قالب وردپرس درنا توس
خانه / فرشته وزیری نسب (صفحه 2)

فرشته وزیری نسب

Avatar

پایان جهان

چنان گریه ای جهان را گرفته، که گویی خدای مهربان مرده . و سایه های سربی که فرو می افتند، به سنگینی قبرند. بیا تا خود را در هم پنهان کنیم. حیات در تمام دلها هست، انگار در دل یک تابوت. بیا تا عمیق تر ببوسم، نبض دلتنگی چنان درجهان می زند، که باید از آن جان سپرد.  

ادامه‌ی مطلب

با همه تنها

گوشت استخوان را می پوشاند، و آنها فکری، در آن می گذارند، و گاهی روحی. زنها گلدانها را به دیوار می کوبند. مردها بی رویه مشروب می خورند. و هیچکس، «یکی» را پیدا نمی کند. اما مدام به دنبالش می گردد، با خزیدن به رختخواب ها، و بیرون خزیدن از آنها. گوشت استخوان را می پوشاند، و گوشت چیزی بیشتر از گوشت می جوید. اما بختی نیست. همه در دام یک سرنوشت اسیریم. هیچکس، «یکی» را پیدا نمی کند، هیچوقت. …

ادامه‌ی مطلب

همین چند وقت پیش

همین چند وقت پیش بود، دم صبح، پرنده های سیاه روی سیم تلفن منتظر بودن، و من ساندویچ دیشبم رو که یادم رفته بود می خوردم. ساعت شش صبح، یکشنبه ای آروم. یه لنگه کفشم سر بال،ا وایساده بود یه گوشه. یکی دیگه هم یه وری، افتاده بود یه گوشه ی دیگه. بعله، بعضی زندگی ها ساخته شدن، که ضایع شن.

ادامه‌ی مطلب

لالایی گفتن

می خواهم برای کسی بخوانم، پیشش بنشینم با او بمانم. روی پایم به خوابش کنم، چون کودکی برایش بخوانم. در خواب و بیداری اش با او باشم. می خواهم تنها کسی در خانه باشم که بدانم، شبی سرد بود. می خواهم گوش بایستم، درون و بیرون را، تورا، جنگل را، جهان را. ساعتها ضربه زنان خود را اعلام می کنند. و زمان بر زمین می افتد. غریبه ای در آن پایین می گذرد، و صدای سگی نا آشنا مرا می …

ادامه‌ی مطلب

دلم می خواهد یک بار دیگر به آنجا بروم

دلم می خواهد یک بار دیگر به آنجا بروم، به «آم کلاینن رینگ» (*) آنجا که دست در دست مادر، قدم می زدیم، گلها بر کناره ی رود می روییدند. آبی رنگ، وقتی اولین بوسه، اولین شعر را گرفتم. دلم می خواهد یکباردیگر به آنجا بروم، به «آم آلتن تور» (*) آنجا که دندان شیری ام را از دست دادم، و دلم را. آنهایی که دوست می داشتم، گذشته اند، رفته اند. اما ترانه وداعی که برایم خواندند، هنوز در …

ادامه‌ی مطلب

سکوت

از کتاب تصویر ها دستها را بلند می کنم عشق من، می شنوی؟ خش خش می کنند، می شنوی؟ کدام حرکت است از انسان های تنها که صدایش را اجسام زیادی نشنوند؟ پلک ها را می بندم عشق من، می شنوی؟ اینهم صدایی است که تا تو می رسد. و حالا پلک باز می کنم، می شنوی؟….. ….پس چرا اینجا نیستی؟ نشانه های کوچک ترین حرکت من بر جا می ماند در این سکوت ابریشمی؛ و حتی رد کوچکترین تمنا می …

ادامه‌ی مطلب

ترانه فرشته ای بی اقبال

تو آنچه هستی  که در حرکت است آبی که مرا با خود می برد که مرا رها می کند به دنبالم در موجها بگرد تو آنچه هستی که می رود و دیگر باز نمی گردد بادی که در سایه ها محو می شود و باز بر می خیزد به دنبالم در برف ها بگرد تو آنچه هستی که هیچکس نمی داند زمین شناور که با هیچکس سخن نمی گوید به دنبالم در هوا بگرد

