قالب وردپرس درنا توس
خانه / آزاده کامیار (صفحه 4)

آزاده کامیار

آزاده کامیار در دی ماه ۱۳۵۹ در شهر شاهی به دنیا آمد. رشته‌ی ترجمه را در دانشگاه تا کارشناسی ارشد دنبال کرد، چند سالی علاوه بر ترجمه در دانشگاه آزاد ترجمه تدریس کرد، حالا اما فقط مترجم و ویراستار تمام وقت است. گاهی نیز کارگاه‌های ترجمه برگزار می‌کند. اولین اثرش در مجله کارنامه منتشر شد. با مجلات عصر پنج‌شنبه، شوکران، نویسار، آزما و همشهری داستان و ... ادامه یافت. نخستین اثر رسمی‌: مجموعه شعرهای لیندا پاستان با عنوان «دوئتی برای یک صدا« (نشر چشمه). آثار بعدی: مجموعه شعرهای لی‌ یانگ لی با عنوان «کتاب شب‌هایم» (نشر حکمت کلمه)، مجموعه شعرهای لئونارد کوهن با عنوان «کتابِ خواستن« (نشر حکمت کلمه)، کتاب «در دام کمال‌طلبی» نوشته روان‌شناس و اسطوره‌شناس کانادایی ماریون وودمن (نشر هیرمند). مجموعه شعرهای ایلیا کامینسکی با عنوان «رقص در اودسا»، کتابی که به‌گفته‌ی وی برایش حکم کتاب مقدسش را دارد، از دروازه‌ی ارشاد درون رفت و به در نشد. پس تبدیلش کرد به کتاب الکترونیکی و حالا در وب‌سایت شخصی‌اش در دسترس است. از این کتاب‌ها هویداست علاقه‌ی اصلی‌اش شعر و اسطوره است، که برای وی مترادفند.

عشق آجرچین

 
 فکر کرده بودم خودم رو بکشم آخه من فقط یه آجرچینم
و تو زنی هستی عاشق صاحب داروخونه.
اما حالا دیگه مثل قبل مهم نیست؛ حالا آجرا رو صافتر
از قبل می‌چینم و بعد از ظهرا وقتی ماله می‌کشم آروم‌تر آواز می‌خونم.
فقط وقتی نور خورشید می‌افته تو چشمم و نردبون لق می زنه
وقتی ملاط خوب درنمیاد به تو فکر می‌کنم.

ادامه‌ی مطلب

کنار پنجره

به من گرسنگی بدهید
شما ای خدایان که نشسته‌اید وُ
به امورات جهان سامان می‌بخشید.
به من گرسنگی، درد و عسرت بدهید،
رسوا و سرشکسته برانید مرا
از دروازه‌‌های زر و شهرت،
به من گرسنگی بدهید، سخت و جانفرسا
 
اما برایم باقی بگذارید عشقی کوچک،
صدایی که در پایان روز با من سخن بگوید،
دستی که در تاریکی اتاق لمسم کند،
و این تنهایی طولانی را برهم زند.
در غروبِ حالاتِ روز
خورشید که پایین می‌رود و در تاریکی تمام می‌شود
از میان سواحل سایه که هر لحظه به هیاتی تازه‌اند،
ستارهٔ کوچک و سرگردان مغرب
به زحمت راهش را به جلو باز می‌کند.
بگذارید آن هنگام کنار پنجره باشم،
غروب حالات روز را تماشا کنم
منتظر بمانم و بدانم که می‌آید
عشقی کوچک.
 

ادامه‌ی مطلب

شعر جیبی | تد کوسر


اگه کاغذ این شعر انقدر مچاله و چروکه
اگه کاغذ این شعر این‌طور چرک و پر از لک و لوکه
اگه کاغذ این شعر می‌گه من هزار هزار بار بازش کردم
تا خیالم جمع شه اون چیزی که نوشتم درسته و سرجاشه،
همه‌اش واسه اینه که سالهاست دارم دنبال تو می‌گردم
می‌گردم که پیدات کنم و این شعر رو بذارم تو جیبت.  
شب که از نیمه بگذره می‌فهمی  تمام این هدایای کوچیک دلتنگی رو
انگشتایی بی‌قرار کادو کردن.
من فقط دلم می‌خواد بدونی
می‌خواستم این کاغذ انقدر به من نزدیک باشه
که وقتی ته جیبت پیداش می‌کنی
هنوز از گرمای تن من گرم باشه.
 
