قالب وردپرس درنا توس
خانه / میهن تاری (صفحه 2)

میهن تاری

Avatar

لازار! خوابیده‌ای؟ | هانری میشو

جنگِ اعصاب جنگِ زمین درجه مسابقه ویرانی‌ها آهن نوکرها مدال‌ها باد باد باد جنگِ بارقه‌هایی از هوا، دریا، اشتباهات جنگِ مرزها، مصیبتی آشفته که پریشانمان کرده است زیر اهرم، زیر تحقیر زیر دیروز، زیر بقایای مجسمه‌ای به زیر کشیده‌شده زیر تابلوی بزرگ «وِتو» زیر زندانیانِ محبوس در پِهنِ چهارپایان زیر درد ستونِ فقراتِ فردا زیر فردا اما میلیون‌ها میلیون نفر داشتند می‌مردند بی‌فریادی چنین میلیون‌ها میلیون دماسنج منجمد مانند یک پا اما صدایی ازخشونتی مرگبار… و میلیون‌ها میلیون نفر سرباز …

ادامه‌ی مطلب

برای رفتن | هانری میشو

من با تو حرف می‌زنم، بی‌آنکه با تو حرف بزنم من با شاهان حرف می‌زنم با شیشه و بلور با اسب در حال گوش‌دادن به سگ‌ها من با شکلِ انگشتِ دست حرف می‌زنم من حرف می‌زنم وقتی که این دَم من‌ام من حرف می‌زنم برای رفتن. نه برای چراغ‌ام و نه برای نوبت‌ام! ۱۹۴۳

ادامه‌ی مطلب

صدایی مهیب | هانری میشو

صدایی مهیب که می‌نوشد که می‌نوشد صداهایی مهیب که می‌نوشند که می‌نوشند که می‌نوشند من می‌خندم ، تنهای تنها در انسان دیگری در یکی دیگر بر ریشِ دیگری من می‌خندم، من تفنگی داشتم که می‌خندید به تن‌های گلوله‌باران شده. من داشتم، من هستم. جای دیگر! جای دیگر! جای دیگر! ای شکاف! چه می‌توان کرد؟ موشِِ بزرگ‌! چه می‌توان کرد؟ عنکبوت ! تو بگو، چه می‌توان کرد؟ کشاورزی فقیر بودم، پدرم را از دست دادم نه! چراغ نیاورید چراکه از دست‌اش …

ادامه‌ی مطلب

دلهُره | پُل ورلن

طبیعت! هیچ از تو مرا متأثر نمی‌کند، نه دشت‌های بارورت، نه آواز گلگون شبانان سیسلی. نه شکوه سپیده دمانت، نه طمطراق شِکوه آمیز غروبگاهان. من می‌خندم به هنر، به انسان، به ترانه، به شعر، به معابد یونان، به برج‌های مارپیچ و کلیساهایی که در خلأ قد بر‌افراشته‌اند، و بد و خوب در نظرم یکی ست. من ملحدم، بی‌باوری خدانشناس، رویگردان از هر فکری، و درباره‌ی عشق، آن مزاح کهنه، بهتر است که دیگر هیچ نگویم. از مرگ هراسان و به‌ستوه …

ادامه‌ی مطلب