قالب وردپرس درنا توس
خانه / فرشته مولوی

فرشته مولوی

وقتی که ادبیات کسب‌وکار می‌شود

  در سال ۱۹۳۱ میلادی، آلدوس هاکسلی به فکر افتاد تا با نوشتنِ نخستین رمان دُژستانیِ (خراب‌آبادی/دیستوپیایی) خود به رویارویی طنزآمیز با رمان‌های ناکجاآبادیِ (اتوپیایی) اچ. جی. ولز برود. نامِ کنایه‌آمیزِ رمانش را از حرفِ میراندا در نمایشنامه‌ی توفانِشکسپیر گرفت و در آن برخلاف رمان‌های ناکجاآبادی خوش‌بینانه،  چشم‌اندازی ترسناک از آینده را پیش روی خواننده‌ ‌آورد. هشتادوپنج سالی از آن زمان گذشته و حالا ما، در دهه‌ی دوم سده‌ی بیست‌ویکم میلادی، چه از دریچه‌‌ی پرامیدِ ناکجاآبادی نگاه کنیم و چه از …

ادامه‌ی مطلب

همه یک زن‌ایم | سرود جهانی

❑ اشاره: به کوشش سازمان ملل در هشت مارس ۲۰۱۳ و به یاری موسیقی‌دانان و خوانندگانی از سراسر جهان برای رساندن پیام همبستگی میان زنان ترانه‌ای به نام «همه یک زن‌ایم» پدید آمد: در کیگالی بیدار می‌شود در هانوی، ناتال، رام‌الله دست به کار می‌شود. در طنجه نفسی تازه می‌کند در لاهور، لاپاس، کامپالا صدایش را بلند می‌کند. گرچه نیم‌دنیایی از من دور است حرفی می‌خواهد که بر زبانم بیاید… ما همه یک زن‌ایم تو فریاد برمی‌آوری و من می‌شنوم. …

ادامه‌ی مطلب

هاول و «زیستن در حقیقت»‌اش

  شاید چهره‌ی سیاسی واتسلاو هاول بیش از چهره‌ی تئاتری یا چهره‌ی ادبی او برمردم دنیا نمایان شده باشد. هرچه باشد زمانی دراز، از حول و حوش بهار پراگ  تا فروپاشی کمونیسم در چکسلواکی و سپس در سال‌های رئیس جمهور بودنش، نام او در خبرهای جهان  با رویدادهای سیاسی سرزمینش هم‌راه و هم‌نشین بوده است. او در سال‌های نخست دهه‌ی ۶۰ میلادی پا به عرصه‌ی سیاست چکسلواکی گذاشت. پس از بهار پراگ در ۱۹۶۸ تمام‌عیار درگیر پیکار سیاسی شد و …

ادامه‌ی مطلب

شهرزاد | فریزر سادرلند

در سایه و در روشن و در راهروی خورشید‌تاب راه می‌روند و حرف می‌زنند، هنر فوتِ وقت را مشق می‌کنند. اعدام شهرزاد به تعویق خواهد افتاد چراکه برای شهریار قصه‌ای می‌گوید که می‌خواهدش. خورشید به شفق و به شب می‌گراید. چنان‌که آنان می‌گذرند، هر برگی، گوش‌سپار، می‌خمد. هیچ‌یک از آن‌دو سیرایی از قصه ندارد هیچ‌یک نمی‌خواهد قصه را به سر برساند. هرگز آیا راهی را که می‌روند ترک خواهند گفت؟ هرگز آیا خواهان آن خواهند بود؟ مرد سر به سوی …

ادامه‌ی مطلب

قلم | فریزر سادرلند

قلم در جیبِ توییِ کُتم ملامتی فلزی یقین مردمانی بر سر آنِ سر خود به باد داده‌اند در اینجا که اما، نه کسی این چنین می‌میرد قلم زدن به زحمتش نمی‌ارزد با این‌ همه قلم تمنای آن دارد که بر سطحی که می‌گیردش لغزانده شود بر دستمالی کاغذی که با آن دهانت را پاک می‌کنی و لکه‌ای جوهری باقی گذارد لکه‌ای که خون کسی‌ست ‌‌

ادامه‌ی مطلب