قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها

شعرها

رقص مربع | کارلوس دروموند د آندراده

  ژوئو ترزا را دوست داشت که ریموندو را دوست می داشت که ماریا را دوست داشت که او هم ژوئاکیم را دوست می داشت که لی لی را دوست داشت که کسی را دوست نداشت ژوئو به آمریکا رفت ترزا به یک صومعه ریموندو در تصادف مرد ماریا تنها ماند ژوئاکیم خودکشی کرد و لی لی با ژ فرناندس پینتو ازدواج کرد که از اول در این قصه نبود  

ادامه‌ی مطلب

راز | گونار اِکِلوف

از میان میله های پنجره ای مشبک پر پرنده ای به درون خزید باد آن را آورد یا کسی آن را به هوا داد برکف اتاق مدتها باقی ماند آن را برداشتم و در دست نهادم پرمعمولی کبوتری بود بگذار اکنون راز یک اسیر را با تو بگویم : همه ی کبوتران عادی و بی اعجاب نیستند

ادامه‌ی مطلب

گلوله ای در قلبم برای تو | گونار اِکِلوف

  گلوله ای قالب زده ام برایت که به تو، در قلبم اصابت کند او از سنگ است، تراشیده بدست محکومان کار اجباری از سرب است، آغشته به خون از آهن است، فرو شده در عسل سنگ خاراست او، در پاره هایی خشن تا بیش از پیش لت و پار کند تا تو معنای نابودی ِ عشق را دریابی!  

ادامه‌ی مطلب

زمین | آنتونیو ماچادو

زمین برهنه و خالی بود و شلاق برف و باد پای در راه نهادم در جنگلی از سایه‌ها در سایه‌های یک جنگل خورشید ابرها را با شیپور نقره‌ای‌اش تارانده و برف افتاده بود آنجا آنان را دیدم که از پوششش قلعی فراموشی‌شان بیرون می‌آیند نه می‌خواستم فریاد بزنم و نه می‌توانستم.

ادامه‌ی مطلب

شب خاکستری | آنتونیو ماچادو

شب خاکستری شبی غمگنانه برای تماشا شبی منزوی چونان روح من و غم‌های قدیمی که در غارهای افسردگی زندگی می‌کنند علت این ترس چیست معنای آنرا نمی‌دانم اما خاطراتی هستند که می‌گویند: آری، من کودکی بودم و تو همراه همیشه‌ی من.

ادامه‌ی مطلب

باغ | آنتونیو ماچادو

دور از باغ تو بر فراز جنگل شب، اسپند طلایی‌اش را در شعله‌های سرخی از مس و خاکستر می‌سوزاند در باغ تو کوکبی‌ها می‌رویند این باغ لعنتی امروز همچون کار یک آرایشگر زیباست با این نخل‌های کوچک و باریک و این باغچه‌ی مستطیلی‌ شکل با مورت‌های محصور و درخت کوچک پرتقال در گلدان گِلی… و آب چشمه‌ی سنگی که بر بستری از گوش‌ ماهی‌های سپید می‌رود و می‌خندد.

ادامه‌ی مطلب

مزرعه | آنتونیو ماچادو

شب فرود می‌آید همچون آتشی خُرد که خاموش می‌شود بر فراز کوه‌ها هنوز اخگرهایی چند می‌درخشند و این درخت شکسته بر راه‌های روشن انسان را از ترحم به گریه وامی‌دارد دو شاخه بر تنه‌ی زخمی و بر هریک برگی سیاه و فسرده گریه می‌کنی؟ آنجا در دوردست، میان سپیدارهای طلایی تو را سایه‌های عشق انتظار می‌کشند.

ادامه‌ی مطلب

بهار | آنتونیو ماچادو

هنگام‌که با پروازی سنگین و گوشخراش هواپیمایی ملخی، تهدیدکنان به خانه نزدیک می‌شود و لحظه‌ای بر فراز بامِ بیهوده متوقف می‌گردد نیرومندتر از جنگ ـ خشونت و وحشت ـ سرزمین اسپانیا را با چهره خندان خود می‌خوانی که سبزی روشنت در جوانه‌های سپیدار، بیدار است. برفِ قله‌هایت آب می‌شود و با صدایی سهمگین بر یخ فرومی‌ریزد رودی سرخ بر بستر خاکستری جریان می‌یابد هنگام‌که کوهستان‌ها طنین‌اندازند و بخار از دریا برمی‌خیزد آژیری با صدایی گوش‌خراش ناله سرمی‌دهد و هواپیمایی، نقره‌فام …

ادامه‌ی مطلب

مرگ پسر بچه‌ی مجروح | آنتونیو ماچادو

باز شب است … و چکش‌های تند تب بر شقیقه‌ی کودک پیشانی‌اش را به‌دستمالی بست‌اند. مادر، پرنده‌ی زرد! پروانه‌ها، سیاه و بنفش! بخواب پسرم. و دستان کوچکش را کنار تخت در دست‌هایش می‌گیرد. آه، گُل آتش! چه‌ کس باید تو را سرد کند، بگو، گلِ خونِ من؟ عطر سنبل رومی اتاق محقر خواب را پر کرده است. بیرون، بدر ماه گنبدها و برج‌های شهر تاریک هواپیمائی نامرئی می‌غرد تو خوابیده‌ای، آه شکوفه‌ی شیرین خون من؟ شیشه‌ی پنجره‌ی مهتابی می‌لرزد آه، …

ادامه‌ی مطلب

جنایت در غرناطه رُخ داد | آنتونیو ماچادو

آنتونیو ماچادو Antonio Machado ۱۸۷۵-۱۹۳۹ آنتونیو ماچادو در خانواده ای مرفه در سویل متولد شد. در هشت سالگی به همراه خانواده به مادرید رفت. در آغاز قرن بیستم در سراسر اسپانیا تنها یک مدرسه وجود داشت که در آن آموزشهای جدی به دانش آموزان داده می شد. این مدرسه نامش Institution Libre de Ensenanza بود و ماچادو شانس آن را داشت که در آن درس بخواند. او بعد ها و پس از گذراندن آموزشهای دانشگاهی به عنوان معلم زبان فرانسوی …

ادامه‌ی مطلب