قالب وردپرس درنا توس
خانه / علی اصغر فرداد

علی اصغر فرداد

علی اصغر فرداد

ژنرال مولا در دوزخ | پابلو نرودا

از پرتگاهی به پرتگاهی ابدی می رود همچون استری، رمیده کشتی شکسته‌ای که امواج سهمگین‌اش می‌کوبد شعله‌ور در گوگرد، پاره‌پاره به شاخ و آهن جوشان در خون و صفرا، به آهک و گمراهی دوزخ‌‌اش سال‌ها به انتظار نشسته بود گم می‌شود در آن، ملعون و نفرینی لرزان و سست با دم و کپلی در شعله‌های آتش. این شعر پس از شنیدن خبر مرگ سلیمانی، ژنرال خونریز ترجمه شد.

ادامه‌ی مطلب

غزل زمانه‌ی وحشت | فدریکو گارسیا لورکا

می‌خواهم که آب بی بستر بماند، باد بی درّه می‌خواهم که ‌شب بی چشم‌‌ها بماند، قلب من بی‌درخشش طلا گاو‌ان با برگ‌ها هم‌سخن شوند، کرم‌ها در سایه‌ها هلاک مینای دندان‌ مردگان برق زند، و زردی در ابریشم موج می‌توانم رنج شب زخمی را ببینم که می‌پیچد و درمی‌آویزد با روز و تحمل کنم زهر سبز نور شب را و منحنی‌ شکسته ای را که در آن زمان در رنج است اما تو مگذارعریانی ناب‌ات عیان شود همچون کاکتوسی سیاه، در …

ادامه‌ی مطلب

مرگ دخترک در چاه | فدریکو گارسیا لورکا

تندیس‌ها رنج می‌برند از چشم‌ها به تاریکی تابوت‌ها بسی بیشتر اما، از آب‌های بی‌دهانه آه، بی‌دهانه شتاب کن، شتاب کن! از کنگره‌‌ها گذشت، درهم خرد کرد انبوه مردم بساط صیادان را اینجا، همه‌ی کناره‌ها!، ستاره‌های نرم ، کوآک، کوآک …بی هیچ دهانه‌ای خاطرم در آرامش، ستاره‌ها، دایره‌ها، آماج‌ها اشک‌ها را بر کرانه‌ی چشمان اسب‌‌‌‌ها فراموش کن … بی هیچ دهانه‌ای در تاریکی بی هیچ مرزی همه در هم فروشده بی مرزهای صیقل زده، الماس را انتظار مکش … بی هیچ …

ادامه‌ی مطلب

غزل عشق پنهان | فدریکو گارسیا لورکا

کسی عطر ماگنولیای تاریک درونت را درنیافت کسی بلبل مجروح عشق، میان دندان‌هایت را ندید هزار اسب ایرانی در ماه پیشانی‌ات خفته اند آن‌گاه که من چهار شب کمرگاه تو را که دشمن برف است در آغوش خود داشتم نگاه تو میان گچ و یاسمین گلدسته‌ای بی‌رنگ بود از بذری که در خاک شد در سینه ام حروف سخت عاجی را برای تو جستجو کردم همیشه، همیشه، همیشه: باغ من، جنگ مرگ و زندگی جسم تو، فنا شدنی خون تو، …

ادامه‌ی مطلب

غزل مرگ تاریک | فدریکو گارسیا لورکا

می‌خواهم خواب سیب‌ها را بخوابم دور از آشوب گورستان‌ها می‌خواهم خواب کودکی را بخوابم که خواست تا بر دریای باز، دل از سینه برکند. نمی‌خواهم دوباره بشنوم که مردگان خون از دست نمی‌دهند که دهان پوسیده هنوز آب می‌طلبد نمی‌خواهم آگاه شوم از عذاب گیاهی یا نیش مارگون ماه در سپید‌دمان می‌خواهم دمی به خواب روم دمی، دقیقه‌ای، قرنی؛ اما همگان بدانند که نمرده‌ام؛ اصطبلی از طلا بر لب‌های من است من دوست کوچک باد غربی‌ام و سایه‌ی عظیم اشک‌های …

ادامه‌ی مطلب

دخترم به دریا رفت | فدریکو گارسیا لورکا

دخترم به دریا رفت می خواست امواج را بشمارد و سنگریزه ها را اما چندی نپایید چرا که در رودخانه سویلا آرام گرفت میان ناقوس ها و گل‌های اریکا* پنج کشتی شناور شدند با پاروهایی در آب و بادبانهایی در نسیم چه کس می نگرد از برج فرتوت سویلا؟ پنج صدا همچون حلقه های مدوّر پاسخ گفتند آسمان بر رودخانه از ساحلی به ساحلی پر شکوه در گذر است پنج حلقه در هوای صورتی رنگ به حرکت در آمدند. *گیاهی …

ادامه‌ی مطلب

تبعید | فدریکو گارسیا لورکا

چه با خود خواهم برد در این دقایق غمبار؟ که خواهد افکند درختان زرَین و شکوفان جنگل‌هایم را ! چه می‌خوانم من در نقره‌ی لرزان آیینه که آورورا در آب رودخانه در برابرم می‌گیرد؟ کدام نارونِ سرخِ فکر، پای به حریم جنگل‌هایم خواهد نهاد؟ کدام باران آرامش، مرا به زیر رگبارها و کدام بوته‌‌ی خار، نوزاد مرا در پناه می‌گیرد هنگام که من بر ساحل اندوه عشق خود را، مرده بر جای می‌نهم. عنوان شعر در اصل «آشیانه» بود که …

ادامه‌ی مطلب

زمین | آنتونیو ماچادو

زمین برهنه و خالی بود و شلاق برف و باد پای در راه نهادم در جنگلی از سایه‌ها در سایه‌های یک جنگل خورشید ابرها را با شیپور نقره‌ای‌اش تارانده و برف افتاده بود آنجا آنان را دیدم که از پوششش قلعی فراموشی‌شان بیرون می‌آیند نه می‌خواستم فریاد بزنم و نه می‌توانستم.

