قالب وردپرس درنا توس
خانه / سارا سمیعی (صفحه 3)

سارا سمیعی

Avatar

دموکراسی

به چشم‌اندازِِ پلشت، برازنده است پرچم و نعره‌هایمان صدای طبل‌ها را خفه می‌کند. در قلب شهرها، پلیدترین فحشا را تقویت خواهیم کرد. و قتل‌عام می‌کنیم شورش‌های منظم را. به سوی سرزمین‌های خیس‌خورده و فلفل‌زده*، در خدمتِ هیولاهای استثمارِ نظامی و صنعتی. بدرود اینجا، پیش به‌سوی هرکجا که شد ! ما سربازانِ حُسن‌نیَت‌ایم، فلسفه‌‌ی توحش، از آنِ ماست جاهلانِ راهِ علم و مُحیلانِ رفاه. انفجار برای دنیای پرجنب و جوش. این است رژه‌ی حقیقی. به‌پیش! حرکت! * سرزمین‌های «خیس‌خورده و فلفل‌زده» …

ادامه‌ی مطلب

امید

  امید را بسته‌ام به ریشه‌های زندگی رو به ظلمات وضوح را برافراشته‌ام مشعل‌ها را کاشته‌ام در مرزهای شب وضوحی که سماجت ‌می‌کند مشعل‌هایی که می‌لغزند میان سایه‌ها و بربریت روشنی‌هایی که بازمی‌گردند به حیات مشعل‌های همیشه برافراشته‌ی بی‌زوال می‌کارم امیدواری را در خاکِ حاصلخیزِ قلب می‌پذیرم همه‌ی امید را با جانِ عصیانگرش   آندره شدید شاعر فرانسوی مصری‌تبار تولد: ۱۹۲۰ قاهره – مرگ: ۲۰۱۱ پاریس

ادامه‌ی مطلب

السا

کافی‌ست که از در درآیی با گیسوان بسته‌ات تا قلبم را به لرزه در آوری تا دوباره متولد شوم و خود را بازشناسم دنیایی لبریز از سرود !السا عشق و جوانیِ من آه لطیف و مردافکن چون شراب همچو خورشیدِ پشتِ پنجره‌ها هستی‌ام را نوازش می‌کنی وگرسنه و تشنه برجا می‌گذاری‌ام تشنه‌ی بازهم زیستن و دانستنِ داستانمان تا پایان معجزه است که باهمیم که نور بر گونه‌هایت می‌افتد و در اطرافت باد بازیگوشانه می‌وزد هر بار که می‌بینمت قلبم می‌لرزد …

ادامه‌ی مطلب

اکنون سیاهی‌ست

اکنون سیاهی‌ست کلمات، دیروز بود در پیشانی ِ باران در قهقهه‌ی کودکانِ‌ دبستانی که از پاییز می گذرند و از ادبیات گویی از جهنم و بهشتِ لِی‌لِی‌هایشان تو جدول دردناکِ تبدیلِ اندازه‌های طول و عرض را از بَر می‌کُنی رو به کفش‌های وِرنیِ شمشیربازانِ دوازده ساله که دماغه‌ی خیابان‌ها را فتح می‌کنند و شرمِ کارزارهای حقیر را سیلی می‌زنند تو درس‌هایت را تکرار می‌کنی در میانِ شعله‌های درختانِ توس و نَمدارها برای کوه‌های یخ که هنوز دریا را ندیده‌اند و …

ادامه‌ی مطلب

پاگَرد

    خورشید، مسرور و سرفراز با رَمه‌های شاداب بازمی‌آموزد گِردی جهان را و تعادلِ رو به بهبود را که می‌خزد زیر پیراهنِ پاکیزه‌اش. دست بر ستونِ فقراتِ روز می‌نهد و آهسته، به‌زحمت بالا می‌رود از هر پله‌ی روز تا پاگَردِ پشتِ‌ گردنت آن‌جا که هرآن‌چه اتفاق افتاده و‌ آن‌چه منتظری که پیش‌آید هردو در یک سایه مشترکند  

