قالب وردپرس درنا توس
خانه / آزاده کامیار (صفحه 5)

آزاده کامیار

آزاده کامیار در دی ماه ۱۳۵۹ در شهر شاهی به دنیا آمد. رشته‌ی ترجمه را در دانشگاه تا کارشناسی ارشد دنبال کرد، چند سالی علاوه بر ترجمه در دانشگاه آزاد ترجمه تدریس کرد، حالا اما فقط مترجم و ویراستار تمام وقت است. گاهی نیز کارگاه‌های ترجمه برگزار می‌کند. اولین اثرش در مجله کارنامه منتشر شد. با مجلات عصر پنج‌شنبه، شوکران، نویسار، آزما و همشهری داستان و … ادامه یافت. نخستین اثر رسمی‌: مجموعه شعرهای لیندا پاستان با عنوان «دوئتی برای یک صدا« (نشر چشمه). آثار بعدی: مجموعه شعرهای لی‌ یانگ لی با عنوان «کتاب شب‌هایم» (نشر حکمت کلمه)، مجموعه شعرهای لئونارد کوهن با عنوان «کتابِ خواستن« (نشر حکمت کلمه)، کتاب «در دام کمال‌طلبی» نوشته روان‌شناس و اسطوره‌شناس کانادایی ماریون وودمن (نشر هیرمند). مجموعه شعرهای ایلیا کامینسکی با عنوان «رقص در اودسا»، کتابی که به‌گفته‌ی وی برایش حکم کتاب مقدسش را دارد، از دروازه‌ی ارشاد درون رفت و به در نشد. پس تبدیلش کرد به کتاب الکترونیکی و حالا در وب‌سایت شخصی‌اش در دسترس است. از این کتاب‌ها هویداست علاقه‌ی اصلی‌اش شعر و اسطوره است، که برای وی مترادفند.

برای النور که با خدا حرف می زند | آن سکستون


صدای خدا به رنگ قهوه‌ای است
نرم و پر مثل صدای خرس.
النور که از مادرم خوشگلتر است
در آشپزخانه ایستاده و حرف می‌زند
و من دود سیگارم را مثل سم نفس می‌کشم.
او در پیراهنی به رنگ خورشید لیمویی ایستاده
با دستانی خیس از شستن بشقاب های تخم‌مرغ
به خدا اشاره می‌کند.
با او حرف می‌زند.  با او حرف می‌زند مثل یک مست
که برای گفتن به چشمان باز نیاز ندارد.
گفتگویش خودمانی اما دوستانه است.
خدا به اندازه سقف این خانه به او نزدیک است.
اگر چه هیچ وقت نمی‌شود مطمئن شد
اما من فکر نمی‌کنم او صورت داشته باشد.
وقتی شش سالم بود داشت.
حالا بزرگ است، انقدر بزرگ که تمام آسمان را گرفته
مثل ماهی ژله‌ای گنده‌ای که استراحت می‌کند. 
وقتی هشت سالم بود فکر می‌کردم آدمهای مرده
مثل کشتی‌های هوایی کوچک آنجا ایستاده می‌مانند.
حالا صندلی من مثل مترسکی سخت است
و آن بیرون مگسهای تابستانی گروه کر تشکیل داده‌اند.
النور قبل از اینکه برود به او بگو
النور، النور
قبل از اینکه مرگ تو را تمام کند به او بگو.

ادامه‌ی مطلب

معبد سیب

 
هفته گذشته از درختان کنار جاده
و کمی هم از درختان پایین خیابان، از سر پیچ کورتلند،
یک بغل شکوفه سیب آوردی
تا بریزی زیر درخت سیب گم‌نام خانه ما برای گرده‌افشانی
گفتی، این‌طوری زمستون دیگه سیب داریم. 
از پنجره به بیرون نگاه کردم
به آن خرده شکوفه‌ها در زیر درخت،
شبیه معبدی موقتی بود
شبیه جایی که بعید به نظر می‌رسد معجزه‌ای در آن رخ دهد،
اما معجزه همیشه همین‌جاها رخ می‌دهد، مردم این‌طور می‌گویند،
فرشتگان یا مریم باکره در چنین جایی رویت می شود،
همین‌ جاست جایی که بعدها مردم به رسم هدیه در پای درخت عروسک می‌گذارند
و به شاخه‌‌هایش تریشه‌های رنگی می‌بندند.
فکر کردم، چه خوب می‌شد،
اگر خود باغ را می‌پرستیدیم، یا بهار را.
درست یک روز بعد، همان‌قدر عجیب که ترسناک
 
