قالب وردپرس درنا توس
خانه / سارا سمیعی (صفحه 2)

سارا سمیعی

Avatar

دست

  تنِ نوازش‌شده شکوفا می‌کند دست را مشت گره‌کرده، فقدان نوازش است قلم هم جای نمی‌گیرد در مشت قلم می‌گشاید مشت را دست، گشوده می‌شود به‌روی کلام به روی جدایی

ادامه‌ی مطلب

آینه

در خوابگاهِ شباهت‌ها برگ‌ها اندیشه‌های خویش را دارند سنگ‌ها می‌شناسند هیاهوی طلایی زنبورها را روز صمیمانه به نومیدی و گوش‌هایشان آویزان است طبیعت می‌رقصد برای سطحِ شفافِ زمان گیاه پای برهنه‌اش را در زمین فرو کرده، پیش می‌رود اما تو هرگز نخواهی شنید ناله‌ی خستگی‌اش را

ادامه‌ی مطلب

بازهم این تصویر

  بازهم این تصویر تصویر دست و پیشانی تصویر ِنوشته‌ی بازگشته به اندیشه. ° همچون پرنده‌ای در آشیان سرم را در دست گرفته‌ام. ° درخت پایکوبی می‌کرد همچنان، اگر همه‌جا بیابان نبود. ° جاودانه‌ها به‌جای مرگ. شن سهم احمقانه‌ی ماست از میراث. ° آیا از هماغوشی دست و جان نطفه‌ای شکل می‌گیرد؟ ° فردا معنای دیگری‌ست. ° می‌دانستید که پیش‌ترها، ناخن‌هایمان اشک می‌ریختند؟ دیوارها را با اشک‌هایمان خراش می‌دادیم اشک‌هایمان به سختی قلب‌های کودکانه‌مان بود. ° هیچ نجاتی در کار …

ادامه‌ی مطلب

عشق و شعر

تویی همان آوا که پاسخ می‌دهی به ندای من بی این صدا هیچ شعری نمی‌تواند مجذوب خود کند پژواکی را که می‌آمیزد زمزمه‌ی عشاق را به غبار قرون. تو همانی که با او واژه به واژه می‌بافم اندامِ سرودمان را و پیوند می‌گیرم با او و قیاس می‌کنم قیاس‌ناپذیرِ ِهمیشه پابرجا را، با سِحری ناپایدار که قادر به مردن نیست. به چشمم تو کنتس طرابلسی همانگونه که گرگ‌بانوی پُنُتیه و من از راه جاده‌های انتاکیه عازم زیارتم آنجا که لابلای …

ادامه‌ی مطلب

آدمی از دست‌های خویش می‌میرد. (بی‌ دست می‌میرد انسان.) واژه جدا می‌کند دست را، از دستی که آن را ساخته است. یک دست کافی‌ست برای یک کتاب: دستی که جایگزین دست است و واژه: مدعی ِتصاحب آن.

ادامه‌ی مطلب

شعله‌ور شدن – سرآغاز

پنجِ عصر. زمانی تعیین‌کننده، کمی سنگین و شکننده، از افقی دیگر و معیارِ دیگری از نور، هنگامی که خورشید سرخ شده، اما هوا هنوز گرگ و میش نیست. زمانی سرنوشت‌ساز که به لطفِ یگانه شعرِ فدریکو گارسیا لورکا، غرق نشده است در فراموشی، و باقی گذاشته این ردِ ماسه و خون را در پرشورترین لحظه‌های هستی ما . مسیر ِقله‌های شگفت‌انگیزِ ِهم‌سطح با زمین، همچون خط مشترکِ نامتناهی‌هایی که گم نمی‌شوند و تاب نمی‌آورند در برابر خاک.

ادامه‌ی مطلب

ملانکولی

چهره‌ی حال را حجاب جدا می‌کند، از چهره‌ی گذشته. پرده‌ای خیس چشمی که در غلیان است هنوز، از اشکی قدیمی. ملانکولی، ملانکولی. ما از آن‌چه فرو می‌کاهدمان، می‌میریم.

ادامه‌ی مطلب

فال

آستانه‌ای نیست دیگر دیگر نه خانه‌ای‌ست و نه اردو و آتشی سپیده‌دم ِ دست چپ‌ِ تو شامگاه دست راست‌‌ات را در آغوش می‌کشد روز به غباری بدل می‌شود و شب حکمرانی می‌کند میان جانِ تو که گمان نمی‌کنم در عذاب باشد و جسم‌ات که در ارتفاعات سکنی گزیده‌ است هیچ کوفتگی‌ای در میان نیست هیچ جراحتی تو راه می‌گشایی به سوی پیشگویان، شفاف شاید با ناخن‌هایت زمان را خراش دهی فالی که حاملِ معجزه است ساکنِ مشرق است ستاره‌ی نوین …

