قالب وردپرس درنا توس
خانه / آزاده کامیار (صفحه 10)

آزاده کامیار

آزاده کامیار در دی ماه ۱۳۵۹ در شهر شاهی به دنیا آمد. رشته‌ی ترجمه را در دانشگاه تا کارشناسی ارشد دنبال کرد، چند سالی علاوه بر ترجمه در دانشگاه آزاد ترجمه تدریس کرد، حالا اما فقط مترجم و ویراستار تمام وقت است. گاهی نیز کارگاه‌های ترجمه برگزار می‌کند. اولین اثرش در مجله کارنامه منتشر شد. با مجلات عصر پنج‌شنبه، شوکران، نویسار، آزما و همشهری داستان و ... ادامه یافت. نخستین اثر رسمی‌: مجموعه شعرهای لیندا پاستان با عنوان «دوئتی برای یک صدا« (نشر چشمه). آثار بعدی: مجموعه شعرهای لی‌ یانگ لی با عنوان «کتاب شب‌هایم» (نشر حکمت کلمه)، مجموعه شعرهای لئونارد کوهن با عنوان «کتابِ خواستن« (نشر حکمت کلمه)، کتاب «در دام کمال‌طلبی» نوشته روان‌شناس و اسطوره‌شناس کانادایی ماریون وودمن (نشر هیرمند). مجموعه شعرهای ایلیا کامینسکی با عنوان «رقص در اودسا»، کتابی که به‌گفته‌ی وی برایش حکم کتاب مقدسش را دارد، از دروازه‌ی ارشاد درون رفت و به در نشد. پس تبدیلش کرد به کتاب الکترونیکی و حالا در وب‌سایت شخصی‌اش در دسترس است. از این کتاب‌ها هویداست علاقه‌ی اصلی‌اش شعر و اسطوره است، که برای وی مترادفند.

سرود باران به ماه اردی‌بهشت

بگذار باران ببوسدت
بگذار باران قطره‌‌های نقره را بر سرت بباراند
بگذار باران لالایی بخواندت
باران بر پیاده‌رو برکه‌ها می‌سازد
باران برکه‌ها را به جوی‌ آب می‌راند
باران، شب‌هنگام، بر بام ما سرود کوچک خواب می‌خواند
و من باران را عاشقم.

ادامه‌ی مطلب

سنگ

برو توی سنگ
من که این کار رو می‌کنم
بذار یکی دیگه کبوتر بشه
یا بین دندونای ببر له بشه
من خوشحال‌ترم اگه سنگ باشم
 
سنگ از بیرون معماست
هیشکی‌ هم جوابشو نمی‌دونه.
توش اما باید خنک باشه و ساکت
اگه یه گاو با همه وزنش روش پا بذاره
یا اگه یه بچه پرتش کنه تو رودخونه
 
فرقی نمی‌کنه، سنگ آهسته و آروم آروم
تا کف رودخونه پایین می ره
اونجا ماهیا می‌آن و می‌کوبن بهش وُ
به صداش گوش می‌دن.
 
من اینو خودم دیدم، وقتی دو تا سنگ رو بزنی به بهم
جرقه می‌زنن،
برای همینه که می‌گم شاید توش تاریک نباشه
شاید تو دلش یه ماه باشه که از یه جایی می‌تابه
مثلن شاید از پشت یه تپه
و نورش انقدر هست که بشه سر درآورد
از نوشته‌های غریب، از نقشهٔ ستاره‌ها
روی دیوارای دل سنگ.

ادامه‌ی مطلب

عشق بزرگ

زن شصت ساله است.
بزرگترین عشق زندگی‌اش را تجربه می‌کند
دست در دست مرد دلبندش قدم می‌زند،
موهایش در باد می‌رقصد
مرد دلبندش می‌گوید:
موهای تو مثل رشته‌های مروارید.
 
بچه‌های زن می‌گویند:
پیر خرفت.

ادامه‌ی مطلب

سرود سه لبخند

 
بگذار روحی را احضار کنم، عشق،
اگرچه کوچک باشد؛
در ماه مهر
به هوا فکر نمی‌کردیم.
 
