قالب وردپرس درنا توس
خانه / آزاده کامیار (صفحه 2)

آزاده کامیار

آزاده کامیار در دی ماه ۱۳۵۹ در شهر شاهی به دنیا آمد. رشته‌ی ترجمه را در دانشگاه تا کارشناسی ارشد دنبال کرد، چند سالی علاوه بر ترجمه در دانشگاه آزاد ترجمه تدریس کرد، حالا اما فقط مترجم و ویراستار تمام وقت است. گاهی نیز کارگاه‌های ترجمه برگزار می‌کند. اولین اثرش در مجله کارنامه منتشر شد. با مجلات عصر پنج‌شنبه، شوکران، نویسار، آزما و همشهری داستان و ... ادامه یافت. نخستین اثر رسمی‌: مجموعه شعرهای لیندا پاستان با عنوان «دوئتی برای یک صدا« (نشر چشمه). آثار بعدی: مجموعه شعرهای لی‌ یانگ لی با عنوان «کتاب شب‌هایم» (نشر حکمت کلمه)، مجموعه شعرهای لئونارد کوهن با عنوان «کتابِ خواستن« (نشر حکمت کلمه)، کتاب «در دام کمال‌طلبی» نوشته روان‌شناس و اسطوره‌شناس کانادایی ماریون وودمن (نشر هیرمند). مجموعه شعرهای ایلیا کامینسکی با عنوان «رقص در اودسا»، کتابی که به‌گفته‌ی وی برایش حکم کتاب مقدسش را دارد، از دروازه‌ی ارشاد درون رفت و به در نشد. پس تبدیلش کرد به کتاب الکترونیکی و حالا در وب‌سایت شخصی‌اش در دسترس است. از این کتاب‌ها هویداست علاقه‌ی اصلی‌اش شعر و اسطوره است، که برای وی مترادفند.

لی یانگ لی: میزی در برهوت

پنجره‌ای می‌کشم که یک مرد کنار آن نشسته.   پرنده‌ای می‌کشم که بر فراز نعل درگاه می‌پروازد.   این نقاشی من است از اندیشیدن.   حالا اگر به جای مرد زنی بگذارم، می‌شود نقاشیِ گفتن.   اگر پرنده دیگری بکشم نشسته بر دامن زن می‌شود مراقبت.   اگر پرنده سوم را زیر پاهایش در پرواز بکشم یعنی آواز.   حالا اگر پرنده ها را پاک کنم و پیچکی بکشم که می‌پیچد به دور مچ پای زن و بالا می‌رود تا …

ادامه‌ی مطلب

در ذهن من | دنیس لورتوف

در ذهن من یک زنِ معصوم نشسته است، ساده اما   زیبا، بویِ سیب یا سبزه می‌دهد. بر تن دارد   روپوش یا پیرهن‌خوابی آرمانی، موهایش نرم است و به رنگ قهوه‌ای روشن،   مهربان است و بسیار پاکیزه، بی ذره‌ای خودنمایی- اما هیچ خیالی در سر ندارد. و دختری نیز هست دختر ماه‌زده یاغی   یا پیرزنی، یا هر دو در پیراهنی از اوپال و لته‌های مندرس، پَرهای پرنده   و تافته‌ی پاره، که آوازهای عجیبی می‌داند   اما از مهربان بویی نبرده است.

ادامه‌ی مطلب

کارل سندبرگ: پرچین

کارگران خانهٔ سنگی کنار دریاچه را ساخته‌اند و حالا به سراغ پرچین رفته‌اند. نرده‌ها، میله‌هایی آهنی با نوک تیز فولادین انگار سرنیزه‌ای که جان می‌گیرد اگر فرو رود در تن آن که می‌افتد بر آن. شاهکاری است این پرچین، دور نگه خواهد داشت مردم را و خانه بدوشان و گرسنگان را و کودکان ویلانی را که به دنبال جایی برای بازی‌اند. عبور نخواهد کرد از میان این میله‌ها و نوکهای تیز فولادین‌اش جز مرگ و باران و فردا.