ادامه‌ی مطلب

دنیا را بر شانه هایت گرفته ای

زمانی می اید که دیگر نمی توانی بگویی، “خدای من” زمانی که همه چیز پاک شده زمانی که دیگر نمی توانی بگویی، “عشق من” چون عشق هم دیگر بی حاصل شده و چشم ها دیگر نمی گریند و دست ها فقط به  کارهای خشن مشغولند و دلها خشکیده زنها بیهوده بر درت می کوبند، در باز نمی کنی تنها می مانی، با چراغی خاموش و چشمان فراخت در تاریکی می درخشند پیداست که دیگر نه طاقت رنج داری نه از …

ادامه‌ی مطلب

این گونه است

هر بار بیشتر سقوط می کنم دورتر از سطوحی که به گذر گام های سربازان مجازات شده اند دورتر از آن  شیرین زبانانی که به شانه های من تکیه می دهند و می خوا هند جلویم را بگیرند انگار که تکه زمینی درحال رانش باشم خونم را کنار تنم می بینم که به سان گردبادی منجمد کننده فرو می افتد و این زبان این گلو که آماده است که خاموش کند صدای آن قطره آبی را که می توان شنید …

ادامه‌ی مطلب

گل

سنگ سنگی در هوا که من دنبال می کنم چشم تو، چنان کور چون سنگی ما دست بودیم ما تاریکی را خالی کردیم ما کلمه را یافتیم کز پس تابستان  می آمد گل گل- کلمه ای کور چشم تو و چشم من آبیاری اش می کند رشد دیوارقلب بر دیوار قلب برگ می دهد یک کلمه دیگر، مثل این، و چکش ها تاب می خورند در فضا

ادامه‌ی مطلب

نامه عاشقانه

توصیف تغییری که در من دادی آسان نیست اگر امروز زنده ام، پیش از آن مرده بودم اما آزاری نمی دیدم از مردگی، به روال معمول ادامه می دادم، مثل سنگی این نبود که مرا فقط کمی تکان دادی یا واداشتی تا چشم کوچک تارم را به دیدن آسمان روشن کنم بی امیدی به درک آبی آن یا ستارگان نه، این نبود، من ماری خفته بودم با سیماچه سنگی سیاهی میان صخره های سیاه در شکاف سپید زمستان بی لذتی، …

ادامه‌ی مطلب

من

  بردگی را تحمل نمی کنم من همیشه منم ترجیح می دهم بشکنم تا اینکه چیزی مرا خم کند چه بخت سرکش باشد چه قدرت بشری اینگونه ام و اینگونه می مانم اینگونه می مانم تا آخرین توان به این خاطر همیشه یکی ام من همیشه من ام من بالا برود، بالا می روم من فرو افتد، به تمامی فرو می افتم

ادامه‌ی مطلب

دوردست‌ها

چشم در چشم، در سرما بیا اینگونه آغاز کنیم با هم بیا حجابی را تنفس کنیم که ما را از یکدیگر می پوشاند همراه با شبانگاه که آماده می شود برای اندازه گیری فاصله بین اشکالی که به خود می گیرد و اشکالی که به ما می بخشد

ادامه‌ی مطلب

دو شکل

بگذار چشمت شمعی باشد در صندوقخانه و نگاهت فتیله ی آن بگذار چنان تاریک باشد چشمم که روشن کنم چشمت را نه. بگذار طور دیگری باشد بیا به درگاه خانه ات زین کن رویای خالدارت بگذار سمش گفتگو کند بابرف برفی که می روبی از بام روح من

ادامه‌ی مطلب

یک شعر

  ای که چنان ژرف خفته ای که نتوانی برخاستن هر سپیده دم به سراغ پلک هایت می آیم شگفت انگیز در حیات، شگفت انگیز در مرگ و در مرگ و زندگی همیشه گشوده در زیر بقایای سایه ای، یا نوار ابریشمی از ماه چنان می نوشم آرامش چشمانت را که گویی مردابی را به خاطر ژرفای سکوت شان، به خاطر نیکی آرامش هر یک بستری یا گوری را می نماید

ادامه‌ی مطلب

پرسایه

اینجا هنوز جایی می بینم یک جای خالی اینجا در سایه این سایه برای فروش نیست شاید دریا هم سایه بیندازد و زمان نیز جنگ سایه ها فقط بازی است هیچ سایه ای سر نور سایه دیگری نمی ایستد کشتن آنکه در سایه می زید دشوار است چند وقتی از سایه ام بیرون می زنم فقط چند وقتی آنکه می خواهد نور را ببیند آنگونه که هست باید به سایه ها باز گردد   سایه هایی روشن تر از این …

ادامه‌ی مطلب