قالب وردپرس درنا توس
خانه / علی اصغر فرداد

علی اصغر فرداد

علی اصغر فرداد

نوعی از ترانه | ویلیام کارلوس ویلیامز

بگذار مار زیر بوته در انتظار بماند و بنویس آرام، سخت، در ضربات هوشیار، در انتظار با کلمات انسان و سنگ را استعاره است که آشتی می دهد ترکیب شو! فکر، در اشیا ست کشف کن! گلسنگ، گل من است که صخره ها را ازهم می شکافد.

ادامه‌ی مطلب

غزلِ از عشق ناامید | فدریکو گارسیا لورکا

شب نمی‌خواهد که بیاید، تا تو نیایی و من نیز نتوانم که بیایم. من اما خواهم آمد، با توده آتشینی از کژدم‌ها بر شقیقه‌ام. تو اما خواهی آمد، با زبانی سوزان از باران نمک. روز نمی‌خواهد که بیاید، تا تو نیایی و من نیز نتوانم که بیایم. من اما خواهم آمد و میخک‌های جویده را برای غوک‌ها خواهم آورد. تو اما خواهی آمد از مجراهای تاریک زمین. نه روز و نه شب می‌خواهند که بیایند، تا بسوزم من از اشتیاق …

ادامه‌ی مطلب

آخرین ترانه | میگل هرناندز

نقاشی شده، نه خالی نقاشی شده خانه من با رنگهایی سرشار از شورمندی و شوربختی های بزرگ. از زاری ها بازخواهد گشت از آنجا که رفته بود، با میز متروک با تخت خواب ویران. بر بالش ها بوسه ها شکوفه خواهند داد. و ملافه، به دور تن بر ساقه سخت خواهد پیچید شبانه و عطرآگین. نفرت، در پشت پنجره ها رنگ می بازد. پنجه ها نرم خواهند بود. بگذارید که امیدوار باشم.

ادامه‌ی مطلب

غیبت | میگل هرناندز

غیبت آن چیزیست که من می بینم: در چشمهای تو منعکس است. غیبت آن چیزیست که من می شنوم: زمان در صدای تو زمزمه می کند. غیبت آن چیزیست که من تنفس می کنم: نسیم تو بوی علف می دهد. غیبت آن چیزیست که من لمس می کنم. جسم تو محو شده است. غیبت آن چیزیست که من حس می کنم: غایب. غایب. غیبت.

ادامه‌ی مطلب

بسان ورزا | میگل هرناندز

بسان ورزا، برای اندوه، برای درد زاده شدم، بسان ورزا داغی از آهنی تفته بر گردگاه دارم و بسان مَرد، تخم هایی در کشاله ران. بسان ورزا همه چیز را کوچک می پندارد این دل بزرگ، بسان ورزا، همیشه از عشق تو در جنگ این چهره عاشق بوسه ها، در رنج می بالم، زبان را در خون قلبم فرومی برم، و طوقی از گردباد بر گردن دارم. بسان ورزا پس پشت تو می آیم و آتش تمنای من به ضربه …

ادامه‌ی مطلب

همسر بی وفا | فدریکو گارسیا لورکا

پس او را به کرانه رود بردم گمان می کردم که دوشیزه است، اما شوهر کرده بود. شب سانتیاگو بود و گویی که نقشه ای در کار. فانوس ها خاموش و زنجره ها، رو شن از آواز. در کنج آخرین خانه پستانهای لرزان و خفته اش را گرفتم، ناگهان چون سنبل بر من شکفتند. زیر پوش محکمش همچون حریری در گوشم پیچید، چاک خورده به ده خنجر. درختان، بی نوری بر کاکل افراشته تر می نمودند، و در افق، پارس …

ادامه‌ی مطلب

سرناد | فدریکو گارسیا لورکا

بر جدار ساحل رود می شوید، می شوید، شب خویش را بر سینه های لولیتا، لولیتا، می میرند شاخه ها از عشق. از عشق شاخه ها می میرند! شب، برهنه می خواند بر پل های بهار و لولیتا، تن می شوید با شورابه و سنبل از عشق، شاخه ها می میرند! شب سیمین، شب عطرآگین می درخشد بر بام ها. نقره رودها و آینه ها. عطررانهای به سپیدی برف ات. می میرند شاخه ها از عشق !

ادامه‌ی مطلب

ترانه سوار (۱۸۶۰) | فدریکو گارسیا لورکا

در پرتو ماهِ سیاه ِ رهزنان مهمیزها می خوانند… تاتوی سیاه به کجا می بری نعش سوارت را؟ …مهمیزهایِ سختِ رهزنِ خاموش که مهاراز کف داد. تاتوی سرد، چه عطری دارد شکوفه خنجر! در پرتو ماه سیاه خون از کمرگاه کوهستان مورنا جاری است. تاتوی سیاه کجا می بری نعش سوارت را؟ شب بر گرُدگاه سیاهش با ستارگان سیمین مهمیز می زند. تاتوی سرد چه عطری دارد شکوفه ی خنجر! در سایه سیاه ماه نعره ای و در آسمان، شاخِ …

ادامه‌ی مطلب

ترانه سوار | فدریکو گارسیا لورکا

کوردوبا. دور و تنها. تاتوی سیاه، بدر ماه، زیتون ها در کوله بارم تمامی راه ها را می شناسم و می دانم که هرگز به کوردوبا نخواهم رسید. از دشت ها، در میان باد ها، تاتوی سیاه، ماه گلرنگ مرگ مرا نگاه می کند از فراز قلعه های کوردوبا. آه، راه های بی انتها! آه، تاتوی د لیرم! مرگ مرا چشم به راه است پیش از آنکه به کوردوبا برسم. کوردوبا. دور و تنها.

ادامه‌ی مطلب

مرگ | میگل هرناندز

مرگ، پوشیده با شاخ‌های مرگ، با حفره‌های مرگ، رد خشمش، بر چمنزار، رخشان از خون ورزاباز، در پوست گاو نری، می‌چرد. از عشق می‌سوزد، یک آتشفشان، ماق می‌کشد و نفس می‌زند، و ضربه مرگبارش را در آتش خشم خویش بر چوپانان خاموش فرود می‌آورد. به تنی که هنوز به گور خو نکرده به هرآنچه که می‌تپد و نفس می‌کشد در جنون عشق حمله می‌برد. من غمگنانه علف قلبم را به تو تقدیم می‌کنم اگر که تلخی‌اش اگر که شیره تلخش …

ادامه‌ی مطلب