از که باید تشکر کنم
به خاطر گنج آب؟
قلب تو بندرها را دوست می‌دارد
جایی که من غریبه‌ام.
 
کجا بود آنجا که کنار هم خوابیدیم
بی‌نیاز از آن دیگری
دوازده روز و دوازده شب
چشم در چشم هم
 
بابل نبود؟
و روزهایی بسیار کوتاه
که به زبان هم حرف زدیم
بی‌نیاز از آن دیگری
 
اگر دانه‌ای سبز می‌شود
سنگی بر آن بگذار
تا بیاموزد
نیکوکاری مقدس را
 
اگر باید بخندی
همیشه به آن دیگری،
از این گوش تا آن گوش مرا ببر
آن‌وقت همه با هم می‌خندیم.

ادامه‌ی مطلب

زبان

 
در میان دانسته‌های ما هستند کلماتی که دیگر به زبان نمی‌آوریم‌، اما هرگز از یاد نمی‌بریمشان. محتاجیم به آنها همان‌قدر که به پشت عکس، به مغز استخوان، و به رنگ رگها. فانوس دریایی خواب ما بر آنها می‌تابد، برای اطمینان، و ببین آنجا هستند، و از همین حالا می‌لرزند بر خود از ترس روز شهادت. آنها با ما دفن خواهند شد، و همراه با دیگران برخواهند خاست.

ادامه‌ی مطلب

به نور شهریور

 
وقتی اینجا هستی
انگار تنها
یک اسمی که به ما می‌گوید
هستی یا نیستی
 
و حالا انگار
گرچه هنوز تابستانی تو
هنوز همان تابستان بی‌پایان بلند و آشنا
اما در خنکای صبحدمان
نوری با توست به رنگ برنز
و با توست گلبرگهای تازه زرد شدهٔ گل ماهور
که بر ساقه سراسیمه اند و خم شده‌اند
بر شکسته سایه‌هایی
در امتداد زمین ترک‌خورده
 
اما آنها همه می‌دانند
که تو آمده‌ای
پیداست از دانه‌های مریم‌گلی
و پچ پچ پرندگان
جایی نیست که در آن پنهانت کنند
که بودنت را به تعویق اندازند
 
تو
با آنها در پروازی
 
تو نه قبلی
نه بعد
تو با آلوهای آبی رسیده‌ای
که از شب پایین افتاده اند
 
زیبا در میان ژاله‌ها

ادامه‌ی مطلب

بهار نو

آمدن به آن اتاق بلند پس از سال‌ها
پس از اقیانوس‌ها و سایه‌‌های تپه‌ها و صداها
پس از باختن‌ها و پا بر پله نهادن‌ها

پس از تماشا و اشتباه و فراموشی
برگشتن به آنجا با این فکر در سر
که جز آنهایی که می‌شناختم
هیچ‌کس را نخواهم دید
اما عاقبت دیدار تو
که نشسته‌ای به انتظار
و بر تنت پیراهنی سپید

تویی که شنیده بودمت
با گوش‌های خودم از همان آغاز،
برای آن که بیش از یک بار
به رویش در گشوده‌ام،
باور داشتم دور نیستی تو.

