قالب وردپرس درنا توس
خانه / نفیسه نواب‌پور (صفحه 3)

نفیسه نواب‌پور

Avatar

روز آخر

تو که گفته بودی همین دور و بری اصن یکی پیدا می‌شه که سر از این فوت و فن دربیاره؟ حواستو خوب جم کن: روز آخر، پودرمالی اضافیه دیگه هیچی نیستی نه تو چشای خودت، نه تو مال بقیه میشی عینهو همه به خدا: زکی، می‌ندازنت دور، اوهوی هوپ، زرشک.  

ادامه‌ی مطلب

کلمات

بر این زمین غریب کلماتی می‌یابد که فقط برای او ادا می‌شوند گل سفید کوچک و پر کاه و سنگریزه‌ای که به تمام گذشته شباهت می‌برد پای پرچینی گرد آمده‌اند ورودی خانه‌ای از گِل سرخ که میز و صندلی و گنجه در آن از آفتابی تابان می‌سوزند.  

ادامه‌ی مطلب

آگهی‌ها

تندیس‌هابه گفتگو نشسته‌اند در مقبره‌های اِتروسک‌ها. حرف‌های بیمار از دیوارها می‌گذرد. «چرا نمی‌خواهی سیاه بپوشی، کمی زودتر؟ چرا کسی را به ولیمه‌ی عزای من نمی‌خوانی که تدارکش دیده‌ام؟ این راهی‌ست برای عادت کردن به غیاب. – جواب داده‌اند: هیچ کس نخواهد آمد. همه می‌دانند که تو دیگر در دنیا نیستی. آگهی‌های ترحیم روزنامه را می‌خواند می‌گوید: چقدر سرماخوردگی مرده‌ها را دوست ندارد شیوه‌ی رنج نکشیدنشان را دیگر منتظر نبودن در تن، در پوست در غده‌های آماس کرده، در استخوان‌ها آسیابی‌ست …

ادامه‌ی مطلب

تورق زمین

زمین ورق می‌خورد فتور ماموت‌ها و اختاپوس‌ها می‌خوابد که پیش از ما نفس می‌کشیده‌اند. کنار من بیا. شانه‌هایم را بگیر. تاریکی فاصله‌ی میانمان را کم می‌کند. استخوان شانه‌هایم میان استخوان‌های سپیداچ جا می‌افتند. زیر آنها دلی‌ست در انتظار خدایی یا کودکی‌ای. بیا کنار من.  

ادامه‌ی مطلب

نقش‌ها

آتشمان، دست به کار است و می‌خواهد آشوب کند در زهدان شب. نقش‌های کمی باقی مانده: آبیِ آبی گرزنی نوازش مردانه‌ای که بازمان کشد به شب که تمکین می‌کند به سکوت. مرگمان به دنبال می‌دود چشم دوخته به سبزی که می‌درخشد در خونمان.

ادامه‌ی مطلب

پیام

دنیا خارج از حیطه‌ات با تو سخن می‌گویم. دیروز بود در فاصله‌ی مستعمل میان آسمان و باغ در گزش خاربنان: پیامی کوتاه. چیست در حسرت نبودن بسیار شبیه هیچ: سکوتش مردارش. اما تو، اینجا، با گلرخی و خوی کردگی‌ات بی هیچ پیام، مجابم می‌کنی.  

ادامه‌ی مطلب

جغد

می‌گویند که جغد روغن چراغ‌های محراب را می‌نوشد در کلیساهای دهکده؛ از پنجره‌های شکسته تو می‌آید نیمه‌های شب که نیکی‌ها و بدی‌ها در خواب‌اند که مباهات و عشق‌ها از پا افتاده‌اند که شاخ‌وبرگ‌ها رویا می‌بینند. حیوان خونش را گرم می‌کند با روغن مشتعل و ناب.  

ادامه‌ی مطلب

مصیبت‌ها

شبی پای برهنه را بر میخی گذاشتن از شاخه‌ها افتادن لاجرعه آب یخ نوشیدن همه مصیبت‌اند به اعتبار سرنوشتی محتوم دنیا به آخر نمی‌رسد آسمان آبی و صاف می‌ماند دیوارها ناگزیر خشک می‌شود.  

ادامه‌ی مطلب

وقت استراحت

پر از برگ‌های شمشاد است اطراف توده‌ی یخ. شیرهای درنده فقط میان لغات در سرودهای مذهبی‌اند اما سگ‌ها در خیابان‌ها پارس می‌کنند مردها تشر می‌زنند «خفه شو» با عجله می‌گذرند که وقت استراحت را تمام زنگ‌ها می‌نوازند.

ادامه‌ی مطلب

چهارراه‌ها

خورشید سفید باغ‌ها خلاء‌ها را گرم می‌کند بلند و پر، پرچینی جای جوانه‌ها را مخفی می‌کند روبروی نرده‌ها، ما از قیمت گندم حرف می‌زنیم خورشید از بالاسر حمال‌ها می‌گذرد مرغ‌های پر کنده خاک می‌خورند خون دلمه شده بر زخم‌های عمیق کودکان نشسته که چشم‌هایشان را بر همه چیزی بگشاید زیر این لاجوردی سوزان.

ادامه‌ی مطلب

محوطه‌ی محصور

در محوطه‌ی محصور تنهاست با اسباب‌بازی فنر خسته را می‌زند پری که تازه زمین افتاده دوباره بلند می‌شود و باز می‌افتد بر زمینی که محل تلاقی عشق‌هاست و محل تلاقی ترس‌ها. بر لبه‌ی دیوار خرده شیشه‌های درشت سبز راه دزدها را می‌بندند.  

ادامه‌ی مطلب

کینه در تابستان

پرنده‌ای به منقار، پرهایش را می‌آراید بر آتش صدای برشته شدن گوشت می‌‌آید و سبزیجات سرخ و سبز. در ملاحت هر روزه کینه اوج می‌گیرد و گاه زنی جیغی می‌کشد که بی‌هوا سوخته است با زغال‌های آتشدان. خانواده بوضوح فلاکت انسانی‌تان را بازمی‌خواند.  

ادامه‌ی مطلب

جزیره

بر آبگیر قصر جزیره‌ای‌ست که قوهای پیر آنجا جمع می‌شوند جز به کار آرمیدنشان نمی‌آید هیچ زنی دیگر آنجا مخفی نمی‌شود نه از عشق، نه به چیدن توطئه آفتاب‌گردان از زمینش می‌روید و رخوت آنجا دست می‌دهد.  

ادامه‌ی مطلب

مدرسه و طبیعت

پاک نشده روی تخته سیاه در کلاس دهکده‌ای رد دایره‌ای و صندلی‌ها خالی مانده و دانش‌آموزان رفته بودند یکی پارو می‌زد بر آب دیگری شخم می‌زد تنهایی و بر جاده‌ی پر خم می‌ریخت پرنده‌ای چکه‌های تیره‌ی خونش را.

ادامه‌ی مطلب