قالب وردپرس درنا توس
خانه / نفیسه نواب‌پور (صفحه 8)

نفیسه نواب‌پور

Avatar

عضو هیچ حزبی نیستم

عضو هیچ حزبی نیستم. بیست ساله‏ام. دندان درد دارم. سر درد دارم. باتون خورده به سرم، زیاد. دیشب دو یا سه روزنامه‏ی انگلیسی خواندم اثر جوهرهای خشکیده‏ی دژخیمان بود روی تن زیر بیست‏ساله‏ها. روی پیپم پرچم سرخ می‏زنم، در راه پله پرچم سیاه. فلسفه‏ی مارکوس خوانده‏ام. کوهن-بندیت شنیده‏ام، حرف‏های دوگول، حرف‏های حزبی‏ها، حزب‏ها. در تجمع روبروی سفارت فرانسه شرکت کردم از پلیس کتک خوردم، خوب نبود، شرارت‏بار بود. کمدی کروکودیل‏ها نمی‏خواست من از جا بجنبم اسپانیا نروم، پرتقال نروم، یونان …

ادامه‌ی مطلب

صندوق رای

نمایشنامه در پنج پرده I خواهرت کو؟ – پای صندوق رای. II مرد، رای‏اش را در صندوق می‏اندازد. صندوق پر است. III شارل دو گول صندوق‏های رای را از درون قبر می‏پایید. IV بشاشید درون صندوق‏ها. V صندوق رای چیست؟ گوری (زباله‏دانی) کوچک برای رویاهای ما.  

ادامه‌ی مطلب

روزهای می ۱۹۶۸

سلاحی ندارم، جز این قانونی که نمی‏خواهم به آن تن دهم، که فراموش کرده خیابان خانه‏ی من است سلاحی ندارم، جز زندگی‏ام که در هم کوفته شد و مالامال از چهره‏ی قربانیان است سلاحی ندارم جز چشم‏های اشکبارم، در شب‏های سرد ماه می، زیر فشار قوانین. بین دیوارها سرگشته‏ام و دور خود می‏گردم، شعارهای کهنه می‏گویند: زمین حق شماست صدا لهیده‏ام می‏کند حنجره‏ام به درد آغشته اما آتش‏بار است زاده‏ی این تیرگی‏ام از نهایت قلبم آزادی را به فریاد می‏خوانم. …

ادامه‌ی مطلب

نیایش

حالی، دختران موطلایی که از بیشه می‌ﺁیند روزی خواهند مرد خیلی پیش از آن اما تاج‌های نیلوفری‌شان خواهند پوسید. از میانشان یکی، دستش به تیغ خراشیده خون را از زخم خویش می‌مکد، هم ‌اوست که بر بدنی به لطافت ظریف‌ترین جوانه‌ها جای هزارها خراش را بر شاخه‌ی پستان‌هایش نمی‌بیند. دختران موطلایی! می‌بایست بر رختخواب خالی رودخانه‌ها میان رز‌های درشت و گل‌های جارو می‌خوابیدید تا زنبورها گرداگردتان نیش‌هاشان را در فرونشاندن عطش انتقام‌ها از دست بدهند.  

ادامه‌ی مطلب

ترانه‌ی زن نانوا

نانوا را قلبم می‌شناسد تنش مثل یک مرمر عتیقه تنها در نهانخانه کار می‌کند تا برای من نانی سحرانگیز بپزد من فقط برای او زنده‌ام و فقط اوست که می‌داند چطور چشمان طلایی‌ام را تماشا کند. راز زیبای گل گندم؛ راز تو را خواب می‌کند فقط بر او اثر نمی‌کند.  

ادامه‌ی مطلب

اشیاء

پارچه‌های خاکستری و سیاه فولاد آبی بذرهای حنایی و چیزهای مفید هیچ کدام برای حیات به رنگی نیاز ندارد. گهگاه گفتگوی رنگ‌ها را می‌شنویم فریادهاشان را در باران در آفتاب، در چمنزار اشیاء گرداگردشان جمع می‌شوند تا خود را در چشم‌ آنها منعکس کنند.  

ادامه‌ی مطلب

بند-باز

چهره‌ات، محله-ی-مه-تاب مهتاب-ی-از-محله-ی-چهره-ات چهره-ی-سرخورده-ی-مدرنِ-خیابان سرخوردگیِ-مدرنِ-خیابانِ-چهره-ات من را دوباره ترسیم کن چهره‌ام را دوباره بکش، پیکاسو! چهره‌ات، شبیه-یک-ناشناس همچون ناشناسی-شبیه-چهره-ات چهره‌ای با دو-مردمک-در-چشم مردمکِ-چشم-ها-در-چهره-ات من را دوباره ترسیم کن چهره‌ام را دوباره بکش، پیکاسو! چهره‌ات، فعل-ی-برای-تشریح فعلِ-چهره-ی-بیست-سالگیِ-ما رویای شاعر در پر-ها-ی-پرواز-ت پری برای پرواز-ت-بر-رویا-ی-شاعر من را دوباره ترسیم کن چهره‌ام را دوباره بکش، پیکاسو! چهره‌ات با سینه-ی-سرخ-در-گذرگاه گذرگاهِ-سرخِ-سینه-دربرابرِ-چهره-ات تردیدِ-جسد-در-میانه-ی-نگاه میانه-ی-تردید-در-چشمِ-جسد من را دوباره ترسیم کن چهره‌ام را دوباره بکش، پیکاسو! چهره‌ات، بند-باز-بر-پیاده-رو پیاده-رو-ی-چهره-ی-بند-باز ساقه‌ای علف در چشم-های-آرمیده-بر-بازوی-خیابان فعلی در سنگ-فرشِ-تک-رنگِ-پیاده-رو من …

ادامه‌ی مطلب