قالب وردپرس درنا توس
خانه / ضیا موحد

ضیا موحد

طلوع | امیلی دیکنسون

اکنون برایت می‌گویم خورشید چگونه طلوع کرد در هر دم تاری ابریشمین برج‌ها در یاقوت ارغوانی شناور شدند و خبر چون دسته‌ی سنجاب‌ها پراکنده شد تپه‌ها گره از کلاه گشودند پرندگان آواز سر دادند آن‌گاه آهسته به خود گفتم «این دیگر خورشید است» اما این‌که چگونه غروب کرد نمی‌دانم گویی نردبانی ارغوانی بود که دخترکان و پسرکان زرد از آن مدام بالا می‌رفتند و هنگامی‌که بدان‌سو رسیدند مدیر مدرسه‌ای خاکستری‌پوش میله‌های غروب را به‌آرامی برداشت و همه را در پی …

ادامه‌ی مطلب

ایمن در حجره‌های مرمرینشان | امیلی دیکنسون

دور از دسترس صبح و دور از دسترس ظهر ایمن در حجره‌های مرمرینشان خفته‌اند ساکنان شکیبای رستاخیز توفال از حریر سقف از سنگ نسیم در قصر آفتابش آهسته می‌خندد زنبور عسل در گوشی ناشنوا همهمه می‌کند پرندگان زیبا آهنگ غفلت می‌خوانند وه که چه حکمتی در این‌جا ویران شده است در هلال فراز آنان سال‌ها شکوهمندانه می‌گذرند جهان‌ها قوس‌هاشان را خالی می‌کنند و فلک‌ها پارو می‌کشند نیمتاج‌ها فرو می‌افتند و قاضیان تسلیم می‌شوند بی‌صدا چون نقطه‌ها بر قابی از برف …

ادامه‌ی مطلب

اما چنین نخواهم کرد | امیلی دیکنسون

آسمان‌ها نمی‌توانند رازشان را نگه دارند به تپه‌ها می‌گویند و تپه‌ها به باغ‌ها و باغ‌ها به نرگس‌ها پرنده‌ای که گذارش از آن طرف می‌افتد همه را آهسته می‌شنود اگر پرنده‌ی کوچک را رشوه‌ای دهم کسی چه می‌داند شاید بگوید اما چنین نمی‌کنم ندانستن نیکوتر است اگر تابستان اصل بود برف دیگر چه جادویی داشت بنابراین ای پدر، رازت را نگه دار اگر حتی می‌توانستم بدانم که این یاران فیروزه‌ای در جهان نوساخته‌ات چه می‌کنند نمی‌گفتم

ادامه‌ی مطلب