قالب وردپرس درنا توس
خانه / سارا سمیعی (صفحه 5)

سارا سمیعی

Avatar

صدسال

صد سال خوابیده بودم. شاهزاده‌ای سوار بر اسبِ سفید آمد زیبا بود و ساده و راستین و توانمند اما مرا از آن خواب جادویی بیدار کرد نمی‌توانم بگویم چگونه

ادامه‌ی مطلب

دانش‌آموز

  پنج شنبه خواهم نوشت، یکشنبه خواهم نوشت وقتی به مدرسه نروم داستان خواهم نوشت، رمان خواهم نوشت و حتی حکایت ها از روستایم خواهم گفت از والدینم از پدربزرگ ها و مادربزرگ ها دشت ها و مزرعه ها را وصف خواهم کرد حیوانات و چیزهایی کوچک را سپس سفر خواهم کرد، تا ایران خواهم رفت تا تبت یا نپال و از همه جذاب‌ تر آن جاست در کرانه ی شباهنگ* در کرانه ی رأس الغول** آن جا که همه …

ادامه‌ی مطلب

آنقدر خوابت را دیده‌ام

  آنقدر خوابت را دیده‌ام که واقعیتت را از دست داده‌ای آیا هنوز نرسیده وقت آن که در آغوشت کشم؟ و بر آن لب‌ها، بوسه زنم میلادِ صدای دلنشینت را؟   آنقدر خوابت را دیده‌ام که بازوانم عادت کرده‌اند سایه‌ات را در آغوش کشند و یکدیگر را بیابند، بی آن که گردِ تنت پیچیده‌باشند اگر با واقعیت ِتو که روزها و سال هاست که تسخیرم کرده‌ای، روبرو شوم، بی‌تردید به سایه‌ای بدل خواهم شد آه! ای توازن احساسات!   آنقدر …

ادامه‌ی مطلب

باد

من بادِ سرخوشم، شبحِ تیزرو با صورتِ شن و تنپوش آفتاب گهگاه ملول در قلمرو دوردستِ خویش با سرانگشتانِ خود، نوازش می‌کنم اقیانوسِ ترشروی خزیده به خواب را بیدار می‌شود با کِش و قوس، پیرمرد و لعنت می‌کند خموش، با تمسخری ابدی این رهگذر بی‌خیال را که سوتِ خنده‌اش در چشم‌ِ تار از اشک‌های نمکِ او فرو رَوَد از تعجیلِ بسیارِِ من همه، گمانه به میرایی‌ام می‌زنند از هم می‌گُسَلَم جریان رود را و سر داغِ خویش را که از …

ادامه‌ی مطلب

هیِروگلیف

  اتاقم سه پنجره دارد عشق،‌ دریا و مرگ خونِ زنده، سبزِ آرام و بنفش آه ای زن ! ای گنجینه‌ی لطیف و متراکم پنجره‌های سرد، بوی عنبر دریا، مرگ، عشق و هیچ چیز را حس نکردن، جز آن ‌چه دوست می‌دارم زن! ای روشن‌تر از روز در این شبِ زرینِ سپتامبر مرگ، عشق، دریا غرق کن مرا در فراموشیِ مطلق زن! آه زن! ای تابوتِ تن

ادامه‌ی مطلب

اگر بخواهی

  اگر بخواهی یکدیگر را دوست خواهیم داشت با لب هایت در سکوت و این گل سرخ، سکوت را نخواهد شکست مگر برای سکوتی ژرف تر   این درخششِ لبخند، ناگاه بی درنگ به آواز در نخواهد آمد هرگز اگر بخواهی یکدیگر را دوست خواهیم داشت با لب های تو در سکوت   خاموش، خاموش در میانه ی این چرخش ها آه ای پریِ بادها، در قلمروِ ارغوانی ات بوسه ای آتشینِ پر خواهد کشید تا سرِ بال پرندگان اگر …

