قالب وردپرس درنا توس
خانه / سیامک تقی‌زاده (صفحه 4)

سیامک تقی‌زاده

Avatar

انگار کسی به نام او بود

در لابلای داستانی از گل های شب به بهای خستگی ِاسب ها انگار ، کسی به نام او بود که دهانی زیبا داشت پس از ساعت ها عشق بازی پشت تلفن می رفت و صدایش را می شست در گریبانش دکمه ای بزرگ و گیسوان بلندی داشت آن هنگام که لیوان شراب را سر می کشید ازدحام و وحشت غریبی میان انگشتانش بود آن شب در “آکسارای” را هرگز از یاد نمی برم که دست بر صورت ام کشیده بود …

ادامه‌ی مطلب

هیجان ِ مُرده

دیگر هیچ ترمینال یا ایستگاه قطار، غذاخوری بین راه، چهره ای غریبه، مسافرخانه های خواب آلود جاده ها، بیداری مضطرب از زوزه ی باد ِ کوهستانی بی نام و نشان هیجانی را در من زنده نمی کند نگاه های متفکرانه شباهنگام و سپس شهرهای ساحلی که در بامدادان بی خواب از آن ها گذر کرده ای! خنکای شور ِموج های دریا که قبل از بیداری بر تن ات می نشیند، حتی رویاهایی بزرگ که می پنداریم جایی ما را به …

ادامه‌ی مطلب

مرا زیبا به یاد بیار

مرا زیبا به یاد بیار این ها ، آخرین سطرهای من است فرض کن که من رویایی بودم که از زندگی تو گذر کردم و یا بارانی بودم که سیلاب شدم در کوچه های تان سپس خاک ، آب را کشید و من محو شدم شاید هم خوابی زیبا بودم تو بیدار شدی و من رفته بودم مرا زیبا به یاد بیار زیرا من تو را آن گونه که هستی  دوست داشتم من، آخرین دوست تو آخرین رازدار تو بودم …

ادامه‌ی مطلب

جایی هست، می دانم

گریه کنم می شنوید صدایم را از میان مصراع هایم؟ می توانید لمس کنید قطره اشک هایم را با دستان تان؟ قبل از مبتلا شدن به این درد نمی دانستم ترانه ها اینقدر زیبا و کلمات اینقدر بی کفایت اند جایی هست می دانم جایی که امکان بیان هر چیزی وجود دارد نزدیک شده ام خیلی نزدیک می شنوم اما نمی توانم بگویم

ادامه‌ی مطلب

سفر

خیلی وقت است که دیگر لب پنجره صدای قمری ، صدای هیچ کبوتری نمی شنوم انگار درونم سودای سفری افتاده است بوی خزه ها غوغای مرغان دریایی پیچیده در هوا این ها همه نشانه ی چیست؟ آری سفر .. سفری در راه است

ادامه‌ی مطلب

برو، تا جایی که توانش را داری

قبل از طلوع آفتاب هنگامی که رنگ دریا هنوز سفید است باید به راه افتاد شهوت گرفتن پاروها در کف دستان ات و شادمانی رفتن درون ات خواهی رفت از پی تورهای ماهیگیری و ماهیانی که سر راهت سبز خواهند شد خوشنود خواهی بود با هر تکان تور دریا، پولک وار در دستان ات خواهد آمد در قبرستان های روی صخره ها هنگامی که روح مرغان دریایی به سکوت فرو می رود لحظه ای در سمت و سوی افق قیامتی …

ادامه‌ی مطلب

کاغذ سفید

از کاغذی سفید هر چیزی می توان ساخت هواپیما یا بادبادکی بزرگ حتی زیر یکی از پایه های میزی که از بقیه کوتاه تر ست می توان گذاشت و یا شعری سرود برای عمری کوتاه تر از این زندگی اما روی کاغذی سفید به غیر از تو هر چیزی می توان نوشت یافتن تشبیهی برای زیبایی تو ممکن نیست تو زیباتری از همه ی چیزهایی که سعی در شباهت به تو دارند از من شعر می خواهی شعری پر از …