ادامه‌ی مطلب

جاودانگی

  بازش یافته‌اند چه‌چیز را؟- جاودانگی دریایی‌ست معبرِ خورشید   جانِ دیده‌بان زمزمه می‌کنیم اعتراف را به شب که چنان تهی‌ست و به روزِ آتشین   از رأیِ انسان‌ها از شورِ مشترک آن‌جا که رها می‌شوی و پرواز می‌کنی در آن   زیرا تنها از شما نسیم‌های اطلسین تکلیف می‌دمد بی‌آن‌که بگوییم: سرانجام   آن‌جا هیچ امیدی نیست هیچ جنبنده‌ای علم و صبر عذاب قطعی‌ست   بازش یافته‌اند

ادامه‌ی مطلب

تن داغ واژه‌ها

  این واژه ها را در دستانت بگیر و حس کن پاهای چابکشان را و قلبشان را که مثل قلب سگی تند می‌تپد پس نوازش کن پشم‌هایشان را تا آرام گیرند روی زانوانت بگذارشان تا چیزی نگویند دیگر   لانه‌ای بی‌حاصل از اصوات، پناهگاهِ جَوَندگانی ست که پیروِ نظم دانشگاهی‌اند می ‌گویند واژه ها  دهاتی‌اند، اما شکننده اند آن ها و از لکنتِ بیش از حد است که می‌میرند   پس آن ها را در گورستان‌های بزرگی می‌نهند که اذهانِ پلید، …

ادامه‌ی مطلب

درباره‌ی هومر

  وقتی که آخرین بار در دره‌ی مقدس خواهرانِ نُه‌گانه* به فرمانِ آپولون ایلیاد و اُدیسه را می‌خواندند هریک برای خوش‌آیندِ او خود را مشتاق‌تر نشان می‌داد و از او می خواست تا رازی را فاش کند که کائنات از آن بی‌خبر است و خدای شعر با آن‌ها گفت: پیش از این‌ها با هومر در کرانه‌های پِرمِس و در جنگل بوته‌های برگِ بو گام می‌زدیم همان‌جا که تنها او از پسِ من روانه بود و سرمست و مسرور، هردو کار …

ادامه‌ی مطلب

زمین مثلِ یک پرتقال آبی‌ست

  زمین مثلِ یک پرتقال، آبی‌ست هیچ خطایی در کار نیست کلمات دروغ نمی گویند پیشکش نمی‌شوند دیگر‌ برای سردادنِ سرود گِردِ بوسه‌های تفاهم عشق و جنون پیوند خورده دهانش با تمامِ رازها و لبخندها و چه جامه‌های گذشت که بر تنِ اوست تا که عریانش بیابند   زنبورها گل‌های سبز می‌دهند دورِ گردنت، سحرگاه گردنبندی می‌بندد از پنجره‌ها برگ‌ها بال می‌یابند تمامِ شادی‌های خورشید در توست همه‌ی آفتابِ روی زمین در مسیرِ زیبایی تو    

ادامه‌ی مطلب

آبرنگ

  سربازان مزرعه و کاخ را آتش زدند قلعه را ویران کردند و بقایای باستانیِ رومی را همان‌ها که پیروز بر زمان و آذرخش و آب نشانی از گذشته‌های دور بودند و اکنون خرابه‌هایشان منحرف کرده جویباران را بناهای اندوه و نفرت و جنگ سربازان مزرعه و کاخ را آتش زدند قلعه را ویران کردند و بقایای باستانیِ رومی را   پرنده دیگر نمی‌خوانَد در سایه‌ی شاخسار گوزن نمی‌آید به نوشیدنِ آب گوارای سرچشمه‌ها خرگوش گریخته از هزارتوی پرپیچ‌وخم از …

