قالب وردپرس درنا توس
خانه / آزاده کامیار (صفحه 3)

آزاده کامیار

آزاده کامیار در دی ماه ۱۳۵۹ در شهر شاهی به دنیا آمد. رشته‌ی ترجمه را در دانشگاه تا کارشناسی ارشد دنبال کرد، چند سالی علاوه بر ترجمه در دانشگاه آزاد ترجمه تدریس کرد، حالا اما فقط مترجم و ویراستار تمام وقت است. گاهی نیز کارگاه‌های ترجمه برگزار می‌کند. اولین اثرش در مجله کارنامه منتشر شد. با مجلات عصر پنج‌شنبه، شوکران، نویسار، آزما و همشهری داستان و … ادامه یافت. نخستین اثر رسمی‌: مجموعه شعرهای لیندا پاستان با عنوان «دوئتی برای یک صدا« (نشر چشمه). آثار بعدی: مجموعه شعرهای لی‌ یانگ لی با عنوان «کتاب شب‌هایم» (نشر حکمت کلمه)، مجموعه شعرهای لئونارد کوهن با عنوان «کتابِ خواستن« (نشر حکمت کلمه)، کتاب «در دام کمال‌طلبی» نوشته روان‌شناس و اسطوره‌شناس کانادایی ماریون وودمن (نشر هیرمند). مجموعه شعرهای ایلیا کامینسکی با عنوان «رقص در اودسا»، کتابی که به‌گفته‌ی وی برایش حکم کتاب مقدسش را دارد، از دروازه‌ی ارشاد درون رفت و به در نشد. پس تبدیلش کرد به کتاب الکترونیکی و حالا در وب‌سایت شخصی‌اش در دسترس است. از این کتاب‌ها هویداست علاقه‌ی اصلی‌اش شعر و اسطوره است، که برای وی مترادفند.

بستنی میراکل

آدریان ریچ

کامیون میراکل در خیابان کوچک پایین می‌رود پشت سرش صدای رگتایم اسکات ژوپلین مثل رشته‌های مروارید در هوا پخش می‌شود و بله می توانی در گوشه‌ای از قلبت خوش باشی. آنچه هنوز می‌بخشند بگیر: در اتاق پرسایه سینه‌های زنی نرم تاب می خورد وقت خم شدن. خیلی زود مروارید غروب ناپدید می‌شود خیلی دیر، می‌نشینی و سبک سنگین می کنی اخبار شب را، غذاهای آماده میراکل را، انقلاب‌های ترسناک را و ته مانده قلبت را.

ادامه‌ی مطلب

گشت و گذار

گردشگری هستم در زندگی خود، زل زده‌ام به شکل غریب گلها انگار نه انگار خودم آنها را کاشته‌ام؛ طنابی مخملین و نامرئی منعم می‌کند از ورود به اتاق نیمه روشن بچه‌ها. پیراهن‌های آویخته در کمد لباس من از آن زن دیگری است، گرچه این منم که پنهان می شوم در پس تار و پود ابریشمی‌شان. مرد خفته در بسترم هم در تاریکی مرا بهتر می شناسد.

ادامه‌ی مطلب

دیوار نگاره | لیندا پاستان

در “رانده از بهشت” اثر ماساچو فرشته چنان بی آزار به نظر می آید که انگار کارمند نیک دولت است و مأمور و معذور به اعمال قانون این چهره ها را از کتاب ” هنرهای زیبای قرن سیزده” به خاطر دارم آن قدر جوان بودم که خیال می‌کردم از دست رفتن معصومیت یعنی خوابیدن با مردی. حالا حوا را می بینم که سینه هایش را با دست پوشانده نه برای آنکه پنهانشان کند می دانم آگاه از آنچه پیش می …

