قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعله ولپی (صفحه 2)

شعله ولپی

شعله ولپی
شعله ولپی، شاعر، هنرمند و مترجم ادبی در ایران به دنیا آمد. او در ترینیداد، انگلستان و ایالات متحده‌ی آمریکا زندگی کرده ‌است. شعله در حوزه‌های دانشگاهی متعددی در دانشگاه جورج واشینگتون، دانشگاه نورث‌وسترن و دانشگاه جان هاپکینز درس خوانده است. از او تا به امروز سه دفتر شعر، دو دفتر ترجمه، و سه آنتولوژی در آمده است. او همچنین یکی از نویسندگان Los Angeles Review of Booksاست. ویژه‌نامه‌ی ایرانش در Atlanta Review پرفروش‌ترین نسخه‌ی این مجله بود. شعرها، ترجمه‌ها، مقالات و یادداشت‌های او در مجلات ادبی، روزنامه‌ها و آنتولوژی‌های متعدد در سراسر جهان ظاهر شده‌اند و نیز به زبان‌های مختلف ترجمه گشته‌اند. شعر او، به عبارت «بنیاد شعر»، با موقعیت‌های پرخشونت خاورمیانه روبرو می‌شود و با این‌حال به شیوه‌ای بازیگوش و دلیر، نمی‌پذیرد که مرگ خود را چندان پرغرور بنمابد. جوایز هنری خانم ولپی شامل جایزه‌ی Midwest Book Prize در سال ۲۰۱۳ و جایزه Lois Roth Persian Translation Award از انجمن بین‌‌المللی جامعه ایران‌شناسی برای دفتر ترجمه شعرهای فروغ فرخزاد در سال ۲۰۱۰ و جوایز ادبی متعدد دیگری‌ست. او همچنین بارها کاندید جایزه‌ی ادبی پوشکارت بوده‌است. شعله ولپی در حال حاضر در لس آنجلس زندگی می‌کند.

کمال متولد می‌شود | نیکولا مدزیرف

می‌خواهم کسی برایم پیغام‌های آب‌های بدنمان را بخواند از هوای دیروز در باجه‌های تلفن از پروازهایی به رغم تمام فرشته‌های نامرئیِ تقویم‌ها به خاطر دید محدود به تعویق‌افتاده‌اند. از پنکه‌ای که برای بادهای استوائی گریه می‌کند از عودی که بعد از تمام سوختن، بوی بهتری دارد می‌خواهم کسی از این‌ها برایم بگوید تصور می‌کنم وقتی کمال متولد می‌شود تمام اشکال‌ و حقایق مثل پوست تخم‌مرغ ترک می‌خورند. تنها آه جدایی‌های ملایم می‌تواند تار عنکبوت‌ها را پاره کنند و کمال سرزمین‌های …

ادامه‌ی مطلب

نمی‌دانم | نیکولا مدزیروف

دور است خانه‌هایی که در خواب می‌بینم دور است صدای مادرم که مرا به شام می‌خواند ولی من به سمت مزارع گندم می‌دوم دوریم مثل توپی که از هدف می‌گذرد و به سوی آسمان پرواز می‌کند زنده‌ایم مثل جیوه‌ی دماسنج که فقط در لحظه‌ای که نگاه‌اش می‌کنیم، دقیق می‌شود. هرروز، واقعیت بعید سؤال‌پیچم می‌کند مثل مسافری ناشناس که در میانه‌ی سفر بیدارم می‌کند و می پرسد آیا در اتوبوس درست سوار شده‌ام؟ و من می‌گویم: بله ولی منظورم این است …

ادامه‌ی مطلب

ضربدر تاریخ | نیکولا مدزیرف

در کریستال سنگ‌های نامکشوف حل شدم در میان شهرها، نامرئی مثل هوا میان دو برش نان من در زنگ لبه‌ی لنگرها موجودم. در گردباد، کودکی هستم که اعتقاد به خدایان زنده را آغاز می‌کند. من معادل پرندگان مهاجرم، که همیشه برمی‌گردند و هیچ‌گاه عزیمت نمی‌کنند. دلم می‌خواهد که میان افعال مستمر زندگی کنم، در ریشه‌هایی که در میان پی و بنیاد نخستین خانه‌ها می‌خوابند. می‌خواهم که در مرگ سربازِ معصومیتی نامکشوف باشم مصلوب تاریخ بر روی صلیبی شیشه‌ای که از …

ادامه‌ی مطلب

جدا | نیکولا مدزیروف

از حقیقتِ آغاز همه‌ی رودخانه‌ها، درختان و شهرها خود را جدا کردم. اسمی دارم که نام خیابان‌های خداحافظی خواهد بود و قلبی که در فیلم‌های اشعه ایکس ظاهر می‌شود. خود را حتا از تو جدا کرده‌ام، ای مادر همه آسمان‌ها مادر خانه‌های آسوده. حالا، خونم پناهنده‌ایست که به ارواح و زخم‌های باز تعلق دارد. خدایم در فسفر یک کبریت زندگی می‌کند، در خاکسترِ هیزمی که شکل خود را حفظ کرده است. وقتی به خواب می‌روم، به نقشه‌ی دنیا احتیاجی ندارم. …