ادامه‌ی مطلب

تئودور روتکه: در زمان ظلمات

در زمان ظلمات، چشم دیدن را آغاز می کند، من در عمیق‌ترین تاریکی به دیدار سایه ام می‌روم؛ انعکاس صدایم را در جنگل پر پژواک می‌شنوم- تو گویی خداوندگار طبیعت برای درختی اشک می‌ریزد. زندگی می‌کنم بین مرغ ماهیخوار و چکاوک ، جانوران این تپه و مارهای این کنام . جنون چیست جز اصالت جان که نمی‌پذیرد آنچه هست را؟ روز در آتش می‌سوزد ! محض‌بودگی افسردگی محض را می‌شناسم، سایه‌ من سنجاق شده به دیواری که عرق‌ می‌ریزد. جایی …

ادامه‌ی مطلب

آن سکستون: اختراع خداحافظی

یک دسته نامه دارم یک دسته خاطره می‌شد چشم هر دو را در‌آورم می‌شد مثل پیشبندی چل‌تکه آنها را به تن کنم می شد بیاندازمشان در لباسشویی، بعد در خشک‌کن تا شاید درد مثل چرک از آنها جدا می‌شد و روی آب می‌ایستاد شاید اگر از شر آنها خلاص می‌شدم می‌توانستم پشت این فقدان را به خاک بمالم. از اینها گذشته، چانه زدن برای چیست اگر دیگر تماسهای تلفنی گران در کار نباشد، دیگر سفرهای طولانی هوایی در آسمان مه …

ادامه‌ی مطلب

لوسیل کلیفتن: زنانی که می‌شناختی

همان لباس سیاه همیشه را می‌پوشیدند، با لبهای بسته و کفل‌های سفت، با موهایی به رنگ برنز،‌ آراسته و تام و تمام؛ این زنان در خواب من جمع می‌شدند تا حرفهای همیشگی‌شان را بزنند، حرفهایشان میخ می‌شد به نام‌های خیابان‌هایی در فرانسه. وقتی از آنها می‌پرسیدم اینجا در خواب من چه غلطی می‌کنند سرهای مرمری‌شان را تکان می‌دادند بلند می‌شدند و از خواب من بیرون می‌رفتند، برمی‌گشتند به شهری که می‌داند هر آنچه که می‌شود از سرمای بیرون دانست آن‌وقت …

ادامه‌ی مطلب

اخطار توفان؛ آدریان ریچ

آدریان ریچ

تمام بعد‌ازظهر لیوان‌ها از روی رف پایین افتادند آنها بهتر از هر دستگاه‌ی می‌دانند کدام باد بالای سرشان می‌وزد، کدام توده آشفته خاکستری از اینجا می‌گذرد، کتابم را روی صندلی کنار بالشتها گذاشتم و رفتم تا پنجره ‌را ببندم، دیدم که شاخه‌ها در برابر آسمان خم می‌شدند و باز این فکر به سرم آمد که بیشتر وقتها هوا که می‌رود به سمت درون هسته‌ی خاموش انتظار، امواج پنهان یک نامعلوم زمان را نیز درست به همان دلیل می‌کشانند به درون …

ادامه‌ی مطلب

پنج خوان اندوه، لیندا پاستان

شبی که ترا گم کردم کسانی پنج خوان اندوه را نشانم دادند گفتند، از این سو برو آسان است رفتن، زود یاد می‌گیری به همان زودی که بعد از قطع پاهایت یاد گرفتی  از پله‌ها بالا بروی و این طور شد که بالا رفتم. انکار خوان اول بود. پشت میز صبحانه نشستم میزی که در منتهای دقت برای دو نفر چیده بودم. به تو که آنجا نشسته ‌بودی نان دادم به تو روزنامه دادم، پشت آن پنهان شدی. خشم آشناتر …

