قالب وردپرس درنا توس
خانه / آرمین نیکنام

آرمین نیکنام

چون جنگ به سر آمد

دخترِ با چشمان گریان دخترِ با دستان یخ‌زده مرا از یاد مبر، چون جنگ به سر آمد لذت دنیا، به درگاه بیا تا در خیابان یکدیگر را در آغوش کشیم تا در میادین یکدیگر را ببوسیم تا در معدن سنگ، در اتاق‌های گاز روی پلکان، مقابل دیده‌بانی عشق بازی کنیم در نیم‌روز در تمام گوشه‌های مرگ تا وقتی که دیگر سایه‌ای نباشد.

ادامه‌ی مطلب

فراری

این شعر، سومین شعر یاکووُس کامبانلیس در وصف اردوگاه کاراجباری مائوتهائوزن است. اردوگاه مائوتهائوزن با سی‌و‌شش هزار اعدامی در مدتی قریب به پنج سال، بالاترین تعداد اعدامی‌ها را در میان اردوگاه‌های کار اجباری رایش سوم در طول جنگ جهانی دوم داشت. اسرای جنگی روس، فراریان و کسانی که از کار سر باز می‌زدند محکوم به اعدام می‌شدند. در نامه‌ای که به امضای هیتلر در این مورد وجود دارد، تاکید شده است که از اعدام اسرای جنگی آمریکا و انگلستان خودداری …

ادامه‌ی مطلب

آندونیس

اردوگاه کار اجباری مائوتهائوزن در کنار یک معدن گرانیت قرار داشت. زندانیان اردوگاه هر روز به محل این معدن برده می‌شدند و با تحویل گرفتن تخته سنگ‌هایی به وزن پنجاه کیلو به سمت پلکانی موسوم به پلکان مرگ می‌رفتند که متشکل از ۱۸۶ پله‌ بود. هر روز، زندانیان اردوگاه، مانند سیزیف وادار می‌شدند که سنگ‌ها را از این پلکان بالا ببرند. سنگ‌ها عموما از روی دوش زندانیان به پایین پرت می‌شد و به زندانیانی که پایین‌تر بودند نیز آسیب می‌رساندند. …

ادامه‌ی مطلب

آوازِ آوازها

این شعر نخستین شعر از مجموعه‌ی چهار شعری است که توسط شاعر، نمایشنامه نویس و فیلم‌نامه نویس یونانی، یاکووُس کامبانلیس، پس از پایان جنگ جهانی دوم سروده شده است. کامبانلیس، که خود در اردوگاه «مائوتهاوئزن» (در بیست کیلومتری شهر لینز) اسیر بوده است پس از جنگ جهانی به نوشتن خاطرات خود از این اردوگاه پرداخت و آن را در کتابی با همین نام منتشر کرد. این اشعار سپس در اختیار میکیس تئودوراکیس، آهنگساز یونانی قرار گرفتند و توسط بسیاری از …

ادامه‌ی مطلب

نور

صبح‌ها شفاف و متروک رد می‌شوند این چنین چشمان تو می‌شدند روزگاری باز. صبح به کندی می‌گذشت. گردابی بود از نوری ساکن ساکت بود. و تو ساکت می‌زیستی و چیزها می‌زیستند، در نگاه تو. نه دردی، نه تبی و نه سایه‌ای همچون دریایی در صبح شفاف. آنجا که تو هستی، نور، صبح است. تو حیات بودی و چیزها. و ما رو به تو نفس می‌کشیدیم زیر آسمانی که هنوز در ماست. نه دردی و نه تبی پس، و نه سایه‌ی …

ادامه‌ی مطلب

عیاشان پاریسی

(برای کمون پاریس)   آه! بزدلان! رسیده‌ایم! از ایستگاه بیرون شوید! خورشید، خشکیده از ریه‌های تب کرده‌اش، خیابان‌هایی که شبی از بربرها انباشته بودند، آنک شهر مقدس! که در باختر به جلوس در آمده است! به راه افتید! ما لهیب‌های آتش را پس خواهیم زد! آنگ لنگرگاه‌ها! آنک خیابان‌ها! آنک کاشانه‌های ایستاده برابر درخشنده آسمانِ لاجوردی آسمان، پریده‌رنگ با ستارگان سرخِ بمب‌ها قصرهای مرده را در انبارهای الوار نهان کنید! روز محتضر، روز وحشت‌زده، نگاه‌هایتان را باز می‌آراید! اینک آن …

