قالب وردپرس درنا توس
خانه / سینا کمال آبادی

سینا کمال آبادی

گفتی… | ای. ای. کامینگز

گفتی میان مرده‌ها و زنده‌ها چیزی از تن من زیباتر هست که میان دست‌هایت بگیری [و آرام بلرزد؟] چیزی نگفتم خیره در چشم‌هایت جز این که هوا بوی همیشه می‌داد و هرگز … و میان پنجره‌ای که حرکت می‌کرد [طوری که انگار انگشت‌هایی سینه‌های دختری را نوازش می‌کردند] باد به باران گفت: به همیشه اعتقاد داری؟ باران گفت: عجیب مشغول اعتقاد به گل‌هایم هستم! ‌

ادامه‌ی مطلب

رساله‌ی بی‌نشان | تادئوش روژه‌ویچ

اما مسیح خم شد و با انگشت بر خاک نوشت و باز خم شد و بر خاک نوشت مادر! این‌ها چه کودک‌اند و ساده‌لوح چه معجزه‌ها که نشان داده‌ام چه کارهای بیهوده و احمقانه که کرده‌ام اما تو می‌فهمی و بر پسرت می‌بخشی از آب شراب می‌سازم مرده‌ها را زنده می‌کنم روی دریاها راه می‌روم به بچه‌ها شبیه‌اند و باید همیشه چیز تازه‌ای از من ببینند فکر کن! متیٰ و لوقا و یوحنا به او نزدیک شدند و مسیح حروف …

ادامه‌ی مطلب

روزی می‌رسد | مارین سورسکو

روزی می‌رسد که باید زیر خودمان یک خط سیاه بکشیم و حساب‌کتاب کنیم. لحظه‌هایی که می‌شد شاد باشیم. لحظه‌هایی که می‌شد زیبا باشیم. لحظه‌هایی که می‌شد بی‌نظیر باشیم. بارها و بارها کوه‌ها و درخت‌ها و رودخانه‌هایی را ملاقات کردیم [یعنی حالا کجا هستند؟ اصلا زنده‌اند؟] جمع همه‌ی این‌ها می‌شود آینده‌ای طلایی که قبلاً زندگی‌اش کرده‌ایم. زنی که دوستش داشتیم به اضافه‌ی همان زن که دوست‌مان نداشت می‌شود صفر. حاصل یک‌چهارم زندگی که به تحصیل گذشت می‌شود میلیون‌ها کلمه‌ی پوشالی که …

ادامه‌ی مطلب

خواب می‌بینم | مارتا رودز

خواب می‌بینم دوستم نمی‌میرد. آب داخل ریه‌هایش هواست روی سینه‌اش می‌نشینم دهان به دهانش می‌گذارم درونش خشک است آب برکه روی ماسه ها خشک می‌شود. در این خواب دوستم نمی‌میرد. فردا سی و پنج ساله می‌شود هدیه‌هایش را باز می‌کند شمع‌ها را فوت می‌کند شوهرش، بچه‌هایش، همه‌ی ما فوت می‌کنیم هوا را نفس می‌کشیم، هوا را. آب برکه داخل برکه خشک می‌شود.

ادامه‌ی مطلب

یکدیگر را می‌شناسیم | مارین سورسکو

یکدیگر را می‌شناسیم روزی روی زمین دیدم‌ات من یک طرف زمین راه می‌رفتم و تو یک طرف دیگرش. می‌توانم بگویم چگونه بودی. آه، شبیه همه‌ی زن‌های دیگر بودی. ببین، هنوز صورتت را به خاطر دارم. عصبی شدم و از صمیم دل چیزهایی به تو گفتم اما صدایم را نمی‌شنیدی. میان ما اتومبیل‌ها می‌رفتند و می‌آمدند و آب‌ها بود و کوه‌ها و همه‌ی زمین. به چشم‌هایم نگاه کردی اما چه می‌دانستی؟ در نیم‌کره‌ی من شب شده بود. دستت را بالا بردی: …

ادامه‌ی مطلب

آخرین نامه ویرجینیا وولف

■ بیست و هشتم مارس ۱۹۴۱، ویرجینیا وولف اورکتش را پوشید، جیب‌هایش را از سنگ پر کرد و به رودخانه‌ی اووز در نزدیکی خانه‌اش رفت و خودش را غرق کرد. بدنش را تا هجدهم آوریل پیدا نکردند. ویرجینیا در آخرین یادداشت به همسرش نوشته بود: عزیزترینم مطمئنم دوباره دارم دیوانه می‌شوم. حس می‌کنم دیگر توان تحمل روزهای وحشتناک را نداریم و این بار حالم خوب نمی‌شود. دوباره صداهایی می‌شنوم و تمرکزم را از دست می‌دهم، پس بهترین کار ممکن را …