ادامه‌ی مطلب

فرشتگان

« از فرشته ها خسته ای؟ » مایرا اسکاریو از فرشته ها خسته ام، از بالهای بزرگشان که باز می شود مثل پرده بر صحنه نمایشی که دلت نمی خواهد ببینی. خسته ام از این رداهای شیری رنگ از این حمایلهای پرستاره از این ناخنهای زیبا و نیمه شفاف صدفی که ارواح موجودات کوچک از لابه لایشان می گریزند. دلم می خواهد بگویم شیطان را به یاد آورید سقوط آزاد آن بالهای خفاش وار و چروکیده را از حریم پر …

ادامه‌ی مطلب

در ستایش رَحِم

 
هر‌ که در من است پرنده است.
بالهایم را به هم می‌کوبم.
می‌خواستند تنم را بشکافند و ترا بیرون بکشند
اما این کار را نخواهند کرد.
می‌گفتند بی‌اندازه تهی هستی
اما نیستی.
می‌گفتند مریضی و می‌میری
اما اشتباه می‌کردند.
تو مثل دخترهای مدرسه آوازه‌خوانی.
تو چاک چاک نیستی.
 
وزن شیرین،
در ستایش زنی که منم
در ستایش روح زنی که منم
وان موجود نشسته درمیان و شادمانی‌اش
برای تو آواز می‌خوانم. مرا شهامت زندگی هست.
سلام جان. سلام جام.
بسته شو، پنهان کن. آنچه در دل توست پنهان کن.
سلام بر خاک دشتها
خوشامدید ریشه‌ها.
 
هر سلول را زندگی‌‌ای ست.
اینجا آنقدر هست که ملتی را راضی کند.
آنقدر هست هر کسی مالک مال خود باشد.
هر کسی، تمام آنانی که از آن سهمی دارند  درباره‌اش خواهد گفت،
"خوب است امسال باز بذر بپاشیم
و از حالا به فکر خرمن باشیم.
آفت را پیش‌بینی‌ کرده بودیم و چاره‌اش را می‌دانیم."
زنان بسیار با هم آواز می‌خوانند:
یکی در کارخانهٔ کفش‌سازی به ماشین لعنت می‌فرستد،
یکی در موزهٔ آبزیان از شیر دریایی مراقبت می‌کند،
یکی پشت فرمان فورد به پوچی فکر می‌کند،
یکی در عوارضی پول جمع می‌کند،
یکی در آریزونا ریسمانی به گردن گوساله‌ می‌بندد،
یکی در روسیه پاهایش را دو سوی یه ویلون سلی گذاشته،
یکی در مصر قابلمه‌های روی اجاق را جا به جا می‌کند،
یکی دیوارهای اتاق‌خوابش را به رنگ ماه نقاشی می‌کند،
یکی در حال مرگ است اما صبحانه‌ای را به یاد می‌آورد،
یکی در تایلند بر حصیرش دراز کشیده،
یکی کون بچه‌اش را پاک می‌کند،
یکی درست وسط وایومینگ
از پنچره قطار به بیرون زل زده و یکی هم
هر جایی هست، و بعضی همه جا هستند و همه
انگار دارند آواز می‌خونند، گرچه بعضی‌ها نمی‌توانند
حتا به قدر یک نت بخوانند.
 
وزن شیرین،
در ستایش زنی که منم
بگذار شالی بلندتر از قامتم به سر داشته باشم،
بگذار برای نوزده‌ساله‌ها طبل بزنم،
بگذار کاسه‌های نذری را با خود بیاورم،
(اگر این سهم من است).
بگذار بافتهای قلب را بررسی کنم،
بگذار دربارهٔ فاصلهٔ زاویه‌دار شهابها تحقیق کنم،
بگذار ساقهٔ گلها را بمکم
(اگر این سهم من است).
بگذار تندیس افراد قبیله را بسازم
(اگر این سهم من است).
چون این است خواستهٔ تن
بگذار آواز بخوانم
برای شام
برای بوسه
برای بله‌ای
شایسته.