ادامه‌ی مطلب

نامِ حقیقی

  قصری که تو بودی را بیابان خواهم نامید این صدا را شب، جسمیت‌ات را غیاب و آن‌گاه که در خاکِ بی‌حاصل افتی آذرخشی که تو را آورد،‌ نیستی خواهم نامید   مردن، سرزمینی‌ست که تو دوست می‌داشتی، می‌آیم اما بی‌وقفه در مسیرِِ راه‌های تاریک‌ات. مِیل‌ات را خواهم کُشت، شکل و خاطره‌ات را من دشمنِ بی‌رحمِ توام   به تو نامِ جنگ خواهم داد و در تو آزادی‌های جنگ را به‌دست خواهم‌آورد و چهره‌ی تاریک و شیارخورده‌ات را دردست خواهم …

ادامه‌ی مطلب

کلوتیلد

    شقایقِ‌نعمانی و تاج‌الملوک در باغ روییده‌اند همان‌جا که اندوه ‌می‌خوابد بین ِ عشق و غرور   و سایه‌های ما نیز سرمی‌رسند سایه‌هایی که شکارِ شب می‌شوند و خورشید تاریک‌شان می‌کند و خود ناپدید می‌شود با آن‌ها   خدایانِ آب‌های پرخروش می‌سپارند گیسوانشان را به جریانِ آب عبور کن! باید روان شوی از پیِ این سایه‌ی زیبا که می‌خواهی‌اش

ادامه‌ی مطلب

دُردرِخت

آسمانت همیشه کمی آبی صبحگاهانت اغلب کمی بارانی دُردرِخت شهرِ به غایت زیبا گورستانِ اوهامِ محبوبم وقتی که می‌کوشم رسم کنم نهرها و سقف‌ها و ناقوس‌هایت را، گویی موطن‌هایی را دوست می‌دارم. اما خشک شده‌اند به‌سرعت، خورشید و ناقوس‌ها، برای عشاءِ ربانی و نان‌شیرینی‌ها. و ناقوس درخشانِ تو، این آسمانِ آبی می‌بارد اغلب و بالاتر باز هم همیشه کمی آبی‌ست. *  دُردرِخت: شهری‌ در هلند

ادامه‌ی مطلب

کیمیای کلام

  رنگ بخشیدم به حروفِ صدادار: آ: سیاه ، اُِ: سفید، ای: قرمز، اُ: آبی، او: سبز به حروف بیصدا، شکل و حرکت دادم و بر خود بالیدم از این که، یک روز یا شاید روزی دیگر، با ضرباهنگ‌های غریزی، فعلی شاعرانه‌ ابداع کنم که همه‌ی معانی را بدهد، ترجمه‌اش را برای خویش نگاه داشته‌ام در ابتدا این یک تمرین بود. تمامِ سکوت‌ها را می نوشتم، تمامی شب‌ها را، از غیرقابلِ توصیف، یادداشت برمی داشتم. و سرگیجه‌ها را ثابت نگاه …

ادامه‌ی مطلب

کلاغ‌ها

  خدایا وقتی که دشت سرد است و در روستاهای درمانده, در طبیعت بی‌گل, صدای ناقوسِ نماز, خاموش. کلاغ‌های گرانقدرِ دل‌انگیز را فرمان بده که از آسمان فرود آیند. قشونِ غریبِ بادِ سرد با فریادهای سهمگین به لانه‌هایتان هجوم می‌آورد. شما! بر فراز رودهای بلندِ زرد در جاده‌های کهنِ آهکی روی گودال‌ها, روی حفره‌ها پراکنده شوید و باز, گردِ هم‌‌آیید. بر فراز دشت فرانسه آن جا که مردگانِ پریروز خفته‌اند, گردِ خود بچرخید مگر زمستان نیست؟ در دسته‌‌های بی‌شمار بچرخید, …

ادامه‌ی مطلب

به یک زن رهگذر

  خیابان پرهمهمه اطرافم زوزه می کشید بلند و باریک،  سخت عزادار و با دردی پرشکوه زنی از کنارم گذشت ، با دستانی دل‌ا‌‌نگیز ریسه‌ی گلهای دامنش را بلند می‌‌کرد و موزون تکان می‌داد   چالاک و شریف با ساق‌‌های تندیس‌وارش و من در هم کوفته و لایعقل می‌نوشیدم از چشم‌هایش، آسمانِ کبودی را که توفان به‌پا می‌‌کرد لطفی که سِحر می‌کرد و لذتی که از پای درمی‌آورد   یک آذرخش و دیگر شب! زیباییِ درگریز که نگاهش ناگاه دوباره …

ادامه‌ی مطلب