ادامه‌ی مطلب

سریع است قرن | نیکولا مدزیروف

سریع است قرن اگر باد بودم پوست درختان را می‌کندم پیرایه‌ی عمارات را می‌کندم. اگر طلا بودم پنهان در سردابه‌ها در میان اسباب‌بازی‌های شکسته از خاطر پدران رفته بودم و در خاطر پسران همیشه می‌زیستم. اگر سگ بودم از پناهندگان نمی‌ترسیدم اگر ماه بودم از اعدام بیم نداشتم اگر ساعت بودم ترک‌های روی دیوار را می‌پوشاندم سریع است این قرن از زلزله‌های خفیف جان به‌در می‌بریم چشم‌هامان به‌سوی آسمان، نه به‌سوی زمین. پنجره‌ها را باز می‌کنیم که هوای مکان‌هایی که …

ادامه‌ی مطلب

در گذشته | استی‌بالِز اسپینوزا

هرکی هیچوقت خودشو بیرون زمان احساس نکرده، لطفاً دستشو بالا ببره! معاصرتر از لوسی، اون آسترالوپی‌تکوس، معاصرتر از همه‌ی هم‌دوره‌هاش. یا شونه به شونه‌ی استروماتولایتس سه هزارساله: آره، بعضی روزها اینجوری از خواب پا می‌شیم. خیال می‌کنی که ولتر کاملن درکت می‌کنه. یا آدا لاولیس خوشحال می‌شه باهات یه گیلاس بزنه. نه؟ خواهرانه با ایرماندیناس تو قرن بیست‌وهفتم پرسه می‌زنی، یه کاری که معنای محیطِ زیستو دگرگون می‌کنه، با اینکه فعلاً نمی‌دونیم چطوری. احساس می‌کنی سیصد سال دیگه تو رو دوست …

ادامه‌ی مطلب

جانور | استی‌بالِز اسپینوزا

مثل یک دختر کوچولو شیفته‌ی چریدن روی خوشیِ این سمت کهکشان سرسختانه شیفته‌ی نوشیدن (بیونیک شاخه‌ای از تکنولوژی‌ست که شامل تجزیه و تحلیل عملکرد واقعی سیستم‌های زنده و بازآفرینی آن‌ها به کمک سامانه‌ها می‌باشد.) او زندگی‌اش را به خاطر آورد چنان جانوری که آلزایمر تقدیرش بود آن‌نسان که فقط ناشادان به‌خاطر می‌آورند، با کمال جزئیات. (آنچه از گذشته بر او تأثیر می‌نهاد، در دستگاه حافظه‌ی روباتیش منعکس شده است.)‍ با مدارهای مغزی‌ایش در عین کمال ‌از میان تمام احتمالات کربنی …

ادامه‌ی مطلب

اتاق ۲۳ | استی‌بالِز اسپینوزا

«فرق شنا تو دریا با تو اقیانوس چیه؟» شونمو بالا می‌اندازم و می‌گم: «بو. بوی گیاه دریایی.. شاید هم امواج.» سه روز بعد: هزار نفر در عمق مدیترانه‌اند ساحل‌های اروپا هنوز تو پُرشِکَن مردمکهاشون فیزیک واسه یه چنین معمایی جواب داره: گربه‌ی تو جعبه. بنی‌بشر اسم خودشو انسان گذاشت تا معما رو حل کنه.

ادامه‌ی مطلب

سیب جادویی | استی‌بالِز اسپینوزا

اگر سیب را بشکافی قلبش را به دو نیم کنی با ضربتی تند و تیز سیبی از سیب‌های معطر عطرش سرخی عمیق میان سکوتی سبزینه اگر آن سیب را این‌چنین بشکافی میان دست‌های حیوانیت دست‌هایی که من نمی‌شناسمشان ولی دوستشان دارم اگر تو | ببری | سیب را | در خط فرضی محورش خط استوای سیب را | تقسیم بر دو در هوایی درون‌گرا بالای سرِ نیوتونی که چُرت می‌زند بالای سر کودکِ ویلیام تل به فرض اگر بشکافی سیب …

ادامه‌ی مطلب

چند توئیت | استی‌بالِز اسپینوزا

چند توئیت از @Criaturamecanic ـ از خودم می‌پرسم آیا هنوز بهشتی مانده که اقتصادی نشده باشد؟ ـ یک روز از زیر «سقف شیشه‌ای» شورتمان را هم خواهند دید. ـ دوباره می‌خوانیم کتاب‌‌هایی را که خواندیم و در می‌یابیم که کسی دیگر شده‌‌یم. ـ گمان نمی‌کنم که تمام نویسندگان از این‌رو قلم به دست می‌گیرند که حرف جالبی برای گفتن دارند. غالبن آنچه «جالب» است از شور و شوق گفتن بر می‌خیزد. ـ کاری که می‌خوام بات بکنم همونه که مارپیچ …

ادامه‌ی مطلب

پنج هایکو با کروموزوم‌های حیوانی | استی‌بالِز اسپینوزا

۱ ابرها در آسمان مسابقه می‌دهند یک رعد ناگهانی در تخمدان چپ‌ام ۲ زمستانی بارور: کروموزوم‌ها می‌شکفند به‌تنهایی می‌زایند ۳ واپسین چه‌چه پرندگان اولین غورغور غورباقه‌ها و بینابین‌شان: هیچ ۴ جعبه‌ی هیمیتسو باکوی مامان بزرگ مریم یک جعبه‌ی معمایی مامان بزرگ! حالا واسه من مثل یک تخم ماهی شدی. ۵ آفتاب ژانویه پلک‌هامو نیمه‌باز درهم می‌کشم مثل برادرم

ادامه‌ی مطلب