ادامه‌ی مطلب

شب خاکستری | آنتونیو ماچادو

شب خاکستری شبی غمگنانه برای تماشا شبی منزوی چنان روح من و غم‌های قدیمی که در غارهای افسردگی زندگی می‌کنند این ترس چیست معنای آنرا نمی‌دانم اما خاطراتی هستند که می‌گویند: آری، من کودکی بودم و او همراه همیشه‌ی من.

ادامه‌ی مطلب

باغ | آنتونیو ماچادو

دور از باغ تو بر فراز جنگل شب، اسپند طلایی‌اش را در شعله‌های سرخی از مس و خاکستر می‌سوزاند در باغ تو کوکبی‌ها می‌رویند این باغ لعنتی امروز همچون کار یک آرایشگر زیباست با این نخل‌های کوچک و باریک و این باغچه‌ی مستطیلی‌ شکل با مورت‌های محصور و درخت کوچک پرتقال در گلدان گِلی… و آب چشمه‌ی سنگی که بر بستری از گوش‌ ماهی‌های سپید می‌رود و می‌خندد.

ادامه‌ی مطلب

مزرعه | آنتونیو ماچادو

شب فرود می‌آید همچون آتشی خُرد که خاموش می‌شود بر فراز کوه‌ها هنوز اخگرهایی چند می‌درخشند و این درخت شکسته بر راه‌های روشن انسان را از ترحم به گریه وامی‌دارد دو شاخه بر تنه‌ی زخمی و بر هریک برگی سیاه و فسرده گریه می‌کنی؟ آنجا در دوردست، میان سپیدارهای طلایی تو را سایه‌های عشق انتظار می‌کشند.

ادامه‌ی مطلب

بهار | آنتونیو ماچادو

هنگام‌که با پروازی سنگین و گوشخراش هواپیمایی ملخی، تهدیدکنان به خانه نزدیک می‌شود و لحظه‌ای بر فراز بامِ بیهوده متوقف می‌گردد نیرومندتر از جنگ ـ خشونت و وحشت ـ سرزمین اسپانیا را با چهره خندان خود می‌خوانی که سبزی روشنت در جوانه‌های سپیدار، بیدار است. برفِ قله‌هایت آب می‌شود و با صدایی سهمگین بر یخ فرومی‌ریزد رودی سرخ بر بستر خاکستری جریان می‌یابد هنگام‌که کوهستان‌ها طنین‌اندازند و بخار از دریا برمی‌خیزد آژیری با صدایی گوش‌خراش ناله سرمی‌دهد و هواپیمایی، نقره‌فام …

ادامه‌ی مطلب

مرگ کودک مجروح | آنتونیو ماچادو

باز شب است … و چکش‌های تند تب بر شقیقه‌ی کودک پیشانی‌اش را به‌دستمالی بست‌اند. مادر، پرنده‌ی زرد! پروانه‌ها، سیاه و بنفش! بخواب پسرم. و دستان کوچکش را کنار تخت در دست‌هایش می‌گیرد. آه، گُل آتش! چه‌ کس باید تو را سرد کند، بگو، گلِ خونِ من؟ عطر سنبل رومی اتاق محقر خواب را پر کرده است. بیرون، بدر ماه گنبدها و برج‌های شهر تاریک هواپیمائی نامرئی می‌غرد تو خوابیده‌ای، آه شکوفه‌ی شیرین خون من؟ شیشه‌ی پنجره‌ی مهتابی می‌لرزد آه، …

ادامه‌ی مطلب

جنایت در غرناطه رُخ داد | آنتونیو ماچادو

آنتونیو ماچادو Antonio Machado ۱۸۷۵-۱۹۳۹ آنتونیو ماچادو در خانواده ای مرفه در سویل متولد شد. در هشت سالگی به همراه خانواده به مادرید رفت. در آغاز قرن بیستم در سراسر اسپانیا تنها یک مدرسه وجود داشت که در آن آموزشهای جدی به دانش آموزان داده می شد. این مدرسه نامش Institution Libre de Ensenanza بود و ماچادو شانس آن را داشت که در آن درس بخواند. او بعد ها و پس از گذراندن آموزشهای دانشگاهی به عنوان معلم زبان فرانسوی …

ادامه‌ی مطلب

کلید خانه | هیلده دُمین

محکم، در مشت‌هامان می‌فشاریم کلید خانه‌هامان را با آنها در سفریم آری ما رانده‌شدگان. قلب، آن خانۀ قدیمی پنجره‌های روشنی دارد چهره‌های آن دیگر اما همه بیگانه‌اند. دیگر در خواب تنها در خواب می‌توانی داخل شوی با این کلیدها که در بیداری اینچنین در دست‌های تو سنگینی می کنند.

ادامه‌ی مطلب

پاییز | هیلده دُمین

آشیانۀ پرنده بی‌برگ می‌شود ما از پاییز می‌ترسیم چهرۀ مردگان را ترسیم می‌کنیم وقتی به پیش رانده می‌شویم چراکه از زمستان وحشت داریم. آن زن سالخورده که جلو ایستاده بود بادگیر ما بود برگ تابستانی ما مادر ما که مرگش ما را گامی به جلوتر راند.

ادامه‌ی مطلب