 

ادامه‌ی مطلب

موسیقی مثل آب

چطور، در شب تابستان
نت‌های اسرارآمیز از گلوی چند پرنده به صدا در می‌آیند
به تاریکی می‌خورند و همان جا که هستند می مانند،
اما پس از آن هم، تا مدتها موسیقی همچنان ادامه می‌یابد؛
چطور در من حرکت می‌کنی تا وقتی سکوت خود به حرکت درآید
صریح و دقیق مثل نتها،
چطور متوقف نمی‌شوند، موسیقی مثل آب
راهش را پیدا می‌کند؛
چطور خیال می‌کنیم آنچه‌ آغاز کرده‌ایم متعلق به ماست،
چطور به این زودی از میدان به در می‌رود،
زندگی‌های دیگری گلوی هوا را صاف می‌کنند
تا وقتی زیبا و دگرگون شود؛
چطور دگرگون شده‌ام از تو و دگرگونت کرده‌ام
چطور پر اشتیاق گلو  باز می‌کنیم برای آواز،
چطور موسیقی ما را به هم زنجیر می‌کند،
اما آواز در شب تابستان را نه،
چطور موسیقی می‌شکند و متوقف می‌شود،
چطور زبان ما می‌گیرد اما نتها همچنان بالا می‌روند، از ما می‌گذرند،
چطور در سکوت خود را کامل می‌کنند
و سکوت ما را کامل می کند، ساده مثل آن چند نت
که در شب تابستان به تاریکی پاسخ می‌دهند و خاموش می‌شوند.
 

ادامه‌ی مطلب

پیش‌درآمدی بر شعر

 
ازشون خواستم یه شعر رو
جلوی نور نگه دارن
مث یه اسلاید رنگی
 
یا گوش شون رو جلوی کندوی شعر  نگه دارن
 
گفتم یه موش رو تو شعر بندازن
 و تماشا کنن که چه جوری راه ش رو به بیرون پیدا می‌کنه
 
یا برن به اتاقش
و به دیوارا دست بکشن تا کلید برق رو پیدا کنن
 
گفتم روی شعر
اسکی رو آب کنن
واسه اسم نگار‌نده‌ش تو ساحل دست تکون بدن
 
اما اونا فقط می‌خوان
اونو با طناب به یه صندلی ببندن
و انقدر شکنجه‌ش بدن تا اعتراف کنه.
 
انقدر با شلنگ کتکش بزنن
تا بفهمن معنی واقعی‌ شعر چیه.

ادامه‌ی مطلب

سر بریده یک قدیس | هالینا پوشویاتوسکا

دلم را چنان بر سر دست می‌برم
انگار سر بریده یحیای تعمید دهنده باشد
و زمین زیر پای من می‌رقصد
 
دل من تک یاخته است
موجودی که زیر میکروسکوپ
امتدادی بی‌پایان دارد
 
جهان از آن اوست
این تخت این تصویر چهار کنج
 
دل من جغرافیا را دوست دارد
هارمونی را هم
 
چنان بر سر دست می‌برمش
انگار سر بریده یک قدیس باشد

ادامه‌ی مطلب

نوشیدن | جین هرشفیلد

می‌خواهم تاریکی تو را در دستانم جمع کنم
دستان من جام، تاریکی تو آب
و بنوشم.
 می‌خواهم
لبهایت را لمس کنم
درست مثل پروانه‌ای که اواخر نوامبر
به سمت پنجره اتاق‌خواب آمد
و بالهایش را به شیشه سرد آن کوباند و کوباند؛
درست مثل اسب
که سر بلندش را خم می‌کند تا آب، و می‌نوشد
لحظه‌ای درنگ می‌کند، سر بلند می‌کند
و باز می‌نوشد
با آب همه چیز را به درون می‌کشد
همه چیز را.

ادامه‌ی مطلب

برای سیزدهمین تولد

 
 
جنگ و صلح را خوانده‌ای.
حالا نوبت خواهر کری[1] است
که هیچ ربطی به تولستوی ندارد
اما باز هم تأییدی است بر جهان واقعی،
همان صفحات و سطوح قابل پیش‌بینی،
خیابانی که تو را بر خود نگه می‌دارد
پله‌هایی که تو را بالا می‌برند
زمین یخ‌زده که تو را زمین می‌زند
شبهایی که بعد از غروب خورشید آغاز می‌شوند
چهار دور قمری
یک خانه متناهی.
 
