قالب وردپرس درنا توس
خانه / مهشید شریفیان

مهشید شریفیان

مهشید شریفیان
مهشید شریفیان بیورمن، زاده‌ی شهر بوشهر است و رشد یافته‌ی دو شهر بوشهر وشیراز. در ایران، در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی تحصیل کرده است و در سوئد در رشته‌ی علوم اطلاعات و کتابداری فارغ‌التحصیل شده است. اکنون در سوئد، در شهر استکهلم زندگی می‌کند و به کار کتابداری مشغول است. وی شاعر، داستان‌نویس و مترجم زبان‌های فارسی و سوئدی‌ست. از او آثاری در زمینه‌ی ادبیات کودک و نوجوان نیز به‌زودی منتشر خواهد شد.

مرا فروختی | گونار اکلوف

آه مادر می دانم مرا به کجا فروختی به آن دروازه افراشته که نامش مرگ است در این دنیای آینه ای می خواهم با خود چون کودکی در خود روبرو شوم با لالایی هایی که مرا بخشیدی با زیبایی ها و قصه ها با نگاههای ژرف شیری که نوشاندی ام با آغوشی و با بوی عرق دایه ام   *   انگار دریا بازوانش را بسویم دوره کند به گردم حلقه کند در اتاقم شب هنگام انگار دریا خود را …

ادامه‌ی مطلب

شیطان خداست و خدا شیطان | گونار اکلوف

شیطان خداست و خدای شیطان و من آموختم این دو را بپرستم یکی را به سبکی و آن یکی را به سیاقی دیگر طریق اما یکی بود که هر دو حکم می راندند تا آنجا که عشق را دریافتم ؛ شکاف حد فاصل این دو نبرد عشق؛ صاعقه ی نور میان لبهای خونین رخنه ای که از آن برگزیدگانی پا به دنیای بی تفاوت می گذارند بی تفاوت، آدمیانی که خدای را سجده می برند بی تفاوت، آدمیانی که بر …

ادامه‌ی مطلب

راز | گونار اِکِلوف

از میان میله های پنجره ای مشبک پر پرنده ای به درون خزید باد آن را آورد یا کسی آن را به هوا داد برکف اتاق مدتها باقی ماند آن را برداشتم و در دست نهادم پرمعمولی کبوتری بود بگذار اکنون راز یک اسیر را با تو بگویم : همه ی کبوتران عادی و بی اعجاب نیستند

ادامه‌ی مطلب

گلوله ای در قلبم برای تو | گونار اِکِلوف

  گلوله ای قالب زده ام برایت که به تو، در قلبم اصابت کند او از سنگ است، تراشیده بدست محکومان کار اجباری از سرب است، آغشته به خون از آهن است، فرو شده در عسل سنگ خاراست او، در پاره هایی خشن تا بیش از پیش لت و پار کند تا تو معنای نابودی ِ عشق را دریابی!  

ادامه‌ی مطلب

نیستی | گونار اِکِلوف

نیستی ای دلپذیر! ای آشتی دهنده  که دستهای آدمیان را در دست هم  می گذاری؛ همسنگ و برابر که با سرانگشتان ِ گُل آگین  برمن دست می سایی بسان ِ بازدمی از همه ی حواسم ؛ عطر خوش ات از جدار تن با صدایت با نوازش پرتوان تر از سپیده ی برآمدنت

ادامه‌ی مطلب

همه ی مقصود من | گونار اِکِلوف

  این شعرمن بی قافیه است : وتنها از آن ِ«اوست ». همه ی مقصود من اوست. و برای خاطر «او» حاضر به هیچ معامله ای نیستم جز « بخشیدن » و«طلبیدن » .     با تو سخن می گویم از تو سخن می گویم از ژرفنای جانم می دانم که پاسخم نمی دهی چگونه می توانی مرا پاسخی دهی که بسیارند آنها که تو را می خوانند همه ی خواهش من اینست که اینجا درانتظار بمانم تا تو …

ادامه‌ی مطلب

بر بلندای بودن | گونار اِکِلوف

تو مرا قرار می دهی ای آرامنده ی دل چگونه ؟ آن گونه که من عشق می ورزم هنگامه ی همدلانه ات را در جانم ردی نهاده ای از پاهایی کوچک انگشتانی کوچک چون برشنهای خیس ساحلی با این همه بدان گونه ای که انگار نیستی بر چنین بلندایی از بودنی من هستم ؛ در فرو ترین جایگاه بودن از آنچه که به کار سوختن هم نمی آید آه بگذار این دستها را در کنار تو گرما بخشم چون بر منقلی …

ادامه‌ی مطلب

بر این سنگ… | گونار اِکِلوف

  سرم را می آسایم بر این سنگ درزندانی تو رواندازِ من جویبارت لالایی شیر خوارِگی ام که از اسب می خواند و از رو انداز طلا همه این را بدست آورده ام این همه را ازدست داده ام این همه از آن من است تو را براسب می رانم تا دیدارگاه مان تا آمدنت را بار دیگربینم در رویای خویش  

ادامه‌ی مطلب

پانایا | گونار اکلوف

پانایا از من دور شو! از من که تو را می‌جویم می‌دانم که تنها تو را می‌جویم به‌سان نوزادی که هرگز پستان به دهان نگیرد یا او را از پستان مادر نتوان گرفت نه! می‌خواهم میان چشمه‌های خشک‌ناشدنی پستانهایت سر نهم در شدّت گرسنگی و قحط تنهایی تو و بی‌پسر؟ می‌خواهم من هم تنها بمانم. ‌ ‌ ‌ ‌

ادامه‌ی مطلب

تنهایی ۲ | کریستینا لوگن

تنهایی نه شباهتی به آرام شبِی  دلچسب در خانه دارد با کرست کمر  آبی لاجوردی بر تن و خوش آغوشی در بَر و نه کوپه ی خواب ِ قطاری را می ماند در سفرِ شاد و فارغش از میان ِ منظره های به غایت دلگیرِ خانه های کوچک ِ زمینی و نه هرگز تنهایی شاهزاده خانم مرده ای  را  می ماند بر تختی میله ای احاطه شده در سوسوی اشکهایی که هیچ کس را توان زدودنشان نیست نه جنبنده ای هست …

ادامه‌ی مطلب

تنهایی ۱ | کریستینا لوگن

زمزمه های عجیب و دستهای عجیب در تنهایی زندگی میکنند گیاهان عجیب تنهایی را لحظه ای زینت می بخشند و می میرند وقتی که برنامه های تلویزیون تمام میشود مرگ شیوه ای غریب دارد که ناگهان چون خواستگاری نجات دهنده نشسته برکاناپه ای ساختِ ایکیا ۱ ظاهر می شود وقتی که همه ی مغازه های کشیک شب تعطیلند و فرزندت در دهی در چهار مایلی مونکاربو ۲ در کنار مادرخوانده ای متعادل زندگی ِ بهتری دارد که به من گفته …

ادامه‌ی مطلب

نقبهایی به شعر و مرگ [۲] ورنر لمبرسی

هر شـعـر           مـیل به گـمـنامی دارد                                     و مـرگ نـیز هرشـعراز عـشـق مـیگوید                            و مرگ نـیز مرگ از هر شعری                          عـشـقی عـظـیم میـسازد شـعـر از هـر مـرگـی                        عشـقـی بزرگ می آفـریـند                                                           برای زیـستـن نه عشق سکوت است و نه مرگ اما بدون سکوت آنها                       هیچ انـد مرگ آزمودن ِ تجربه ایست که …

ادامه‌ی مطلب