قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها / شعر من | فرریرا گولار

شعر من | فرریرا گولار

دخترک سفید برف | فرریرا گولار

می‌خواهم وقتی که می‌روی ای دخترک سفیدِ برفی مرا هم با خود ببری. به هر دلیلی اگر نتوانستی یک دست یا هر دو دستم را بگیری دخترکِ سفیدِ برف مرا در دلت با خود ببر. باز هم اگر از بختِ بد، نتوانستی در دل هم مرا ببری ای دخترکِ رویا و برف در خاطره‌ات مرا ببر. و اگر با همه‌ این‌ها باز هم نتوانستی چون چیزهای بسیار دیگری با خود می‌بری که در اندیشه‌ات زندگی می‌کنند آی، ای دخترک سفیدِ …

ادامه‌ی مطلب

شادی | فرریرا گولار

چنان‌که خود را بر شادی گشادی بر رنج هم بِگُشا که میوه‌ی شادی‌ست و قرینه‌ی سوزان‌اش. به همان شیوه که شادمانه به اعماق رفتی و خود را در آن نیست کردی و پیدا کردی در آن گمگشتگی رنج را به خود رها کن بی دروغ و بی بهانه تا بخار شود در گوشت‌ات تمامی اوهام چرا که زندگی مصرف می‌کند فقط آن‌چیزی را که آب و نان‌اش می‌دهد.

ادامه‌ی مطلب

شعر | فرریرا گولار

دوست ندارم شعر را، توهم شعر را: می‌خواهم صبحی را برگردانم که زباله شد، صدا را می‌خواهم صدای تو را صدای خودم را گشاده در هوا عین میوه در خانه بیرون خانه صدا که چیزهایی می‌گوید فاحش میان خنده‌ها و نفرین‌ها در سرگیجه‌ی روز: نه شاعری نه شعر آن سخن پیراسته‌ای که مرگ در آن غریو برنمی‌کشد دروغ خورد و خوراکم نمی‌دهد: قوتِ من آب‌ است هرچه کثیف و متعفن راکد در چاهی قدیمی که امروز کور است آن‌جا که …

ادامه‌ی مطلب

یک زندگی گهی | فرریرا گولار

برای یک زندگی گهی به دنیا آمدم در سال ۱۹۳۰ در خیابان لذت‌ها بر کف‌پوش‌های قدیمی خانه که بر آن سینه‌خیز خواهم رفت سوسک‌ها را شناختم مورچه‌ها را حمایل شمشیر بر دوش عنکبوت‌ها را که جز وحشت چیزی به من نیاموختند روبروی دیوار سیاه حیاط مرغ‌ها نوک می‌زدند، سایبان، نفس‌بریده غریو برمی‌کشید دور دور از دریا (دور دور از عشق) هنگام که دریا آرمیده در آن حدود پشتِ مهتابی‌ها و درختان نخل پیچیده در هنگامه‌ی آبی‌اش. و عصرهای شلوغ به …

ادامه‌ی مطلب

در سایه | فرریرا گولار

در خانه‌ای در محله‌ی ایپانما در احاطه‌ی درختان و کبوتران در سایه‌ی گرم عصر میان اثاثیه آشنای خانه و در سایه‌ی گرم عصر، میان درختان و کبوتران میان بوهای آشنا آنان زندگی خود را می‌کنند و آنان زندگی مرا می‌زیند در سایه‌ی عصر گرم در سایه‌ی عصر داغ

ادامه‌ی مطلب

رنج | فرریرا گولار

رنج ارزشی ندارد. نه هاله‌ای‌ست بالای سرش، نه هیچ بخشی از تن تاریک‌ات را می‌افروزد (نه حتی آن بخشی که خاطره یا وهم شادی روشن‌اش می‌کنند) رنج می‌بری، چنان که سگی زخمی یا حشره‌ای مسموم. ممکن است ‌آیا که بزرگتر باشد رنجت از گربه‌ا‌ی مویان که دیدی ستون فقرات درهم شکسته به گرزی که خود را به فاضلاب می‌کشاند و حتی یارای مردن‌اش نیست؟ داد فانی‌است، بیداد هرگز. رنج تو را با موش‌ها و سوسک‌ها هم‌پایه می‌کند که دنبال آفتاب‌اند …

ادامه‌ی مطلب

به سمت شهرهای جنوب | فرریرا گولار

به زیر کف اتاق در طلق خاک اسیر چه کسی سخن می‌گوید؟ در آن شب کوچک زیر قدم‌های اهل خانه در آن ناحیه‌ی بی‌گل زیر کف‌پوش‌های قدیمی که برآن‌ها ما تاتی تاتی تاتی رفتیم وقتی خورشید به بالا آمد و وقتی خورشید می‌مرد و وقتی خورشید می‌مرد و من می‌مردم چه کسی سخن می‌گوید؟ چه کسی سخن گفت؟ چه کسی سخن خواهد گفت؟ در زبان آتش آبی خلایق زیر خانه؟ شاید کسی که سخن می‌گوید آن‌جا سکه‌ایست یک بعداز ظهر …

ادامه‌ی مطلب