قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها

شعرها

مرثیه‌ی کوچک‌تر | ایرژی اورتن

      دوستان رفته‌اند. یارم در دوردستان به خواب رفته‌است‌. و بیرون انبوهِ تاریکی است. ‌کلماتی را با خود زمزمه می‌کنم که سفیدیشان از چراغ است‌، و در میانه‌ی خواب و بیداری مادرم را به خاطر می‌آورم. یک خاطره‌ی پاییزی. درست مثل سرما، انگار واقعا خبر داشته‌ام از هرچه حالا مادرم مشغولِ آن است‌. در خانه است، در اتاق‌اش. بخاری کودکی‌ام که اسب چوبی اسباب بازی‌ام با من به سمت‌اش یورتمه می‌رفت، بخاری کودکی‌ام که دیگر مدت‌هاست روشن نمی‌شود‌، …

ادامه‌ی مطلب

وقتی بازگردیم… | آنتونیو خسینتو

به راه می‌افتیم یارِ من وقتی بازگردم و نظر کنم در آفتابی که از ما دریغ شده‌است، پوشیده به صلح با لبخندی کز میوه‌ها و گل‌ها بر چهره نهاده‌ایم در آغوش هم بر جاده‌ها: این مار‌های به هم تنیده کوه به کوه تا ستارگان و رویاهایی که هنوز می‌درخشند، می‌رویم آوازخوانِ ترانه‌هایی که هر دو می‌دانیم و نمی‌دانیم. به راه می‌افتیم یار من وقتی بازگردم و در آفتابی نظر کنم که از ما دریغ شده‌است، لختی گریه می‌کنیم بر گورهای …

ادامه‌ی مطلب

دانه های برف | لوییز گلوک

     دانه های برف |  لوییز گلوک     می دانی من چه بودم؟ چطور زندگی کردم؟ می دانی ناامیدی چیست؟ حالا زمستان باید برایت معنی داشته باشد. انتظار نداشتم زنده بمانم، زمین مرا متوقف کرد. انتظار نداشتم دوباره برخیزم، احساس می کنم بدنم دوباره می تواند در نمناکی زمین متولد شود، چطور پس از زمانی طولانی در روشنایی خنک بهاری زودرس دوباره آغاز کند… هراسان، آری، ولی  در میان شما در برابر گریستن آری لذت خطر کردن در …

ادامه‌ی مطلب

درباره لوییز گلوک

        درباره لوییز گلوک:     لوییز گلوک زاده ۲۲ آوریل ۱۹۴۳  نیویورک سیتی در لانگ آیلند بزرگ شد. او مجموعه شعرهای فراوانی دارد که آخرین آن یعنی « شب پاکدامن و وفادار» برنده جایزه شعر کتاب ملی سال ۲۰۱۴ شد. همچنین با « هفت سالگی» و « ویتانوا» جایزه شعر بینگهام نشریه کتاب بوستون و جایزه شعر کتاب نیویورکر را از آن خود کرد. کتابهای دیگرش مثل « مرغزارها» (۱۹۹۶) و « زنبق وحشی»  (۱۹۹۲)، جایزه …

ادامه‌ی مطلب

شعر عاشقانه | لوییز گلوک

  شعر عاشقانه  |   لوییز گلوک   همیشه چنین است که چیزی اندوه را رج زند: مثل بافته های مادرت که همه شالهای سرخ سایه را نگه می دارد؛ شال های کریسمس که تو را گرم می کرد هربار که ازدواج کرده بود تو را هم با خود برده بود. پس چگونه توانست همه آن سالها قلب بیوه اش را سخت نگه دارد انگار که یکی مرده احیاء شود. پس نه عجیب است: تو همانی که باید بوده باشی بانویت …

ادامه‌ی مطلب

به فکرِ دیگران ا محمود درویش

همانگاه که صبحانه‌ات را آماده می‌کنی، به فکر دیگران باش. (غذای کبوتران را از یاد مبر) همانگاه که هزینه‌ی جنگ را تامین می‌کنی، به فکر دیگران باش (آنها، که در پیِ صلح‌اند را از یاد مبر ) همانگاه که قبض آب را می‌پردازی، به فکر دیگران باش ‌ (همان‌ها که ابرها را تیمار می‌کنند ) همانگاه، که به خانه بازمی‌گردی، به خانه‌ات، به فکر دیگران باش (آدم‌های کمپ را از یاد مبر ) همانگاه که خوابیده‌ای و ستاره می‌شماری، به …