ناگهان بینایی‌ات را از دست دادی،
پس از کار در باغ دیگر خوب نمی‌دیدی و این تاوان یک گناه بود
که تو حتا با همه علم و دانش‌ات از پس درک آن برنمی‌آمدی.
شفا هم پر رمز و راز است،
ببین فصلها چطور شفا می‌دهند یکدیگر را و دانه دانه ماه‌ها را.
آنچه در طول یک هفته در اتاقی تاریک رخ داد مبهم و مرموز است
اتاق تاریک، جایی که ما هر دو می‌نشستیم و به این فکر می‌کردیم
که چه تند و سریع هر چیزی می‌تواند تغییر کند،
چه نازک است پوستهٔ یخی که بر‌ آن راه می‌رویم،
افکار ما شاید دعا بودند. امروز دوباره توانستی ببینی،
از خودم می‌پرسم تا کی یادمان می‌ماند شاکر باشیم
پیش از آن که با همدستی خود گم شویم در روزمرگی،
یک روز صبح در پاییزی که می‌آید بیدار می‌شویم
و در شگفت می مانیم از تماشای درختمان که برای نخستین بار
از شاخه‌هایش آویزان است تسبیح شکوفه سیب.
 

ادامه‌ی مطلب

شب پرستاره


این باعث نمی‌شود نیاز عجیبی حس نکنم به، خوب فکر کنم ناچارم اسمش را به زبان بیاورم، به دین.  برای همین شبها بیرون می‌روم و ستاره‌ها را نقاشی می‌کنم.
وینست ون گوگ، از نامه‌ای به برادرش




.
شهر وجود ندارد
فقط آن دورها درخت سیه مویی هست
شبیه زنی غریق که در آسمانی داغ فرو می‌رود.
شهر خاموش، شب با یازده ستاره در جوش و خروش.
ای پر ستاره شب پر ستاره
اینگونه می‌خواهم که بمیرم.

شب تکان می‌خورد.  آنها همه زنده‌اند.
حتا ماه در غل و زنجیر نارنجی‌اش خود را باد می‌کند
تا کودکان را مثل خدا از چشم شب بیاندازد.
شیطان نامرئی کهن ستاره‌ها را می بلعد.
ای پر ستاره شب پر ستاره
اینگونه می‌خواهم بمیرم:
در میان دل جانور پرشتاب شب
که حتی اژدهای بزرگ هم مجیزش را می‌گوید
می خواهم زندگی را ترک کنم
بی گور
بی دل
بی اشک.

ادامه‌ی مطلب

سفارش | یهودا آمی‌خای

در شبهای تابستان برهنه می‌خوابم در اورشلیم.
بستر من حاشیه دره‌ای ژرف است
که به آن سقوط نمی‌کنم.

روزها
ده فرمان بر لب راه می‌روم
مثل کسی که زیر لب برای خود آواز بخواند

نوازشم کن، نوازشم کن ای زیبا
آنچه زیر پیراهن من است زخم نیست
سفارشی است سخت تاخورده از سوی پدرم:
"به هر صورت، او پسر خوبی است، پر از عشق."

خاطرم هست هر صبح برای نیایش سحری بیدارم می‌کرد
انگشتش را آرام بر پیشانی‌ام می‌کشید
هرگز تکانم نداد، پتو از سرم نکشید

حالا بیشتر از آن وقتها دوستش دارم
کاش پاداشش این باشد
که در روز رستخیز
با نرمی و عشق بیدارش کنند.

ادامه‌ی مطلب

فهرستها

 
فهرستی درست کرده‌ام
از آنچه باید به یادم بماند و فهرستی
از آنچه می‌خواهم از یاد ببرم،
خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم
هر دو یکی هستند.
عشق و آب در یک سو
گلهای کوچکی که می‌شکفند بی عطر،
در سوی دیگر.
به فهرست خرید مادربزرگ می‌ماند:
شیر و کره، لبنیات
در یک‌ سمت
و گوشت سمت دیگر
انگار آنها نباید حتا بر صفحهٔ کاغذ هم
کنار هم قرار بگیرند.
مادرم تکه‌ای کوچک از حاشیهٔ روزنامه می‌برید
و فهرستش را بر آن می‌نوشت
بعد آن را
بر صندلی اتوبوس جا می‌گذاشت
درست همان‌طور که دستمال را بر زمین می‌انداخت
تا کسی آن را پیدا کند، مثل سرنخ،
یک جور داد و ستد بین او
وَ دنیا.
در تمام این لحظات درخت
فهرست بی‌پایان برگها را می‌سازد؛
و آسمان داراییهای ذی‌قیمتش را در باران
فهرست می‌کند. دخترم
از کتابهایی که می‌خواهد بخواند
فهرست بر می‌دارد،
نامشان مثل اسامی غریب پرندگان است
در فهرست زندگی شوهرم.
کسی چه می‌داند شاید خدا هم
فهرستی درست کرده بود
از آنچه می‌خواست در هفت روز بیافریند:
زمین و اقیانوس، آرماتور آسمان
و جایی که بشود
ستاره‌ها را بر آن بست
و بلاخره آدم
که یک روز استراحت کرد
سپس فهرست خودش را ساخت:
سار، آهو و مار.