ادامه‌ی مطلب

ماه

آنگاه که می‌دمد ماه گم می‌کنند خویش را زنگ‌ها وز خیابان‌ها گذر نتوان کرد. آنگاه که می‌دمد ماه زمین را فرا می‌گیرد دریا و قلب در می‌یابد خود را جزیره‌ای در بی‌انتها زیر نور ماه کسی به نارنج لب نمی‌زند باید میوه‌های کال و یخ خورد آنگاه که می‌دمد از صد رخسار همسان، ماه سکه های‌ نقره در گریبانش مویه می‌کنند

ادامه‌ی مطلب

تبعید

در این قریه‌ی وحشی، که قیصر تو را بدان تبعید کرده است بر دامنه‌های مردابی، در مسیر آدژیر و پیشانی‌ای تکیده بر برف نو هر روز عصر، به‌آرامی، می‌آیی و می‌تکی جوانی‌ات را و روستای دل‌انگیزت  را به یاد می‌آوری و کشیش سرخ پوش با خادمین سپید جامه و حسرت خورشید لاتین، روشنت می‌سازد آسمان، افق نگاه توست به سابینولای غمگین أنسوی دروازه، هفت لکه‌ی سپید، می‌تلالوند عقاب‌های جا مانده باز می‌گردند و در خیال آشنایت آرام می‌گیرند تنها و …

ادامه‌ی مطلب

غزل کودکِ مرده

کودکی می‌میرد در هر عصر غزناطه آب با یارانش به گفت و شنود می‌نشیند در هر عصر غرناطه   مردگان، بالهایی خزآلوده بر تن می‌کنند. باد ابرگرفته، باد ابررُفته دو قرقاولند که بال سوی برجها کشیده‌اند و روز، پسرکیست زخم خورده.   در هوا حتی ردی از چکاوکی نیز ننهاده بودی آن هنگام که در سرداب شراب به دیدارت در آمدم. و نه بر زمین حتی، ابرپاره ای آنگاه که در رودخانه غرقه گشته بودی.   سیلابی عظیم بر تپه …

ادامه‌ی مطلب

سحرگاه

شیره‌ی آسمان، سحرگاه شهر خشمگین را تر می‌کند و او، از میان ما، دم برمی‌کشد. ما همان‌هاییم که عشق را به راه انداخته‌ایم تا شهر بپاید و از عزلت، جان به در برد. ما ترس را به آتش کشانده‌ایم و چشم در چشمان درد افکنده‌ایم. پیش از آنکه این امید را در خور شویم ما پنجره‌ها را گشایده‌ایم تا هزار‌چهره‌شان کنیم.

ادامه‌ی مطلب

از خویشتن به معبود

تمام بلندای روز را برآشفته در خواب می‌نالم. اما هنگام شب سیه مو ستارگان و ماه می‌خوانند و سرمای خموش، سایه‌گان آشفته را آنگاه که زمین، انبوهست و لم‌یزرع و من، آواره از سویی به سویی زخمهای نشسته بر قلبم را از طالع نحس دنیا و عشق، می‌پویم درمانده، بر درختی تکیده یا به خاک افتاده، آنجا که امواج می‌غرند و با آرزوهایم به سخن می‌نشینم، بی‌حوصله اما برای تو، ای خشم میرا، ای تقدیر ای زن! برای تو می‌نالم: …

ادامه‌ی مطلب

سنگ‌های جنوبگان

همه چیز تمام می شود و تمام نمی شود همه چیز آنجا آغاز می شود رودخانه های منجمد، بدرود گویان دور می شوند هوا به عقد برف در آمده است. نه خیابانیست، نه اسبی. و تنها عمارتیست از سنگ. قلعه ایست، که در آن نه خبری از ساکنین برجاست، و نه ارواح گمشده جایی دارند. چه سرمایی و باد سرد نعره سر می داد: «تنهایی جهان، همینجاست.»   سنگ، قامت افراشت، تا لب بگشاید، بخواند و فریاد بر آورد ولی …

ادامه‌ی مطلب

از دست رفته

گمگشته گام برمیدارم بانوی من از میان مردمان بی تو بی من بی وجود بی خدا بی هستی بی تو زانسو که تو را با من کاری نبود بی من زانسو که جایت در برم خالیست بی وجود زانسو که در نبودت، برای بدرود خواندن حتی؛ هیچ نیست. بی خدا زانسو کز فرط جستنت؛ روحم خدا را ز یاد برد بی هستی زانسو که بر آنچه زیسته ام؛  هزار مرگ مرا به باشد که هیچ دردی  نبوده است، چنین جانکاه …

ادامه‌ی مطلب