قالب وردپرس درنا توس
خانه / علی اصغر فرداد

علی اصغر فرداد

علی اصغر فرداد

زیگورات | هیلده دُمین

از مارپیچ پلکان بالا می‌رویم، دست در دست، در بارویی که خود پی افکندیم. هوا، سبک و سبک‌تر می‌گردد میان دو قلب دیگرهیچ پرده‌ای نیست تنها آفتاب از روزنه‌ها، گاه‌ گاه بر مزرعۀ کهن می‌تابد. در هر دُور تو بر زخم‌های من، نمک می‌پاشی می‌خندی و مرا می‌بوسی و اینچنین نوازشگرانه به اوج می رسیم من،گریان به سوی آخرین دُور و اینک بدرود یک کبوتر پرواز ایکاروس.

ادامه‌ی مطلب

رُز وحشی | هیلده دُمین

به رؤیا دیدم که رُزی وحشی ام با گلبرگ‌هایی پریده‌رنگ شکفته بر کاسبرگی تنگ. تو ترانه‌خوان می‌گذشتی من بوته ای رنگین بودم، سرشار از تخمکها. خواب چمنزاری پاکیزه را دیدم تو دانه‌ای متورم بودی در شکافی. وقتی از خواب پریدم، آبستن نبودم و صدای ما، ضعیف‌تر از بادی بود که بر برگی از درخت قان می‌وزید.

ادامه‌ی مطلب

زیباتر | هیلده دُمین

زیباترند شعرهای نیکبختی. همان‌سان که شکوفه‌ها از شاخه‌ها زیبا ترند زیباترند شعرهای نیکبختی. همان‌سان که پرندگان از تخم‌ها زیباترند و زیبا می شود هنگامی که روشنایی می آید زیباتراند سعادت و خوشبختی. و زیباتراند شعرهایی که نخواهم سرود من هرگز.

ادامه‌ی مطلب

از سبز تا طلایی | هیلده دُمین

در برابر خانه ام راه‌ها خالی خواهند بود، برادر راه‌هایی را که نمی‌آیی و من هرگز تو را در آنها نخواهم دید. در تاریکی عبور از اشک‌ها عبوری طولانی از روزی که نیامدی تا روزی که نمی‌آیی. آیا همچنان در انتظار تو خواهم ماند بر راه‌های روشن از لرزش سبز تا لرزش طلاییِ برگ‌های بید؟

ادامه‌ی مطلب

زنبق |‌ هیلده دُمین

همۀ رنگ‌ها خالی‌اند و نزدیک‌ها چه دور هیچ چیز شایستۀ اعتماد نیست شاید این زنبق که دیروز اینجا نبود و امروز صبح مرا نگاه کرد بنفش در سبز. قمری صدا می‌زند دقایق از حرکت بازایستاده اند در شب، پنهان و بی صدا این زنبق آمد در شب، پنهان و بی صدا می‌خواهم که بروم.

ادامه‌ی مطلب

زمین فراخ |‌ هیلده دُمین

آدمی باید بتواند که برود اما همچون یک درخت بماند گویی که ریشه در زمینِ سخت بماند زمین حرکت کند، و او استوار بر آن ایستاده باشد. آدمی باید نفس را در سینه حبس کند تا باد بگذرد و هوای بیگانه به دَوَران بیفتد تا بازی نور و سایه سبز و آبی همان طرح های قدیمی را نشان دهد. و در خانه باشیم هرجا که هستیم و بتوانیم که فرود آییم و تکیه دهیم گویی بر گورمادرمان.

ادامه‌ی مطلب

برایم خانه ای بساز | هیلده دُمین

بادی که بر گیسوی گل‌ها شانه می‌زند و از گلبرگ ها پروانه می‌سازد و تودۀ کاغذ‌پاره‌ها را چون دستۀ کبوتران از دره‌های مانهاتان به سوی آسمان تا اوج می‌برد و دسته‌پرندگان مهاجر را در اوج آسمانخراش‌ها تار و مار می‌کند. باد می آید، باد شور و ما را با خود به سوی دریاها می‌برد و در ساحلی می‌افکند همچون ستاره‌ای دریایی که از آب‌ها به سوی ساحل پرتاب می‌شود، باد می آید محکم مرا بگیر! آه، جسم شنی من، شفاف، …

ادامه‌ی مطلب

آه رویاها … | میگل د اونامونو

آه رویاها، شما که غروب کردید و محو شدید، در بامدادی زود! آه ای جهان ها، ای تکه پاره هایتان در اعماق روح! آه ای دریاها، شمایی که پنهانید در کف برکه ای! آه ای آسمانها، ای پوشیده از ستارگان در کاسه چشمهای من! آه ای جاودانیت، که پروازمی کنی در لحظه ای! آه ای زندگی دیگرم، که از دست رفتی و من اینچنین دلتنگ تو بودم.

ادامه‌ی مطلب

هلال ماه | میگل د اونامونو

هلال ماه گهواره ایست چه کسی آنرا می جنباند؟ و بچه در هلال ماه خواب چه می بیند؟ هلال ماه گهواره ایست چه کسی آنرا می جنباند؟ و بچه در هلال ماه برای که می بالد؟ هلال ماه گهواره ایست ماه نو می آید و بچه در هلال ماه چه کس آن را از گهواره می گیرد؟ ۲۹ مارس ۱۹۲۸

ادامه‌ی مطلب

ترانه پاییز | میگل لابُردِتا

باید که ره بپویم و هنوز نمی دانم نام رمز شب را. باید که عشق بورزم و هنوز نمی دانم معمای بوسه هایت را. باید که زندگی کنم و هنوز نمی دانم آیا خطر کردن چون و چرایی بی پایان دارد یا یک گُل پَرپَر است. بی شک باید که بمیرم و هنوز نمی دانم آیا آن شعله پران به خواب رفته و برای ابد به خاموشی گراییده یا راهی دیگر و رویای نوری دیگر دست ما را گرفته به …

ادامه‌ی مطلب

زادبوم | لوییس سرنودا

نوری چشمانم را گشود در بستر رنگهای ملایم ساده و دلپذیر، چون رویا ی جهانی ناب. جادوی آن سرزمین صاف که همچون کف دستی گشوده، و بر آن چشمه سار درخت لیمویی میوه اش را بر شاخسار آویخته است. دیوار کهن که شبها بر کنگره اش ساقه رونده ای شکوفه های آبی اش را باز می کرد و پرستویی همیشه در تابستان به آشیانه قدیمش باز می گشت. زمزمه آب با آهنگ بی قرارش در سکوت رویاهایی که هنوز زندگی …

ادامه‌ی مطلب

نوعی از ترانه | ویلیام کارلوس ویلیامز

بگذار مار زیر بوته در انتظار بماند و بنویس آرام، سخت، در ضربات هوشیار، در انتظار با کلمات انسان و سنگ را استعاره است که آشتی می دهد ترکیب شو! فکر، در اشیا ست کشف کن! گلسنگ، گل من است که صخره ها را ازهم می شکافد.

ادامه‌ی مطلب