قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها (صفحه 10)

شعرها

از دستانت | گونار اکلوف

همچون زنانی که برمی‌گردند
کوزه‌ به سر، کوزه به دوش
از غیبت کنار چشمه
لبریز از هم
از شوهران و از پسران همسایه‌هاشان
لبریز از خویش
کوزه‌ات را بردار از سرت یا شانه‌ات
بر زمین بگذار و
به کسی فکر کن
که گلویش از خاک پرشده‌
سه روز است نه چیزی خورده، نه نوشیده
به من فکر کن
و آن‌چه بر من رفته است
نه فقط به همسایه‌‌ات و همسایه‌ی همسایه‌ات
از دستهایت به من آب بده
دخترم
حتی چشمانم به نوشیدن باز نمی‌شوند.

ادامه‌ی مطلب

غیاب | گونار اکلوف

نه آفتاب بود، نه ماه
و نه ستاره
که به من نور بخشیدند
تنها تاریکی بود
و نور عشق در درونم
و پرتوش که تنم را می‌شکافت.

هیچ‌کس نبودم انگار
و تو، تو، ای فاطمه
به جان من سایه‌ای بخشیدی
چراغی نقره‌ای به من دادی
از آن دم ‌که رفتی.

ادامه‌ی مطلب

بس است! | گونار اکلوف

تا کی ای فرشته
می‌خواهی مرا بیدار نگه‌داری
با این همه فکر و خیال؟
چند بار قرار است بیدارم کنی
مرا که از آن‌ها به خواب در می‌افتم؟

گاهی خیال می‌کردم همسر توام
گاهی حتی فکر می‌کردم دختر توام
دختری که خود را چون فاحشه‌ای فروخت
تا برای همه‌ی ما نان بیاورد 

یک‌بار حتی انگشتانم را بر شانه‌های تو کشیدم
و پرها را لمس کردم زیر بال‌ها
دیدم که چگونه زیر انگشت‌هایم ذوب می‌شوند
یک‌بار آن‌ها را دور گونه‌هایت چرخاندم و
دیدم که پودر می‌شوند
مثل بال‌ پروانه‌ها.

چطور می‌توانم از شرت خلاص شوم؟
بس است. دیگر مرا بیدار نکن
با هیچ رویایی.

ادامه‌ی مطلب

حیرانی | گونار اکلوف

حیران مباش،
حیران مباش از تصویری که می‌بینی:
از لب‌هایی که خود را شکل می‌دهند
از چشم‌هایی که می‌پرسند
از تغییر رنگ‌های پوست
که آهسته در نور خفیف می‌درخشند
از چهره‌هایی که محو می‌شوند
تو فقط خودت را دیده‌ای
خودت را
در آینه‌ی یک مرد.

ادامه‌ی مطلب

با مرگ | گونار اکلوف

زاده شدن آسان است تو، خودت می‌شوی مرگ ساده است: دیگر، خودت نیستی جور دیگری هم می‌تواند باشد مثل جهان آینه‌ای مرگ می‌تواندت که بزاید و زندگی تا که هلاکت کند -هر راه به کمال راه دیگر است- و شاید این همان راه باشد: با مرگ است که ظاهر می‌شوی و زندگی است که آرام آرام محوت می‌کند.

ادامه‌ی مطلب

کاری‌‌ترین زخم‌ | گونار اکلوف

  گلوله‌ای قالب ریخته‌ام برایت تا به تو در قلب‌ام شلیک‌ کنم گلوله‌ای سنگی که مجرمان استخراجش‌ کرده‌اند گلوله‌ای سربی غوطه‌داده در خون گلوله‌ای آهنین، غوطه‌داده در عسل تراش‌خورده‌ قطعه‌ای از سنگ معدنی با لبه‌های مضرس تا کاری‌‌ترین زخم‌ها را بسازد و وادارت کند تا لمس کنی از عشق مردن، چگونه است.

ادامه‌ی مطلب

جراح | گونار اکلوف

  عشق یک جراح است می‌تواند جسمت را چون چاقوی جراحی ببرد می‌تواند دلت را عمل کند ختنه‌ات کند. شاید باور نکنی من اما می‌دانم. عشق عمل می‌کند بر پوستت، بر گیسوانت، بر خرام‌ات عشق درمانی ندارد جز چاقوی جراحی.

ادامه‌ی مطلب

موهان رانا | آزیتا قهرمان

  راه نخست جنگل درون من خشکید رودخانه چرخید به سوی سنگ آسمان برهنه شد و بیابان ها گستردند هر قطره ای گم  مانند لکه ای به روی کاغذ همه شکل ها به ابتدای خود برگشتند آنجا ا من از روی پلی از شن گذشتم پیش از گذاشتن  آن  بین کلمه ها رویشی سبز زیر پایم محو گردید خاطره ای  به محض لمس به  ماسه بدل شد و رد گام ها یم ناپدید هوای سوزان چرخید دیوانه وار نفس   …

ادامه‌ی مطلب

مترجم | کِوِن پروفر

  «شعر در ترجمه به جسد مرده‌ی بیگانه‌ای می‌ماند که امواج به ساحل ما آورده‌اند.» مرد جوان دوست داشت این را بگوید، سپس، مکث کند تا استعاره ته‌نشین شود، برخی شنوندگان متفکرانه سر تکان دهند، و او به آن‌ها بگوید: حالا ترجمه‌ام از شاعر رومی ناشناسی را می‌خوانم، ورق‌هایش را زیرورو کند، سپس خیره شود به تاریکیِ تالار سخنرانی. جسد مرده از خاموش ماندن سر باز زد امواج بسی عاشقش بودند، به ساحلش راندند و دوباره به دریا غلتاندند. و …

ادامه‌ی مطلب

باز خواهم گشت | کلود مک‌کی

دگربار باز خواهم گشت؛ به خاطر لبخند و عشق بازخواهم گشت و با چشمان حیران خویش به نیمروز زرّین و جنگل سوخته می‌نگرم، و دود سیاه نیلگونی که به آسمان کبود برمی‌خیزد. سلانه باز میگردم همراه با جویبارانی که برگ‌های سوخته‌ی علفزاران خمیده را می‌شوید& و یک بار دیگر به هزار رؤیای خویش از آب‌هایی می‌اندیشم که شتابان از کوه‌ها فرو می‌ریزند. باز خواهم گشت برای شنیدن آوای فلوت و ویولن در پایکوبی‌های دهکده، نغمه‌های محبوب دلنواز که ژرفای نهان …

ادامه‌ی مطلب

لوییس سرنودا | اگر آدمی می‌توانست…

اگر آدمی را یارای آن بود که بگوید چه مایه دوست می‌دارد اگر آدمی می‌توانست عشق‌اش را برکشد به آسمان چونان ابری در نور چنان دیوارهایی که فرومی‌ریزند به شاباشِ حقیقتی که در این میانه قد برافراشته است، اگر آدمی می‌توانست سرنگون کند تنش را تا فقط حقیقتِ عشق‌اش به جا بماند حقیقتِ خویشتن‌اش که نه شکوه است و نه بخت است و نه جاه که عشق است و خواهش است من بودم آن‌که تصورش می‌کرد، کسی که با زبان …

ادامه‌ی مطلب