قالب وردپرس درنا توس
خانه / آزاده کامیار (صفحه 6)

آزاده کامیار

Avatar
آزاده کامیار در دی ماه ۱۳۵۹ در شهر شاهی به دنیا آمد. رشته‌ی ترجمه را در دانشگاه تا کارشناسی ارشد دنبال کرد، چند سالی علاوه بر ترجمه در دانشگاه آزاد ترجمه تدریس کرد، حالا اما فقط مترجم و ویراستار تمام وقت است. گاهی نیز کارگاه‌های ترجمه برگزار می‌کند. اولین اثرش در مجله کارنامه منتشر شد. با مجلات عصر پنج‌شنبه، شوکران، نویسار، آزما و همشهری داستان و ... ادامه یافت. نخستین اثر رسمی‌: مجموعه شعرهای لیندا پاستان با عنوان «دوئتی برای یک صدا« (نشر چشمه). آثار بعدی: مجموعه شعرهای لی‌ یانگ لی با عنوان «کتاب شب‌هایم» (نشر حکمت کلمه)، مجموعه شعرهای لئونارد کوهن با عنوان «کتابِ خواستن« (نشر حکمت کلمه)، کتاب «در دام کمال‌طلبی» نوشته روان‌شناس و اسطوره‌شناس کانادایی ماریون وودمن (نشر هیرمند). مجموعه شعرهای ایلیا کامینسکی با عنوان «رقص در اودسا»، کتابی که به‌گفته‌ی وی برایش حکم کتاب مقدسش را دارد، از دروازه‌ی ارشاد درون رفت و به در نشد. پس تبدیلش کرد به کتاب الکترونیکی و حالا در وب‌سایت شخصی‌اش در دسترس است. از این کتاب‌ها هویداست علاقه‌ی اصلی‌اش شعر و اسطوره است، که برای وی مترادفند.

راهبی ایستاده کنار یک چرخ دستی | جین هیرشفیلد



راهبی ایستاده کنار یک چرخ دستی و زار می‌گرید.
در هیچ کجا نه اثری از خدا است نه از بودا،
و این اشکها فقط اشکهای یک آدم است
اشکهایی تلخ و شکسته
که بر رویه زنگاری چرخ سقوط می‌کنند.
بر کف آن جمع می‌شوند
فلز آنها را می‌نوشد و زنگارش بیشتر می‌شود.
چه کسی می‌داند در این زندگی چه کاره است، چه کار بوده است.
من راهبی دیدم که زار می گریست
و می‌دانم من هم روی این زمین سخت جایی دارم.

ادامه‌ی مطلب

خوشبختی / کارل سندبرگ


از معلمان زندگی پرسیدم
خوشبختی یعنی چه.
سراغ کسانی رفتم که حاکمان انسان بودند
همه سر تکان دادند و لبخند زدند،
به گمانم خیال کرده بودند سر به سرشان می‌گذارم.
بعد عصر یک روز یک شنبه
کنار رودخانهٔ دیسپلینز قدم می‌زدم
که یک دسته مجار دیدم، نشسته بودند زیر درختها
با زنها و بچه‌هاشان و یک چلیک آبجو
و یک آکاردئون.

ادامه‌ی مطلب

ایمان


دریا چنین عمیق و نابینا
خورشید، پشیمانی وحشی
انجمن، چرخ، ذهن
آی عشق هنوز خسته نیستی؟

خون، خاک، ایمان
کلماتی که از خاطر نمی‌بری
عهد و پیمانی که بستی، حرم مقدس تو
آی عشق هنوز خسته نیستی؟

صلیبی بر فراز هر تپه
ستاره، مناره
هزار هزار قبر که باید پر شود
آی عشق هنوز خسته نیستی؟

دریا چنین عمیق و نابینا
جایی که خورشید باید غروب کند
زمان که خود از کوک افتاده است
آی عشق هنوز خسته نیستی؟

ادامه‌ی مطلب

دعا | مری اولیور

لازم نیست سوسن آبی باشد
می شود فقط سبزه ای باشد روییده بر زمین خرابه ای
یا تنها چند تکه سنگ کوچک،
فقط خوب گوش کن
 
