قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها

شعرها

مرا فروختی | گونار اکلوف

آه مادر می دانم مرا به کجا فروختی به آن دروازه افراشته که نامش مرگ است در این دنیای آینه ای می خواهم با خود چون کودکی در خود روبرو شوم با لالایی هایی که مرا بخشیدی با زیبایی ها و قصه ها با نگاههای ژرف شیری که نوشاندی ام با آغوشی و با بوی عرق دایه ام   *   انگار دریا بازوانش را بسویم دوره کند به گردم حلقه کند در اتاقم شب هنگام انگار دریا خود را …

ادامه‌ی مطلب

شیطان خداست و خدا شیطان | گونار اکلوف

شیطان خداست و خدای شیطان و من آموختم این دو را بپرستم یکی را به سبکی و آن یکی را به سیاقی دیگر طریق اما یکی بود که هر دو حکم می راندند تا آنجا که عشق را دریافتم ؛ شکاف حد فاصل این دو نبرد عشق؛ صاعقه ی نور میان لبهای خونین رخنه ای که از آن برگزیدگانی پا به دنیای بی تفاوت می گذارند بی تفاوت، آدمیانی که خدای را سجده می برند بی تفاوت، آدمیانی که بر …

ادامه‌ی مطلب

ژنرال مولا در دوزخ | پابلو نرودا

از پرتگاهی به پرتگاهی ابدی می رود همچون استری، رمیده کشتی شکسته‌ای که امواج سهمگین‌اش می‌کوبد شعله‌ور در گوگرد، پاره‌پاره به شاخ و آهن جوشان در خون و صفرا، به آهک و گمراهی دوزخ‌‌اش سال‌ها به انتظار نشسته بود گم می‌شود در آن، ملعون و نفرینی لرزان و سست با دم و کپلی در شعله‌های آتش. این شعر پس از شنیدن خبر مرگ سلیمانی، ژنرال خونریز ترجمه شد.

ادامه‌ی مطلب

غزل زمانه‌ی وحشت | فدریکو گارسیا لورکا

می‌خواهم که آب بی بستر بماند، باد بی درّه می‌خواهم که ‌شب بی چشم‌‌ها بماند، قلب من بی‌درخشش طلا گاو‌ان با برگ‌ها هم‌سخن شوند، کرم‌ها در سایه‌ها هلاک مینای دندان‌ مردگان برق زند، و زردی در ابریشم موج می‌توانم رنج شب زخمی را ببینم که می‌پیچد و درمی‌آویزد با روز و تحمل کنم زهر سبز نور شب را و منحنی‌ شکسته ای را که در آن زمان در رنج است اما تو مگذارعریانی ناب‌ات عیان شود همچون کاکتوسی سیاه، در …

ادامه‌ی مطلب

مرگ دخترک در چاه | فدریکو گارسیا لورکا

تندیس‌ها رنج می‌برند از چشم‌ها به تاریکی تابوت‌ها بسی بیشتر اما، از آب‌های بی‌دهانه آه، بی‌دهانه شتاب کن، شتاب کن! از کنگره‌‌ها گذشت، درهم خرد کرد انبوه مردم بساط صیادان را اینجا، همه‌ی کناره‌ها!، ستاره‌های نرم ، کوآک، کوآک …بی هیچ دهانه‌ای خاطرم در آرامش، ستاره‌ها، دایره‌ها، آماج‌ها اشک‌ها را بر کرانه‌ی چشمان اسب‌‌‌‌ها فراموش کن … بی هیچ دهانه‌ای در تاریکی بی هیچ مرزی همه در هم فروشده بی مرزهای صیقل زده، الماس را انتظار مکش … بی هیچ …

ادامه‌ی مطلب

غزل عشق پنهان | فدریکو گارسیا لورکا

کسی عطر ماگنولیای تاریک درونت را درنیافت کسی بلبل مجروح عشق، میان دندان‌هایت را ندید هزار اسب ایرانی در ماه پیشانی‌ات خفته اند آن‌گاه که من چهار شب کمرگاه تو را که دشمن برف است در آغوش خود داشتم نگاه تو میان گچ و یاسمین گلدسته‌ای بی‌رنگ بود از بذری که در خاک شد در سینه ام حروف سخت عاجی را برای تو جستجو کردم همیشه، همیشه، همیشه: باغ من، جنگ مرگ و زندگی جسم تو، فنا شدنی خون تو، …

