قالب وردپرس درنا توس
خانه / سیامک تقی‌زاده (صفحه 2)

سیامک تقی‌زاده

Avatar

کشتی

سال ها پیش.. آری، سال ها پیش بود که در کشور دریا و شاید در تمام دفاتری که در آن ها می نوشتم همیشه شعری بود؛ آری ، سال ها پیش بود که من و تو در آن کشور دریا آشنا شدیم در دریاهای دور در نزدیکی های دور یک کشتی با دو دزد دریایی و صندوق هایی پر از کشوری خیالی من و تو همدیگر را از زخم های مان شناخته بودیم ما آشناهایی با ظاهر غریبه بودیم که …

ادامه‌ی مطلب

فانوس

تمام این مسافت های طی شده برای آن سه سطری بود که در کتاب تبعید خوانده بودم ‘فانوس معدنچی و چراغ آوازخوان’ راه را روشن کرده بود مگر من هم سال ها پیش در آن شب برفی برای رسیدن به شاعری سوار اتوبوس استانبول نشده بودم؟ مگر درب اتاق زیر شیروانی آن خانه را در ‘شیشلی’ نکوبیده بودم؟ اضطراب و هیجانی غریب در سینه ام می تپید فانوس راه را روشن نکرده بود و من چنان خانه ای داغدار اندوهم …

ادامه‌ی مطلب

بوسیدم تو را

زیر نور ماه نشستیم از دستانت بوسیدم تو را برخاستیم از زمین از لبانت بوسیدم تو را ایستادی در چارچوب درب از نفس هایت بوسیدم تو را کودکانی بودند در حیاط از کودک ات بوسیدم تو را به خانه ام بردم به تخت خوابم از ظرافت پاهایت بوسیدم تو را در خانهِ دیگری اتفاقی دیدم ات از مغز استخوانت بوسیدم تو را آخر سر تو را به خیابان ها بردم از آفتاب وجودت بوسیدم تو را

ادامه‌ی مطلب

بهار

در این صبح گاهان که تکه ای از خورشید در پشت بام خانه ها ایستاده ست از پر سبک تر می شوم درونم پر از ترانه ها پر از غوغای پرندگان آوازخوانان به راه می افتم سری دارم پر از سودا که در آسمان می چرخد منِ ساده فکر می کنم که روزها همیشه اینگونه زیبا پیش خواهند رفت و صبح همه ی روزها اینگونه “بهار” خواهد بود نه کار و بار و نه بی پولی ام هیچ کدام در …

ادامه‌ی مطلب

دریا

اتاقی دارم کنار دریا که حتی از پنجره ش بیرون را نگاه نکنم می دانم قایق های روی آب همگی بار هندوانه حمل می کنند و دریا هر روز صبح با آیینه اش خورشید را در سقف اتاقم می چرخاند اما بوی جلبک ها و قطب نماهایی که در ساحل قد علم کرده ند چیزی را یاد کودکانی که کنار دریا زندگی می کنند نمی آرود

ادامه‌ی مطلب

کاش ماهی بودم در شیشه ی مشروب

عتیقه می خرم با عتیقه ها ستاره می سازم موسیقی غذای روح است و من با موسیقی از خود بی خود می شوم شعر می نویسم شعرها را می دهم و عتیقه می خرم عتیقه ها را فروخته و موسیقی می خرم تنها یک آرزو دارم کاش ماهی بودم در شیشه ی مشروب

ادامه‌ی مطلب

حسرت دریا

در رویای شبانه ام قایق های پر زرق و برق از پشت بام ها  می گذرند و من سال هاست در حسرت دریا ناچار و درمانده تماشای شان کرده و می گریم به یاد می آورم اولین بار دیده گشودنم به دنیا را به سان دیدن دنیا از درون صدفی به سبز دریاها، آبی آسمان ها و خون من غرق در شوری دریا از جایی که صدف ها بریده اند جاری می شود چه اشتیاقی داشت گذر دیوانه وارمان با …