بعد کلمات را کنار هم بگذار، سعی نکن
کلماتت باشکوه و فاخر باشند
هیچ مسابقه ای در کار نیست
تنها دری است که باز می شود
 
به روی سپاس و سکوتی
که در آن صدایی دیگر به سخن در می آید



ادامه‌ی مطلب

قشنگ نیست


قشنگ نیست
ببینمت
که ایستاده‌ای در مرکز تفریحات
در تلاش برای از یاد بردن
ترسهای خُرد
یک میلیون سال گذشته


بیش از همه
از نوای این ویولون دلیر بیزارم
که چنان بر دیوار کشتار
پنجه می‌کشد
انگار که بگوید
قاتلین ضعیفند
و قربانی‌ها پیروز
انگار کابوسی را
با رویایی، بغرنج ساخته باشند
انگار کابوس را
پشت رو کرده باشند
حالا ویولون را رها کن


شهامت را کنار بگذار
هنوز نفهمیده‌ای
چگونه پای آدم‌کش
و خون‌اشام‌
به شهامت تو باز شد
همیشه تماشای شهامت دیگران
آنان را برانگیخته است


بازگردان آن را به صخره‌
به لجن
به آنچه همیشه حامی لجن بوده است
تمام کن آنچه این آزمون زشت
با قلب آدم می کند


دیگر برای من
از آن ایستگاه تنهای راه‌آهن نگو
از جایی که زیر رگبار دانه‌های سیب
یکدگر را برهنه کردیم


این صدای نادانی
تجربه ژرف حقارت را درمی‌یابد
اگر جزر و مد سکوت
از پذیرفتن آن سر باز زند


اینجا بایست
در میانه بطالتِ
انزوای خود
احضار کن اشکهای بی‌دوام را
خنده‌هایی که از ته دل نبود
و دلخوشی‌ها را
و به آنها بگو از رنجهای تو اطاعت کنند
شکستهایت را در آغوش بگیرند


اینجا بایست
مغرور و با تنی لرزان
با سینه‌هایی برجسته
در جامهٔ مندرس و تنانه
مذهب


صادقانه بگویم امیدوارم
ناچار نشویم دوباره روزی
در مرکز تفریحات با هم دیدار کنیم

ادامه‌ی مطلب

امپراتوری رویاها | چارلز سیمیک

Ken Rosenthal Photograph


در اولین برگ از کتاب رویای من
همیشه شب است در کشوری اشغال‌شده.
درست ساعاتی پیش از حکومت نظامی.
شهری کوچک و دور‌.
خانه‌ها همه تاریک.
مغازه‌ها همه غارت‌شده.



من گوشهٔ خیابان ایستاده‌ام
جایی که نباید باشم.
تنها و بی‌بالاپوش
آمده‌ام تا دنبال سگی سیاه بگردم
سگی که به صدای سوت من پاسخ می‌دهد.
یکی از این صورتکهای ترسناک روز هالووین با خود آورده ام،
می‌ترسم آن را بر صورتم بگذارم.

ادامه‌ی مطلب

می خواهم بنویسم | مارگارت واکر


می‌خواهم بنویسم
می‌خواهم آوازهای مردمانم را بنویسم
می‌خواهم بشنوم صدایشان را وقتی ترانه های تاریکی را می خوانند
می‌خواهم چنگ اندازم به آخرین نغمه هایی
که از میان نای در هم شکسته از های های اشک شان
بیرون می آید و در هوا معلق باقی می ماند
می خواهم رویاهایشان را در قابی از کلمات قرار دهم
روح‌شان را به تحریر درآورم
می خواهم خنده شادمانه‌شان را
در یک پیاله به چنگ آورم
دستان سیاه را به آسمان سیاهتر رسانم
و آنهار ا از ستاره پر سازم
پس این نورها را خرد و درهم کنم
تا آبگیری شود آیینه گون و تابان در سحرگاهان

