قالب وردپرس درنا توس
خانه / سیامک تقی‌زاده (صفحه 3)

سیامک تقی‌زاده

Avatar

تابستان های فراموش شده

از فراز سکوت مان همانند ستاره ای رنجیده که با نور آفتاب شسته شده بود گذر کردی و دور شدی.. برای معطلی برای نگاه های خاک خورده و متفکرمان حتی چیزی به جا نگذاشتی هر زمان و هر جایی، چیزی اگر گم می کردیم به یافتن آن در اینجا خوش بین بودیم در این اتاق صندوقچه ای با این امید که شاید هنوز چیزهایی ممکن است بعد از آن تابستان هایی که در بالکن فراموش شان کرده بودیم

ادامه‌ی مطلب

در کوچه ها، تو را راه می روم

گفته بودم که آسمان شنیده خواهد شد به کشوری مملو از سکوت خفقان و فشار رسیده بودم در کوچه هایش تو را راه می روم در خانه ای کنار دریا شما را دیدم چنان عصر زیبا بودید یک ماهی داشت دریایش را عوض می کرد نام تو جزیی از دردهای مان شد هرقدر که بزرگ می شدید درد نیز بیشتر می شد و من هنوز در کشور سکوت تو را راه می روم

ادامه‌ی مطلب

به نهرها، سفری دارم

فردا شب از این شهر خواهم رفت به نهرها سفری خواهم داشت آب ها مرا به خود می کشانند اگر شمار پرنده های کشته شده که از سینه ام افتاده اند را به حساب نیاوریم سنگینی ِ هیچ باری، جز دلم را ندارم حرفی نیست این چهره ی من و این صورت شب و در صدایم سکوت خاطرات به گوش می رسد با تلخی ِ درونم در جاده ها راه می روم مدت هاست که راهم را از این شهر …

ادامه‌ی مطلب

جوانی ام، بسیار آبی بود

تابستان چنان بود که گویی در آسمان نشسته بودیم بوسیدن تو چیزی شبیه بوسیدن آسمان بود احساسی لاجوردی جوانی چنان تابستانی بود که نه وطن نه خانه و نه اتاق هیچ کدام.. برای آدمی تنها آسمان کافی بود من و تو زمان زیادی را در آسمان نشسته بودیم جوانی مان بسیار آبی بود به رنگ لاجورد

ادامه‌ی مطلب

مرا در روح خود بکش

شراب ، دنبال شب اش می گردد درد ، دنبال دانه ای انگور و انگور خاطره ی روزی که از خوشه چیده شد من هم سراغ زنی به ظرافت قطره ای اشک می گردم زنی که به اندازهِ قطره ای در شراب محو شده ست شراب با زن در تاریکیِ سخن ها تیره ست چنان باد پنهان شده در سومین جزیره ام و قایق ام در آبی های آسمان دود می شود این بار مرا درون خود نه در روح …

ادامه‌ی مطلب

میان من و تو

میان من و تنهایی ام ابتدا دستان تو بود سپس درب ها تا به آخر گشوده شدند سپس صورت ات چشم ها و لب هایت و بعد تمام ِ تو پشت سر هم آمدند میان من و تو حصاری از جسارت تنیده شد تو شرمساری ت را از تن ات بیرون آورده و به دیوار آویختی من هم تمام قانون ها را روی میز گذاشتم آری.. همه چیز ابتدا این گونه آغاز شد

ادامه‌ی مطلب

تو عشق بودی

تو عشق بودی این را از بوی تن ات فهمیدم شاید هم خیلی دیر به تو رسیدم خیلی دیر.. اما مگر قانون این نبود که هر آنچه دیر می آید عاقبت روزی به خانه ی ما خواهد رسید؟ عادت کرده ایم به نداشتن ها و شاید به اندوه آری تو عشق بودی این را از رفتن ات فهمیدم وگرنه استانبول هرگز این چنین سرسنگین نبود

ادامه‌ی مطلب

در ایستگاه

در ایستگاه سه نفر ایستاده اند مرد زن و کودک دستان مرد در جیب هایش و زن دست کودک را گرفته است مرد غمگین مرد مثل ترانه های غمگین، غمگین زن زیباست زن مثل خاطرات زیبا، زیباست و کودک مثل خاطرات زیبا، غمگین و مثل ترانه های غمگین، زیباست

ادامه‌ی مطلب

اگر تو نخواهی، آغازی نخواهد بود

اگر تو نخواهی هرگز آغازی نخواهد بود و این داستان ناقص خواهد ماند بعد از تمام آن زخم ها نمی توان عشقی تازه را خلق کرد آری یک کودکی پریشان! تمام داستان من این بود حالا چند عشق هم اگر از دلم گذر کند این ویرانی ها را نمی توان دوباره مرمت کرد اگر تو نخواهی هرگز آغازی نخواهد بود برای یکی شدن، دیر مانده ایم و تمام این سال ها در خانه هایی اشتباه سپری شد به روزهای جوانی …

ادامه‌ی مطلب

به من بگو

معمای بخت را با چند برگی که داشت از درخت می افتاد در گوشه گوشه های تقویم پخش کرده بودیم چرا گذر از تمام چیزها این قدر زمان می برد؟ چرا؟ چرا این قدر زود رسیدیم به این سن و سال که این سوال را با دردی در اعماق وجودمان از خود پرسیده باشیم در مصاف با مرگ چرا عمق آن نگاه که در دستان مان بود در لابلای زندگی گم شد؟ داشتم به عکسی قدیمی نگاه می کردم که …

ادامه‌ی مطلب

نیامدید

نیامدید و من همیشه در انتظار ماندم با تمام آن چیزها که رفته رفته از وجودم کم و کمتر می شد منی که پنهان از شما کهنه می شدم قبل از هر چیز عشق برای من آن قول بود که داده بودم روز، ماه، ساعت و هفته؛ یعنی کارهای تقویم وار اما با گردش این چرخ ها چیزی عوض نشد تنها افق هایی بود که من آنها را تازه کرده بودم عشق ترکیبی از چند عشق بود که من هر …

ادامه‌ی مطلب