قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها / کلارا خانس| کتابِ شب پلنگ (صفحه 2)

کلارا خانس| کتابِ شب پلنگ

شعر ۱۷، شب پلنگ | کلارا خانس

تنها سایه‌ی این عشق را می بینم تجلیِ بالی را که راه خود را لمس می‌کند و لرزان لرزان پریدن می‌آموزد در این دم نقشِ بال در چشم‌هایم جان می‌گیرد و و رنگ‌آمیزی‌اش می‌کنم رنگین کمانی مهیا می کنم در نقطه‌ای که جنبش آغاز می شود تا او بداند که باران، آرامش است تا او بداند که تکانی خفیف حتی، هفت‌‌آسمان را فرا می‌گیرد.

ادامه‌ی مطلب

شعر ۱۸، شب پلنگ | کلارا خانس

وقتی که سگ‌ها پارس می‌کنند، از میان دریاچه‌های گل‌آلود مناجاتی از خزه می‌گذرد. پنهان در بوته های ولیک جنونم آه می‌کشد و خود را به ردپایی می‌بخشد در هزارتوهای ظلمت، در تار عنکبوت سایه ها که در میان دل، تار می‌تند. چشمه‌ای آن‌جا که من نیز تو را می‌جویم تا لحظه‌ای که شبنم مرا می‌یابد.

ادامه‌ی مطلب

شعر ۱۹، شب پلنگ | کلارا خانس

آه، حیوانِ وحشیِ من روزی که به صورتم پرت کردی روبانی را که به تو داده بودم روزی که پیراهنم را ربودی و تنم را شکنجه کردی آن‌روز که به رویاهایم تجاوز کردی برایم همه روزهایی مقدسند چرا که من در حضور قدرت تو زنده نیستم چرا که صدایت دیوانه‌ام می‌کند و دست‌خط‌‌‌‌ ات زنجیری‌ام

ادامه‌ی مطلب

شعر ۲۰، شب پلنگ | کلارا خانس

آه، حیوانِ وحشیِ من بگو که منم آن خوابگردی که از پژواک تا پژواکِ غرشی، سرگردان است، بی‌آن‌که بداند حتی نخی نیست که بر آن پا نهد که برجی نقره‌ای می‌رقصد و برای همین چشم‌های آتشین‌اش به طراوت نارنجی ‌است.

ادامه‌ی مطلب

شعر ۲۱، شب پلنگ | کلارا خانس

امروز ردپای‌ات را دیدم تمامِ آن گل‌های رزماری ، همه‌ی آن بفشه‌ها و تمامِ آن شاخه‌های غم را به رودخانه ریختم آن‌جا که تنه‌ی بید نا استواری خود را به آب می‌سپارد. اگر در آن‌سوی جنگل باران ببارد بوی زمین و علف خیس بر خشونت پیروز خواهد شد. و اگر باید که پیش‌تر روم تا تو را برانگیزم دستارهای سرخ را احضار می کنم، ترومپت‌های صحرا را و حلقه‌ی آتشی را در هوا رسم خواهم کرد.

ادامه‌ی مطلب

شعر ۲۲، شب پلنگ | کلارا خانس

درختی هم‌رنگ چشم‌هایم شاخ و برگش را تا من گسترد تا بر دقایق شکوه جلوس کنم بر بلندای سرخ پرنده‌ای احضارم کرد و جنی از دود برایم بالشی آورد اما من،‌ باید که ادامه دهم چرا که میان دندان‌هایم کلمه‌ی ممنوع را حمل می‌کنم از میان رودها و آب‌کندها به تو خواهم رسید و آن‌را در دهانت خواهم گذاشت، حتی اگر برایش بمیرم. حتی اگر برایش بمیری.

ادامه‌ی مطلب

شعر ۲۳، شب پلنگ | کلارا خانس

برگ‌های هراس می‌پژمرد و آرام آرام بر دلواپسی‌هایم باران می‌بارد برگ‌ها با باران می‌نشینند و من برگ پائیزی درختی می‌شوم که در شلاق روزها ترک خورده است به پیش! رطوبت آب‌کند صنوبر بی‌قرار را آرام می‌کند شبح عشق پنهان می‌شود و همه‌جا ظاهر می‌شود در بوته‌ها، سنگ‌ها و ابر‌ها به خلا بر می‌بالد و مرا به زمین پرت می‌کند کمانی رسم می‌کنم از عشق تا هستی و در هستی در انتظار یک هجا توقف می‌کنم.

ادامه‌ی مطلب

شعر ۲۴، شب پلنگ | کلارا خانس

غرش نقره‌ای طنین می‌اندازد و شب را از هم می‌درد در کمین نشسته، عشق‌‌ات، به دستِ ماه در گیسویم می‌تازد و من خود را از نور عریان می‌کنم تا با تو بر این تخت تیره درآیم آن‌جا که تن‌ها دریاهایی تیره‌اند، دریاهایی آرام که فقط خود را می‌شناسند.

ادامه‌ی مطلب

کلارا خانس| کتابِ شب پلنگ

قصه‌ی مینا و پلنگ. حکایت دختری‌است به نام مینا که دلداده‌ی پلنگ می‌شود و پلنگ هم در تب عشق‌اش می‌سوزد، با پایانی از گلوله و گریز . روزی حسب اتفاق از آن قصه با کلارا خانس سخن می‌گفتم، از من خواست که ترانه‌ی مینا و پلنگ را با ترجمه روی نوار بخوانم و چنین کردم. چند ماه بعد شعری به دستم رسید که نام شب پلنگ را بر پیشانی خود داشت. مینا و پلنگ، قصه‌ی عشق یک انسان و یک …

ادامه‌ی مطلب