كاغذ بردارم و با آن قايق بسازم، تو مى‏گوئى: «بچه، چه‏قدر مزاحمى!» از اين‏كه پدر تمام پشت و روى كاغذها را خطخطى و سياه‏مى‏كند چه مى‏گوئى؟

ادامه‌ی مطلب

ساعت دوازده

مادر، ديگر مى‏خواهم دست از درس‏ خواندن بكشم. صبح تا ظهر سرم توى كتاب بوده ‏است. مى‏گوئى ساعت فقط دوازده است. خب، خيال ‏كن كه ديگر زمانى ديرتر از اين نباشد؛ آيا هيچ فكركرده‏اى وقتى‏كه ساعت فقط دوازده است روز از نيمروز گذشته ‏باشد؟ من اكنون به ‏آسانى مى‏توانم خيال‏كنم كه خورشيد به لب آن شاليزار رسيده‏ است، و پيرزن ماهيگير در كنار آبگير براى شامش سبزى مى‏چيند. مى‏توانم چشم‏هايم را ببندم و فكركنم كه سايه‏هاى زير درخت مَدَر سياه‏تر مى‏شود. و آب آبگير به سياه ِدرخشان مى‏زند. اگر ساعت دوازده بتواند در شب بيايد، چرا شب نتواند در ساعت دوازده بيايد؟

ادامه‌ی مطلب

بزرگمرد ِکوچک

من كوچكم چون بچه‏ام. وقتى كه به سن و سال پدرم برسم بزرگ خواهم بود. آموزگارم مى‏آيد و مى‏گويد، «دير شده، لوح و كتابت را بيار.» مى‏گويم، «نمى‏داند كه من همسن‏وسال پدرم و ديگر نبايد درس بخوانم؟» استاد حيران مى‏ماند و مى‏گويد، «اگر بخواهد مى‏تواند كتاب را كنار بگذارد، چون‏كه بزرگ شده‏ است.» لباسم را خودم مى‏پوشم و به هفته‏بازار كه پر از مردم است مى‏روم. عمويم به سويم مى‏شتابد و مى‏گويد، «پسرم، گم مى‏شوى؛ بيا برويم.» پاسخ مى‏دهم، «عمو، نمى‏بينى كه من همسن‏وسال پدرم. بايد كه تنها به هفته‏بازار بروم.» مى‏گويد، «بله، مى‏تواند هرجا كه بخواهد برود، چون‏كه بزرگ شده‏ است.» مادر از شست‏وشو مى‏آيد و من دارم سكه‏ئى كف دست پرستارم مى‏گذارم، چون مى‏دانم كه صندوقم را چه‏طور با كليد باز كنم. مادر مى‏گويد، «چه‏كار مى‏كنى، بچه بد؟» مى‏گويم، «مادر، نمى‏دانى كه من همسن‏وسال پدرم؟ بايد مزد پرستارم را بدهم.» مادر با خود مى‏گويد، «بله، مى‏تواند به‏هركسى كه بخواهد پول‏بدهد، ديگر بزرگ شده.» پدر هنگام تعطيلات مهرماه به خانه مى‏آيد و براى من، كه خيال ‏مى‏كند هنوز بچه‏ام، از شهر كفش‏هاى كوچك و لباس‏هاى كوتاه ابريشمى ِبچگانه مى‏آورد. من مى‏گويم، «پدر، اين‏ها را بده به دادا، چون‏كه من همسن‏وسال شما هستم.» پدرم فكرمى‏كند و مى‏گويد، «اگر بخواهد مى‏تواند خودش لباسش رابخرد، ديگر بزرگ شده.»