ادامه‌ی مطلب

سیلاب ماه | اتریج نایت


سیلاب هیچ ماه ای خاطره آن شب را نمی‌شوید
تنها باران به یادم مانده است آن باران سرد
که می بارید بر صورتم و درهم می شد با اشکهای تو
تنها باران به یادم مانده است آن باران سرد که می بارید
و لبهای تو که نرم بود و داغ
نه ماه نه ستاره نه این درد دندانه دار صاعقه
تنها زبان الکن من
و خشم سرخ ذهنم می دانستند
این باران سرد از آن ماست تا ابد
حتا اگر سعی کنم توضیح دهم:


"مرد انقلابی محکوم به فنا است
چرا که هیچ قطعیتی در زندگی اش وجود ندارد جز عشق و تاریخ."
"اما بچه هامان باید با قطعیات بزرگ شوند
و انقلاب ساز شوند."
"به عنوان مثال باید راه را چنان روشن نشان‌شان دهیم
که نه به راست روند و نه به چپ
بلکه مستقیم پیش روند به سوی آزادی."
تو گفتی "نه" و رفتی.



سیلاب هیچ ماه ای خاطره آن شب را نمی‌شوید
تنها باران به یادم مانده است آن باران سرد که می بارید
و دعا که مثل باران
به آسمانی برمی‌گشت که تو از نو به من بازگرداندی
 

ادامه‌ی مطلب

دشت بی یادبود جنگ

این همان دشتی است که در آن جنگی رخ نداده
هیچ سرباز گمنامی اینجا جان نداده
این همان دشتی است که سبزه هایش دست در دست اند
هیچ بنای یادبودی اینجا سر بر آسمان برنیاورده
تنها قهرمان این دشت آسمان است

پرندگان بی صدا بر فراز این دشت پرواز می‌کنند
بر فراز این گستره آزاد پر باز می‌کنند
هیچ کس در این زمین نکشت، کشته نشد
مقدس این دشت که کس از آن خبردار نیست
مقدس این دشت که هوایش رام است
و مردمان گرامی‌اش می‌دارند با فراموش کردن نامش

ادامه‌ی مطلب

سرود سوییتو | جون جردن


زبان شیطان
چنگال هجاهای درنده اش را
بر گلوی سوییتو
فرود می آورد
تا بدرد و نارس باقی بگذارد
زبان دختر جوانی را
که می آموزد
نامش را
به آواز بخواند

هر کجا او می گوید
آب
آنها یادش می دهند فریاد بزند
خون
هر کجا او نجات می دهد
سبزه را
آنها یادش می دهند آرزو کند
خزیدن به
گور را
هر  کجا ستایش کند
پدر را
آنها یادش می دهند دعا کند
برای آنکه لطف می کند
و او را
نمی برد
هر کجا بوسه بزند بر روی
وطن
آنها یادش می دهند ببلعد
خاک را
اما کلمات در روح چهره دخترک زندگی می کنند
و این صدا دیگر تسلیم سلطه همایونی نمی شود

هر کجا آنها نقش می زنند
خون را
او
آب 
می نوشد
هر کجا آنها
 قبر می کنند
او
سبزه سبز می کند
هر کجا آنها ببرند
پدران و دلبندانش را
او می ایستد،
زیر نور خورشید او می ماند
هر کجا یادش بدهند ببلعد 
 این خاک را
او بوسه می زند
به روی وطن
و می ماند
با سرود سوییتو

