قالب وردپرس درنا توس
خانه / سیامک تقی‌زاده (صفحه 5)

سیامک تقی‌زاده

Avatar

وقتی به تو می اندیشم

وقتی به تو می اندیشم آهویی تشنه کنار نهر می آید و وسعت چراگاهان را به چشم می بینم هر عصر با تو دانه ای زیتون سبز تکه ای از آبی دریا مرا مست می کند به تو که می اندیشم هر آنجا که دستان تو لمس شان کرده را گل می کارم اسب ها را آب می دهم و کوه ها را طور دیگری دوست می دارم

ادامه‌ی مطلب

مرا به راه بازگردان

نشسته بودم خالی ، تهی و به آوای باد گوش سپرده بودم (بادی که از برج “کمان” باز می گشت) سپس سروده های رود را می شنیدم در گذر بودم مرا نمی دید عصری با کوله بار چمنزار و ماه ی که قرص بود راه از پی من سرش را بلند کرده و به تماشا نشسته بود (خارها و چمن های خاکستری) آبی کهنه و قدیمی ام برایم از صدای نهر ها و جنگل ها سخن بگو سکوت.. همیشه این …

ادامه‌ی مطلب

تو عشق بودی

تو عشق بودی این را از بوی تن ات فهمیدم شاید هم خیلی دیر به تو رسیدم خیلی دیر.. اما مگر قانون این نبود که هر آنچه دیر می آید عاقبت روزی به خانه ی ما خواهد رسید؟ عادت کرده ایم به نداشتن ها و شاید به اندوه آری تو عشق بودی این را از رفتن ات فهمیدم وگرنه استانبول هرگز این چنین سرسنگین نبود

ادامه‌ی مطلب

دلتنگ ات نمی شوم

دیگر همانند گذشته دل تنگ ات نمی شوم حتی دیگر گاه به گاه گریه هم نمی کنم در تمام جملاتی که نام تو در آنها جاری ست چشمانم پُر نمی شود تقویم روزهای نیامدنت را هم دور انداخته ام کمی خسته ام کمی شکسته کمی هم نبودنت، مرا تیره کرده است اینکه چطور دوباره خوب خواهم شد را هنوز یاد نگرفته ام تنها “خوبم” هایی روی زبانم چسبانده ام مضطربم.. فراموش کردن تو علارغم اینکه میلیون ها بار به حافظه …

ادامه‌ی مطلب

دوست داشتن

دوست داشتن گاهی وقت ها تحمل است اینکه بتوانی با زخم های زندگی هنوز سرپا ایستاده باشی دوست داشتن گاهی وقت ها، زندگی ست همانند سینه ای بدون نفس ، از مرگِ قلب بدون عشق آگاه باشی دوست داشتن گاهی وقت ها سنگین است به سان سنگینیِ لیاقت دوست داشته شدن و بعضی وقت ها دوست داشتن حیاتی دیگر است زنده نگه داشتن کسی درون ات حتی با وجود این فاصله های دور

ادامه‌ی مطلب

باز بگذار

برای من باز بگذار، درهای شهری را که در آن زندگی می کنی آن چیزها که برای تو خواهم گفت، تنها با سخن گفتن از آنها به اتمام نمی رسند سال هاست از زندگی من ، لحظه هایی را دزدیده ای که تمام این لحظه ها با نام تو یکی شده اند

ادامه‌ی مطلب

مرگ، آسان تر از عشق است

مرگ همیشه خیلی آسان تر از عشق بوده است حتی ” آراگون” هم می گفت؛ بدان که شبیه مرگ است، دوست داشتن تو همان کلماتی که شعله های آتش اند و روزگار شاعران که همیشه سیاه بوده است و مرگ که در خیلی از شعرها و عشق ها شانه بر موهای مان می زند عشق که گاهی اوقات به سان شهری مرده است و این رفتن رو به زوال همواره عمیق تر می شود تا به حال برایت جای سوال …

