قالب وردپرس درنا توس
خانه / نفیسه نواب‌پور (صفحه 4)

نفیسه نواب‌پور

Avatar

نقشه‌ی آسیا

از پنجره‌ی کلاس نقشه‌ی آسیا پیدا بود سیبری به قدر هند گرم بود کارتونک‌ها می‌رفتند و می‌آمدند از سند تا آمو دریا؛ پای دیوار مردی سوپش را می‌خورد رنگ حبوباتش برگشته بود درهم بود و تنهای عالم بود.

ادامه‌ی مطلب

تخته سنگ

تابستان، وحشی می‌گذشت در سالن‌های خنک چشم‏هایش کور بود، سینه‏اش برهنه، فریاد می‌کشید، و صدا آشفته می‌کرد رویای آنها که آنجا در خالیای روزشان خفته بودند. از سرما لرزیدند. ریتم نفس‌هایشان تغییر کرد، از خواب پریدند. آسمان باز گسترده بود بالای زمین، کوران عصر تابستان بود، در ابدیت.  

ادامه‌ی مطلب

شتاب ابرها

بستر، قاب پنجره در کنار، دره، آسمان، شتاب پرشوکت این ابرها. پنجه‌ی باران بر شیشه، ناگهان، چنین از عدم آغاز شد جهان. در رویای من از دیروز بذر سالها سوخت به شعله‌های خَرد بر سطح سفالین، بی‌حرارت. پاهای برهنه‌ی ما راه افتادند چون آبی زلال. آه یار من، چه کم بود فاصله‌ی بین تن‌هایمان! تیغه‌ی پرسه‌زن و بران زمان بیهوده فضا می‌جست به فرود.  

ادامه‌ی مطلب

صدا

بچه‌ها دست هم را گرفته بودند فقط بزرگترینشان حرف می‌زد به نام همه توضیح می‌داد و شال‌های سبز بر افق تاب می‌خوردد زن باغبان جوراب‌های سیاه بلندش را درمی‌آورد شب بود زمین بود با پرچین‌های خاردار با شاخه‌های مرده با گل.  

ادامه‌ی مطلب

خیال اکتبر

دوست داریم این شراب عالی را که تنهایی می‌نوشیم شب که روشن می‌کند تپه‌های مسی را هیچ صیادی دیگر صیدی در دشت دنبال نمی‌کند خواهران دوستانمان به چشممان زیباترند هنوز تهدید جنگ هست حشره‌ای می‌ایستد و باز می‌رود.  

ادامه‌ی مطلب

برادری‌ها

وقتی که دزد ماشین دزد اسب را ملاقات می‏کند آهسته آهسته غذا می‏خورند در شکستگی‏‌های بشقاب‏هایشان سس آرام می‏ماسد در میانه‌ی مه، در میدان مجسمه‌ی اسب‌سوار را می‌بینند با رکاب‌های گرانیتی‌اش بزرگتر از حد طبیعی حرف‌های واضحشان را این زوج رد و بدل می‌کنند.  

ادامه‌ی مطلب

و جام‌ها خالی بودند

و جام‌ها خالی بودند و بطری‌‌ها شکسته و بستر گسترده و در بسته و همه ستاره‌ها شیشه‌ای از جنس خوشبختی و زیبایی در غبار سوسو می‌زدند از اتاقی که سرسری روفته و من مست مرده بودم و من شعله‌ی سرمستی بودم و تو مست زنده بودی لختِ لخت در آغوشم.

ادامه‌ی مطلب

ترازوها

مرغ پوست کنده را که وزن می‌کردند صدای تقاضاها بود ترازوی موقوفه بود جرقه‌ی آتش بود در کمال آرامش به زبان می‌آورد به شما می‌گویم دویست پوند است همه چیز دنیا روشن بود؛ بیماران رنج‌هایشان را تاب می‌آوردند و کشیش از اعتقاد به خدا حرف می‌زد.  

ادامه‌ی مطلب

صید خواب

خواب! سرانجام روباه لاغر و دلقک پیر را می‌گیری با تمام جزییاتشان. به آنها دیگر ژاکت پشمی زبر و نیم‌تنه‌ی ضخیم و کلاه سیاه هیبت نمی‌دهد. آه که چه سرسخت است دنیا چه سخت است الماسش. با اینحال سعادت خود را به اعجاب عریان می‌کند بر آنکه جوانی‌اش را می‌خوابد با رویای مرغزارها و دریاها.  

ادامه‌ی مطلب

تکلیف

بازیافتن زنجیر طلا در قرنطینه موبه‌مو به خاطر سپردن کلبه‌های سرخ گِلی را به رحمت نگریستن خرده‌کارها را جفت شدن با تنی جشنی شبانه و تکریم حقیقت عریان همه داغ‌هایی هستند که از فروغ چشم‌های زن می‌تابند.  

ادامه‌ی مطلب

آخرین بارقه

آخرین بارقه از کوره‌‌ی آهنگری برمی‌‌شود اشیاء، در عیش عظیم خویش آرام می‌‌گیرند و غبارهاشان معلق در هوا پرده‌ از صداها برمی‌‌دارند یا چشم‌‌ها را می‌‌بندند و بر اشیاء فرو می‌‌افتند همان دم بر جاده‌‌ای پروانه‌‌ای مرده سرخ و سیاه یکه تجزیه می‌‌شود پیراهن‌‌های از تن درآمده گرمای ملایمشان را از دست می‌‌دهند و دست‌‌های کودک که هنوز سالهای سال رشد می‌‌کنند مشغول خاک‌‌بازی‌‌اند.  

ادامه‌ی مطلب

مشقات

از کارخانه‌ها، که مشقات در آنها موج می‌زند کارگرانی بیرون می‌زنند هرکدام با رنگ‌هایشان درمیانشان کسی بیش از همه در دنیا نمی‌چرخد جز آن دختری که با خود شیر یخ‌زده و نان کپک‌زده دارد و وقتی که همه برمی‌گردند تا صبر ابدیت را جادو کنند او تنهایی آواز می‌خواند آواز عروسی که در قلب سرخش جاری‌ست.  

ادامه‌ی مطلب

شعرهای می ۶۸

مجموعه‌ی شعرهای می ۶۸ را به دنبال آشنایی با جریان‌های اعتراضی فرانسه در کتابی با اسم «شعرهای انقلابی می ۶۸» پیدا کردم. شعرهای این مجموعه شاید ارزش ادبی نداشته باشند، اما ارزش این شعرها به ناشناس بودن شاعران و حضورشان در خیابان‌های پاریس است. برونو دوروشه در مقدمه‌ی کتاب می‌نویسد که شعرها، همپای رویدادهای سیاسی و اجتماعی، زبان گویای هر جامعه‌ای هستند. او اعتقاد دارد که انتشار چنین مجموعه شعری علاوه بر سندیت تاریخی، یادگاری از تجربه‌ی جوانان آن دوران است چرا …

ادامه‌ی مطلب

اوایل مارس

اوایل مارس ریشه‏ها پوست دانه‏ھا را می‏شکافند پنجره مگسی بی‏حس و حال را آزاد می‏کند. ما دوباره شروع می‏کنیم انگار نه انگار که تا مغز استخوان خرد شده‏ایم گویی باور داریم که صبح همیشه از میان تکه‏های آسمانِ لابلای خانه‏ها می‏رسد. باز بر گذشته چشم می‏بندیم که بر حسب اتفاق ایمان داریم به این ساعات.  

ادامه‌ی مطلب