ادامه‌ی مطلب

حقارت- شریف الموسی

امروز از جنگ هر آنچه می‌خواستم ببینم دیدم. ردیفی از مردان با چشمان بسته که به نشان تسلیم دستانشان را بالا گرفته اند و با پشتهای خمیده، در برابر دیواری سنگی قوز کرده‌اند. پسرکی که پنج روز تمام، تنهای تنها با جنازه خانواده‌اش در خانه مانده است. مردی که با بیزاری سربازی را تماشا می‌کند که در بسترش قضای حاجت می‌کند.  پیرزنی که دستهایش را نومیدانه به سوی آسمان دور تاب می‌دهد. برای درک این همه حقارت برای لمس اندوه …

ادامه‌ی مطلب

شریف الموسی: بالشت

سر خسته‌ام را بر دو بالشت می‌گذارم و به تمام مخلوقات روز التماس می‌کنم بگذارند بخوابم. نیمه شب است، اما آنجا که تویی باید سحر باشد. ضربان نبض پرشتابرتر از نور سفر می‌کند. تو بر کدام سو سر گذارده‌ای؟ حس می‌کنم دست راستم پناه صورت توست؛ لبخندت، لبخند آشنایی ست که اگر قرار باشد به جنگ بروم با خود می برم. حالا دوباره مثل  روزی که یکدیگر را دیدیم خوشبختم نمی‌دانم جوانم یا پیر اما سر بی‌آشیانه‌ام کنار سر توست …

ادامه‌ی مطلب

در کتابخانه

برای اوکتاویو کتابی هست به نام فرهنگ فرشتگان که در پنجاه سال گذشته همین‌طور بسته مانده این را می دانم چون کتاب را که باز کردم جلدش ترک خورد و صفحاتش خرد شدند. و من کشف کردم زمانی گونه فرشتگان به اندازه مگسها پرشمار بودند. قدیمها آسمان غروب پر می‌شد از آنها. مجبور بودس دستانت را بالای سرت تکان دهی تا از خود دورشان کنی. حالا خورشید از میان پنجره‌های قدی می‌تابد. کتابخانه ساکت است. فرشتگان و خدایان درتاریکی کتابی …

ادامه‌ی مطلب

لیزل مولر: نقاشی‌های خیالی

  ۱ چگونه آینده را نقاشی کنم باریکه‌ای از افق و پیکر کسی که از پشت دیده می‌شود، و تا ابد نزدیک می‌آید. ۲ چگونه خوشی را نقاشی کنم یک ناگهانی، ثروتی بادآورده، بارش شهاب‌سنگ.  نه، درخت گلی یه یکباره غرق شکوفه، وآن ایستاده زیر درخت ناگهان جامه شکوفه به بر کشیده، و گشته غریبه‌ای چونان زیبا که نتوان بر او دست کشیدن. ۳ چگونه مرگ را نقاشی کنم سفید روی سفید یا سیاه روی سیاه نه زمینه‌ای، نه آدمی، …

ادامه‌ی مطلب

پرسش بی‌پاسخ

اگر من تنها بازمانده قبیله تاسمانی بودم آخرین نفر در جهان که به زبان قبیله‌ام سخن می‌گفتم (درست مثل او) اگر این را می‌دانستم و باور داشتم (آخر چه کسی می‌تواند زبانی رو به زوال را باور کند) و اگر با کشتی مرا به لندن می بردند تا در قفسی نمایش‌ دهند (مثل او) تا جماعت کنجکاو روندگان به موزه و باغ وحش را سرگرم کنم، و اگر در میان تمام این آدمهای خیره که با انگشت مرا به هم …

ادامه‌ی مطلب

بی‌کران و پرغوغا این جهان

حتا تجسم مادی یک متن مقدس هم الهی است: همیشه آن را در لفافی از چرم یا ابریشم قرار می‌دهند و آن را مثل یک هدیه با دو دست می‌گیرند.  هرمتن مکتوبی تا حدی دارای چنین ویژگی ست، یعنی پاره‌ای از تقدس کلمه را در خود دارد. دم حامل لوگوس چونان دم الهام‌بخش است چرا که هر دو در فضای تهی زمین زندگی خلق می‌کنند.  از این روست که هر سنت فرهنگی ممنوعیتی در برابر ترجمه وضع می‌کند.  جرج استاینر …

ادامه‌ی مطلب