قالب وردپرس درنا توس
خانه / آزاده کامیار (صفحه 11)

آزاده کامیار

آزاده کامیار در دی ماه ۱۳۵۹ در شهر شاهی به دنیا آمد. رشته‌ی ترجمه را در دانشگاه تا کارشناسی ارشد دنبال کرد، چند سالی علاوه بر ترجمه در دانشگاه آزاد ترجمه تدریس کرد، حالا اما فقط مترجم و ویراستار تمام وقت است. گاهی نیز کارگاه‌های ترجمه برگزار می‌کند. اولین اثرش در مجله کارنامه منتشر شد. با مجلات عصر پنج‌شنبه، شوکران، نویسار، آزما و همشهری داستان و … ادامه یافت. نخستین اثر رسمی‌: مجموعه شعرهای لیندا پاستان با عنوان «دوئتی برای یک صدا« (نشر چشمه). آثار بعدی: مجموعه شعرهای لی‌ یانگ لی با عنوان «کتاب شب‌هایم» (نشر حکمت کلمه)، مجموعه شعرهای لئونارد کوهن با عنوان «کتابِ خواستن« (نشر حکمت کلمه)، کتاب «در دام کمال‌طلبی» نوشته روان‌شناس و اسطوره‌شناس کانادایی ماریون وودمن (نشر هیرمند). مجموعه شعرهای ایلیا کامینسکی با عنوان «رقص در اودسا»، کتابی که به‌گفته‌ی وی برایش حکم کتاب مقدسش را دارد، از دروازه‌ی ارشاد درون رفت و به در نشد. پس تبدیلش کرد به کتاب الکترونیکی و حالا در وب‌سایت شخصی‌اش در دسترس است. از این کتاب‌ها هویداست علاقه‌ی اصلی‌اش شعر و اسطوره است، که برای وی مترادفند.

شعر

هر صبح یادم می‌رود ماجرا از چه قرار است.
می‌بینم دود با گامهای بلند
از سر شهر بالا می رود.
من به هیچ‌کس تعلق ندارم.
 
بعد یاد کفشهایم می‌افتم،
یادم می‌آید چطور باید آنها را به پا کنم
چطور وقتی خم می‌شوم که بندهایشان را گره بزنم،
به زمین نگاه می‌کنم.

ادامه‌ی مطلب

ساعت هشت

شام ساعت پنج سر میز می‌آید
ستارهٔ شب ساعت شش به آسمان
و دلدادهٔ من ساعت هشت به دیدارم
اما ساعت هشت چه دور است
 
تسکین دردی که تمام روز با من است
تنها تماشای عقربه‌های ساعت است
که در تقلایند
تا ساعت هشت را به من برسانند.

ادامه‌ی مطلب

خوشحالم که من منم

من که اصلا نمی فهمم مردم چرا زل می‌زنن به من
وقتی لباسامو درمیارم و پایین پله‌ها می‌رقصم من.
یا وقتی هویج فرو می‌کنم تو هر دو تا گوشا
بعدش هم موهامو سبزمی‌کنم و می‌رم به فروشگاه.
خب خوشم میاد از کارهای خل خلی و لباسای قشنگ قشنگ
اگه فرشته هم بودم بالهامو مثل رنگین‌کمون می‌کردم رنگ به رنگ!
 
 
چرا مردم نمی‌تونن منو قبول کنن همون‌طوری که هستم؟
چیه مگه فقط یه کم مثل اونا نیستم، خب من متفاوت هستم
اصلا نمی‌‌خوام عوض بشم، بشم کسی که نیستم
خوشم میاد از کسی که هستم، خب من همینم که هستم.

ادامه‌ی مطلب

ستاره

چشمک بزن چشمک ستاره کوچیک من
دلم می‌خواد بدونم چطور می‌تابی تو به من
تو که بالای سر دنیا، اون بالا بالاهایی
تو که مثل الماس تو  آسمونایی.
 
 
خورشید تابون که بره
هرچی نوره باهاش می‌ره
فقط تویی که می‌درخشی نورَک من
چشمک می‌زنی چشمک تو شب من.

ادامه‌ی مطلب

همه ما

یکی با آب رفت
یکی زیر سنگ
یکی با آتش به هوا
یکی جنگید با ترس به تنهایی
ما را به خاطر بسپار، گرچه رفته‌ایم.
ستاره بر سر دوشی می‌درخشد
توپ می‌آید و می‌درد
خط روشن روی صفحه صاف می شود
فشنگی بی‌نام سرگردان...
ما را به خاطر بسپار. فراموشمان نکن.
یکی خوابیده در میان حلقه‌های گل،
از یکی هیچ باقی مانده؛
یکی سر به سر بقیه می‌گذاشت، می‌خندید، شانه بالا می‌انداخت
که بگوید مهم نیست.
فراموش نکن ما هم اینجا بودیم.
آیا آنان که از پا درآمدند دلتنگ باد می‌شوند هنوز
دلتنگ آن نفس شیرین آسمان؟
آیا غبطه می‌خورند هنور به سنگ و خزه
یا به یک آن برق تند و کم ‌سوی چشم آفتاب‌پرست
ما بر آب می‌رویم، برهوا نوشته می شویم.
بیا یاد کنیم از آنان که گم شدند، برده شدند، رها شدند،
که آن فاتحان پر شکوه از شرم لال شده‌اند.
بایست در سکوت به یاد آنان که رفتند و گوش کن:
آنان که نیستند، ناشناس و بی نام و نشانند...
به خاطر بسپار
زمزمه‌هایشان میدان جنگ را پر کرده است.

ادامه‌ی مطلب