ادامه‌ی مطلب

کتاب سرما | آنتونیو گاموندا

آنتونیو گاموندا مهمترین شاعر زنده‌ی اسپانیا و شاید همه‌ی جهان اسپانیولی زبان، هشت ماهه بود که پدرش را از دست داد، در یتیمی و فقر بزرگ شد، پدرش از شاعران جریان مدرنیسموی اسپانیا بود و او پنج ساله بود در جنگ‌های داخلی اسپانیا، همه‌ی مدرسه‌ها بسته بود و به اجبار خواندن و نوشتن را با کتاب پدرش آغاز کرد… شعر گاموندا بسیار تلخ است. رنجی که در این شعرهاست چنان شفاف است که تامل در اعماقش ما را به تجربه‌ی …

ادامه‌ی مطلب

فقدان‌ها می‌سوزند | آنتونیو گاموندا

آنتونیو گاموندا مهمترین شاعر زنده‌ی اسپانیا و شاید همه‌ی جهان اسپانیولی زبان، هشت ماهه بود که پدرش را از دست داد، در یتیمی و فقر بزرگ شد، پدرش از شاعران جریان مدرنیسموی اسپانیا بود و او پنج ساله بود در جنگ‌های داخلی اسپانیا، همه‌ی مدرسه‌ها بسته بود و به اجبار خواندن و نوشتن را با کتاب پدرش آغاز کرد… شعر گاموندا بسیار تلخ است. رنجی که در این شعرهاست چنان شفاف است که تامل در اعماقش ما را به تجربه‌ی …

ادامه‌ی مطلب

می‌کوشد بیاید به درون لحظه | جیمز دیکی

می‌کوشد بیاید به درون لحظه می‌کوبد بر پنجره، هنگام که باید رفت فراسوی هرچه در اتاق است، امّا باید فرود بیآید راست. پروردگارا، رسید آن هنگام، و من باید به پا خیزم و شروع کنم بگردم در خانه ی خالی پدرم به دنبال چیزی که بر تن کنم یا عریان شوم از آن تا بتوانم زانو بزنم و برآورم آن واژه را که نمی‌توانم گفت مگر زمانی که سلخ شود خردم به تمامی. این هم آن بافتنی خاکستری که می …

ادامه‌ی مطلب

در گیرودار تلاطم | ماسایو کوایکِه

بر جادّه‌ای پس از باران چاله‌آبی تیره در آب کم‌عمق نارونی متلاطم برگ مرده‌ای تلوخوران در آن می‌افتد از درخت می‌آید می‌کوشد تا به درخت برسد برگ مرده را سطح بی‌رحم آب به خود راه نمی‌دهد ریزموج‌ها چون تشویش پراکنده می‌شوند (دیدم: خیزران و گناه و شهد و پیچک و روزنه و مردم و سفر را) حتّی یک تک برگ مرده وقتی می‌افتد تلاطم ایجاد می‌کند در مکانی گِرد، خیس و گِرد درختی چنانچه گویی او را از این جهان …

ادامه‌ی مطلب

وقتی میمون‌ها می‌خوانند | ماسایو کوایکِه

وقتی جزیره‌ی میمون‌ها را ترک می‌کردم دو میمون، یکی درشت و یکی ریز، زن و شوهری شاید، روی دیواره‌ی ساحل ایستاده بودند و مرا بدرقه می‌کردند دستان درازشان جلوشان به هم چفت شده بود در ریزنم شوری که می‌وزید پلک می‌زدند و با مردمک‌های خاکستری چشمانشان تا مدّت‌ها مرا دنبال می‌کردند. وقتی به یاد جزیره‌ی میمون‌ها می‌افتم میمون‌ها را می‌بینم که بر لبه‌ی ساحل ذوب می‌شوند. میمون‌ها تا اعماق نشت می‌کنند، نسبت آنان به هستی ما نسبت مایه‌ی میسو است …