ادامه‌ی مطلب

نامه‌ی مارسل پروست به زَدیگ، سگِ رِنَلدُو آن

  به زدیگ (اندکی پس از سوم نوامبر ۱۹۱۱) زدیگ عزیزم من تو را خیلی دوست دارم ، چون من و تو هردو سرشار از اندوه و عشق به یک نفر هستیم و تو نخواهی توانست از او بهتر در این دنیا بیابی. اما من حسادت نمی کنم که او با تو بیشتر وقت می گذراند، چرا که این کار را عادلانه می دانم ، زیرا تو از من شوربخت تر و دوست داشتنی تر هستی . هاپوی عزیزِ من! …

ادامه‌ی مطلب

فراری از خدمت

  به شما نامه می‌نویسم آقای رئیس جمهور نامه‌ای که شاید آن را بخوانید، اگر فرصت کنید به‌تازگی به خدمت احضار شده‌ام و پیش از چهارشنبه شب به جنگ اعزام می‌شوم آقای رئیس جمهور من نمی‌خواهم به این جنگ بروم من به دنیا نیامده‌ام تا آدم‌های بیچاره را بکشم نمی‌خواهم خشمگین‌تان کنم اما لازم است که بگویم تصمیمِ خود را گرفته‌ام من از خدمت خواهم گریخت از همان روزی که به دنیا آمده‌ام مرگ پدرم را دیده‌ام رفتنِ‌ برادرانم و …

ادامه‌ی مطلب

هست

  آن‌چه می‌خواهم واقعیتِ تصاویری‌ست که در قلبِ من است تنها همین واقعیت و دیگر هیچ قلبم چون دهانِ سخنوری بی‌وقفه تکرارش می‌کند و با هر ضربان دوباره آن را بازمی گوید دیگر تصاویرِ دنیا همه کاذب‌اند ظاهری شبح‌گون دارند و دیگر هیچ دنیای یکه‌ای که با سبزیِ فلزگونش احاطه‌ام کرده دنیای زیرزمینی آه این زندگی که خورشیدِ صبحدم را می‌بلعد این آتش‌بازی‌های بی‌بدیلِ کیهانی حاصل جادویی نیست،  که در گذشته در توُلِدوُ * در پرشکوه‌ترین مکتبِ شیطانی می‌آموختند من …

ادامه‌ی مطلب

مردی که می‌خوانَد

  گردن افراشته در عمقِ تصویر نیمرخ چپِ او به سوی من با چانه‌ای استوار و تمرکزی عمیق آماده است تا قرن را عوض کند آنجا زیر چشمانِ من، در سکوت   همیشه اندیشیده‌ام که کتاب است که از قرن‌ها میگذرد تا به ما رسد با دیدنِ این مرد اما دانستم که  عاملِ این انتقال، خواننده است   به این شیء ِ پُر نشانه که در دستِ ماست زیاد اعتماد نکنیم چرا که تنها اینجاست تا شهادت دهد که کوچ …

ادامه‌ی مطلب

۱۹۰۹

  جامه ای از حریر ارغوانی بر تن داشت بالاپوشی با گلدوزی‌های طلایی و برش هایی از روی شانه ها   چشمانِ رقصانش چون چشم فرشته ها می خندید، می خندید با چهره ای به رنگِ فرانسه چشم هایش آبی، دندان ها سفید و لب ها سرخ آه چهره اش به رنگ فرانسه بود   با پیراهنِ دِکُلته اش و موهایی چون موهای مادام رِکَمیه با بازوانِ برهنه   هرگز صدای زنگ نیمه شب را نخواهی شنید   زنِ حریرِ …

ادامه‌ی مطلب

پرسه‌زن، والتر بنیامین

از کتاب «پرسه‌زن»ِ والتر بنیامین درباره‌ی اشعارِ شارل بودلر   خیابان پرسه زن را به سوی زمانی پایان یافته هدایت می کند. هر خیابان شیبی ست که او را اگر نه به سوی اصل و سرچشمه، دست کم  به گذشته ای می کشاند که می تواند چنان سحرانگیز باشده که گذشته ی او، گذشته ی شخصی او نباشد. با این حال این گذاشته زمانی ست شبیه به دوران کودکی اش. اما چرا شبیه به زمانی که او تجربه کرده است؟ …

ادامه‌ی مطلب