قالب وردپرس درنا توس
خانه / هودیسه حسینی

هودیسه حسینی

هودیسه حسینی
هودیسه حسینی متولد دی ماه ۱۳۵۷ در شهر شاهی. او دانش‌آموخته‌ی ادبیات زبان انگلیسی ست. وی چندین سال است که به عرصه‌ی ادبیات گام نهاده است. اولین مجموعه اشعارش را در سال ۱۳۹۴ به نام «یقه‌های لجباز» در «انتشارات فصل پنجم» به چاپ رساند. زمستان ۱۳۹۴ برنده‌ی جایزه‌ی منتخب تماشاگران «جشنواره شعر سپید مازندران» یادمان الهام اسلامی شد. وی چند سالی‌ست به ترجمه اشعار شاعران مدرن انگلیسی‌زبان می‌پردازد و به‌طور تمام‌وقت به کار ترجمه مشغول است.

بانوی سپید | دوروتی پارکر

نمی توانم بخوابم، نمی توانم بخوابم روی چوب براق و صاف، دست های بهم قفل شده روی سینه ام – همه مرده ها چقدر خوب به نظر می رسند! زمین از میان چشمهایشان سرد است، آنها به آرامی روی زمین می خوابند. اما من نه  پیرهستم نه عاقل؛ آنها به من خوش آمد نمی گویند. در جایی که  پیشتر هرگز تنها قدم نگذاشته ام، در علفهای هرز سرگردانم؛ مردم فریاد می کشند و در را می بندند، تسبیحشان را تکان …

ادامه‌ی مطلب

درباره دوروتی پارکر

دوروتی پارکر زاده ۲۲ آگوست ۱۸۹۳ در یک خانه تابستانی در نیوجرسی آمریکا کودکی چندان شادمانه ای نداشت. وقتی بسیار جوان بود مادر و مادر خوانده اش از دنیا رفتند؛ دایی اش مارتین در ۱۹۱۲ در حادثه کشتی تایتانیک فوت شد و پدرش را سال بعد از دست داد. دوروتی جوان در مدرسه کاتولیک ها آموزش دید و سپس مدرسه را در سن ۱۴ سالگی در موریس تاون به پایان رساند. در ۱۹۱۴ اولین شعر خود را به مجله «وانیتی …

ادامه‌ی مطلب

منظره | دوروتی پارکر

بعید به نظر می رسد با چشمان باز گوسفند نیمه شب را بشمارد، که در آسمان های پنهان دیده می شوند نه به این نزدیکی، شرمسار، در خوابند. سپیده را ببین، بی پرده روز دیگری متولد می شود. آه، بهتر است از نگاه آنها پوشیده باشد زیر خاک نجیب.

ادامه‌ی مطلب

ستاره ها | دوروتی پارکر

    ستاره ها به نرمی گلها و نزدیکی تپه ها کلافهای درهم تنیده ای از سایه ها، در گردش به آرامی اینجا هیچ برگ جدا افتاده ای نیست یا خاری به تنهایی همه چیز در هم آمیخته تا یکی شود. مهتاب هوا را نمی شکافد، نورِ آبیِ کبود به کندی چرخ می خورد تا دوباره بیارامد. در تمام طول شب هیچ نشانه ی آشکاری نیست جز در آغوش من.    

ادامه‌ی مطلب

دانه های برف | لوییز گلوک

     دانه های برف |  لوییز گلوک     می دانی من چه بودم؟ چطور زندگی کردم؟ می دانی ناامیدی چیست؟ حالا زمستان باید برایت معنی داشته باشد. انتظار نداشتم زنده بمانم، زمین مرا متوقف کرد. انتظار نداشتم دوباره برخیزم، احساس می کنم بدنم دوباره می تواند در نمناکی زمین متولد شود، چطور پس از زمانی طولانی در روشنایی خنک بهاری زودرس دوباره آغاز کند… هراسان، آری، ولی  در میان شما در برابر گریستن آری لذت خطر کردن در …

ادامه‌ی مطلب