قالب وردپرس درنا توس
خانه / سارا سمیعی (صفحه 4)

سارا سمیعی

Avatar

الکل‌ها

به‌سلامتی شعر ششم   گوش سپردم به هیاهوی شهر محبوسِ این زندانِ بی افق چشم انداز: آسمانِ خصم‌آلود و دیوارهای لخت زندانم   روز به خاموشی می‌گراید اما در زندان, چراغی می‌سوزد ما در سلول تنهای تنهاییم من و روشنی دلفریب و عقلِ عزیز  

ادامه‌ی مطلب

ناشناخته

    در انزوای کتاب‌ها گام برمی‌دارم:   یخ می‌زند قلبم با این خاطراتِ یخ‌زده باد خود را به حصیر می‌کوبد نوامبر است عمری لازم بود تا ناله‌ی جنگل انتظاری اساسی برانگیزد   آن سوی باغ آن سوی زمانِ پیشِ رو پوسته‌های شاه‌بلوط فرو افتاده‌اند شعله‌ی برگ‌ها در مِه پنجره‌های بنفش   درست ماه نوامبر است.   هر چیزی در جای خود با این‌حال، چونان پرنده‌ای نگران، ناشناخته نزدیک است

ادامه‌ی مطلب

در انبار

    در انبار، آنجا که کودک انگشت بر دیوار می کِشَد ذراتِ گَردی سفید بر زمین می ریزد   و سایه ای در آن اعماق، حس می کند که به آرامی کالبدی می یابد   قطره های ترش شراب بر شن جشن های پیشین را به یاد می آورند   کودک روی پله ها نشسته است گوش می دهد به زمزمه ی آب در لوله ها و چشم فرو می بندد و خود را موجودی فرض می کند که …

ادامه‌ی مطلب

زنانِ نفرین‌شده (دِلفین و هیپولیت)

  آیا رفتاری غریب از ما سر زده است؟ شرح بده اگر می‌توانی ای عذاب و ای دهشتِ من! از هراس می لرزم وقتی مرا «فرشته» ی خود خطاب می کنی با این حال حس می‌کنم دهانم را که به سوی تو می آید اینگونه نگاهم نکن ای همه اندیشه ی من! تویی که دوستت خواهم داشت تا ابد ای خواهرِ برگزیده ام شاید دامی باشی گسترده پیشِ رو، و سرآغازِ نیستی ام اما چه کسی را یارای سخن گفتن …

ادامه‌ی مطلب

زنانِ لندنی

  همان‌طور که سیگارِ دیگری روشن می‌کردم تو نشسته بر لبه‌ی تخت جوراب‌هایت را درآورده‌ای و اکنون جرئت نمی‌کنی سر بلند کنی و به چشم‌هایم بنگری در اتاقی که هرگز در آن با هم نخوابیده‌ بودیم   گویی ناگهان زمان می‌میرد یا از حرکت می‌ایستد یک انحنای بلند به تخت نزدیک می‌شوم و تو را در آغوش می‌کشم در این لطف حزین که ما را دربرگرفته است درست مثلِ تو، من نیز می‌ترسم   بیرون همهمه‌ای گنگ بود و مقصدِ‌ …

ادامه‌ی مطلب

نه عشق نمرده‌ است

  نه عشق نمرده است در این دل و چشم و دهان که به استقبال تشییع خویش می روند گوش فرادهید! بیزارم از زیبایی ها و رنگ و جمال عشق را دوست دارم، مهر و بیرحمی اش را عشقِ من تنها یک نام و یک شکل دارد همه چیز می گذرد لب ها به این لب می پیوندند عشقِ من اما تنها یک نام دارد و یک شکل و اگر روزی به خاطرش آوری آه! تو! تو که شکل و …

ادامه‌ی مطلب

از رمان تا شعر

  رمان اینگونه به پایان می رسد همان‌طور که باید، پرسوناژ در آخرین فصل می میرد می توان تاسف خورد یا از رهایی سخن گفت برخی از خوانندگان شاید ویرگول یا آهی اضافه کنند طرح و توطئه درست و منطقی بود و غافلگیری‌ها، حساب شده کتاب با قهرمان، با منطق بسته می شود می توان به رویای ماجراهایی دیگر فرو رفت می توان همه چیز را فراموش کرد و چنین است که شعر آغاز می شود  

ادامه‌ی مطلب

نوشتنِ شعری دادائیستی

  برای نوشتنِ یک شعرِ دادائیستی روزنامه ای بردارید و چند پرنده * از روزنامه مقاله‌ای را انتخاب کنید که بلندی‌اش به اندازه‌ی شعری باشد که می‌خواهید بنویسید مقاله را با قیچی جدا کنید سپس با دقت هر واژه از مقاله را ببرید و در کیفی بریزید کیف را به آرامی تکان دهید برش ها را یکی پس از دیگری تصادفی بیرون بیاورید آن ها را به همان ترتیب یادداشت کنید این شعر شبیهِ شما خواهد بود و شما: نویسنده‌ای …

