قالب وردپرس درنا توس
خانه / علی اصغر فرداد

علی اصغر فرداد

علی اصغر فرداد

زمین | آنتونیو ماچادو

زمین برهنه و خالی و شلاق برف و باد پا در راه نهادم در جنگلی از سایه ها در سایه های یک جنگل خورشید ابرها را با شیپور نقره ای اش تارانده و برف افتاده بود آنجا دیدم که آنها از پوششش قلعی فراموشی بیرون می آیند نه می خواستم فریاد بزنم و نه می توانستم.

ادامه‌ی مطلب

شب خاکستری | آنتونیو ماچادو

شب خاکستری شبی غمگنانه برای تماشا شبی منزوی چونان روح من و غم های قدیمی که در غارهای افسردگی زندگی می کنند علت این ترس چیست حتا مفهوم آنرا نمی دانم اما خاطراتی هستند که می گویند: آری، من کودکی بودم و تو همراه همیشه ی من.

ادامه‌ی مطلب

باغ | آنتونیو ماچادو

دور از باغ تو بر فراز جنگل شب، اسپند طلایی را در شعله های سرخی از مس و خاکستر می سوزاند در باغ تو کوکبی ها می رویند این باغ لعنتی امروز همچون کار یک آرایشگر زیباست با این نخل های کوچک و باریک و این باغچه مستطیلی شکل با مورت های محصور و درخت کوچک پرتقال در گلدان گلی… و آب چشمه ی سنگی که بر بستری از گوش ماهی های سپید می رود و می خندد.

ادامه‌ی مطلب

مزرعه | آنتونیو ماچادو

شب فرود می آید همچون آتشی خرد که خاموش می شود بر فراز کوهها هنوز اخگرهایی چند می درخشند و این درخت شکسته بر راههای روشن انسان را از ترحم به گریه وامی دارد دو شاخه بر تنه ی زخمی و بر هریک برگی سیاه و فسرده گریه می کنی؟ آنجا در دوردست، میان سپیدارهای طلایی تو را سایه های عشق انتظار می کشند.

ادامه‌ی مطلب

بهار | آنتونیو ماچادو

هنگام که با پروازی سنگین و گوشخراش هواپیمای ملخی، تهدیدکنان به خانه نزدیک می شود و لحظه ای بر فراز بامِ بیهوده متوقف می‌گردد نیرومندتر از جنگ ـ خشونت و وحشت ـ سرزمین اسپانیا را با چهره خندان خود می خوانی که سبزی روشنت در جوانه های سپیدار، بیدار است. برف قله هایت آب می شود و با صدایی سهمگین بر یخ فرومی ریزد رودی سرخ و خونین بر بستری خاکستری جریان می‌یابد هنگام که کوهستانها طنین ‌اندازند و بخار …

ادامه‌ی مطلب

مرگ پسر بچه‌ی مجروح | آنتونیو ماچادو

باز شب است … و چکش های تند تب بر شقیقه ی کودک پیشانی اش را به دستمالی بسته اند. مادر، پرنده ی زرد! پروانه ها، سیاه و بنفش! بخواب پسرم. و دستان کوچکش را کنار تخت در دستهایش می گیرد. آه، گُل آتش! چه کس باید تو را سرد کند، بگو، گلِ خونِ من؟ عطر سنبل رومی اتاق محقر خواب را پر کرده است. بیرون، ماه بدر گنبدها و برج های شهر تاریک هواپیمائی نامرئی می غرد تو خوابیده …

ادامه‌ی مطلب

جنایت در غرناطه رُخ داد | آنتونیو ماچادو

آنتونیو ماچادو Antonio Machado ۱۸۷۵-۱۹۳۹ آنتونیو ماچادو در خانواده ای مرفه در سویل متولد شد. در هشت سالگی به همراه خانواده به مادرید رفت. در آغاز قرن بیستم در سراسر اسپانیا تنها یک مدرسه وجود داشت که در آن آموزشهای جدی به دانش آموزان داده می شد. این مدرسه نامش Institution Libre de Ensenanza بود و ماچادو شانس آن را داشت که در آن درس بخواند. او بعد ها و پس از گذراندن آموزشهای دانشگاهی به عنوان معلم زبان فرانسوی …

ادامه‌ی مطلب

کلید خانه | هیلده دُمین

محکم، در مشت‌هامان می‌فشاریم کلید خانه‌هامان را با آنها در سفریم آری ما رانده‌شدگان. قلب، آن خانۀ قدیمی پنجره‌های روشنی دارد چهره‌های آن دیگر اما همه بیگانه‌اند. دیگر در خواب تنها در خواب می‌توانی داخل شوی با این کلیدها که در بیداری اینچنین در دست‌های تو سنگینی می کنند.