ادامه‌ی مطلب

برتر

مادر، دخترت خِنگ است! چه بچه خنده‏آورى است! او فرق ميان چراغ‏هاى خيابان و ستاره‏ها را نمى‏داند. ما كه با تيله‏ها ناهاربازى مى‏كنيم، او آن‏ها را راستى راستى خوردنى خيال‏مى‏كند و مى‏خواهد بخورد. كتاب را بازمى‏كنم و از او مى‏خواهم كه الف، ب، پ را ياد بگيرد، اما او ورق‏هاى كتاب را پاره‏مى‏كند و بى‏خودجيغ‏مى‏كشد؛ اين شيوه درس خواندن دختر توست. هنگامى كه من از خشم سر به سويش تكان‏مى‏دهم و ملامتش مى‏كنم، مى‏خندد و اين را شوخى بزرگى مى‏پندارد. همه مى‏دانند كه پدر در خانه نيست اما من اگر ميان بازى دادبزنم: «پدر!»، او با هيجان به اين‏سو و آن‏سو نگاه‏مى‏كند و خيال‏مى‏كند پدر آن‏جاست. هروقت كه سوار خر رختشوى‏مان به مدرسه مى‏روم، به او مى‏گويم: «من آموزگارم»، و او بى‏هوده مرا «دادا» صدا مى‏كند. دخترت مى‏خواهد ماه را بگيرد. چه خنده‏آور است، او اسم گانِش را گانوش صدا مى‏كند. مادر، دخترت خِنگ است، چه بچه خنده‏آورى است!

ادامه‌ی مطلب

پیشه

هر روز موقعى كه ناقوس ساعت ده صبح را مى‏نوازد و من به دبستان كنار كوچه‏مان مى‏روم، دستفروش دوره‏گردى را مى‏بينم كه فرياد مى‏زند، «آهاى النگو، النگوهاى بلورى داريم!» نه چيزى به‏شتابش وامى‏دارد، نه راهى هست كه بايد برود، نه به جائى بايد برود، و نه زمانى هست كه بايد بازگردد. اى‏كاش من هم دستفروشى دوره‏گرد بودم و روز را در راه مى‏گذراندم و فرياد مى‏زدم «آهاى النگو، النگوهاى بلورى!» وقتى كه ساعت چهار بعدازظهر از دبستان برمى‏گردم، مى‏توانم از دروازه آن خانه باغبان را ببينم كه زمين را مى‏كند. هرچه دلش بخواهد با بيلش مى‏كند، جامه‏اش را خاك‏آلود مى‏كند، و اگر در آفتاب هم بسوزد يا خيس عرق شود كسى از او بازخواست نمى‏كند. اى‏كاش باغبان بودم و اين گوشه و آن كنار باغ را مى‏كندم و هيچ‏كس از اين كار بازم ‏نمى‏داشت. شام‏گاه كه هوا رو به‏تاريكى مى‏رود و مادر مرا به بستر مى‏فرستد، مى‏توانم از پنجره پاسبان را ببينم كه بالا و پائين مى‏رود. كوچه تاريك است و خلوت، و چراغ خيابان چنان ايستاده‏است كه گوئى غولى‏ست با يك چشم ِسرخ در پيشانيش. پاسبان فانوسش را تاب‏ مى‏دهد، با سايه‏اش در كنارش، گشت ‏مى‏زند و هرگز در تمامى عمرش يك‏بار هم به بستر نمى‏رود. اى‏كاش پاسبان بودم و تمام شب‏ها براى گشت شبانه در كوى و گذرها مى‏گشتم و با فانوسم در پى سايه‏ها مى‏رفتم.

ادامه‌ی مطلب

همدردی

مادرجان، من اگر فقط سگ كوچكى بودم، نه فرزند تو، و اگر مى‏خواستم با تو همكاسه شوم، تو مى‏گفتى «نه!»؟ مرا از خودت مى‏راندى و مى‏گفتى: «گمشو سگ بد»؟ پس مادر، برو! هرگز، وقتى كه صدايم‏ بزنى، پيشت نخواهم ‏آمد، و هيچ‏گاه نخواهم‏گذاشت كه تو به من غذا بدهى. مادرجان، اگر من فقط طوطى سبز كوچكى بودم، نه فرزند تو، زنجيرم مى‏كردى تا مبادا بگريزم؟ آيا تو انگشتت به سويم مى‏گرفتى و مى‏گفتى «چه پرنده پست ِ ناسپاسى! شب و روز به زنجيرش نوك‏ مى‏زند»؟ پس، مادر، برو! به جنگل خواهم‏گريخت، و ديگر هرگز نخواهم‏گذاشت كه درآغوشم‏ بگيرى.

