قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها / شعرهای این هفته

شعرهای این هفته

کلمه‌ای برای تابستان | جورج سفریس

برای محسن عمادی ‌ ‌ دوباره به پاییز بازگشته‌ایم تابستان چون دفتری خسته‌کننده پرِ خط‌خوردگی و خط‌خطیِ نامفهوم بر جای می‌ماند پرِ علامت سؤال بر حاشیه‌اش. دوباره بازآمده‌ایم در فصل چشم‌های خیره در آینه زیر نور چراغْ برق لب‌های برهم‌فشرده و این مردمِ بیگانه در اتاق‌ها در خیابان‌ها زیر درختان فلفل وقتی که نور ماشین‌ها هزاران نقاب‌ پریده‌رنگ را می‌کُشد. دوباره بازگشته‌ایم؛ ما همواره بازمی‌گردیم به خلوتِ خویش؛ مشتی خاک در دست‌های خالی خویش. من اما روزی بزرگراه سینگرُس را …

ادامه‌ی مطلب

جبرئیل| ماریا نگرونی

    فلاتی در هوا معلق است. شاید آسمانِ دوم. در این مکان، آینده و گذشته وجود ندارد. هیچ‌چیز سرنوشت را تغییر نمی دهد و هرچیزی سرنوشت را تغییر می دهد(زیرا که سرنوشت یک دایره است)، هر اندیشه ای هرچیزی است که هست. تمام پرسشها بیهوده اند. در کلبه ای کوچک، جبرئیل است. از بدن تحلیل رفته اش، فروکاستنِ هراس انگیزش، تسلیم شکیباییِ بودن اش، درمی یابم که سن و سالی از او گذشته است. به او رو میکنم و …

ادامه‌ی مطلب

تلفن |‌میلتوس ساختوریس

‌راجع به مردی مُرده تلفن می‌زنیم کجا می‌توانیم پیدایش کنیم؟ ـ نامش؟ تکرار می‌کنند ـ او نامی ندارد او مُرده است داریم می‌گردیم نقاشان او را مخفی کرده بودند او را رمانده بودند او را نگه داشته بودند نمی‌توانیم او را بیابیم مُرده است او می‌گویند در باران بگردید و پیدایش کنید می‌گردیم و نمی‌توانیم پیدایش کنیم تلفن می‌زنم به من می‌گویند: او رفته است! حتم دارم که دروغ می‌گویند با چشم‌های سرخِ گشوده‌ام من او را می‌بینم بیایید جاهای دیگر …

ادامه‌ی مطلب

عقربه | میلتوس ساختوریس

دریا را نگریستم بر فرازِ کوهی بلند در دست‌هایش پرندگان را دیدم که می‌زیند و می‌میرند در اوج همچون ستاره‌ای می‌درخشیدم ستاره‌ای بودم با قطره‌های اشک و با چنگال‌ها و دورم ماهیان و نردبان‌ها نردبان‌ها برای آن‌ها که صعود کنند که قلبم را از جا بکنند نردبان‌ها برای من که صعود کنم که قلب دریا را بشکافم. ‌ ‌ ‌

ادامه‌ی مطلب

مرگ | میلتوس ساختوریس

هیچ‌کس این مرد را نکشته است او قراول بندر نبوده است او سلحشور نبرد نبوده است وحوشِ درنده را او به زنجیر در قفسِ آهن آورده بود و قلبِ او بر ستیغ کوه خانه کرده بود روزگاری خونِ او سخن خواهد گفت وانگاه مرغانِ تیره‌ی تاریکْ ابرها را خفه می‌کنند ابرهای سیاهِ لحیان زمین‌ها را در میان خواهند گرفت و درختان امرود قصه‌ی زندگی‌ش را خواهند سرود در خانِ آتش با وحوشِ رم‌خورده. ابریق‌های مرگ بر میزها پرده‌ها بی خورشید، …

ادامه‌ی مطلب

غزلِ از عشق ناامید | فدریکو گارسیا لورکا

شب نمی‌خواهد که بیاید، تا تو نیایی و من نیز نتوانم که بیایم. من اما خواهم آمد، با توده آتشینی از کژدم‌ها بر شقیقه‌ام. تو اما خواهی آمد، با زبانی سوزان از باران نمک. روز نمی‌خواهد که بیاید، تا تو نیایی و من نیز نتوانم که بیایم. من اما خواهم آمد و میخک‌های جویده را برای غوک‌ها خواهم آورد. تو اما خواهی آمد از مجراهای تاریک زمین. نه روز و نه شب می‌خواهند که بیایند، تا بسوزم من از اشتیاق …

ادامه‌ی مطلب

پانایا | گونار اکلوف

پانایا از من دور شو! از من که تو را می‌جویم می‌دانم که تنها تو را می‌جویم به‌سان نوزادی که هرگز پستان به دهان نگیرد یا او را از پستان مادر نتوان گرفت نه! می‌خواهم میان چشمه‌های خشک‌ناشدنی پستانهایت سر نهم در شدّت گرسنگی و قحط تنهایی تو و بی‌پسر؟ می‌خواهم من هم تنها بمانم. ‌ ‌ ‌ ‌