ادامه‌ی مطلب

رفته


تو شهرمون همه عاشق اون دخمله لوریمر بودن.
خیلی وقت پیش
همه عاشقش بودن.
خوب همه عاشق دختر دیوونه‌ای می شن
که از رویاهش دست نمی‌کشه.
هیشکی نمی‌دونه لوریمر کوچولو کجا رفته.
هیشکی نمی‌دونه چرا خرت و پرتاش، چند تا چیز کهنه رو
ریخت تو چمدون و رفت.
رفت با اون چونهٔ کوچیک که
جلوتر از خودش می‌رفت
با اون موهای نرمش که زیر اون کلاه بزرگ
بی‌خیال تو باد تکون می‌خورد.
هم می رقصید و هم آواز می‌خوند، یه عاشق پر شر و شور و خندون بود.
ده نفر شاید صد نفر، نمی‌دونم چند تا مرد تو نخش بودن؟
پنج نفر، پنجاه نفر، نمی‌دونم چند تا مرد دلشون به خاطر اون به درد اومده بود؟
فقط می‌دونم همه عاشق اون دخمله لوریمر بودن
و هیشکی نمی‌دونه اون کجا رفته. 

ادامه‌ی مطلب

بیست و پنج سال بعد: دیدار دوباره همکلاسی‌های دبیرستان

آمده‌ایم تا
در آنتولوژی ستارگان بدلی
پایان همهٔ داستانها را بشنویم:
چطور دختری که
سخت مثل میخ بود
آنقدر چکش خورد
تا شکل گرفت؛
چطور ورزشکاران
از دور مسابقات خارج شدند؛
چطور زیر پوستمان
استخوان جمجمه
بالا آمد و به سطح چسبید
مثل سنگها
در بستر رودخانه‌ای در حال احتضار.
نگاه کن، همه تبدیل به خودمان شدیم.

ادامه‌ی مطلب

وداع با دوستان | ایلیا کامینسکی

به یاد نیکولای زابولوتسکی

بله، هر مرد برج پرندگان است، یارانم، می‌نویسم
بر زمین، بر زمین، بر زمین.

اینجا با فانوسی در دست،
مرد سوسک‌سر به آشنایانش سلام می‌گوید.

شما کلاه سفید بر سر، بالاپوش‌های بلند بر تن
دفترهای شعرتان در دست ایستاده‌اید،

برای خواهران میخکهای صد پر وحشی
سینه‌هایی از یاس بنفش، تراشه‌های چوب و پرنده دارید.

حالا بروید، این صفحه که ورق بخورد
برای بی‌قراری قدمهایتان در امتداد این اتاق خواهم نوشت.

ادامه‌ی مطلب

دوستی‌های ناممکن | آدام زاگایفسکی

مثلاً با کسی که دیگر نیست
یا فقط روی کاغذ زرد نامه‌ها حاضر است.

یا پیاده‌روی طولانی کنار نهری
که تنها به اندازه فنجانی چینی عمق دارد

و گفتگو درباره فلسفه
با دانشجویی کمرو یا مرد پستچی.

رهگذری با چشمهای مغرور
که هرگز او را نخواهی شناخت.

دوستی با این دنیا که حالا زیباتر از دیروز است
(هرچند نه از نظر بوی نمکین خون).

پیرمردی که جرعه جرعه قهوه می‌نوشد در سنت لازار
و کسی را به یاد تو می‌آورد.

چهره‌هایی که آنی از برابرت می‌گذرند
در قطارهای محلی-

چهره‌های شاد مسافرانی که شاید
راهی مجلس رقص باشند، یا راهی مجلس گردن‌زنی

و دوستی با خودت
چرا که بعد از گذشت این همه سال هنوز با خود آشنا نشده‌ای.

ادامه‌ی مطلب

دوستان | آدام زاگایفسکی

دوستانم در انتظار من
لبخندی محزون بر چهره دارند.