ادامه‌ی مطلب

بازرگان

مادر، خيال ‏كن كه تو بايد در خانه بمانى و من به دياران غريب سفر كنم. باز هم خيال كن كه كشتى من در بارانداز پُر ِبار است و آماده. مادر، حالا خوب فكر كن و بگو كه من وقتى از سفر برگردم، برايت چه خواهم ‏آورد. مادر، خروارخروار طلا مى‏خواهى؟ آن‏جا، در كنار رودهاى طلائى، كشتزارها پر از خرمن‏هاى طلائى‏اند. و در سايه گذرگاه ِجنگل گل‏هاى طلائى چمپا برخاك مى‏ريزند. همه آن‏ها را برايت در صدها سبد خواهم ‏آورد. مادر، مرواريدهائى به درشتى دانه‏هاى باران پائيزى مى‏خواهى؟ من براى سفر به ساحل جزيره مرواريد لنگر خواهم كشيد. آن‏جا در فروغ سپيده مرواريدها بر گل‏هاى چمن مى‏لرزند، و دانه‏هاى مرواريد بر سبزه مى‏غلتند، و خيزاب‏هاى توفانى دريا مرواريدها را ژاله‏وار بر شن‏ها مى‏پراكنند. براى برادرم جفتى اسب بالدار خواهم آورد تا در ابرها پروازكند. براى پدر قلمى جادو خواهم‏آورد تا بى آن‏كه او بداند بنويسد. مادر، تو را بايد دُرج و گوهرى بياورم كه به مُلك هفت پادشاه بيارزد.

ادامه‌ی مطلب

مدرسه گل‌ها

ابرها در آسمان مى‏توفند و رگبارهاى خردادى فرو مى‏ريزند، در اين هنگام باد باران‏ريز ِخاوران با گام‏هاى منظم بر فراز خلنگزاران مى‏آيد كه در ميان خيزران‏ها درنى‏انبان‏هاى خود فرودمد. ناگاه، انبوه گل‏ها برمى‏دمند، كس نمى‏داند از كجا، و بساط سبزه را به پاى نشاط لگدكوب مى‏كنند. مادر، من واقعا" فكرمى‏كنم كه گل‏ها زير خاك به مدرسه مى‏روند. درس‏هاى خود را در اتاق‏هاى دربسته فرامى‏گيرند و اگر بخواهند پيش از وقت بيرون ‏آمده بازى‏كنند، آموزگار وا مى‏داردشان كه در گوشه‏ئى بايستند. روز بارانى، روز تعطيل آن‏هاست. شاخه‏ها در جنگل به‏هم مى‏خورند، برگ‏ها در باد توفانى خش‏خش مى‏كنند، ابرهاى تندرانگيز دستان غول‏آساى خود را به‏هم‏مى‏كوبند و گل‏بچه‏ها با لباس‏هاى صورتى و زرد و سفيد شتابان بيرون مى‏دوند. مادر، مى‏دانى كه خانه آن‏ها در آسمان است، همان‏جا كه ستاره‏ها هستند؟ نديده‏اى كه براى رسيدن به آن‏جا سر از پا نمى‏شناسند؟ نمى‏دانى كه چرا اين‏گونه مى‏شتابند؟ بله، گمان‏كنم بدانم كه آن‏ها دست‏هاشان را به‏سوى چه‏كسى بلند مى‏كنند: آن‏ها هم مادرى دارند، مثل من.