دریزر را به تو می‌دهم
هرچند دیگر به او هم
اطمینان ندارم.
تازگی‌ها از درهای شیشه‌ای رد می‌شوم
از پنجره ماشین نگاه می‌کنم و ‌می‌بینم جدولها غیب می‌شوند.
در بزرگراه نمی‌توانم در برابر خروجی‌های اشتباه مقاومت کنم
فرمان در دست کس دیگری است.
شبهای بی‌خواب مثل گزارش‌های‌پلیس رو هم جمع می‌شوند؛
تمام دوستانم طلاق گرفته‌اند.
زبان، رفیق قدیمی‌ام، مرا ترک کرده
کلمات را یا اشتباه به کار می برم یا از نوک زبانم جلوتر نمی‌آیند
حروف صامت بین دندانهای بالا و پایین من
با هم به جنگ مشغولند.
به جای "یار" می‌نویسم "بار"
و به جای "جهان"، "دهان"
می‌نویسم به یاد اوردن
بعد می‌بینم کلاه الف را از سرش انداخته‌ام.
 
قدیمها همیشه راهم را در تاریکی پیدا می‌کردم،
می‌دانستم هر چیز کجاست،
اما شهری که سالها اهلش بوده‌ام
در غیاب من خیابانهایش را جمع کرده است
پشت سر من به تن ساختمانها لباس مبدل پوشانده است
سر شام همسایه‌ام
سرآستینهایش، کف دستانش را برانداز می‌کند
چند جمله حفظ کرده است
اما به زبان من سخن نمی‌گوید
ناگهان می‌فهمم سر این میز هیچ‌کس
به زبان من سخن نمی‌گوید.
 
بنابراین دریزر را به تو می‌دهم
به خاطر مقیاس او در سنجش قطعیت:
میزی که بی تردید چوب بلوط است
گلهای واقعی و خوشبو،
دامنهایی از گوسفند و کرم‌ابریشم
هیچ پارچه‌ ناشناخته‌ای وجود ندارد؛
و زبانی واحد مثل پول
ابزار تبادل که کار می‌کند
جهانی که در پَستی‌اش استوار است،
و در آن گل قابل تبدیل به ملات است و تو بی تردید
می‌دانی از چیست که زخمی شده‌ای.
 
به تو چند اسم می‌گویم مثل ناخنها،
دیوارهایی که مشت تو را تاب بیاورند
درهایی که سخت باز می‌شوند
اما اگر باز شوند راهت می‌دهند
به اتاقهایی که می‌شود آنجا خورشید ناب را نفس کشید.
به تو درختانی می‌دهم که برگهایشان را از دست می‌دهند
درست همان‌طور که می‌دانستی
و بعد باز از نو سبز می‌شوند.
به تو میوه‌ای می‌دهم
که قبلاً گل بود،
ونوس بزرگ در آسمان است
معجزه همیشه جلوی پای تو می‌افتد
هرچند زمین
بر محور خود می‌چرخد.
 
دست کم از اینجا شروع کن.




ادامه‌ی مطلب

پرتقال | گری سوتو


 اولین بار که با یه دختر بیرون رفتم،
دوازده سالم بود
سردم بود، وزن دو تا پرتقال تو جیب کتم
منو پایین می‌کشید
آذر ماه بود.  یخ زیر پاهام می‌شکست
نفسم یه لحظه جلو چشمم بود
بعد دیگه نبود.
داشتم می‌رفتم سمت خونه‌اش،
خونه‌ای که چراغ ایوونش شب و روز، تو آفتاب و بارون،
همیشه زرد و روشن بود.
یه سگ انقدر بهم پارس کرد تا
اون اومد بیرون، دستکشا رو
دستش کرد، صورتش
از سرخی رژلبش روشن بود.  من بهش خندیدم
دستمو گذاشتم رو شونه‌ش وُ از خیابون ردش کردم
از پارکینگ ماشینای اسقاطی، از کنار درختای تازه کاشته
بعد نفسامونو جلو فروشگاه دیدم
رفتیم تو، با صدای زنگ کوچیک بالای در، سر و کله خانم فروشنده
از وسط قفسه‌ها پیدا شد.
چرخیدم سمت آب‌نباتا
که مثل صندلیای ورزشگاه ردیف شده بودن،
ازش پرسیدم چی می‌خواد،
تو چشماش نور بود و کنج لبش خنده.  دست کشیدم
رو سکه‌ ته جیبم،
اون شکلات رو برداشت،
قیمتش بیشتر از سکه من بود اما من هیچی نگفتم.
اول سکه رو درآوردم، بعد پرتقال رو
هر دو رو بی‌صدا گذاشتم رو پیشخون مغازه
سرمو که بالا آوردم، خانومه یه نگاه به چشام انداخت
و خیلی خوب فهمید قصه
چیه.
            بیرون
چند تا ماشین با سر و صدا رد شدن
مه مثل یه کت کهنه
بین درختا آویزوون بود.
من دست دخترکمو گرفتم و تا دو تا کوچه انورتر
ولش نکردم
بعد دستشو ول کردم
که بتونه شکلاتشو باز کنه
خودمم پرتقالو پوست کندم،
رو پس زمینه خاکستری آذر ماه،
پرتقال رنگ نور بود
اگه کسی از دور نگا می‌کرد
به خیالش می‌رسید
دارم تو دستام آتیش روشن می‌کنم.