لبهایشان
لبهای سالخورده‌شان می‌گویند

- آن قصرهای بزرگ
که می‌خواستیم بنا کنیم کجا رفته‌اند؟ -

غمتان نباشد دوستان
آن بادبادکهای زیبا

هنوز در آسمان پاییز پر می‌کشند
هنوز ما را با خود می‌برند

به جایی که فصل درو آغاز شده است
به روزهای آفتابی

به جایی که چشمان زخمی‌مان
باز می‌شوند.

ادامه‌ی مطلب

موسیقی | آدام زاگایفسکی

موسیقی که با تو شنیدم
موسیقی دیگری بود
و خونی که در شریانهای ما جریان داشت
خونی دیگر
و شادمانی نابی که چشیدیم
حقیقت داشت
اگر باید به خاطر آن از کسی تشکر کنم
تشکر می‌کنم
از او، پیش از آنکه دیر شود
پیش از ‌آنکه سکوت شود.


برگردان این شعر برای نیما جان‌محمدی، که نزدیک است هرچقدر هم که دور شود.

ادامه‌ی مطلب

در اردوگاه پناهندگان | شریف الموسی

 
آلونکهایی از کاه‌گل
سقفهای دل‌نازک، هراسان از باران،
دیوارهایی مثل انسانی فروتن سر به زیر.
شبکه‌ای از خیابانها
درست مثل نیویورک
اما بدون وقار نام‌ها یا آسفالت.  
سلطنت خاک.
رنگ از رخ زنان پریده بود
و مرغ‌کان و کودکان 
با قصه‌هایی از سرزمین از دست رفته غذایشان می‌دادند.
و مردی مجنون تیشه بر قامت مناره می زد
جایی که آوازی خوش الحان
به نیابت از مومنان استمداد می‌طلبید.
 
البته که به آسمان خیره می‌شدم
به آسمان صاف شب‌
به نم نم بارش ستاره‌ها
دانه‌های نرم نور،
به رخسار آرام ماه
به فرشته نیکی در لفافه هاله‌ای بنفش.
نردبان نداشتم
از آسمان هم هیچ نمی‌افتاد
در دستان هلالی‌ام.
 
چگونه لعنت فرستم بر آدم و حوا
و بر آنکه وادارشان کرد پناهنده شوند.
 

ادامه‌ی مطلب

عیدی

نمی‌دانم آنهایی که در ایران کتاب عیدی می‌دهند چند نفرند، این شمار هر چه هست بی‌شمار باد. سه کتاب انتخاب کرده‌ام که به شما پیشنهاد کنم عیدی بدهید. 
 
1.
گلهای آفتابگردان را می‌بوسم
بگذارید از "شهد زردآلو و مثلث سیاه" شروع کنم، ترجمه دفتر شعر "فرزند ناخلف" و بخشی از مجموعه "می‌روم نقاشی" سروده شاعر ارمنی ادوارد حق‌وردیان که واهه آرمن ترجمه کرده است. آرمن ِ مترجم درست به اندازه آرمن‌ ِ شاعر به گردن سرزمین ادبیات ایران حق دارد بس که کارهای خوب از شاعران ارمنی را برای ما خوانا کرده است. خدا را شکر دست‌کم اهالی ادبیات ارمنستان انقدر به این موضوع واقف بوده‌اند که به عنوان سپاس از تلاش او برای معرفی ادبیات ارمنستان به خوانندگان ایرانی، جایزه شعر "گانتق" را، جایزه‌ای که به مترجمان ادبیات ارمنی تعلق دارد، به او اهدا کنند.   جای خالی چنین جایزه‌ای را جایی همین دور و برها احساس نمی‌کنید؟
خوب حرف سیاسی نزنم و برگردم سراغ کتاب. این کتاب کوچک را نشر امرود منتشر کرده است.  کتاب را باز می‌کنم و می‌خوانم:
می‌روم نقاشی
آسمان ابری است
سبزه‌ها بی‌جنبش در انتظارند
درخت‌ها خاموشند
اگر "در این مزرعه دوردست گندم" باران ببارد
نقاشی نخواهم کرد
به کلبه باغبان خواهم رفت
شهد زردآلویی را که با خود می‌برم خواهم نوشید
بعد شراب سرخ او را
و تو را به یاد خواهم آورد
دل‌رباییهایت را به یاد خواهم آورد
"دیگر به مرگ نخواهم اندیشید
زیبایی تو مرا نجات داده است"
تا به آرامی نابودم کند.
 