ادامه‌ی مطلب

آن سوی رودخانه

آرزو دارم به آن‏سوى رودخانه روم. آن‏جا كه زورق‏ها را در يك صف به خيزران‏ها بسته‏اند. آن‏جا كه پگاهان مردان گاوآهن بر دوش در زورق‏ها نشسته به آن‏سوى رود مى‏روند تا كشتزارهاى دوردست خود را شخم‏ زنند. جائى كه گاوبانان گاوان ماغ‏كش را از رود به مرغزار كنار رودخانه مى‏برند. شامگاهان همه به خانه بازمى‏آيند، شغالان را در جزيره پوشيده از علف‏هاى هرز به زوزه‏كشيدن وا مى‏گذارند. مادر، تو اگر بگذارى، دلم مى‏خواهد هنگامى كه همسن و سال پدر شدم زورقبان آن گدار شوم. مى‏گويند كه فراسوى آن ساحل بلند بركه‏هاى شگفت پنهان است. از پس ِباران دسته دسته اردك‏هاى صحرائى به آن‏جا مى‏آيند، و گرداگرد كناره‏هائى كه مرغابيان تخم مى‏گذارند نى‏هاى ستبر روئيده‏ است. جائى كه پاشَله‏ها دم مى‏جنبانند و بر گِل و لاى نرم و پاك ردّ پاهاى كوچك‏شان را به‏جامى‏گذارند. مادر، تو اگر بگذارى، دلم مى‏خواهد هنگامى كه همسن و سال پدر شدم زورقبان آن گدار شوم. از اين ساحل به آن‏سو مى‏روم و بازمى‏گردم، تمام پسران و دختران روستا به هنگام شست‏وشو از من درشگفت خواهند ماند. هنگامى كه خورشيد تا دل آسمان بالا بيايد و بامداد در نيمروز ناپديد شود، دوان دوان به‏سوى تو مى‏آيم و مى‏گويم، «مادر، گُشنه‏ام!» چون روز به سرآيد و سايه‏ها به زير درختان بخزند، من در تاريكى بازخواهم‏آمد. هرگز مانند پدرم به شهر نخواهم‏رفت تا دور از تو كاركنم. مادر، تو اگر بگذارى، دلم مى‏خواهد هنگامى كه همسن و سال پدر شدم زورقبان شوم.

ادامه‌ی مطلب

ناخدا

كشتى ناخدا مَدو در بازار راج‏گونج لنگر انداخته ‏است. گرانبار از چَتائى، بى‏هوده ديرى در آن‏جا بيكار افتاده ‏است. تنها اگر كشتى‏اش را به من وام‏دهد، صد پاروكش بر آن مى‏گمارم و بادبان‏ها برمى‏كشم پنج يا شش يا هفت. هرگزش به بازارهاى بى‏هوده نمى‏برم. مى‏رانم بر هفت دريا و سيزده رود ِديار پريان. اما مادر، تو كه در گوشه‏ئى برايم اشك نخواهى‏ ريخت؟ خيال‏ندارم سر به جنگل بگذارم، به كردار رامه‏چَندره كه چنين كرد و ازپس ِچهارده سال باز آمد. من شاهزاده قصه مى‏شوم و كشتى‏ام را از هرچه دلم بخواهد پُربار مى‏كنم. دوستم اَشو را با خود مى‏برم. شادمانه از هفت دريا و سيزده رود ِديار پريان مى‏گذريم. در روشناى پگاهان بادبان برمى‏كشم و هنگامى كه تو نيمروزان در بركه شست‏وشو مى‏كنى ما دو تن در ديار شاهى عجيب خواهيم ‏بود. از گدار تيرپورنى مى‏گذريم و بيابان تپان‏تر را پشت سر مى‏گذاريم. چون بازآئيم هوا رو به تاريكى نهاده ‏است و من هرچه ديده‏ام براى تو بازخواهم گفت. از هفت دريا و سيزده رود پريان مى‏گذريم.

ادامه‌ی مطلب

روز بارانی

ابرهاى تيره شتابناك در حاشيه تاريك جنگل گرد مى‏آيند. پسرم، بيرون مرو! نخل‏ها در يك رديف در كنار درياچه سر بر آسمان تيره مى‏كوبند؛ كلاغان با بال‏هاى خيس بر شاخه‏هاى تمر ِهندى خاموش نشسته‏اند و تاريكى سنگين‏شونده‏ئى در ساحل شرقى رود در آمدوشد است. گاو ما، كه به پرچين بسته‏است، ماغى بلند مى‏كشد. پسرم، همين‏جا بمان تا من او را به آخور برم. مردان در سيلاب كشتزار گردآمده‏اند تا ماهى بگيرند، چرا كه ماهيان از بركه‏هاى لبريز مى‏گريزند، و جويَك‏هاى آب باران در كوچه‏هاى تنگ مى‏دوند به كردار پسرى خندان كه از مادرش مى‏گريزد تا او را برانگيزد. گوش‏كن، يكى زورقبان را در پاياب آوازمى‏دهد. پسرم، روز رو به تاريكى مى‏رود، و معبر زورق بسته ‏است. گوئى آسمان بر باران سيل‏آسا نشسته چهارنعل مى‏تازد؛ همهمه آب رودخانه بلند و بى‏شكيب است؛ زنان در آغاز شام‏گاه با كوزه‏هاى پرآب شتابان از گَنگ به خانه رفته‏اند. چراغ‏هاى شام را بايد آماده كرده‏ باشند. پسرم، بيرون مرو! راه بازار خلوت است، كوچه‏ئى كه به رودخانه مى‏رسد ليز است. باد مى‏غرد و در ميان شاخه‏هاى خيزران دست‏وپا مى‏زند هم‏چون شكار ِدر دام‏ مانده.