ادامه‌ی مطلب

قلبت همراه من است | ای. ای. کامینگز

قلبت همراه من است (درون قلبم می‌برمش) هرگز بی قلب تو نیستم (هر کجا بروم تو می‌روی، عزیزم؛ و هر کار که کنم کار توست، نازنینم) نمی‌ترسم از هیچ تقدیری (که تو تقدیر منی، دلبندم) نمی‌خواهم هیچ جهانی را (که تو، زیبا، جهان منی، جهان واقعی من) و تویی همه‌ی معانی ماه و هر آن چه که خورشید بخواند تویی اینجا عمیق‌ترین رازی است که کس نمی‌داند (اینجا ریشه‌ی ریشه و شکوفه‌ی شکوفه و آسمانِ آسمانِ درختی است به نام …

ادامه‌ی مطلب

با من بیا | ای. ای. کامینگز

خسته‌ای (فکر می‌کنم) از معماهای همیشگی زندگی و من هم خسته‌ام. پس با من بیا و به دورها و دورها خواهیم رفت ــ (تنها من و تو، بفهم!) بازی کرده‌ای (فکر می‌کنم) و محبوب‌ترین بازیچه‌هایت را شکسته‌ای و حالا کمی خسته‌ای خسته از چیزهایی که می‌شکنند و ــ تنها خسته‌ای و من هم خسته‌ام. اما امشب می‌آیم، با رویایی در چشم‌هایم و با شاخه گلی به دروازه‌های قلب ناامیدت می‌زنم ــ باز کن! چرا که تو را به جاهایی می‌برم …

ادامه‌ی مطلب

برای تَمَر | یهودا آمیخای

یک باران با صدای آرام نجوا می‌کند اکنون می‌توانی بخوابی. کنار بستر من، خش خش بال‌های روزنامه‌ها. دیگر فرشته‌ای در کار نیست. صبح زود بیدار می‌شوم و به روز رشوه می‌دهم که با ما مهربان باشد. دو خنده‌ی تو خنده‌ی انگورها بود: چه بسیار خنده‌های سبزرنگ گِرد. در تن‌ تو آفتاب‌پرست‌ها هستند همه‌شان عاشق خورشید. در دشت گل می‌رویید و روی گونه‌های من، علف هر چیزی امکان‌پذیر بود. سه برای همیشه روی چشم‌های من به خواب می‌روی. هر روزِ زندگیِ …

ادامه‌ی مطلب

ترسیده‌ایم | چارلز بوکوفسکی

چنان تنهایی بزرگی در دنیا هست که در حرکت آهسته‌ی عقربه‌های ساعت دیده می‌شود. آدم‌ها خسته‌اند تکه پاره‌ی عشق‌اند یا نبودِ عشق. آدم‌ها باهم خوب نیستند. پولدارها با پولدارها خوب نیستند. بیچاره‌ها با بیچاره‌ها خوب نیستند. ترسیده‌ایم. نظام آموزشی‌مان می‌گوید که همه‌ی ما می‌توانیم برنده باشیم. اما چیزی درباره‌ی فاضلاب‌ها و خودکشی‌ها نمی‌گوید. یا درباره‌ی ترس آدمی که جایی تنهاست چیزی نمی‌گوید آدمی که بی آن که کسی لمسش کند یا با او حرفی بزند گلی را آب می‌دهد.

ادامه‌ی مطلب

کمی قبل از این بود

تقریباً صبح است. توکاها روی کابل تلفن منتظرند و من راس ساعت ۶ صبح ساندویچ فراموش شده‌ی دیروز را می‌خورم. صبح آرام روز یکشنبه. یک لنگه کفشم یک گوشه‌ی اتاق راست ایستاده و لنگه‌ی دیگر به پهلو افتاده است. بله، بعضی زندگی‌ها برای هدر دادن آفریده شده‌اند. ‌

ادامه‌ی مطلب

سی و سوم: تغییراتی در متنی نوشته‌ی سزار وایه‌خو، زیر بارانی تند در پاریس خواهم مرد

در میامی، زیر آفتاب خواهم مرد، روزی که خورشید سوزان باشد، روزی شبیه روزهایی که به یاد دارم، روزی شبیه همه‌ی روزها، روزی که کسی نمی‌داند یا به خاطر نمی‌آورد، و آفتاب روی عینک‌آفتابی غریبه‌ها می‌درخشد و درچشم‌های دوستان انگشت‌شمار کودکی‌ام و درچشم‌های عموزاده‌های بازمانده‌ام، کنار قبر می‌درخشد، در حالی که قبرکن‌ها جدا جدا در سایه‌ی نخل‌ها ایستاده‌اند، تکیه داده به بیل‌هاشان، سیگار دود می‌کنند، به آرامی اسپانیایی حرف می‌زنند، بدون هیچ احترامی. به گمانم یکشنبه خواهد بود، مثل امروز، …

ادامه‌ی مطلب