ادامه‌ی مطلب

قلب بزرگ ما

به روایتی بیست و نه بهمن روز جشن سپندارمذ است، روز عشق، روز پاکی، نیک‌اندیشی و فروتنی. از یک ماه قبل با هم قرار گذاشتیم به پاسداشت این روز دفتری منتشر سازیم، با اینکه حالا دیگر روزهایمان شبیه روزهای یک ماه قبل نیست، ما بر سر قرار خود هستیم. این دفتر و تمام شعرهای عاشقانه‌اش پیشکش به شما که بی‌هراس از شحنه و قاضی "دوست می‌دارید به بانگ بلند"  و پیشکش به یاد "مردگان این سال که عاشق‌ترین زنده‌گان بودند."

در ضمن عنوان این مجموعه سطری از شعر خسرو گلسرخی است همان که می‌گوید "قلب بزرگ ما/ پرنده خیسی است/ بنشسته بر درخت کنار خیابان"

باقی بقایتان

 

 

ادامه‌ی مطلب

سرخ آتشین


پير بونارد  تيوپ رنگ در جيب،
قلم مويی از موی سمور در دست،
قدم به موزه گذاشت؛
و حرمت يکی از تابلوهای خود را شکست.
چرا که با ضربه ای رنگ سرخ را
به پوست گلی اضافه کرد.
درست همان طور که امروز صبح من
ترا دم در نگه داشتم
به انگشت اشاره ام زبان زدم
و ذره ای نامريی را
از گوشه لبان سرخ تو پاک کردم.
انگار در لحظهٔ آيينی رفتن
مجبور بودم نشانت دهم هنوز از آن منی.
تو گويی بازنگريستن
ناب ترين شکل عشق باشد.
 

ادامه‌ی مطلب

شاعری دیگر


 
شاعر دیگری باید بیاید و بگوید
چقدر دوستت دارم
که من سرم به دریای عرب گرم است حالا،
به دریا و کژو مژ مکررِ
سفید و خاکستری‌اش
 
خسته شدم از گفتن این جمله به تو
درختان هم خسته اند
صندلی های روی عرشه هم
 
بله در همین چند دقیقه گذشته
از خیلی چیزها گذشتم
مثل افتخار بزرگ گفتن دوستت دارم
به تو
 
دوباره لاغر و زیبا شده‌ام
ریش پدربزرگ را از صورتم تراشیده‌ام
کمربند را شل و
فکم را سفت کرده‌ام
 
زیبارویان جوان و دیوانه
با آرایش معابد و زیارتگاه
به تصویر خود
در اتاق مرد پیر چشم می‌دوزند
 
پسرها زندگی‌شان را
به تقلید از راه من تغییر داده‌اند
پسرهایی چنان بی قرار
که از درک واقعیات فَرّار در
بی‌تفاوتی خواب‌آور من عاجزند
 
مغز نهنگ
حاشیه آب را می‌پوشاند
مثل غروبی پریده‌رنگ
اما تمام آنچه من می‌بینم
تویی یا تو
یا تو در تو
یا تو در تو
 
هیچ کس تو را نمی‌بیند
جز من
دیدن تو کار تمام وقت من است
 
معرفی می کنم
جوان را به جوان
آنها در میان نکبت می‌رقصند
و من با دریای عرب
هم‌پیمان می‌شوم
برای خلق سکوتی زشت
که اقیانوس را
از پشت من بر می‌دارد
و از آن مهمتر
می‌گذارد شاعری دیگر بگوید
چقدر دوستت دارم
 

ادامه‌ی مطلب