ادامه‌ی مطلب

ماهی سالمون | ماریان بوروُچ

چه زیاد سالمون‌ها سکس را دوست دارند که حاضرند خلافِ جریان آبی که خیره کننده می‌تازد، با سرعتِ صد مایل در ساعت سربالا شنا کنند (اهل تحقیق، خودتان را خسته نکنید، از رقم درست زیاد دور نیستم.) چه سرپا ایستادیم ما، ته ریزه‌های کهنهٔ چنین «اوه خدای من» یک‌نفسی داروین … (این تفاوت، این همان‌چیزی، اشتهاهای حیوانی و توفندگی و پایداری، این ایمان، یک چیز بعدی شگفت) مخش را بیشتر بعد از ظهرها روی بالشی در اتاق پذیرایی غرق در …

ادامه‌ی مطلب

کلمه‌ای برای تابستان | جورج سفریس

برای محسن عمادی ‌ ‌ دوباره به پاییز بازگشته‌ایم تابستان چون دفتری خسته‌کننده پرِ خط‌خوردگی و خط‌خطیِ نامفهوم بر جای می‌ماند پرِ علامت سؤال بر حاشیه‌اش. دوباره بازآمده‌ایم در فصل چشم‌های خیره در آینه زیر نور چراغْ برق لب‌های برهم‌فشرده و این مردمِ بیگانه در اتاق‌ها در خیابان‌ها زیر درختان فلفل وقتی که نور ماشین‌ها هزاران نقاب‌ پریده‌رنگ را می‌کُشد. دوباره بازگشته‌ایم؛ ما همواره بازمی‌گردیم به خلوتِ خویش؛ مشتی خاک در دست‌های خالی خویش. من اما روزی بزرگراه سینگرُس را …

ادامه‌ی مطلب

جبرئیل| ماریا نگرونی

    فلاتی در هوا معلق است. شاید آسمانِ دوم. در این مکان، آینده و گذشته وجود ندارد. هیچ‌چیز سرنوشت را تغییر نمی دهد و هرچیزی سرنوشت را تغییر می دهد(زیرا که سرنوشت یک دایره است)، هر اندیشه ای هرچیزی است که هست. تمام پرسشها بیهوده اند. در کلبه ای کوچک، جبرئیل است. از بدن تحلیل رفته اش، فروکاستنِ هراس انگیزش، تسلیم شکیباییِ بودن اش، درمی یابم که سن و سالی از او گذشته است. به او رو میکنم و …

ادامه‌ی مطلب

کتاب هستی| ماریا نگرونی

  طبق معمول راننده تاکسی مرا جایی برد که نمی‌خواهم بروم. زمانی در خیابان سوریه گم‌شده بودم؛ دیگرباره در ریتایرو سر درآوردم، چهار بلوک دورتر از خانه مادرم(وقتی می‌خواستم به راکسی دیسکو در منهتن بروم). حالا می‌گوید که مرا در تتروپلیس پیاده می‌کند. اما الآن هیچ مقصدی ندارم. فقط حس افسردگی، بی‌ثباتی؛ در مقصد اصلی(به فرض که وجود داشته باشد) آیا همه‌چیز متفاوت است؟ رادیو موسیقی غریبی پخش می‌کند؛ مؤدبانه می‌پرسم این چه موسیقی است. انگار به او توهین شده …

ادامه‌ی مطلب

هورقلیا، شهر زائر | ماریا نگرونی

  باد در بیخوابی­اش همه جا سرک می­کشد. انگار هست تا نقش بر واقعیت بزند. اما گم شده­ایم ما. در شهر سرد، در خشونت آسفالت و پارکینگ، آینه­ها پرندگانی خفته­اند. شعله­های آتش پیروزی خاموش است و کوه قاف نادیدنی. شب با حصارش، برای تماشاخانه­ای کوچک: اینک من. تا کجا مرداب­ها گرداگرد ماست؟ تا کجا نهان می­دارد مرگ، دیار شهرهای سپیدش را؟ کلیدش را به گشودن آن اقیانوس عظیم؟ خراب‌آبادِ بی شمارش جایی که آن ناگفته به آنی می­درخشد؟ فراتر ازین، …

ادامه‌ی مطلب