می ماند
با سرود سوییتو

ادامه‌ی مطلب

مجسمه ها


در پراگ، یا شاید بوداپست
قهرمانان از اسبهایشان بر زمین افتاده اند.
اینجا داستان ژنرالی ست
و اینجا یک کلاه خود، آنجا
دستکشی آهنی هنوز افسار را به دست دارد.
اسبها که زمانی طولانی
زیر این تن های سنگین بی حرکت مانده اند
عادت ندارند به باد به آفتاب
حالا که چکمه ها رفته اند
عادت ندارند به این مهربانی با تهیگاه شان
و چشمهایشان که زمانی طولانی
زیر ابری از مفرغ یا سنگ پنهان بود
آهسته بر شهر خاکستری
بر سنگین ترین خانه ها چشم می گرداند
آرام آرام تکان می خورند اسبها
در شگفتند از این سبکی تازه به دست آمده.
عطر باران در هواست، و خیالی در سر آنها
خیالی از سبز، از سبزه زار.
از پایه های سنگی شان پایین می آیند
تلو تلو می خورند مثل کره اسبی
که اولین قدم اش را بر می دارد.
هیچ کس
اسبان بی سواری که در خیابانهای شهر می روند، نمی بیند
این لحظه آنی ست فراتر از زمان فراتر از مکان
در حاشیه شهر، جایی که آسمان بزرگ می شود
اسبها به خود اعتماد می کنند
به تاخت می روند 
و پشت ردیف درختان بید از نظر پنهان می شوند
درختان بید که جنبش برگهایشان در باد وعده آب می دهد.

برگردان این شعر تقدیم به مجسمه های فقیدمان

ادامه‌ی مطلب

بهار


فریادزنان
آوازخوانان
در میان درختان تاب می‌خورم من
در میان ویزاویز زنبورهای سیاه
تا اوج آسمان پرواز می‌کنم من.
من خورشیدم
ماه‌ام
قطره شبنم بر گل سرخم.
خرگوشم من
که دماغش را می‌جنباند.
زنده‌ام من
زیبایم
بر زمین پای می‌کوبم
به سوی مارماهی‌های آب شیرین
فریاد می‌کشم: "هی بیاین با من برقصین."
بی‌بالاپوش می‌دوم در چمنزاران
برهٔ بازیگوشم من
بز پر جست و خیزم
غنچه گلم
شکوفه‌ام
کبوتری در آسمان
بر لب بام می‌روم
و فریاد می‌زنم "هی بهار خوش اومدی."

ادامه‌ی مطلب

رنگی در همین آسمان| تونی هوگلند


باد می‌آد و من حالم خوش نیست
دارم از رو تپه‌ها رانندگی می‌کنم و از سر کار به خونه بر می‌گردم
یه جاهایی از این جاده
درست وقتی از بین انبوه درختا رد می‌شی ‌تاریکه
 وقتی به چشم‌اندازی می‌رسی که رو به اقیانوسه
این تاریکی پر از نقطه‌های روشن می‌شه
اینو نگفتم که حالا خیال کنی این جاده یه نماد یا چه می‌دونم یه تمثیله.

باید به ماری زنگ بزنم و ازش عذرخواهی کنم
که دیشب سرشام انقدر بی‌حوصله بودم
ولی آیا می تونم قول بدم دیگه همچین کاری نمی‌کنم؟
حالا هرچی، الان دلم می‌خواد درختا رو تماشا کنم
درختا انگار به بیداری جنسی رسیدن و من دلم می‌خواد بین‌شون پرسه بزنم.

خوب آخه بهاره، همه چیز ظریف و شکننده به نظر می‌آد.
آسمون به رنگ آبی نورسیده‌س، این برگ تازه شکفته
پر از سبزینهٔ نوزاد و به رنگ معصومیته.

ترانه‌های تابستون گذشته باز به رادیو
و به پل روگذر بزرگراه برگشتن‌
فقط یکی از اینایی که رو در و دیوارای آمریکا شعار می‌نویسه
انگاری اهل متافیزیک و این حرفا بوده که با اسپری سیاه، روی دیوار، بزرگ نوشته:
خاطره عاشق زمان است.

اینو که می خوونی نمی‌توونی از خودت نپرسی یعنی زمان هم عاشق خاطره‌ هست؟

دیشب دوباره خواب ایکس رو دیدم.
این دختره مث یه لکه رو ملافهٔ ناخودآگاه من مونده.
سالها قبل چنان به من وارد شد
که با اینکه دائم دارم می‌سابم و می‌سابمش
هیچ‌وقت نشد بتونم از خودم پاکش کنم،
حالا اما خوشحالم که نشد.