ادامه‌ی مطلب

موهایت را باید بافته باشی

موهایت را باید بافته باشی ناگهان تو را به یاد می آورم در عصری پاییزی و صدایی بسیار شیرین که از دور شنیده می شود آرام بخش و ملموس همانند آهنگی که هر قدر به طرفش می روم نزدیک تر شنیده می شود چقدر زیباست به یاد آوردن تو موهایت را باید بافته باشی و دستان سفیدت که برهنه اند در لابه لای شب زردآلوهایی که در بشقاب چینی گذاشته ای کنار دست ات کتاب شعری که مصراع هایی سرشار …

ادامه‌ی مطلب

شب، زیتون، ماه

در آن تاریکی سنگین به سراغم آمدی از همه ی داستان ها گذر کردی ماه، زیتون ، شب ماه، بر پیشانی اش افتاده بود پیراهنی از کبوتر بر تن داشت گفتم: کجا می روی؟ از میان این درخت های زیتون از راه هایی که در مه، ناپدید شده اند؟ ماه بود، زیتون بود، شب بود فریاد زدم کجا با این عجله؟ باد صدایم را دزدید و به اون نرساند جایی را که ایستاده بودم نابود کرد و رفت بال های …

ادامه‌ی مطلب

شهر باستانی

روزهای شادمانی مان بود نمک دریا، خالکوبی گل رز به سان دارچین های سوخته در دامنه هایی که باد موهای مان را شانه می زد در میان علفزار و تاریخی که پیوسته به یکدیگر می نگرد پرچمی از ما دو نفر در باد موج می زد بی نام و نشان بود آن چه که بین من و تو سپری می شد این بین آن همه تهی بودن ها حتی یک جای خالی هم نبود باقی ، تنها چند حرف تراشیده …

ادامه‌ی مطلب

دستم را بگیر

دستم را بگیر، وگرنه خواهم افتاد وگرنه ستاره ها یکی یکی سقوط خواهند کرد اگر شاعرم، اگر مرا می شناسی پس می دانی که از باران می ترسم اگر چشم هایم را به یاد آوری دستم را بگیر، وگرنه خواهم افتاد وگرنه ، باران مرا با خود خواهد برد شبانه، صدایی اگر شنیدی این منم که سرآسیمه از باران گریز می کنم اگر عصر باشد در استانبول باشم ماه سپتامبر هم باشد و من خیس و باران خورده باشم غم …

ادامه‌ی مطلب

کلمات من

شبیه کلماتی هستی که دوست شان می دارم شبیه خشم که روزگاری در کوچه پس کوچه ها نمایان می شد و یا امید که شب و روز گم اش می کردیم همان که شاخه ی زیتون را سبز نگه می داشت و یا شبیه عشق که روی دریاها شناور بود شبیه جنگ که ته دلم را قرص و موهایم را تیره نگه می داشت جنگی که صخره ها را نیز نرم می کرد

ادامه‌ی مطلب

اندوه

معشوق من! باز ماهِ سپتامبر و چهره ی تو که آرام آرام گرفته می شود ما که زمان را در میان حصارهایی محدود کرده ایم “در آستانه ی غبار آلود خواسته های مان” زمانی که شبیه شعرهای ناتمام، بی انتهاست بیان ِ بعضی غم ها به این می ماند که انگار جریان نهری را متوقف کرده و با آن سخن بگویی از این رو نیست مگر که همیشه اندوهی چنان غمگینی عصر در عشق های مان دیده می شود

ادامه‌ی مطلب

صورت ات

صورت ات شبیه روزهای اول جمهوریت بود برخاستم و آشفته به هر سمتی سرک کشیدم شعر خواندم آن قدر که به سن شعر رسیدم نفس هایت! مملو از عطر میخک و صمغ بود گرمی اش را روی تنم حس می کردم کهنه می شدم از بین می رفتم و تنها زیبایی تو بود که باقی می ماند  

ادامه‌ی مطلب

دریای مرده

نام عشق را روزی شنیدم که هنوز کودکی بیش نبودم آن روز که فهمیدم چشمانم شکلی از دست های بریده بریده اند هرگز به عشق بازی همانند یک قتل عام نمی اندیشیدم بی شمار بودم و آنها، پرنده های جسد بودند دریا، بزرگ ترین مرده بود آفریقا بیدار شده بود و من غرق شده بودم

ادامه‌ی مطلب