قالب وردپرس درنا توس
خانه / علی اصغر فرداد

علی اصغر فرداد

علی اصغر فرداد

آه رویاها … | میگل د اونامونو

آه رویاها، شما که غروب کردید و محو شدید، در بامدادی زود! آه ای جهان ها، ای تکه پاره هایتان در اعماق روح! آه ای دریاها، شمایی که پنهانید در کف برکه ای! آه ای آسمانها، ای پوشیده از ستارگان در کاسه چشمهای من! آه ای جاودانیت، که پروازمی کنی در لحظه ای! آه ای زندگی دیگرم، که از دست رفتی و من اینچنین دلتنگ تو بودم.

ادامه‌ی مطلب

هلال ماه | میگل د اونامونو

هلال ماه گهواره ای را ماند چه کس آنرا می جنباند؟ و بچه در هلال ماه خواب چه می بیند؟ هلال ماه گهواره ای را ماند چه کس آنرا می جنباند؟ و بچه در هلال ماه برای که می بالد؟ هلال ماه گهواره ای را ماند ماه نو خواهد آمد و بچه در هلال ماه چه کس آن را از گهواره می گیرد؟ ۲۹ مارس ۱۹۲۸

ادامه‌ی مطلب

ترانه پاییز | میگل لابُردِتا

باید که ره بپویم و هنوز نمی دانم نام رمز شب را. باید که عشق بورزم و هنوز نمی دانم معمای بوسه هایت را. باید که زندگی کنم و هنوز نمی دانم آیا خطر کردن چون و چرایی بی پایان دارد یا یک گُل پَرپَر است. بی شک باید که بمیرم و هنوز نمی دانم آیا آن شعله پران به خواب رفته و برای ابد به خاموشی گراییده یا راهی دیگر و رویای نوری دیگر دست ما را گرفته به …

ادامه‌ی مطلب

زادبوم | لوییس سرنودا

نوری چشمانم را گشود در بستر رنگهای ملایم ساده و دلپذیر، چون رویا ی جهانی ناب. جادوی آن سرزمین صاف که همچون کف دستی گشوده، و بر آن چشمه سار درخت لیمویی میوه اش را بر شاخسار آویخته است. دیوار کهن که شبها بر کنگره اش ساقه رونده ای شکوفه های آبی اش را باز می کرد و پرستویی همیشه در تابستان به آشیانه قدیمش باز می گشت. زمزمه آب با آهنگ بی قرارش در سکوت رویاهایی که هنوز زندگی …

ادامه‌ی مطلب

نوعی از ترانه | ویلیام کارلوس ویلیامز

بگذار مار زیر بوته در انتظار بماند و بنویس آرام، سخت، در ضربات هوشیار، در انتظار با کلمات انسان و سنگ را استعاره است که آشتی می دهد ترکیب شو! فکر، در اشیا ست کشف کن! گلسنگ، گل من است که صخره ها را ازهم می شکافد.

ادامه‌ی مطلب

غزلِ از عشق ناامید | فدریکو گارسیا لورکا

شب نمی‌خواهد که بیاید، تا تو نیایی و من نیز نتوانم که بیایم. من اما خواهم آمد، با توده آتشینی از کژدم‌ها بر شقیقه‌ام. تو اما خواهی آمد، با زبانی سوزان از باران نمک. روز نمی‌خواهد که بیاید، تا تو نیایی و من نیز نتوانم که بیایم. من اما خواهم آمد و میخک‌های جویده را برای غوک‌ها خواهم آورد. تو اما خواهی آمد از مجراهای تاریک زمین. نه روز و نه شب می‌خواهند که بیایند، تا بسوزم من از اشتیاق …

ادامه‌ی مطلب

آخرین ترانه | میگل هرناندز

نقاشی شده، نه خالی نقاشی شده خانه من با رنگهایی سرشار از شورمندی و شوربختی های بزرگ. از زاری ها بازخواهد گشت از آنجا که رفته بود، با میز متروک با تخت خواب ویران. بر بالش ها بوسه ها شکوفه خواهند داد. و ملافه، به دور تن بر ساقه سخت خواهد پیچید شبانه و عطرآگین. نفرت، در پشت پنجره ها رنگ می بازد. پنجه ها نرم خواهند بود. بگذارید که امیدوار باشم.

ادامه‌ی مطلب

غیبت | میگل هرناندز

غیبت آن چیزیست که من می بینم: در چشمهای تو منعکس است. غیبت آن چیزیست که من می شنوم: زمان در صدای تو زمزمه می کند. غیبت آن چیزیست که من تنفس می کنم: نسیم تو بوی علف می دهد. غیبت آن چیزیست که من لمس می کنم. جسم تو محو شده است. غیبت آن چیزیست که من حس می کنم: غایب. غایب. غیبت.

ادامه‌ی مطلب

بسان ورزا | میگل هرناندز

همچون ورزایی، برای اندوه، برای درد زاده شدم، داغی از آهنی تفته بر گردگاه دارم و بسان یک مَرد، تخم هایی در کشاله ران. همچون ورزا همه چیز را کوچک می پندارد این دل بزرگ، همچون ورزایی، همیشه از عشق تو در جنگ این چهره عاشق بوسه ها، در رنج می بالم، زبان را در خون قلبم فرومی برم، و طوقی از گردباد بر گردن دارم. بسان ورزا پس پشت تو می آیم و آتش تمنای من به ضربه نهایی …

ادامه‌ی مطلب

همسر بی وفا | فدریکو گارسیا لورکا

پس او را به کرانه رود بردم گمان می کردم که دوشیزه ای ست، اما شوهر کرده بود. شب سانتیاگو بود و گویی که نقشه ای در کار. فانوس ها خاموش و زنجره ها، رو شن از آواز. در کنج آخرین خانه پستانهای لرزان و خفته اش را گرفتم، ناگهان چون سنبل بر من شکفتند. زیر پوش محکمش همچون حریری در گوشم پیچید، چاک خورده به ده خنجر. درختان، بی نوری بر کاکل افراشته تر می نمودند، و در افق، …

ادامه‌ی مطلب

سرناد | فدریکو گارسیا لورکا

بر جدار ساحل رود می شوید، می شوید، شب خویش را بر سینه های لولیتا، لولیتا، می میرند شاخه ها از عشق. از عشق شاخه ها می میرند! شب، برهنه می خواند بر پل های بهار و لولیتا، تن می شوید با شورابه و سنبل از عشق، شاخه ها می میرند! شب سیمین، شب عطرآگین می درخشد بر بام ها. نقره رودها و آینه ها. عطررانهای به سپیدی برف ات. می میرند شاخه ها از عشق !

ادامه‌ی مطلب