قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها

شعرها

طبیعت | امیلی دیکنسون

” طبیعت ” آن چیزی است که می بینیم – تپه – عصر- سنجاب – کسوف – زنبور عسل- نه – طبیعت بهشت است- طبیعت آن چیزی است که می شنویم- مرغ مهاجر- دریا- آذرخش- جیرجیرک- نه- طبیعت هماهنگی است- طبیعت آن چیزی است که می شناسیم- هیچ هنری قادر به بیان نیست آنقدر که خِرد ما در سادگی اش ناتوان است.

ادامه‌ی مطلب

بانوی سپید | دوروتی پارکر

نمی توانم بخوابم، نمی توانم بخوابم روی چوب براق و صاف، دست های بهم قفل شده روی سینه ام – همه مرده ها چقدر خوب به نظر می رسند! زمین از میان چشمهایشان سرد است، آنها به آرامی روی زمین می خوابند. اما من نه  پیرهستم نه عاقل؛ آنها به من خوش آمد نمی گویند. در جایی که  پیشتر هرگز تنها قدم نگذاشته ام، در علفهای هرز سرگردانم؛ مردم فریاد می کشند و در را می بندند، تسبیحشان را تکان …

ادامه‌ی مطلب

منظره | دوروتی پارکر

بعید به نظر می رسد با چشمان باز گوسفند نیمه شب را بشمارد، که در آسمان های پنهان دیده می شوند نه به این نزدیکی، شرمسار، در خوابند. سپیده را ببین، بی پرده روز دیگری متولد می شود. آه، بهتر است از نگاه آنها پوشیده باشد زیر خاک نجیب.

ادامه‌ی مطلب

شاعر از عشق‌اش درباره‌ی شهر سحرآمیز کوئنکا می‌پرسد | فدریکو گارسیا لورکا

آیا آن شهر را دوست داشتی، که در جنگل کاج‌های‌اش قطره قطره اشک می‌چکید؟ آیا دیدی رویاها، چهره‌ها، راه‌ها، سلول‌ها و دیوارهای درد را که باد بر آنها شلاق می‌کشید؟ آیا دیدی شکاف آبی سیمای ماه را، خیس از نغمه‌ها و بلور ژوکار*؟ آیا بوسید سرانگشتانت بوته‌ی خار را که همچون تاج عشق بر صخره می‌رویید؟ آیا به من اندیشیدی، هنگام فرو رفتن در سکوتی که مار در چنبره‌ی سایه‌ها و جیرجیرک‌ها‌ از آن رنج می‌برد؟ و حتا ندیدی در …

ادامه‌ی مطلب

غزل کودک بی‌جان | فدریکو گارسیا لورکا

در غرناطه، هر غروب هر غروب، کودکی می‌میرد هر غروب، آب می‌نشیند و با دوستانش گپ می‌زند مردگان بال‌هایی از خزه دارند باد ابر‌آلود همچون باد بی‌ابر دو قرقاول‌اند که بر فراز برج‍ها پرواز می‌کنند روز، پسرکی است با زخم‌ها هیچ شاخه‌ای از چکاوکی در هوا نمانده بود هنگام‌که‌ من در مغار شراب به تو برخوردم هیچ، نه حتا تکه ابری بر زمین مانده بود هنگام که تو در رودخانه غرق شدی کوهابه‌ای بر کوه افتاد و دره با سگ‌ها …

ادامه‌ی مطلب

مرا فروختی | گونار اکلوف

آه مادر می دانم مرا به کجا فروختی به آن دروازه افراشته که نامش مرگ است در این دنیای آینه ای می خواهم با خود چون کودکی در خود روبرو شوم با لالایی هایی که مرا بخشیدی با زیبایی ها و قصه ها با نگاههای ژرف شیری که نوشاندی ام با آغوشی و با بوی عرق دایه ام   *   انگار دریا بازوانش را بسویم دوره کند به گردم حلقه کند در اتاقم شب هنگام انگار دریا خود را …

ادامه‌ی مطلب

شیطان خداست و خدا شیطان | گونار اکلوف

شیطان خداست و خدای شیطان و من آموختم این دو را بپرستم یکی را به سبکی و آن یکی را به سیاقی دیگر طریق اما یکی بود که هر دو حکم می راندند تا آنجا که عشق را دریافتم ؛ شکاف حد فاصل این دو نبرد عشق؛ صاعقه ی نور میان لبهای خونین رخنه ای که از آن برگزیدگانی پا به دنیای بی تفاوت می گذارند بی تفاوت، آدمیانی که خدای را سجده می برند بی تفاوت، آدمیانی که بر …

ادامه‌ی مطلب

ژنرال مولا در دوزخ | پابلو نرودا

از پرتگاهی به پرتگاهی ابدی می رود همچون استری، رمیده کشتی شکسته‌ای که امواج سهمگین‌اش می‌کوبد شعله‌ور در گوگرد، پاره‌پاره به شاخ و آهن جوشان در خون و صفرا، به آهک و گمراهی دوزخ‌‌اش سال‌ها به انتظار نشسته بود گم می‌شود، ملعون و نفرینی لرزان و سست با دم و کپلی در شعله‌های آتش. این شعر پس از شنیدن خبر مرگ سلیمانی، ژنرال خونریز ترجمه شد.