ادامه‌ی مطلب

دیوار تاریک حزن | خوزه آنخل بالنته

تنت می‌تواند زندگی‌ام را پر کند عین خنده‌ات که دیوار تاریک حزنم را به پرواز در می‌آورد. تنها یک واژه‌ات حتی به هزار تکه می‌شکند تنهایی کورم را. اگر نزدیک بیاوری دهان بی‌‌کران‌ات را تا دهان من بی‌وقفه می‌نوشم ریشه‌ی هستی خود را. تو اما نمی‌بینی که چقدر قرابت تنت به من زندگی می‌بخشد و چقدر فاصله‌اش از خودم دورم می‌کند و به سایه فرو می‌کاهدم. تو هستی: سبک‌بار و مشتعل مثل مشعلی سوزان در میانه‌ی جهان. هرگز دور نشو: …

ادامه‌ی مطلب

ترانه | میلتوس ساختوریس

ملاحی در لباس سفید بر بلندای آسمان به سمت ماه می‌دود. بر زمین، دخترکی با چشم‌های سرخ ترانه‌ای می‌خواند که به ملاح نمی‌رسد. ترانه به بندر می‌رسد ترانه به کشتی می‌رسد ترانه به دکل می‌رسد و ترانه به ماه نمی‌رسد.

ادامه‌ی مطلب

نابینایی | توماس سگوویا

دلم می‌خواست از زهداِن تو زاده می‌شدم چندی دروِن تو زندگی می‌کردم. ازوقتی تو را می‌شناسم، یتیم‌ترم. آه، ای غارِ لطیف، ای بهشتِ سرخِ پرحرارت: در آن نابینایی چه حظی بود! دلم می‌خواست جسم‌ات می‌پذیرفت زندانی‌ام کند، که وقتی نگاهت می‌کردم چیزی در اعماق‌ات منقبض می‌شد و احساس غرور می‌کردی وقتی به خاطر می‌آوردی سخاوت بی‌همتایی را که تنت بدان خود را می‌گشود تا رهایم کند. برای تو بود که رمزگشاییِ نشانه‌‌های زندگی را از سرگرفتم نشانه‌هایی که دلم می‌خواست …

ادامه‌ی مطلب

نمک دریا بر لبانم | خوزه گوروستیزا

حالا چه کسی برایم یک پرتقال می‌خرد، تا تسلایم دهد؟ یک پرتقالِ رسیده‌ی کامل به شکلِ یک دل. نمکِ دریا بر لبانم، دریغا من! گردآورده‌ام نمک دریا را بر لب‌ها و در رگ‌هایم. هیچ‌کس لب‌هایش را به من پیشکش نمی‌کند، نمی‌توانم لطافتِ سنبله‌ی یک بوسه را خرمن کنم! هیچ‌کس نمی‌خواهد خون‌ام را بنوشد، خودم نیز دیگر نمی‌توانم بگویم، هنوز جاری‌ است یا نه! مثل کشتی‌های شکسته، دریغا من! مثل ابرها که سرگردانند، گمگشته بودم و کشتی‌ها در دریا گم شدند. …

ادامه‌ی مطلب

زنی که خودکشی می‌کند | فرانسیسکو هرناندز

در اندیشه‌ی زنی که خودکشی می‌کند تهیایی هست که فقط در دمای صفر پر می‌شود. اندیشه‌های زنی که خودکشی می‌کند نه شتاب‌زده‌اند نه مبهم: فقط سردند. ذهن سفید نیست: یخ زده‌است. بر لبه‌ی تیغ، احساسی از آرامش ظهور می‌کند که ابدی می‌نماید. با مغزی که به کوه یخ بدل می‌شود چیزی در خاطره نمی‌ماند: نه آن پوستِ لطیف، نه نام بچه‌ها، نه سوز شعر. زنی که خودکشی می‌کند، تصویر زنده‌ی تنهایی‌ست. بر این قطعه‌ یخ هیچ‌کس نمی‌گذرد که گلوله‌ای از …

ادامه‌ی مطلب

ترانه سوار | فدریکو گارسیا لورکا

کوردوبا. دور و تنها. تاتوی سیاه، بدر ماه، زیتون ها در کوله بارم تمامی راه ها را می شناسم و می دانم که هرگز به کوردوبا نخواهم رسید. از دشت ها، در میان باد ها، تاتوی سیاه، ماه گلرنگ مرگ مرا نگاه می کند از فراز قلعه های کوردوبا. آه، راه های بی انتها! آه، تاتوی د لیرم! مرگ مرا چشم به راه است پیش از آنکه به کوردوبا برسم. کوردوبا. دور و تنها.

ادامه‌ی مطلب