ادامه‌ی مطلب

تبعیدگاه

مادر، آسمان تاريك شده، نمى‏دانم چه وقتى است. بازى ديگر لطفى ندارد، از اين‏رو پيش تو آمده‏ام. شنبه است و روز بيكارى. مادر، كار را بگذارپائين، بيا اين‏جا كنار پنجره بنشين و برايم بگو كه بيابان تِپان‏تَر در قصه پريان كجاست؟ تيرگى باران تمام روز را فراگرفته‏است. آذرخش درنده آسمان را به ناخن‏هايش مى‏خراشد. هنگامى كه ابرها مى‏غرند و تندر خروش‏مى‏كشد، دوست دارم هراسى به دلم بيفتد و خود را به تو بفشارم. هنگامى كه ساعت‏ها تندبار بر برگ‏هاى خيزران ببارد، و پنجره‏هاى ما از تندبادهاى ناگاهى بلرزد و به‏هم بخورد، مادر، دوست دارم با تو تنها در اتاق بنشينم و به تو كه از بيابان تِپان‏تَر ِقصه پريان مى‏گوئى گوش‏كنم. مادر، آن بيابان كجاست، بر كناره كدامين دريا، در پاى كدامين تپه و در ديار كدامين شهريار؟ آن‏جا كه نه پرچينى هست تا سامان كشتزاران باشد و نه گذرگاهى كه روستائيان در آفتاب ِزرد به روستاهاى خود برسند، و يا نه زنى كه در جنگل هيمه گردآورد كه آن را به بازار برد و بفروشد. نشان بيابان تپان‏تر اين است كه در خاكش جاى‏جاى علف‏هاى زرد هست و تك‏درختى كه بر آن جفتى مرغ پير ِفرزانه آشيان دارند. مى‏توانم بپندارم كه چه‏گونه، درست در يك چنين روز ابرى، شاهزاده جوان تك‏وتنها بر خِنگ خاكرنگ نشسته از آن بيابان به جست‏وجوى شاهدختى مى‏رود كه در آن‏سوى درياى ناشناخته در قصر ديو دربند است. همان‏گاه كه او در بيابان تپان‏تر قصه پريان بر اسب نشسته مى‏تازد و در دوردست آسمان دمه باران فرومى‏نشيند و آذرخش هم‏چون هجوم ناگاهى درد برمى‏جهد، آيا او به‏يادمى‏آورد مادر ِدلازرده‏اش را، كه شهريار تركش گفته، و او آخور گاوان را مى‏روبد و اشك از چشمانش پاك‏مى‏كند؟ ببين مادر، روز هنوز پايان نيافته هوا رو به تاريكى مى‏رود و آن‏جا در گذرگاه روستا رهگذرى نمى‏گذرد. چوپان زود از چراگاه به خانه رفته‏است، و مردان كشتزارها را رهاكرده‏اند تا در پناه ديوار كلبه‏هاى‏شان روى حصير به تماشاى ابرهاى عبوس بنشينند. مادر، همه كتاب‏هايم را بر رَف گذاشته‏ام - از من مخواه كه حالا درس‏هايم را بخوانم. زمانى كه به سن و سال پدرم برسم، هرآن‏چه بايد خواهم‏آموخت. اما مادر، امروز به من بگو كه بيابان تپان‏تر در قصه پريان كجاست؟

ادامه‌ی مطلب