ادامه‌ی مطلب

یک مصاحبه


وقتی رفتم ازرا پاوند رو ببینم، هجده سالم بود، کالج می‌رفتم.  پاوند تو بخش روانی بیمارستان الیزابت بستری بود،  وکیل مدافعش با بستری کردنش جونش رو نجات داد، چون زمان جنگ جهانی دوم حرفایی زده بود که حالا ممکن بود خیانت به کشور به حساب بیاد و به خاطرش بهش شلیک کنند. جنون، عذر موجه: اونا گفتند پاوند دیوانه بوده، خوب احتمالاً یه کمی دیوانه بوده.  خوشبختانه من هیچی از مشی سیاسی‌ش نمی‌دونستم، اون هم، یه جوری که حالا مایه شگفتی منه، منو به عنوان یه شاعر جدی گرفت.  با خودش فکر کرده "این یه مرد جوونه که می‌خواد شاعر باشه."  و اینو قبول کرد و گفت: "اگر می‌خوای شاعر باشی باید جدی باشی، باید کار کنی و براش وقت بذاری بیشتر از هر کار دیگه‌ای تو زندگیت، باید کار هر روزت باشه." گفت: "باید هر روز یه چیزی حدود هفتاد و پنج خط بنویسی"  می‌دونید پاوند از اونایی بود که دائماً درباره اینکه هر کاری رو چطور باید انجام داد قانون وضع می‌کرد، بعد هم گفت: "تو هیچی تو زندگیت نداری که بتونی درباره‌اش هفتاد و پنج خط بنویسی." گفت: "تو هجده سالگی آدم چی داره  که بتونه درباره‌ش بنویسه، هیچی.  فکر می‌کنی می‌تونی، اما نمی‌تونی."  گفت: "برای اینکه بتونی بنویسی برو یه زبان دیگه یاد بگیر و ترجمه کن. این‌طوری می‌تونی تمرین کنی، می‌تونی سر در بیاری چه کارهایی می‌تونی بکنی با زبان خودت، آره با زبان خودت." 

ادامه‌ی مطلب

غم‌آواز مهاجر

از روزی که به دنیا اومدم مردم همیشه سعی کردن منو بکشن
اینو یه مرد به پسرش گفت، وقتی داشت سعی می‌کرد
حکمت یادگیری زبون دوم ‌رو براش توضیح بده.
 
این یه داستان قدیمیه از یه قرن پیش
داستان من و پدرم.
 
این یه داستان قدیمیه از دیروز صبح
داستان من و پسرم.
 
بهش می‌گن "استراتژی بقا
و افسردگی ناشی از همگون سازی نژادی."
 
بهش می‌گن "پارادایم روانی آدمهای رانده از خانه."
 
بهش می‌گن "بچه‌ای که بازی رو به درس ترجیح می‌ده."
 
انقدر تمرین کن
تا این زبون رو درون خودت حس کنی، اینو مرد می‌گه.
 
اما اون از درون و بیرون چی می‌دونه؟
پدرم چند زبون می‌دونست
که از هیچی نجاتش ندادن.
 
و من، گیج از درک مفهوم روح و جسم
یه بار پای تلفن پرسیدم،
من درون تواَم؟

ادامه‌ی مطلب

فصل بهار

چشم سرخ خرگوش
غمگین نیست. دیگر کسی سوار بر کرجی
از روستای طلایی اندوه
عبور نمی‌کند. غروب
روستا را به حال خود رها می‌کند. 
تقصیر هیچ‌کس نیست
اگر پرده‌ها کنار رفته‌اند.
در همه‌جا، همه جا، همه جا
صدای حرکت چرخها، و پیر تر شدن
ساکت‌تر شدن. 
به هیچ‌کس مربوط نیست
اگر در تمام طول شب
سگها پارس می‌کنند به هم، و چشمانشان
سرخ می‌درخشد. 
فضای ممتد تاریکیِ بین‌شان از آن آنهاست
می‌توانند بایستند در دو سویش
و به هم پارس کنند.
خرگوشها نیز دندان نشان می‌دهند
به ماه بهار.

 
 

ادامه‌ی مطلب

نگاه


استرفون منو تو بهار بوسید
روبین تو پاییز
اما کالین فقط نگام کرد
هیچ وقت منو نبوسید


بوسهٔ استرفون تو شوخیا گم شد
بوسهٔ روبین وسط شیطونیا
اما بوسهٔ چشای کالین
شب و روز منه.

ادامه‌ی مطلب

عشق مثل نمک

 
بلورهایش در دست ما
چنان پیچیده است که رمز‌گشایی‌اش ناممکن
 

بی‌لحظه‌ای تردید
وارد دیگ می‌شود

 
بر زمین می‌ریزد، چنان ریز
که بر آن پا می‌گذاریم
 
کمی از آن پشت چشمهای ماست
 
از پیشانی‌مان می‌گریزد
 
در شرابه‌هایی پنهان
در تن خود نگاهش می‌داریم 

سر میز شام، وقتی داریم از تعطیلات و دریا حرف می‌زنیم،
آن را دست به دست می‌دهیم.