ادامه‌ی مطلب

دو فرشته | شریف الموسی

 
 
از میان تمام آنچه مادرم به من گفت
این یکی خوب یادم مانده است:
هر آدمی دو تا فرشته داره
که رو شونه‌هاش نشستن
و اون آدم هر کاری بکنه
این دو تا ثبتش می‌کنن.
اونی که رو شونه راست نشسته اسمش نکیره،
کارای خوب رو می‌نویسه
اونی که رو شونه چپه اسمش منکره وُ
کارای بد رو می‌نویسه. فهمیدی؟
برای همین است که حالا این‌طور کج راه می‌روم
و سالها که بگذرد
پشتم قوز می‌شود.
انگار جلوی چشم همه برهنه شده باشم.

ادامه‌ی مطلب

زبانهایی که می دانیم | آن پورتر


در آمبریا کلیسایی هست
که همین حالا هم هشتصد سال قدمت دارد
متروک است و ویران،
اسمش کلیسای مریم مقدس و فرشتگان است
مردم محل می‌گویند فرشتگان به آنجا رفت و آمد دارند
و همیشه شبها می‌شود صدای فرشته‌ها را از آنجا شنید.
 
چطور می‌تواند باشد، گوش دادن به صدای فرشته‌ها را می‌گویم،
گوش دادن به صدایی که باید مثل هوای تازه کوهستان باشد،
صداهای ساده‌ای که بر سنگهای لخت آنجا می‌ریزد
سرود ثنا می خوانند؟
کسی چیزی نمی‌داند.
شاید برای دانستن آن باید
علاوه بر تمام  زبانهایی که می‌دانیم
زبان دیگری نیز یاد بگیریم.
 

ادامه‌ی مطلب

که ساده زندگی کنم | آنا آخماتووا


به خود یاد دادم که عاقل باشم و ساده زندگی کنم
به آسمان بنگرم و خدا را شکر گویم
دم غروب انقدر راه بروم
که خسته شوم و جان نداشته باشم به دلواپسی ها گوش دهم.
وقتی برگهای گیاه روییده در مسیل رود خش خش می کنند
و میوه های زرد و سرخ سماق کوهی بر زمین می افتند
در باب ویرانی زندگی، زوال و زیبایی
شعرهای شاد بگویم.
آن وقت به خانه که باز گردم
گربه ای پشمالو کف دستم را لیس می زند و خرخر می کند
از برجک کارخانه چوب بری در کناره دریاچه
روشنایی اتش پیداست
تنها فریاد لک لک نشسته روی بام
گاهی صدای سکوت را می شکند.
اگر تو بیایی و به در بزنی
بعید نیست که نشنوم.

ادامه‌ی مطلب

نقشه جهان دیگر؛ جوی هارجو

 
 
در آخرین روزهای جهان چهارم آرزو کردم
برای آنها که از حفره آسمان بالا می روند نقشه‌ای مهیا کنم.
 
وسایل من تنها آرزوهای آدمی بود که ظاهر می‌شدند در میدانهای جنگ
در اتاقهای خواب و آشپزخانه‌ها
 
چرا که روح مسافر سرگردانی است با دستها و پاهای بسیار.
 
نقشه باید از شن می بود و در نور عادی خوانده نمی‌شد.
باید برای تولد دوباره روح، آتش را تا زیستگاه بعدی قبیله حمل می‌کرد.
 
افسانه، زبان زمین را یاد می‌دهد،
که چگونه از یاد برد موهبتش را، که ما در اوییم یا از اوییم.
 
باید از تکثیر سوپرمارکت و مرکز خرید، محراب پول، یادداشت برداشت
تا مسیر انحراف از لطافت را ترسیم کرد.
 
باید خطاهای ناشی از فراموشی را ثبت کرد؛ ما که خوابیم مه‌ می‌آید و کودکانمان را می‌رباید.
 
