قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها (صفحه 10)

شعرها

شعر ۶، شب پلنگ | کلارا خانس

کولیان آمدند سبدها پر از گلابی و روسری‌ها مملوِّ سکه‌ها سنگی به هوا انداختیم رقص آغاز شد و از کپه‌های آتش پریدیم کره اسب‌ها رم کردند و ساعت دلتنگی آسمان را شخم زد و رد شد پاهایم را شبدرها پوشاندند سرت را گل‌های شاه‌پسند

ادامه‌ی مطلب

شعر ۷، شب پلنگ | کلارا خانس

گازِ سرخِ دهانت. شب، با سرودی از زمین نورها و صداهای سفید را می‌بلعد تا مشعل آتش را نشا کند. شخم‌ها سراشیب‌ها جبرهای ناخواسته و چشمه‌ای سیاه که کپلِ گریزان‌ات را عیان می‌کنند قدم‌های نرم‌ات را و بوسه در می‌گشاید و حالاست که می‌دانم تو بودی آن صدفی که تمامی عالم را در گنبد من غرق کرد گدازه‌ها‌ و بی‌خوابی‌شان را و باغ‌های سبز را که هنوز در رگ‌های من جاری‌اند. و آن بوته‌ی ولیک که مرا به خون آلود …

ادامه‌ی مطلب

شعر ۱۱، شب پلنگ | کلارا خانس

میانِ دهانِ غایب‌ات و دهان من هوا، میوه‌ای خاموش و مشترک است و من به ستاره‌ها نگاه نمی‌کنم که در دریاچه‌ی شب. می‌رقصند در خوابِ تو که در کالبدِ من می‌آرامد ساعات، غلیظ‌تر می‌شوند. رفت و آمدی از سروها بوها تندبادهای مغاک بالای سراشیبِ پلک‌هایم…. و بلبل می‌خواند و ستاره‌ی صبح و چکاوک و نورت هنوز مرا پنهان می‌کند. و آن‌گاه که روز درآید نخواهی رفت.

ادامه‌ی مطلب

شعر ۱۲، شب پلنگ | کلارا خانس

می‌توانم درختی را به کار برم تا با تو عشق‌بازی کنم و دیواری را و خنجر گرگ و میش را که کوه‌ها را از ریشه‌هایشان می‌رباید و به پرواز وا می‌دارد و رود‌های پنهانی را که میان ستارگان کشیده می شوند. میوه، آسمانش را می گشاید آسمانی از هوا و خیالات فریبنده و من به شعری غران جان می‌بخشم شعری که از سایه‌ات، باردار است و نامی بر خود نمی‌نهد.

ادامه‌ی مطلب

شعر ۱۳، شب پلنگ | کلارا خانس

چنان‌که در آن‌سوی جدال کبوتر، گلویی بریده، خون بر خاک می ریزد و پَر، همه‌جا را می‌انبارد و جانور بی‌دفاع من آن سفیدی و آن تهی را هیچ‌ نمی‌شناختم سر در سویی، تن در دیگر سو و اندیشه‌ها می‌گریزند چون رودها بر سنگفرش‌ها مادام که «نیستی» بر اذهان حکم می‌راند و ضعفی که درمان نمی‌شود با کلام عاشقانه‌ای که بر زبان خلا رفته‌است. و آن‌گاه ‌سفره‌ای نو بوی نان طعم بادیون گل‌های سرخ، شمع‌های شرمگین صداهای خجالتی نگاه‌های خجالتی.

ادامه‌ی مطلب

شعر ۱۴، شب پلنگ | کلارا خانس

رقصی میان گندم‌زار و ماری از راه می‌گذرد. با قلم‌موی انگشت‌هایمان خار، در هوا نقش‌های گونه‌گون می‌پذیرد و همه‌چیز پیرامون‌ِمان صداست گیلاس‌های رسیده در سبد کوچک دهان‌مان را می‌جستند و پاها چیزی از فرار نمی‌دانند تنها دایره را می‌شناسند غیاب را باور ندارند و می‌دانند که چگونه هوا را قسمت کنند.