ادامه‌ی مطلب

تنانه

خوشترین لحظهٔ زندگی زن
وقتی‌ست که می‌شنود عشقش کلید را
در قفل می چرخاند ، وقتی مرد داخل می‌شود و سعی می‌کند
سرو صدا نکد زن وانمود می‌کند خواب است
اما بی‌دست و پا ست او، همیشه می‌خورد به چیزی،
زن بوی لیکور را در نفسش حس می‌کند،
اما او را می‌بخشد زیرا که مرد  به او برگشته
و دیگر لازم نیست تنها بخوابد.
 
خوشترین لحظهٔ زندگی مرد
وقتی‌ست که با زنی از بستر بیرون می‌آید
پس از خوابی یک‌ساعته،
پس از عشق‌بازی، و شلوارش را
بالا می‌کشد، و می‌رود بیرون،
و روی بوته‌ها می‌شاشد، و می‌بیند
آسمان بلند پر ستارهٔ مرداد ماه را
سوار ماشینش می‌شود و به خانه می‌رود.

ادامه‌ی مطلب

جهان باستان

 
برای دان و جینی
 
به روح اعتقاد دارم؛ گرچه
اعتقاد داشتن یا نداشتن من
خیلی هم اهمیت ندارد.
بعد از ظهری در سیسیل یادم می‌آید.
خرابه‌های چند معبد.
ستونهای افتاده بر سبزه‌ها مثل عشاق برهنه.
 
زیتون و پنیر بز خوشمزه بود
شراب هم،
نوشیدمش به سلامتی شبی که از راه می‌رسید،
پرواز تند و تیز پرستوها
باد وحشی و ماه.
 
تاریکتر شد. چیزی بود
بسیار پیشتر از آنکه کلمه باشد:
شام شبانان...
سپیدی گذران از میان درختان...
جاودانگی که گوش ایستاده بهنگام.
 
خدای بانو به دریا می‌رود که تن بشوید
نباید به دنبال او رفت.
این صخره‌ها، این درختان سرو
چه بسا که دلباختگان قدیمی او باشند.
یکی از آنان بودن، شراب در گوشم گفت.
 

ادامه‌ی مطلب

خوشترین روز جهان

فکر کنم اوایل اردیبهشت بود
زمان یاس و ذغال اخته
زمان وعده ها و وعیدها
که حالا اگر چندتایش هم شکست، شکست.
پدر و مادرم هنوز پرسه می‌زدند
بر پس زمینه، در بخشی از یک چشم انداز،
شبیه خانه‌هایی که در آنها بزرگ شده بودم،
که اگر هم بعدها خراب شدند
که می‌دانم شدند
هنوز باورم نمی‌شود. بچه‌ها خواب بودند
یا بازی می‌کردند، کوچکترینشان
به تازگیِ عطر یاس نوشکفته بود،
از کجا باید می دانستم
ریشه‌های سستی دارد این گل
و می‌شد به سادگی جا به جایش کرد.
حتا نمی‌دانستم که خوشبختم.
دل‌مشغولی‌های من آزردگی‌های خُردی بود
که مثل نمک بر خربزه
تنها میوه را شیرین‌تر می‌کرد.
در خنکای صبح،
بر ایوان می‌نشستیم
و قهوهٔ داغ می‌خوردیم. از پشت اخبار روز،
اعتصابات و جنگهای کوچک، و آتش‌سوزی در جایی،
تاج موهای سیاهت را می‌دیدم
حواسم به بحران ملی نبود
تنها به این فکر می‌کردم
که موهای تو بر شانه‌های لخت من
چه حسی دارد.
اگر کسی درست در آن لحظه دوربین را نگه می‌داشت بعد...
اگر کسی بود که فقط دوربین را نگه می‌داشت
و از من می پرسید: خوشحالی؟
شاید می‌دیدم
چطور صبح بر رنگ بازتابیدهٔ یاسها
می‌درخشد. آره شاید می‌گفتم آره
و فنجانی قهوهٔ داغ به او تعارف می‌کردم.
 

ادامه‌ی مطلب