قالب وردپرس درنا توس
خانه / میهن تاری (صفحه 2)

میهن تاری

Avatar

پژواک | برنارد نوئل

هرچه بر زبان می‌آوریم پژواک است. پژواکِ یک کلمه، یک واژه‌ی گذشته که امروز می‌رفت تا تیر خلاص را بزند اما چیزی از نو آغازید. همان ستاره‌هایی را که مُرده بودند دیدیم و بویی که از زمین برمی‌خاست روحِ گل‌های آنان بود. ‌

ادامه‌ی مطلب

زبان مرده | برنارد نوئل

ترقوه‌ات دهان‌ات دماغِ من و اشک‌هایم در گودیِ پشتِ استخوانِ ترقوه‌ی چپِ تو سپس تو من و من تو و نه نه نه این روز هرگز روزی نبوده است چه خون سر، قلب عشق، کیلوی گوشت است سانتی‌متر مربع فتحی زننده در زیر ناخن پاها میخکوب شده به من ده که دوباره به تو بگویم و با دهانِ باز هوا را از زیر لبانِ من بچش و تویی که من به تو می‌گویم و در برابرت من ایستاده‌ام دیگری که …

ادامه‌ی مطلب

مباهات ملوان مست برتُن | مکس ژکوب

این من‌ام، این کسی که در نَنوست. به سرزمین موعود بیا بی‌ارزنی برای عبور فقط بیا که به صلاحِ توست تمام کانال‌های دریای سرخ را با اسکنه حفر خواهم کرد. این منم شمشون۲ رئیسِ آرایشگران، به‌خاطرِ تیره بختی‌ام می‌خواهم پسرِ زن‌ام بمانم. همچون او کارهایی بکنم که در مستی‌ام می‌کردم. این من‌ام، سلیمان شاه بزرگ برای جنگ با اسکندر قشونی از صد میلیون سرباز داشتم وقتی که یونان در حالِ سقوط بود در انباری که به‌جای خمیرهای طلای من خاکستر …

ادامه‌ی مطلب

هزارتو | هانری میشو

هزارتو، زندگی، هزارتو، مرگ هزارتوی بی پایان، به استاد «هُو» بگو. همه غرق‌گشته، بی هیچ رهایی خودکشی تولدی دوباره است در رنجی تازه. زندان به روی زندان گشوده می‌شود راهرو، به راهرویی دیگر: آن‌کس که می‌پنداشت گره زندگی‌اش را باز خواهد کرد هرگز هیچ نتوانست. هیچ چیز دری را نگشود حتی قرن‌ها زندگی در زیرِ زمین به استاد «هُو» بگو.

ادامه‌ی مطلب

به کجا سر بگذاری؟ | هانری میشو

آسمان آسمان، چراکه زمینی در میان نیست بی بال، بی کُرک، بی پر پرنده‌ای، بی مه چقدر بگویم تنها آسمان که زمینی در میان نیست بعد از انفجارِ گاز در سر، وحشت، نااُمیدی بعد از آنکه هیچ نداشتیم و همه از دست رفت و نابودی. آسمانِ منجمد آسمان حالا مسدود، بند آمده، انباشته از نمد آسمان به خاطر میگرنِ زمین بی آسمان آسمان، چراکه جایی نیست تا سر بر آن بگذاری عبور کرده، آب رفته، بازگشته، فرسوده، اشتباهی متناوب صرفه‌های …

ادامه‌ی مطلب

من پارو می‌زنم | هانری میشو

من لعنت فرستادم بر چهره‌ات، بر دل‌ات، بر زندگی‌ت بر خیابان‌هایی که در آن‌ها راه می‌روی و چیزی را از روی زمین برمی‌داری. لعنت به درونِ رویاهایت. گودالی را گوشه‌ی چشم‌ات گذاشته‌ام که نمی‌بینی حشره‌ای  را در گوش‌هایت که نمی‌شنوی اسفنجی را در مغرت که چیزی را نمی‌فهمی من تو را در روح‌ات منجمد کردم تو را یخ بستم در اعماق زندگی‌ات هوایی که نفس می‌کشی خفه‌ات می‌کند هوایی که نفس می‌کشی هوای غاری که پیش از  تو تمام شده …

ادامه‌ی مطلب

در گذر از برّ و بحر | هانری میشو

مؤثر همچون مقاربت با باکره‌ای جوان مؤثر همچون غیبت چاه در بیابان مؤثر عملِ من است. مؤثر مؤثر همچون خائنی که در برابر مردانی که می‌خواهند او را بکشند با فاصله ایستاده است مؤثر همچون شب برای به پرده‌بردنِ چیزها مؤثر مانند بُز برای زاییدنِ بزغاله‌های کوچک کوچک، کوچک، که پیش از به دنیا آمدن غمگین بودند. مؤثر همچون افعی مؤثر همچون چاقویی بلند و باریک برای زخم‌زدن همچون زنگ و شاش برای نگه‌داشتن همچون شوک‌ها، سقوط‌ها و تکان‌های بزرگ …

ادامه‌ی مطلب