قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها

شعرها

وقتی می‌میرم | پابلو نرودا

وقتی می‌میرم

وقتی می‌میرم می‌خواهم که دست‌های تو روی چشم‌هایم باشد: روشنی و ساقه‌ی گندمی دست‌های عاشق تو را می‌خواهم که یکبار دیگرطراوتشان را بر من ببارند که صفای آنچه سرنوشت من را عوض کرد، حس کنم. می‌خواهم که تو زندگی کنی، حالی که من در انتظار تو ام، در خواب، برای گوش‌های تو گوش سپردن می‌خواهم به صدای باد، برای تو بوییدن عطر دریا را می‌خواهم، همان که هردو عاشق‌اش بودیم و برای تو راه رفتنی می‌خواهم بر ماسه‌ها، همان جایی …

ادامه‌ی مطلب

عشق و شعر | آندره وِلتر

تویی همان آوا که پاسخ می‌دهی به ندای من بی این صدا هیچ شعری نمی‌تواند مجذوب خود کند پژواکی را که می‌آمیزد زمزمه‌ی عشاق را به غبار قرون. □ تو همانی که با او واژه به واژه می‌بافم اندامِ سرودمان را و پیوند می‌گیرم با او و قیاس می‌کنم قیاس‌ناپذیرِ همیشه‌پابرجا را، با سِحری ناپایدار که قادر به مردن نیست. □ به چشمم تو کنتس طرابلسی همانگونه که گرگ‌بانوی پُنُتیه و من از راه جاده‌های انتاکیه عازم زیارتم آنجا که …

ادامه‌ی مطلب

داستان فاطُمه | گونار اکلوف

پنج بار سایه را دیدم. و از سر اتفاق، به او سلامی گفتم. در ششمین سلام ناگاه در برابرم ایستاد راه را در کوچه ی تنگ پایین شهر بر من بست و به دُرشتی زبان به ملامتم باز کرد. ـ چرا توجهی به من نداری؟ چرا با سایه ی خود همبستر نمی شوی؟ ـ مگر همبستر شدن آدمی با سایه اش ممکن است؟ رسم براین است که بگذاری سایه ات تا دو گام پس از تو قدم بردارد تا شب …

ادامه‌ی مطلب

ترانه‌ی ذرت | گابریلا میسترال

فروردین ماه گل‌ها در خیال من که از خطه‌ی گل و بلبل آمده‌ام، فروردین ماه گل‌هاست. در بلاد فرنگیان آوریل گرچه وقت رگبارهایی‌ست که ماه مه را گلباران می‌کند، ماه شعر و شاعران هم هست. در شیلی که می‌گویند دیار شعر و شراب است، آوریل هم‌چنین یادآورِ ماه به دنیا آمدن شاعری‌ست که در ۱۹۴۵ نوبل گرفت. این شاعر، که آموزشگر و دیپلمات و فمینیست هم بود، گابریلا (گابری‌یلا) میسترال است که  در پنجاه و شش سالگی نخستین نوبل ادبی …

ادامه‌ی مطلب

طبیعت | امیلی دیکنسون

” طبیعت ” آن چیزی است که می بینیم – تپه – عصر- سنجاب – کسوف – زنبور عسل- نه – طبیعت بهشت است- طبیعت آن چیزی است که می شنویم- مرغ مهاجر- دریا- آذرخش- جیرجیرک- نه- طبیعت هماهنگی است- طبیعت آن چیزی است که می شناسیم- هیچ هنری قادر به بیان نیست آنقدر که خِرد ما در سادگی اش ناتوان است.

ادامه‌ی مطلب

بانوی سپید | دوروتی پارکر

نمی توانم بخوابم، نمی توانم بخوابم روی چوب براق و صاف، دست های بهم قفل شده روی سینه ام – همه مرده ها چقدر خوب به نظر می رسند! زمین از میان چشمهایشان سرد است، آنها به آرامی روی زمین می خوابند. اما من نه  پیرهستم نه عاقل؛ آنها به من خوش آمد نمی گویند. در جایی که  پیشتر هرگز تنها قدم نگذاشته ام، در علفهای هرز سرگردانم؛ مردم فریاد می کشند و در را می بندند، تسبیحشان را تکان …

ادامه‌ی مطلب

منظره | دوروتی پارکر

بعید به نظر می رسد با چشمان باز گوسفند نیمه شب را بشمارد، که در آسمان های پنهان دیده می شوند نه به این نزدیکی، شرمسار، در خوابند. سپیده را ببین، بی پرده روز دیگری متولد می شود. آه، بهتر است از نگاه آنها پوشیده باشد زیر خاک نجیب.