ادامه‌ی مطلب

پاییز | هیلده دُمین

آشیانۀ پرنده بی‌برگ می‌شود ما از پاییز می‌ترسیم چهرۀ مردگان را ترسیم می‌کنیم وقتی به پیش رانده می‌شویم چراکه از زمستان وحشت داریم. آن زن سالخورده که جلو ایستاده بود بادگیر ما بود برگ تابستانی ما مادر ما که مرگش ما را گامی به جلوتر راند.

ادامه‌ی مطلب

رؤیا در زمستان | هیلده دُمین

از پنجره خم شدی یک خانه از سپیدی‌های جنوب تختِ من در خیابانی باز بود نمی‌دانم چگونه بود از دیوار چون سوسماری به پایین سُر خوردی سبک، مثل یک کودک این همان شبی بود که من رفتم نمی‌توانستم بروم و ‌رفتم وقتی که گریه کردم، قطار سرش را همچون یک اسب به عقب گرداند.

ادامه‌ی مطلب

سبز تا طلایی | هیلده دُمین

راه‌ها خالی خواهند بود، برادر در برابر خانه‌ام خانه ای که در آن زندگی می‌کنم راه‌هایی که نمی‌آیی و من هرگز تو را در آنها نخواهم دید. در تاریکی عبور از اشک‌ها عبوری طولانی از روزی که نیامدی تا روزی که نمی‌آیی. آیا همچنان در انتظار تو خواهم ماند بر راه‌های روشن از لرزش سبز تا لرزش طلاییِ برگ‌های بید؟

ادامه‌ی مطلب

دو کبوتر زیر باران | هیلده دُمین

پاهای من که بسیار رفته‌اند پاهای من، دو کبوتر که هر شب آشیانۀ دست‌های تو را جست‌و‌جو کرده اند پاهای کودکی‌ام که تو بیرونشان انداخته‌ای، جلوی پاگرد زیر باران نشسته‌ و در آغوش هم غنوده اند دو کبوتر زیر باران پاهای کودکی‌ام.

ادامه‌ی مطلب

زیگورات | هیلده دُمین

از مارپیچ پلکان بالا می‌رویم، دست در دست، در بارویی که خود پی افکندیم. هوا، سبک و سبک‌تر می‌گردد میان دو قلب دیگرهیچ پرده‌ای نیست تنها آفتاب از روزنه‌ها، گاه‌ گاه بر مزرعۀ کهن می‌تابد. در هر دُور تو بر زخم‌های من، نمک می‌پاشی می‌خندی و مرا می‌بوسی و اینچنین نوازشگرانه به اوج می رسیم من،گریان به سوی آخرین دُور و اینک بدرود یک کبوتر پرواز ایکاروس.

ادامه‌ی مطلب

رُز وحشی | هیلده دُمین

به رؤیا دیدم که رُزی وحشی ام با گلبرگ‌هایی پریده‌رنگ شکفته بر کاسبرگی تنگ. تو ترانه‌خوان می‌گذشتی من بوته ای رنگین بودم، سرشار از تخمکها. خواب چمنزاری پاکیزه را دیدم تو دانه‌ای متورم بودی در شکافی. وقتی از خواب پریدم، آبستن نبودم و صدای ما، ضعیف‌تر از بادی بود که بر برگی از درخت قان می‌وزید.

ادامه‌ی مطلب

زیباتر | هیلده دُمین

زیباترند شعرهای نیکبختی. همان‌سان که شکوفه‌ها از شاخه‌ها زیبا ترند زیباترند شعرهای نیکبختی. همان‌سان که پرندگان از تخم‌ها زیباترند و زیبا می شود هنگامی که روشنایی می آید زیباتراند سعادت و خوشبختی. و زیباتراند شعرهایی که نخواهم سرود من هرگز.

ادامه‌ی مطلب

زنبق |‌ هیلده دُمین

همۀ رنگ‌ها خالی‌اند و نزدیک‌ها چه دور هیچ چیز شایستۀ اعتماد نیست شاید این زنبق که دیروز اینجا نبود و امروز صبح مرا نگاه کرد بنفش در سبز. قمری صدا می‌زند دقایق از حرکت بازایستاده اند در شب، پنهان و بی صدا این زنبق آمد در شب، پنهان و بی صدا می‌خواهم که بروم.

ادامه‌ی مطلب