ادامه‌ی مطلب

ماهیگیر

روز با خورشید آغاز شد چشمانم را به زحمت سمت ساحل دوختم زنی با موهای گیره زده رو به دریا خود را میان عطر دیوانه وار موج ها رها کرده بود برگشت و رو به ساحل گره از موهایش باز کرد و به سمت ماهیگیر خیره شد ماهیگیر تورش را از دریا بیرون می کشید و همزمان سیگاری روشن کرد میان شان نشستم و از دریا حرف زدیم هر سه بلند بلند سکوت کردیم زیرا همه خود را به مرگ …

ادامه‌ی مطلب

تو را می‌بوسیدم

تو را می بوسیدم لبانت همانند خزه های سبز لطیف بود ایستادیم و قد کشیدن درختی را به تماشا نشستیم پرستوها گذشتند دست های من همانند اسبی دیوانه وار روی تن تو آنقدر آمد و رفت که آخر سر خسته و بی جان افتاد همان لحظه تو گفتی من ظهر را دوست دارم ظهر خندید آنقدر بلند که هر دوی ما صدایش را شنیدیم

ادامه‌ی مطلب

شهر گمشده

شب ها صدای قطار شنیده می شد از پنجره ی کنار تخت خوابش که هر از گاهی پشت بام ها را تماشا می کرد ساحل نیز پیدا بود و کلیسا که زنگ آن تمام روز، بی وقفه به صدا در می آمد آن روزها عاشق دختری از آپارتمان روبه رویی شده بود با این همه او این شهر را ترک کرد و به شهری دیگر رفت

ادامه‌ی مطلب

شانه ام، تبعیدی صورت ات بود

صورت ات در این افق به اتمام می رسد و آسمان دیگری آغاز می شود در دستان همسایه شعله ور می شوی می سوزی هر قدر که بر تو ببالم باز کم می آورم به بلندای آوازم سکوت می کنم حرف های صدادار نامت را در لبخندی منتظر انفجار در نزدیکی های تو بودن و در تن تو پیرهنی از بهار انگار که شروعی با یک داستان قدیمی ست در آن عصرانه ی روشن که شانه ام تبعیدی صورت ات …

ادامه‌ی مطلب

تو را می خوانم

هر آنچه بود گذشت دیگر به آن نمی اندیشم اولین عشق بازی ام با کدامین زن بود؟ آن تن نامعلوم که در آغوش کشیدم آیا استخوان های پشت اش برجسته بود؟ آیا در بوسه هایش خنکای باغچه ای تازه آب داده شده ملموس بود؟ خاطره ها را سال هاست که گم کرده ام هر روز ذره ذره دارم از فصل ها پاک می شوم از صفحه ها از داستان ها انگار فقط عطری فرار بوده ام اما می داند که …

ادامه‌ی مطلب

آسمان مستعار

تمام چراغ ها را روشن کن انگار که قرار است به خواب روی تشنه ات که شد سمت حیاط قدم بردار تمام شب باران ببارد بخواب تا شبیه دریا شوی و سفید به شکل آسیاب ملحفه ات آغشته کن جوهر چراغ های روشن مان را به سر و صورت ات وقت آن است که سپیده دم از درون اشیاها برون آید وقت جسارت و سر به زیری پشت درب های بسته ست خورشید حفره هایی روی صورت ات باز می …

ادامه‌ی مطلب

آن روزها ..

آن روزها که تو بودی چیزی به نام بدی وجود نداشت اندوه ها این چارچوب های غم انگیز در زندگی وجود نداشت بی تو تمام امیدواری ها را در مرز تاریکی ها گذاشته اند بی تو روی رستگاری های مان خط کشیده اند اکنون مدت های مدیدی ست که این دریای پشت پنجره دیگر زیبا نیست مدت هاست که دیگر روشنای انسانیت مان بدون تو سوسو می زند بیا و برای ما ساعت ها، روزهای تازه ای بیاور

ادامه‌ی مطلب