ادامه‌ی مطلب

شاعر از عشق‌اش درباره‌ی شهر سحرآمیز کوئنکا می‌پرسد | فدریکو گارسیا لورکا

آیا آن شهر را دوست داشتی که آب، در جنگل کاج‌ها قطره قطره بنا می‌ساخت؟ آیا دیدی رویاها، چهره‌ها، راه‌ها و دیوارهای درد را که باد بر آنها شلاق می‌نواخت آیا دیدی شکاف آبی سیمای ماه را خیس از نغمه‌ها و بلور خوکار۱ آیا بوسید سرانگشتانت بوته‌ی خار را که همچون تاج عشق بر صخره می‌رویید آیا به من اندیشیدی، هنگام فرورفتن در سکوتی که مار در چنبره‌ی جیرجیرک‌ها‌ و سایه‌ها از آن رنج می‌برد و حتا ندیدی در هوای …

ادامه‌ی مطلب

غزل کودک بی‌جان | فدریکو گارسیا لورکا

در غرناطه هر غروب هر غروب کودکی می‌میرد هر غروب آب می‌نشیند و با دوستانش گپ می‌زند مردگان بال‌هایی از خزه دارند باد ابر‌آلود همچون باد بی‌ابر دو قرقاول‌اند که بر فراز برج‍ها پرواز می‌کنند روز، پسرکی است با زخم‌ها هیچ شاخه‌ای از چکاوکی در هوا نمانده بود هنگام‌که‌ من در مغار شراب به تو برخوردم هیچ، نه حتا تکه ابری بر زمین مانده بود هنگام که تو در رودخانه غرق شدی کوه‌ـ‌آبه‌ای بر کوه افتاد و دره با سگ‌ها …

ادامه‌ی مطلب

مرا فروختی | گونار اکلوف

آه مادر می دانم مرا به کجا فروختی به آن دروازه افراشته که نامش مرگ است در این دنیای آینه ای می خواهم با خود چون کودکی در خود روبرو شوم با لالایی هایی که مرا بخشیدی با زیبایی ها و قصه ها با نگاههای ژرف شیری که نوشاندی ام با آغوشی و با بوی عرق دایه ام   *   انگار دریا بازوانش را بسویم دوره کند به گردم حلقه کند در اتاقم شب هنگام انگار دریا خود را …

ادامه‌ی مطلب

شیطان خداست و خدا شیطان | گونار اکلوف

شیطان خداست و خدای شیطان و من آموختم این دو را بپرستم یکی را به سبکی و آن یکی را به سیاقی دیگر طریق اما یکی بود که هر دو حکم می راندند تا آنجا که عشق را دریافتم ؛ شکاف حد فاصل این دو نبرد عشق؛ صاعقه ی نور میان لبهای خونین رخنه ای که از آن برگزیدگانی پا به دنیای بی تفاوت می گذارند بی تفاوت، آدمیانی که خدای را سجده می برند بی تفاوت، آدمیانی که بر …

ادامه‌ی مطلب

ژنرال مولا در دوزخ | پابلو نرودا

از پرتگاهی به پرتگاهی ابدی می رود همچون استری، رمیده کشتی شکسته‌ای که امواج سهمگین‌اش می‌کوبد شعله‌ور در گوگرد، پاره‌پاره به شاخ و آهن جوشان در خون و صفرا، به آهک و گمراهی دوزخ‌‌اش سال‌ها به انتظار نشسته بود گم می‌شود، ملعون و نفرینی لرزان و سست با دم و کپلی در شعله‌های آتش. این شعر پس از شنیدن خبر مرگ سلیمانی، ژنرال خونریز ترجمه شد.

ادامه‌ی مطلب

غزل حضور ترسناک | فدریکو گارسیا لورکا

می‌خواهم آب بی بستر بماند باد بی درّه می‌خواهم شب بی چشم‌‌ها بماند قلب من بی‌درخشش طلا گاو‌ان با برگ‌ها هم‌سخن شوند کرم‌ها در سایه‌ها هلاک مینای دندان‌ مردگان برق زند و زردی در ابریشم موج می‌توانم رنج شب زخمی را ببینم که می‌پیچد و درمی‌آویزد با روز و تحمل کنم زهر سبز نور شب را و منحنی‌ شکسته ای را که در آن زمان در رنج است اما تو مگذارعریانی ناب‌ات عیان شود همچون کاکتوسی سیاه، در میانه‌ی نی‌ها …

ادامه‌ی مطلب

مرگ دخترک در چاه | فدریکو گارسیا لورکا

تندیس‌ها رنج می‌برند از چشم‌ها به تاریکی تابوت‌ها بسی بیشتر اما، از آب‌های بی‌دهانه آه، بی‌دهانه شتاب کن، شتاب کن! از کنگره‌‌ها گذشت، درهم خرد کرد انبوه مردم بساط صیادان را اینجا، همه‌ی کناره‌ها!، ستاره‌های نرم ، کوآک، کوآک …بی هیچ دهانه‌ای خاطرم در آرامش، ستاره‌ها، دایره‌ها، آماج‌ها اشک‌ها را بر کرانه‌ی چشمان اسب‌‌‌‌ها فراموش کن … بی هیچ دهانه‌ای در تاریکی بی هیچ مرزی همه در هم فروشده بی مرزهای صیقل زده، الماس را انتظار مکش … بی هیچ …

ادامه‌ی مطلب