ادامه‌ی مطلب

مرا این هوای زیبا نابود کرد

مرا همین هوای زیبا نابود کرد  در همچین هوایی از ماموریتم در اوکاف استعفا دادم در همچین هوایی به توتون معتاد شدم در همچین هوایی عاشق شدم  آوردن نان و نمک به خانه را در همچین هوایی از یاد بردم بیماری شاعری ام در همچین هوایی عود کرد  مرا همین هوای زیبا نابود کرد

ادامه‌ی مطلب

هر آنچه بود، گذشت

سال ها پیش بود همان وقت ها که تاریکی خیلی زود بر زمین می نشست همان روز ها که باران نم نم می بارید همان وقت های بازگشت از مدرسه، از کار که در خانه ها چراغ روشن می شد سال ها پیش بود همان لبخندهایی که در سر راه به اطرافیان مان می زدیم فصل ها حرف کسی را گوش نمی کردند روزهایی که همانند کودکان از معنای زمان بی خبر بودیم سال ها پیش بود همان وقت های …

ادامه‌ی مطلب

اگر می دانستم

به صدای آب گوش فراداده بودم برخواستم گرفتارم کردند انگار که خاطرات کودکی ام مملو از گناه بوده ست خوابی بلند یافتم درونش گام نهادم فراموشم کردند مگر می شود آسمان بارانی باشد آدمی میل بالا رفتن نداشته باشد؟ چنان دندانی کهنه سنگین بودم دیدارم با مرگ نزدیک بود خوابم کردند اگر می دانستم هرگز از آغوش مرگ بیرون نمی آمدم

ادامه‌ی مطلب

آسمان، همان آسمان ست

اناری شکسته ام نهری که آرام از شب جاری ست رفتنم را اگر بخواهی می روم اگر بخواهی می مانم رفتنم را اگر می خواهی می روم اما این بار نه من و نه پرنده های پاییزی هیچ کدام باز نمی آییم شاخه های گیلاس با خود می برم تمام روزهای خوب و بد را که با تو سپری شد به جا می گذارم درد همان درد و آسمان همان آسمان ست چیزی عوض نخواهد شد می روم با باران …

ادامه‌ی مطلب

قایق سفید

وقتی که تو این شعر را بخوانی شاید من در شهر دیگری باشم شعری که از پاییزی تلخ و عشقی که به عبث می پیمود سخن می گفت شعری که در بادها می وزید و چنان اعلامیه های پخش نشده برتکه های کاغذ نوشته شده بودهمانند مسافری که به سفری دور و تنها آماده بود زیرا که مرگ قایقی سفید رنگ بود قایقی غرق شده که تمام دریاهای سیاه او را می خوانند مرگ شکل ستاره های خاموش و آدرس …

ادامه‌ی مطلب

من برگی از دهان تو ام

ای حرف ای قلم، ای کاغذ زیبا برای تو از نهرها و بادها سخن می گویم راه نهرها را سمت من بگردان و آبراه هایی بگشا من که حتی به هنگام کودکی با دهانی لکه دار رودها را کنار قدم هایم می دیدم از حیات بخش بودن آواز نهر ها و بادها را با خبر بودممن برگی از دهان تو ام کلماتم را گوشه ای یاداشت کنای دست ای دست خط، ای مرکب زیبا من در دست آبگیرهای کوچک بزرگ …

ادامه‌ی مطلب

کلمات تو ، انسان بودند

دیر هنگام در شبی پاییزی پُر هستم از کلمات تو کلماتی ابدی همانند زمان، همانند ماده برهنه ، چنان چشم سنگین، به سان دست و درخشان، همانند ستاره ها کلمات تو، سوی من آمدند کلماتی از قلب ُ ذهنت از پوست و استخوان ات کلمات ات ، تو را آوردند آن کلمات؛ مادر زن و دوست بودند کلمات تو امیدوار، غم انگیز، مسرور و قهرمان بودند کلمات تو انسان بودند

ادامه‌ی مطلب