ادامه‌ی مطلب

شعر ۱۵، شب پلنگ | کلارا خانس

گل‌ها را به آب می‌اندازم تا رقص به ساحل دیگر برسد. صدایم جریان خود را دنبال می‌کند. آغازهایم سیر از لطافت آن شب و از رویاهایی است که بازوان تو رسم می‌کردند مزارع سفید می‌خوابیدند و من محوِ مراقبه و تفکری تا پلک‌های تو بسته شدند و پرستوها در آمدند.

ادامه‌ی مطلب

شعر ۱۶، شب پلنگ | کلارا خانس

گرگ‌ها که زوزه می‌کشند و شکارچی‌ها که می‌گذرند هنوز میان درختان سرگردانم و نمی‌دانم، نمی‌دانم که به کدام راه رفته‌ای! ماه ساعات را درو می‌کند بر دریاچه کمانی می‌زند و نمی‌دانم، نمی‌دانم که به کدام راه رفته‌ای! این‌همه نور به چه کار می‌آید در آب اگر در راه نه ردپایی هست و نه قایقی بر ساحل و نمی‌دانم، نمی‌دانم که به کدام راه رفته‌ای! باد انگشت‌هایت را می‌دزدد و مرا صدا می‌کند و من چون بادی خود را بر ستون‌های …

ادامه‌ی مطلب

شعر ۱۷، شب پلنگ | کلارا خانس

تنها سایه‌ی این عشق را می بینم تجلیِ بالی را که راه خود را لمس می‌کند و لرزان لرزان پریدن می‌آموزد در این دم نقشِ بال در چشم‌هایم جان می‌گیرد و و رنگ‌آمیزی‌اش می‌کنم رنگین کمانی مهیا می کنم در نقطه‌ای که جنبش آغاز می شود تا او بداند که باران، آرامش است تا او بداند که تکانی خفیف حتی، هفت‌‌آسمان را فرا می‌گیرد.

ادامه‌ی مطلب

شعر ۱۸، شب پلنگ | کلارا خانس

وقتی که سگ‌ها پارس می‌کنند، از میان دریاچه‌های گل‌آلود مناجاتی از خزه می‌گذرد. پنهان در بوته های ولیک جنونم آه می‌کشد و خود را به ردپایی می‌بخشد در هزارتوهای ظلمت، در تار عنکبوت سایه ها که در میان دل، تار می‌تند. چشمه‌ای آن‌جا که من نیز تو را می‌جویم تا لحظه‌ای که شبنم مرا می‌یابد.

ادامه‌ی مطلب

شعر ۱۹، شب پلنگ | کلارا خانس

آه، حیوانِ وحشیِ من روزی که به صورتم پرت کردی روبانی را که به تو داده بودم روزی که پیراهنم را ربودی و تنم را شکنجه کردی آن‌روز که به رویاهایم تجاوز کردی برایم همه روزهایی مقدسند چرا که من در حضور قدرت تو زنده نیستم چرا که صدایت دیوانه‌ام می‌کند و دست‌خط‌‌‌‌ ات زنجیری‌ام

ادامه‌ی مطلب

شعر ۲۰، شب پلنگ | کلارا خانس

آه، حیوانِ وحشیِ من بگو که منم آن خوابگردی که از پژواک تا پژواکِ غرشی، سرگردان است، بی‌آن‌که بداند حتی نخی نیست که بر آن پا نهد که برجی نقره‌ای می‌رقصد و برای همین چشم‌های آتشین‌اش به طراوت نارنجی ‌است.

ادامه‌ی مطلب

شعر ۲۱، شب پلنگ | کلارا خانس

امروز ردپای‌ات را دیدم تمامِ آن گل‌های رزماری ، همه‌ی آن بفشه‌ها و تمامِ آن شاخه‌های غم را به رودخانه ریختم آن‌جا که تنه‌ی بید نا استواری خود را به آب می‌سپارد. اگر در آن‌سوی جنگل باران ببارد بوی زمین و علف خیس بر خشونت پیروز خواهد شد. و اگر باید که پیش‌تر روم تا تو را برانگیزم دستارهای سرخ را احضار می کنم، ترومپت‌های صحرا را و حلقه‌ی آتشی را در هوا رسم خواهم کرد.

ادامه‌ی مطلب