ادامه‌ی مطلب

دموکراسی


از یک روزنه باز در هوا،
از شبهای میدان تیان آن من
از این احساس
که آنچه می‌بینی آنقدرها که می‌گویند واقعیت ندارد
یا واقعیت دارد اما آنجا که می‌گویند نیست
از جنگ علیه هرج و مرج
از شبها و روزهای سوت کارخانه
از آتش بی‌خانمانها
از خاکستر شادی
دموکراسی به این خاک وارد شد

ادامه‌ی مطلب

برای آنچه ما را به هم پیوند می دهد

 



آنچه ما را به هم پیوند می‌دهد نامهای بسیار دارد:
نیروهای پر قدرت، نیروهای بی‌قدرت.
نگاه کن تا ببینی‌شان:
پوستی که در یک فنجان خالی شکل‌ می‌گیرد،
ناخنها که هر کجا رسیده‌اند زنگار بسته‌‌اند
مفصلها که با وزن خود جفت شده‌اند
این گونه است که اشیاء چنین محکم و استوار
در هر کجا که نشانده شده‌اند نشسته می‌مانند...
و جاذبه بنا به گفته دانشمندان، چندان جاذبه‌ای ندارد.

و ببین تن چطور التیام می‌یابد
باز از میان زخم،
چه پر شور و حرات
چه پر قدرت،
چرا که دیگر آن سطح ساده ناآزموده نیست
و این درمیان اسبان نامی دارد
نامی دارد تنی که تاریکتر، سرافزارتر باز می‌گردد: تن سربلند

تنی که می‌نازد به زخمهایش
و به تن می‌کند آنها را
تو گویی مدالهای میدان نبرد باشند
نشانهای کوچک پیروزی سنجاق شده به سینه...

و آنگاه که دو تن دل می‌دهند به یکدیگر
ببین چطور انگار
زخمی بین تن‌هاشان شکل می‌گیرد
پرقدرت، تاریک، سربلند:
ببین چطور رشته‌ای سیاه رنگ تار و پودشان را چنان یکی می‌کند
که دیگر نه جدا می‌شوند از هم، نه خم و نه کم.





ادامه‌ی مطلب

زیر دستان من | لئونارد کوهن

Ken Rosenthal Photograph


زیر دستان من
پستانهای کوچک تو
نفس نفس می‌زنند
انگار دو گنجشک بر زمین افتاده اند

جم که می خوری
صدای به هم خوردن بالهایی را می‌شنوم
که سقوط می‌کنند

زبانم بند آمده از تماشای تو
که در کنار من بر زمین افتاده‌ای
که مژگانت
ستون مهره جانورانی کوچک و شکستنی است

می ترسم از وقتی
که دهان باز می‌کنی
و مرا صیاد صدا می‌زنی

وقتی مرا نزدیک می‌خوانی
و می‌گویی
تنت زیبا نیست
دلم می‌خواهد
چشمان و دهان پنهان سنگ
وَ نور و آب را احضار کنم
تا علیه تو شهادت دهند.

آنها را می‌خواهم
تا از عمق صندوقچه‌‌هایشان
به تو تسلیم کنند
قافیه لرزان چهره‌ات را.
وقتی مرا نزدیک می‌خوانی
و می‌گویی
تنت زیبا نیست
دلم می‌خواهد تنم و دستانم
آبگیرهایی شوند
آیینه نگاهت، لبخندت.

ادامه‌ی مطلب