گلهای خشم در افسردگی می‌رویند، هیولا در خشم هسته‌ای به دنیا می‌آید.
 
از خداحافظ تا خداحافظ، درختانِ خاکستر دست تکان می دهند و نقشه آهسته آهسته ناپدید می‌شود.
 
حالا که دیگر اسم پرنده‌‌های اینجا را نمی‌دانیم
چطورآنها را صدا کنیم.
 
زمانی همه چیز را درباره آن وعده باشکوه می‌دانستیم.
 
آنچه به تو می‌گویم حقیقت دارد و بر تابلوی اخطاری روی نقشه نوشته شده است.
فراموشی ما در کمین ماست، کاری می کند زمین را پشت سر بگذاریم،
و از ما تنها ردی از پوشک، سوزن و خون باطله باقی بماند.
 
از نقشه ناقص هم هیچ کاری برنمی‌آید.
 
محل ورود دریای خون مادر است
و مرگ کوچک پدر که آرزو دارد خود را در دیگری بشناسد.
 
خروج ممکن نیست.
 
نقشه را می توان از طریق دیوار روده،
این مارپیچ جاده دانش، تفسیر کرد.
 
تو بر پوست مرگ سفر خواهی کرد،
در اردوگاه به آشپزی مشغولند خویشاوندانمان
که با گوشت گوزن و سوپ ذرت در راه شیری بزمی بر پا کرده‌اند.
 
 
آنها هرگز ما را ترک نکرده‌اند، ما به خاطر علم آنها را رها کردیم.
 
نفس بگیر تا به جهان پنجم وارد ‌شویم، آنجا هیچ مجهولی وجود نخواهد داشت،
اجازه نداری هیچ کتاب راهنمایی که از کلمه ساخته شده باشد همراه داشته باشی
 
باید با صدای مادرت راهت را بیابی، پس آوازی را که می خواند دوباره بخوان.
 
شهامت تازه نفس از سوی سیاره ها سو سو می‌زند
 
و نورها در نقشه مطبوع به خون تاریخ،
نقشه ای که باید آن را به اراده خود، و به زبان خورشیدها بخوانی.
 
بیرون که آمدی به ردپای قاتلین هیولا دقت کن
آنها که به شهرهای نورهای مصنوعی وارد شدند و کشتند آنچه که ما را می‌کشت.
 
صخره‌های سرخ را خواهی دید، آنها قلب هستند و در خود نردبان دارند.
 
آخرین انسان که از ویرانی بالا برود، گوزن سفیدی به تو خوشامد خواهد گفت.
 
شرم ما از ترک زمین قبیله‌مان را از یاد مبر.
 
هرگز کامل نبوده‌ایم.
 
با این حال سفر ما بر زمین کامل است
سفر ما بر زمین که زمانی ستاره بود
و مرتکب همان خطایی شد که از انسان سر زد
 
زمین گفت، بیا، باید که دوباره خطا کنیم.
 
دشواری یافتن این راه در این است که آغاز و پایانی وجود ندارد.
 
باید که نقشه خود را رسم کنی.
 

 
 

ادامه‌ی مطلب

توفان | آدام زاگایفسکی



توفان، موهای طلایی داشت با رگه هایی از سیاه
با صدایی بی زیر و بم زاری می‌کرد، انگار زنی ساده دل بود
که سرباز یا زورگوی فردا را به دنیا می‌آورد.

ابرهای پهناور، کشتی‌های بزرگ
ما را محاصره کردند، و جعد گیسوی سرخ آذرخش
بی قرار و پریشان گشت.

بزرگراه دریای سرخ شد.
ما دره‌ محض شدیم و از میان توفان گذشتیم.
تو می راندی؛ من عاشقانه تماشایت می‌کردم.

ادامه‌ی مطلب

درخت بونسائی | جین هرشفیلد


یک روز صح و سرانجام دانستن انکه
کدام فکر جان از تن به در می کند، و کدام، جان رفته باز می‌گرداند.
چه زود تن تنهای مطرود به سوگ می‌نشیند
مثل بونسای سرخ‌برگ که به محاصره برگهای فروافتاده‌اش درمی‌آید.
باران یا اشیائی هم هستند که از یادرفته ها را بازمی‌گردانند:
ابعاد آرام قطره‌ها، وزنشان؛ فقدان جاه‌طلبی در میز آرایش.
چه غریب است این اشتیاق هم، اشتیاق یک جوانهٔ سبز کوچک شدن،
جوانه‌ای که در  روزهای اول فروردین
در تن شاخه جایی خالی برای خود یافته و بزرگ می‌شود.
 