ادامه‌ی مطلب

غزل زمانه‌ی وحشت | فدریکو گارسیا لورکا

می‌خواهم که آب بی بستر بماند، باد بی درّه می‌خواهم که ‌شب بی چشم‌‌ها بماند، قلب من بی‌درخشش طلا گاو‌ان با برگ‌ها هم‌سخن شوند، کرم‌ها در سایه‌ها هلاک مینای دندان‌ مردگان برق زند، و زردی در ابریشم موج می‌توانم رنج شب زخمی را ببینم که می‌پیچد و درمی‌آویزد با روز و تحمل کنم زهر سبز نور شب را و منحنی‌ شکسته ای را که در آن زمان در رنج است اما تو مگذارعریانی ناب‌ات عیان شود همچون کاکتوسی سیاه، در …

ادامه‌ی مطلب

مرگ دخترک در چاه | فدریکو گارسیا لورکا

تندیس‌ها رنج می‌برند از چشم‌ها به تاریکی تابوت‌ها بسی بیشتر اما، از آب‌های بی‌دهانه آه، بی‌دهانه شتاب کن، شتاب کن! از کنگره‌‌ها گذشت، درهم خرد کرد انبوه مردم بساط صیادان را اینجا، همه‌ی کناره‌ها!، ستاره‌های نرم ، کوآک، کوآک …بی هیچ دهانه‌ای خاطرم در آرامش، ستاره‌ها، دایره‌ها، آماج‌ها اشک‌ها را بر کرانه‌ی چشمان اسب‌‌‌‌ها فراموش کن … بی هیچ دهانه‌ای در تاریکی بی هیچ مرزی همه در هم فروشده بی مرزهای صیقل زده، الماس را انتظار مکش … بی هیچ …

ادامه‌ی مطلب

غزل عشق پنهان | فدریکو گارسیا لورکا

کسی عطر ماگنولیای تاریک درونت را درنیافت کسی بلبل مجروح عشق، میان دندان‌هایت را ندید. هزار اسب زیبای ایرانی در ماه پیشانی‌ات خفته‌اند آن‌گاه که من چهار شب کمرگاه تو را که دشمن برف است در آغوش خود داشتم. نگاه تو میان گچ و یاسمین شاخه‌ گلی بارور و بی‌رنگ بود شور من، همیشه حروف سخت عاجی را در سینه برای تو جستن همیشه، همیشه: باغ من، جنگ و مرگ و زندگی* جسم تو، فنا شدنی خون تو، در دهان …

ادامه‌ی مطلب

غزل مرگ تاریک | فدریکو گارسیا لورکا

می‌خواهم خواب سیب‌ها را بخوابم دور از آشوب گورستان‌ها می‌خواهم خواب کودکی را بخوابم که خواست تا بر دریای باز، دل از سینه برکند. نمی‌خواهم دوباره بشنوم که مردگان خون از دست نمی‌دهند که دهان پوسیده هنوز آب می‌طلبد نمی‌خواهم آگاه شوم از عذاب گیاهی یا نیش مارگون ماه در سپید‌دمان می‌خواهم دمی به خواب روم دمی، دقیقه‌ای، قرنی؛ اما همگان بدانند که نمرده‌ام؛ اصطبلی از طلا بر لب‌های من است من دوست کوچک باد غربی‌ام و سایه‌ی عظیم اشک‌های …

ادامه‌ی مطلب

دخترم به دریا رفت | فدریکو گارسیا لورکا

دخترم به دریا رفت می خواست امواج را بشمارد و سنگریزه ها را اما چندی نپایید چرا که در رودخانه سویلا آرام گرفت میان ناقوس ها و گل‌های خرزهره پنج کشتی شناور شدند با پاروهایی در آب و بادبانهایی در نسیم چه کس می نگرد از برج فرتوت سویلا؟ پنج صدا همچون حلقه های مدوّر پاسخ گفتند آسمان بر رودخانه از ساحلی به ساحلی پر شکوه در گذر است پنج حلقه در هوای صورتی رنگ به حرکت در آمدند. Lorbeerose

ادامه‌ی مطلب

تبعید | فدریکو گارسیا لورکا

چه با خود خواهم برد در این دقایق غمبار؟ که خواهد افکند درختان زرَین و شکوفان جنگل‌هایم را ! چه می‌خوانم من در نقره‌ی لرزان آیینه که آورورا در آب رودخانه در برابرم می‌گیرد؟ کدام نارونِ سرخِ فکر، پای به حریم جنگل‌هایم خواهد نهاد؟ کدام باران آرامش، مرا به زیر رگبارها و کدام بوته‌‌ی خار، نوزاد مرا در پناه می‌گیرد هنگام که من بر ساحل اندوه عشق خود را، مرده بر جای می‌نهم. عنوان شعر در اصل «آشیانه» بود که …

ادامه‌ی مطلب