ادامه‌ی مطلب

درخت،‌ چراغ

درخت دیرینه‌سال می‌شود در درخت، تابستان است. پرنده از آوازِِ پرنده، در گذر است و گریز سرخی پیراهن می‌درخشد و پخش می‌شود همه‌جا دوردست‌ها در آسمان، ارابه‌ی عتیقِ درد… آه ای سرزمین آسیب‌پذیر! همچون شعله‌ی چراغی در دست نزدیک به خوابی که در سبزینه‌ی جهان است ساده همچون ضربانِ روح مشترک تو نیز دل باخته‌ای به آن لحظه که رنگ می‌بازد نور چراغ، در رؤیای روز و می‌دانی که تاریکی قلب تو درمان خواهد کرد زورقی را که به ساحل …

ادامه‌ی مطلب

سیتِر

در صمیمیت گل‌بوته‌ها شادکامی‌های ما به هوا برخاسته و پناهشان داده اکنون سایه‌روشنِ کلبه‌ای به‌لطف نسیم تابستان که در گذر است بوی خفیف گل‌سرخ با عطر تنش در هم آمیخته است همان‌گونه که چشم‌هایش وعده داده بود، والاست شهامتِ او و می‌سوزد لب‌هایش از تبی نفیس عشق فرو می‌نشانَد همه‌ی هوس‌ها را به‌جز تشنگی و خنکای شهد و شراب در امانمان می‌دارد از کوفتگی‌های تن

ادامه‌ی مطلب

ترانه‌ی بیگانه

در جستجوی مردی هستم که نمی‌شناسمش که هرگز اینچنین من نبود جز از آن هنگام که جستجویش می‌کنم. چشم‌های مرا دارد، دستان مرا یکسره همین اندیشه‌ها را در تکه‌پاره‌های شناورِ زمان؟ فصلِ هزاران کشتی‌شکسته دریا دست می‌کشد از دریا بودن آب یخینِ گورها شده است. اما دورتر، چه کسی می‌داند دورتر کجاست؟ دخترکی پساپس می‌رود و می‌خوانَد و شب حکم می‌رانَد بر درختان همچون شبانی در میان گوسفندان. بزدایید تشنگی را از دانه‌ی نمک! که با هیچ شرابی سیراب نمی‌شود …

ادامه‌ی مطلب

سفر

صحراگرد یا دریانورد، میان این سرزمین بیگانه و آن‌یکی همیشه، – دریا یا صحرا ـ فضایی‌‌ هست با مرزهایی از سرگیجه که یک به‌ یک، از پا درمی‌آیند در آن سفر در سفر سرگردانی در سرگردانی در ابتدا انسانی‌ست در انسان همچون هسته‌ که در میوه است یا دانه‌ی نمک در اقیانوس با این‌حال میوه است با این‌حال دریاست

ادامه‌ی مطلب

زنای با محارم

  درختی را دوست می‌داشتم و او خش‌خشِ بر‌گ‌ها را در گوشم زمزمه می‌کرد و من زنای با محارم را چشیدم با برادرم درخت، در سوز باد سرد او صدها پرنده به‌دنیا آورد از صدها میوه‌ی غریبی که بارشان زخم بود و با لب‌هایش بوسه‌ها نثارشان می‌کرد دیگر نمی‌دانم که را دوست دارم و انتظارِ که را می‌کشم همیشه میلِ‌ طبیعت داشته‌ام زنان از کنارم می‌گذرند مثل فصل‌ها و من درختم و به راه خود می‌روم در جنگل عشق غریب …

ادامه‌ی مطلب

شعر چیست؟

از این پس، گونه‌ای اشتیاق با نشانی شگفت را شعر خواهی نامید، رد و امضایی که پراکندگی‌اش را هر بار از آنسوی لوگوس تکرار می‌کند… هر شعر یک حادثه است، هر شعر به روی زخمی گشوده می‌شود اما خود ‌آن‌چنان زخمی نمی‌زند. تو وِِردی را که در سکوت می‌خوانی شعر خواهی نامید. زخمِ بی‌صدایِ تو، که با تمامِ‌ وجود می‌خواهم از بَرَش کنم    

ادامه‌ی مطلب

آن سوی افق

   آن‌سوی افق سرخ،‌ سرخ‌تر است و چشم چالاک‌تر. طلا همان است که گمان می‌کردیم، آن‌گاه که در جستجویش بودیم. گذرگاهِ میانِ  ساحل و امواج، یکسره لطافت است. گُل‌ها در عمقِ دریاها می‌شکفند و جلبک‌ها به آرامی همچون گیسوانِ پیچک‌ها، روی بام‌های سفالین می‌جنبند.   آن‌‌سوی افق نه خبری از مقررات و فرامین است، و نه نطق‌های انتخاباتی و کارخانه‌های اسلحه. هلی‌کوپترها بی‌صدایند و کودکان با آتش بازی می‌کنند، و پرندگان هنرمندانه پرتاب می‌کنند فضله‌های رنگین و عطرآگینشان را روی …

ادامه‌ی مطلب

مصائبِ شاعر

در این جهان که زندگی تکه‌تکه می‌شود و از ما می‌گریزد شاعر راز را در آغوش می‌کِشد شعر را ابداع می‌کند توانِ قسمت‌کردنش را خُرده‌پرتوهای پنهانش را   این ترجمه به نسترن سیفی هدیه شده‌است.

ادامه‌ی مطلب