ادامه‌ی مطلب

انتظار

  زن گفت: اگر می‌آیی که بمانی، هیچ نگو باران و بادِ روی کاشی‌ها کافی‌ست سکوتِ درون اشیاء و غبار قرن‌هایی که بی‌تو گذشت   باز هم هیچ نگو! گوش کن به آن چه که هست تیغه‌ی شمشیری که در تنِ من است صدای هر گام، خنده‌ای از دوردست ناله‌ی حلزون‌ماهی، صدای دری که بسته‌می‌شود و قطاری که عبورش بی‌پایان است   روی استخوان‌هایم بمان! هیچ نگو چیزی برای گفتن نیست بگذار باران دوباره باران شود و جریانِ بادِ زیرِ …

ادامه‌ی مطلب

لحظه‌ی مرگبار

  شعر چیز بی اهمیتی ست کمی بیش از توفانی در کارائیب کمی بیش از گردبادِ دریای چین یا زلزله ای در تایوان یا سیلِ یانگ تسه کیانگ که برایتان صدهزار چینی را در یک چشم به هم زدن غرق می کند حتی موضوع یک شعر هم چیزی بی اهمیت است   در روستای کوچکِ ما بسیار خوش می‌گذرد مدرسه ای جدید خواهیم ساخت شهردار جدید انتخاب می کنیم و تغییر خواهیم داد روزهای بازار را ما در مرکز دنیا …

ادامه‌ی مطلب

ترانه‌ی پاییزی

  هق‌هقِ درازِِ ویلون‌های پاییز با نوایی بلند و نه دل‌انگیز, قلبم را جریحه دار می‌کند.   آنگاه که ساعت زنگ می‌زند من بی‌نفس, از چهره‌ام رنگ می‌پرد یادِ گذشته می‌کنم و اشک می‌چکد.   خود را به بادِ سهمگین می‌سپارم تا بَرَد مرا به هر سویی که خواهد چونان برگی که بر خاک می‌فِتَد.

ادامه‌ی مطلب

مرغانِ دریایی

    ملوانان برای تفریح، اغلب مرغان دریایی را می‌گیرند این پرندگانِ غول‌پیکرِ دریاها را که دنبال می‌کنند مسافرانِ خسته‌ی کشتی‌ای را که روی ورطه‌های تلخ می‌لغزد.   هنوز آ‌ن‌ها را بر الوارها نگذاشته‌اند این پادشاهانِ بی دست‌وپا و شرمسارِ لاجورد بال‌های بزرگ سفیدشان را سخت رقت‌بار مثلِ پارو بر آب می‌کِشند.   چه بی‌دست‌وپا و بی‌رمق است این مسافرِ بالدار چه مضحک و زشت است اکنون، او که پیش از این زیبا بود. یکی با پیپ به نوکش می‌زند …

ادامه‌ی مطلب

مَزمور

هیچکس دوباره وَرزِمان نخواهد داد از خاک و از گِل هیچکس گرد و غبارمان را نخواهد آمرزید هیچکس   ای هیچکس! ستایش از آن توست به عشق تو می شکفیم و در برابرِ تو   هیچ بوده ایم، هستیم و خواهیم بود شکوفا گُلِ سرخِ هیچ گُلِ سرخِ هیچکس   با ستونِ مادگیِ* روشن روح پرچمِ گُل های صحرای آسمان تاجِ سرخِ کلامِ ارغوانیِ مزامیرمان** برفراز، برفرازِ خار   توضیح:   گلِ سرخِ هیچکس اشاره دارد  به  اُسیپ ماندلشتام،  شاعرِ انقلابیِ …

ادامه‌ی مطلب

مسیرِ خون

این عشقِ لجام‌گسیخته که دشت‌ها را می پیماید این خنجر خونینِ فرو شده به صخره‌ها این بادِ فانی که پرستوهای وهم می‌کِشندش زندگیِ ناچیز من است باید می شد از آینه گذشت تا به تو رسید که دوستم می‌داری اما خون جاری‌ست، تا اعماقِ جوانی‌ام و من چون دریایی با شهرهای شناور و آسمانی لبریز از ابرهای ملولم زندگی‌ام در اعماقِ این مغاک می‌لرزد همه شب تا به سحر و سراپا عریان، می‌خزم به رویای مرگ !جانورانِ رویاهایم ببینید چگونه …

ادامه‌ی مطلب