اون چیزی که فکر می‌کردم پایان ماجراست بعد شد میانهٔ داستان.
اون چیزی که فکر می‌کردم یه دیوار آجریه بعد شد یه تونل.
اون چیزی که فکر می‌کردم بی انصافیه
شد یکی از رنگای همین آسمون.

بیرون مرکز جوانان، بین مغازهٔ لیکورفروشی و
قرارگاه پلیس،
یه درخت ذغال اخته عقلش رو از دست داده وُ
خودش رو تو شکوفه غرق کرده
شده عین کف سفید آبجو
شده شبیه عروسی که دنباله لباس سفیدش به پای کسی پیچیده
شکوفه‌های سفیدش، گله گله رو زمین ریختن

خیلی بده که طبیعت این‌طور اسراف می‌کنه
تمام هفته کارش همینه:
هی قشنگی بسازه
هی بپاشه روی زمین
اونوقت دوباره قشنگی بسازه.

ادامه‌ی مطلب

عصر بهار | آن سکستون


همه چیز اینجا زرد است و سبز.
به صدای گلویش گوش کن، به صدای پوست زمین،
به صدای خشک و استخوانی جیک جیک
که مثل تابلوی تبلیغات خاموش و روشن می‌شود.
جانوران کوچک جنگل
نقاب مرگ را با خود
به غار کوچک زمستان می‌برند.
مترسک چشمانش را،
مثل دو الماس، از کاسه درآورده
و در روستا قدم می‌زند.
ژنرال و پستچی
کیف‌هایشان را بر زمین گذاشته‌اند.
و این‌ها همه پیش از این رخ داده است
با این حال اینجا هیچ چیز کهنه و مهجور نیست.
ایجا همه چیز ممکن است.

برای همین
شاید دختر جوان
لباس زمستانی‌اش را از تن درآورده
و دلش خواسته ناگهان از درخت بالا برود
و بنشیند بر شاخه‌ای که بر آبگیر رودی معلق است
آن پایین خانه ماهی‌ها ست
آنها بر انعکاس تصویر دخترک شنا می‌کنند
و از پله‌های پاهایش بالا می روند و پایین می‌آیند.
تن او در خود می‌برد تمام ابرهایی‌ را که به خانه برمی‌گردند.
از آن بالا به چهرهٔ آبی‌اش در رود نگاه می‌کند
اینجاست که تن می شویند
مردان کور در میانه روز.

برای همین
زمین، که از کابوس زمستان بیدار شده
زخمها و ترکهای تنش را
با پرندگان سبز و ویتامین‌ها علاج می‌کند.
برای همین
درختان سنگرهایشان را رها می‌کنند
و با انگشتان لاغرشان
جام کوچک باران را بالا می‌گیرند.
برای همین
زن کنار اجاق آشپزخانه می‌ایستد
آواز می‌خواند و گل می‌پزد.
همه چیز اینجا زرد و سبز است.

بی‌شک بهار می‌گذارد
دخترکی برهنه
زیر نور آفتاب به نرمی بچرخد
و از بسترش هراسان نباشد.
تا به حال در آینه سبز سبزش
هفت شکوفه را شمرده است.
دو رود زیر تن او به هم می‌رسند.
صورت کودک چین می‌خورد در ‌آب
و محو می‌شود برای همیشه.
تنها دیدنی زن است
در زیبایی غریزی‌اش.
پوست عزیز و سخت تنش
در اعماق، در زیر درختان آبی آرام می‌گیرد.
همه چیز باهم ممکن است
و مردان کور می‌توانند که ببینند.


ادامه‌ی مطلب

سبز بهار | هالینا پوشویاتوسکا


پس با دستانم
دنبال می‌کنم عصب به عصب
حلقه به حلقه این زنجیر طلا را
که منم
برگها را
که ناگهان بر درخت روییدند
تا پوست نرم سبزه‌ها
که سبز می‌شوند
تا سیبها که می‌رسند،
در گوش سبز بهار زمزمه می‌کنم
که دیشب در تاریکی
در آبی روشن دریا
غرق شد مرگ.

ادامه‌ی مطلب