ادامه‌ی مطلب

راه ها | نائومی شهاب نای


یک راهش زانو زدن است
راه خوبی است، اگر کشوری که در آن زندگی می‌کنی
سنگهای نرم داشته باشد
زنان این کشور همیشه خواب حیاطهای محصور با دیوارهای سفید می‌دیدند
جایی که در کنجهای تاریکش زانو و سنگ به هم می‌آیند.
دعای آنها استخوانهای باریکی است که زمین را تحمل می‌کنند،
کلمات کوچکی از جنس کلسیم که پشت سر هم به زبان می‌آیند
انگار این هجاهای جاری می توانند
آنها را تا ملکوت ببرند.

سالهای سال مردان چوپانی بودند
که مثل گوسفندها راه می‌رفتند.
زیر درختان زیتون، دستانشان را به بالا دراز می‌کردند
بشنو ما را، روی زمین دردی است که از آن ماست
اینجا درد هست و دیگر جایی برای انبار درد نیست!
زیتونها اما آرام و رها
در ظرفهایی پر از عطر سرکه و آویشن
تکان می خوردند.
شب مردان غذایشان را می بلعیدند، نان و پنیر سفید،
و خوش بودند چرا که با وجود آن همه درد،
هنوز خوشی هم بود.


به اعتقاد برخی زیارت بهترین راه است،
تن را در کتان سفید پیچاندن
و سوار بر اتوبوسها فرسنگها در میان زمینهای شنی و بایر رفتن.
مکه
دور کعبه طواف کردن
پای پیاده، بارها،
خم شدن و زمین را بوسیدن
بازگشتن،
و چهره‌های تکیده‌ ای که به سرای اسرار می‌ماند.

برای بعضی اقوام و مادربزرگها
زیارت کاری هر روزه بود،
آب کشیدن از چشمه،
سبد انگور را روی سر نگاه داشتن،
آنها حاضران هر تولد بودند
تا لحظه زایمان زیر گوش مادران زمزمه می کردند.
آنها که بر پیراهن کودک طرحهای پیچیده را گلدوزی می‌کردند،
و فراموش می‌کردند قرار است خیلی زود کودک لباسش را خاکی کند.

کسانی هم بودند که دعا برایشان اهمیتی نداشت.
جوانترها.  آنها که به آمریکا آمده بودند.
آنها به مسن‌ترها می‌گفتن، وقتتان را تلف می‌کنید.
وقت؟ مسن‌ترها برای جوانترها دعا می‌کردند.
از الله می خواستند بچه‌ها را اهل عاقل کنند،
به خاطر سبزی شاخه‌ها، به خاطر قرص ماه،
به آنها شفای عاجل عطا کند.

و گاهی هم کسی پیدا می‌شد
که هیچ کدام از این کارها را نمی کرد،
پیرمردی، فوزی مثلا، فوزی دیوانه،
که موقع بازی دومینو همه را می زد.
فوزی اصرار داشت با خدا همان طور حرف بزند که با بزش
و به خاطر خنده اش معروف بود.

ادامه‌ی مطلب

ذهن پریشون | دنیس لورتوف


خدایا، تو نه،
غایب منم.
اون اوایل
ایمان یه کیفی داشت که از همه پنهونش می‌کردم
تنهایی می دزدیمش
و می بردمش به جاهای مقدس:
یه نگا به این ور و اون ور و بعد برمی گشتم
زمانی طولانی اسم تو ورد زبونم بود
حالا از هر جا که تو باشی در می رم
گاهی می ایستم
تا به تو فکر کنم، اونوقت ذهنم
یکهو
مثل ماهیای کوچولوی قنات در می ره
می ره پشت سایه ها، پس کورسویی که
یکسره بیتابی می کنه و سرریز می‌شه
رو فرفره آب رودی که در گذره.

حتی برای یه لحظه هم
خودِ من آروم نمی گیره،
همه اش سرگردونه
 ویلونه
ویلون هر جایی که نتونه توش آروم بگیره.  نه، تو نه،
من غایبم.
تو جاری آبی، ماهی و نوری
نبض سایه‌ای،
تو حضور وفاداری که در اون
همه چیز حرکت می کنه و دگرگون می‌شه.
این ذهن پریشون رو اگه می‌شد از رفتن بگیرم
حالا تو قلب این چشمه
رنگ ابی کبودی رو می‌دید که می دونم اونجاست
که می دونم هست

ادامه‌ی مطلب