قالب وردپرس درنا توس
خانه / بهنود فرازمند

بهنود فرازمند

نامه ای که نوشته ای

نامه ای که نوشته ای هرگز نگرانم نمی کند گفته ای بعد از این دوستم نخواهی داشت اما، نامه ات چرا اینقدر طولانی است؟ تمیز نوشته ای، پشت و رو و دوازده برگ! این خودش یک کتاب کوچک است هیچ کس برای خداحافظی نامه ای چنین مفصل نمی نویسد.

ادامه‌ی مطلب

گوش کن اسرائیل!

وقتی ما را تعقیب می کردند من هم یکی از شما بودم حالا اگر شما خود تعقیب گر شوید چگونه می توانم یکی از شما باشم؟ دوست داشتید مثل آنهایی باشید که شما را می کشتند حالا دقیقا همانند آنهایید از چنگالِ خشونت جان سالم به در بردید اما آیا حالا همان وحشیگری در شما لانه نکرده است؟ فرمان دادید: “کفش هایتان را در بیاورید” و آن ها را به ریگ زارها راندید مثل گناهکارانی که به معبد بزرگ مرگ …

ادامه‌ی مطلب

به تو

اجازه بده از دیگران دور شویم حالا در خلوت در کنار هم هستیم آیا از تشریفات صرف نظرمی کنی؟ بیا! حالا به من چیزی را تسلیم کن که تا به حال به کسی داده نشده است به من همه ی قصه را بگو به من آن چیزهایی را بگو که به برادر، همسر یا پزشک ات نمی گویی  

ادامه‌ی مطلب

حرف زدن

با آدم ها از صلح حرف زدن و همان زمان به تو فکر کردن از آینده گفتن و به تو فکر کردن از حق حیات گفتن و به تو فکر کردن نگرانِ همنوعان بودن و به تو فکر کردن همه یِ این ها آیا ریاکاری است؟ یا حقیقتی است که آخر بر زبان می آورم؟  

ادامه‌ی مطلب

رابرت فراست | توقف در جنگل در یک عصر برفی

فکر می کنم می دانم  اینجا جنگلِ چه کسی ست اگر چه خانه اش در روستاست مرا نمی بیند که اینجا ایستاده ام و جنگلش را که از برف لبریز می شود نگاه می کنم برای اسب کوچکم شاید عجیب باشد: توقف در در جایی که مزرعه ای نیست بین یک جنگل و یک برکه ی یخ زده در تاریک ترین غروب سال زنگوله ی افسارش را تکان می دهد تا بپرسد آیا اشتباهی پیش آمده؟ تنها صدای دیگری که …

ادامه‌ی مطلب

برتولت برشت | می خواهم با کسی بروم که دوستش دارم

می خواهم با کسی بروم که “من دوستش می دارم” نمی خواهم هزینه ی این همراه شدن را حساب و کتاب کنم یا اینکه به خوبی و بدی اش فکر کنم حتی نمی خواهم بدانم دوستم دارد یا نه فقط می خواهم با آن کسی بروم که دوستش دارم  

ادامه‌ی مطلب

هاینریش هاینه | فردوسیِ شاعر

*قسمتی از شعر بلندِ “فردوسیِ شاعر” اثر شاعر آلمانی، هاینریش هاینه؛   شاعر شب و روز پشت دارِ اندیشه نشسته بود و سرودش، آن قالی بزرگ را می بافت قالیِ بزرگی که شاعر در تار و پودِ آن گاهشمار اسطوره ای میهن اش و تبار کهنِ پادشاهان پارسی را، باشکوهِ تمام می بافت   قصه ی پهلوانانِ محبوب مدرمش کارهای برجسته ی قهرمانان اش جانورانِ جادویی و دیوها و گل های افسانه را گرداگردش رج می زد…  

ادامه‌ی مطلب