ادامه‌ی مطلب

غزل مرگ تاریک | فدریکو گارسیا لورکا

می‌خواهم خواب سیب‌ها را بخوابم دور از آشوب گورستان‌ها می‌خواهم خواب کودکی را بخوابم که خواست تا بر دریای باز، دل از سینه برکند. نمی‌خواهم دوباره بشنوم که مردگان خون از دست نمی‌دهند که دهان پوسیده هنوز آب می‌طلبد نمی‌خواهم آگاه شوم از عذاب گیاهی یا نیش مارگون ماه در سپید‌دمان می‌خواهم دمی به خواب روم دمی، دقیقه‌ای، قرنی؛ اما همگان بدانند که نمرده‌ام؛ اصطبلی از طلا بر لب‌های من است من دوست کوچک باد غربی‌ام و سایه‌ی عظیم اشک‌های …

ادامه‌ی مطلب

دخترم به دریا رفت | فدریکو گارسیا لورکا

دخترم به دریا رفت می خواست امواج را بشمارد و سنگریزه ها را اما چندی نپایید چرا که در رودخانه سویلا آرام گرفت میان ناقوس ها و گل‌های اریکا* پنج کشتی شناور شدند با پاروهایی در آب و بادبانهایی در نسیم چه کس می نگرد از برج فرتوت سویلا؟ پنج صدا همچون حلقه های مدوّر پاسخ گفتند آسمان بر رودخانه از ساحلی به ساحلی پر شکوه در گذر است پنج حلقه در هوای صورتی رنگ به حرکت در آمدند. *گیاهی …

ادامه‌ی مطلب

تبعید | فدریکو گارسیا لورکا

چه با خود خواهم برد در این دقایق غمبار؟ که خواهد افکند درختان زرَین و شکوفان جنگل‌هایم را ! چه می‌خوانم من در نقره‌ی لرزان آیینه که آورورا در آب رودخانه در برابرم می‌گیرد؟ کدام نارونِ سرخِ فکر، پای به حریم جنگل‌هایم خواهد نهاد؟ کدام باران آرامش، مرا به زیر رگبارها و کدام بوته‌‌ی خار، نوزاد مرا در پناه می‌گیرد هنگام که من بر ساحل اندوه عشق خود را، مرده بر جای می‌نهم. عنوان شعر در اصل «آشیانه» بود که …

ادامه‌ی مطلب

همان شعری که می خواستم نشان دهم | آدرین ریچ

در تخت ات بیدار می شوم. می دانم خواب می دیدم خیلی قبل آلارم ساعت ما را از هم جدا کرده ساعت هاست پشت میزت نشسته ای. می دانم چه خوابی می دیدم: دوست شاعرمان به اتاقم می آید جایی که روزها بود می نوشتم پیش نویس ها کاربن ها و شعرها اینجا پراکنده اند و من می خواهم شعری را به او نشان دهم که شعر زندگی من است. اما مردد می شوم بیدار می شوم. موهایم را بوسیده …

ادامه‌ی مطلب

رقص مربع | کارلوس دروموند د آندراده

  ژوئو ترزا را دوست داشت که ریموندو را دوست می داشت که ماریا را دوست داشت که او هم ژوئاکیم را دوست می داشت که لی لی را دوست داشت که کسی را دوست نداشت ژوئو به آمریکا رفت ترزا به یک صومعه ریموندو در تصادف مرد ماریا تنها ماند ژوئاکیم خودکشی کرد و لی لی با ژ فرناندس پینتو ازدواج کرد که از اول در این قصه نبود  

ادامه‌ی مطلب

راز | گونار اِکِلوف

از میان میله های پنجره ای مشبک پر پرنده ای به درون خزید باد آن را آورد یا کسی آن را به هوا داد برکف اتاق مدتها باقی ماند آن را برداشتم و در دست نهادم پرمعمولی کبوتری بود بگذار اکنون راز یک اسیر را با تو بگویم : همه ی کبوتران عادی و بی اعجاب نیستند

ادامه‌ی مطلب

گلوله ای در قلبم برای تو | گونار اِکِلوف

  گلوله ای قالب زده ام برایت که به تو، در قلبم اصابت کند او از سنگ است، تراشیده بدست محکومان کار اجباری از سرب است، آغشته به خون از آهن است، فرو شده در عسل سنگ خاراست او، در پاره هایی خشن تا بیش از پیش لت و پار کند تا تو معنای نابودی ِ عشق را دریابی!  

ادامه‌ی مطلب