قالب وردپرس درنا توس
خانه / آزاد عندلیبی (صفحه 3)

آزاد عندلیبی

آزاد عندلیبی
آزاد عندلیبی شاعر، مترجم و ویراستار ایرانی در شهر تهران زندگی می‌کند. در رشته‌ی مهندسی عمران تحصیل کرد و سپس از تحصیل در رشته‌ی بازسازی ابنیه‌ی تاریخی کناره گرفت. در سال‌های گذشته مدیریت هنری یک نشر ایرانی را بر عهده داشت و با برخی مجلات ادبی نیز همکاری می‌کرد. وی ظرف سال‌های اخیر در زمینه‌ی ترجمه‌ی رمان، داستان و شعر به‌عنوان ویراستار با تعدادی از ناشران و مترجمان ایرانی همکاری می‌کند و توأمان دبیر «نشر نو» است. تا کنون از چاپ شعرهایش امتناع کرده و به انتشار آزادانه و الکترونیک ترجمه‌های شعر پرداخته است. وی عضو هیئت تحریریه و مدیر تشکیلات وب‌سایت رسمی احمد شاملوست. از او ترجمه‌هایی از شاعرانی مانند اریش فرید، مایا آنجلو، جورج سفریس، اودیسئوس الیتیس، میلتوس ساختوریس و ترانه‌های ادبیات ملل [لری، لکی، بختیاری] و ... منتشر شده است. وی در حال حاضر مشغول انجام دو پروژهٔ شعری و پژوهشی در حوزهٔ ترجمه‌ی ادبی‌ست.

در پایان راه

تقدیم می‌شود به: مؤدب میرعلایی و رُکسانا پهلوانی، با اندوه‌شان در غربت وقتی‌که بچه بودم خیال می‌کردم هر پروانه که نجات می‌دهم هر حلزون هر تارتنک هر مگس هر گوش‌خزک وُ هر کرم خاکی خواهد آمد و برایم اشک خواهد ریخت ‌آن‌وقت که خاک ‌می‌شوم و آنان‌که یک بار نجات‌‌شان داده‌ام هنوز اگر نمُرده باشند همه خواهند رسید برای مراسم تدفین‌ام هنگام‌که عمری رفت دریافتم بی‌هوده ا‌ست این هیچ‌یک نمی‌آیند بیش از همه               …

ادامه‌ی مطلب

ترانه‌ی تنهایی

تا مهیّا شوم جلو خصم وُ حصارها آموختم که قلبِ شوریده‌‌وارم را ذرّه‌ ذرّه در پستو خواب کنم دیرزمانی شد وُ حالا از پیِ سال‌ها‌ از این خیال قلب‌ام کشیده کنار و من مُرده‌وارْ زمین را نگاه می‌کنم چندان‌که تنها شدم حصاری کشیدم دور تا دورِ خودم از درون اما تسخیر شدم: تهی،‌ همه‌چیز تهی‌ست دور، بی‌آفاق وُ دور نه دشمنی نه نردبانِ شبیخونی. ‌‌‌‌ 

ادامه‌ی مطلب

سکوت آینده‌ی ماست!

سکوتِ پرند‌ه‌های کوچ غریو و غوغاست سکوتِ دریای خشک اوجِ موج‌هاست سکوت پیش چشم خاموشِ من شعله‌یی نامیراست  برای رقاصانِ گوش من ضرباهنگ فرداست سکوت در دود و در مه هوشیواری‌ست در ویرانه و ویرانی در خروسخوانِ جنگ شمیم آشنایی‌ست سکوت هرچه که بود میانِ من و دایه‌ام بود کنار تابوت او اما دیگر آن نیست که بود سکوت بازتاب خطابه‌ها و وعده‌هاست ریشه‌ی تمام واژه‌هاست با این همه اما سکوت چیست؟ سکوت خاموشی‌ست میراثِ فریادهاست سکوت آینده‌ی ماست! ‌‌  

ادامه‌ی مطلب

ترانه‌ی آن‌که زیر شکنجه آواز سر داد

اگر قرار بود از نو ساخته شود این راه را دوباره می‌ساختم آوازی از زنجیرها بر می‌شود و از فرداها سخن می‌گوید می‌گویند به سلول‌اش آن شب دو مرد به او گفتند: «تسلیم شو! خسته نیستی از این زندگی؟ می‌توانی نفس بکشی می‌توانی چون ما زندگی کنی کلمه‌ای را بگو که آزادت می‌کند زانو بزن بر خاک وُ نفس بکش باز!» و اگر قرار بود از نو ساخته شود این راه را دوباره می‌ساختم آوازی از زنجیرها بر می‌شود و …

ادامه‌ی مطلب

باید زنده بمانم

این چشم‌انداز این کومه‌های کُهن‌سال بر سراشیبی این درختان و گُدارها را کمابیش            می‌شود زیست دیگربار.. دوباره باد             می‌دمد هوا را می‌توانم من نفس بکشم باز: این‌جا خواهی بود تو بر این خاک شباروز سخن خواهی گفت گوشه کنار خواهی رفت در گذارِ زمان کنارِ تو من باید زنده بمانم. هم از این پیش‌تر زنده بوده‌ام نفس کشیده‌ام، در گذار زمان تا تو بیایی تو بمانی روزها و روزها شب همه شب که کوتاه و کوتاه‌تر شده است! …

ادامه‌ی مطلب

عاشقانه‌ی کوچک

که آرزوی تو ‌کرد؟ وقتی آرزوی تو داشتم من که نازت کرد؟ وقتی دستِ من نوازش‌ات می‌کرد چه مانده از جوانی‌ این من‌ام یا اوست؟ سرآغاز پیرانه‌سری‌ این من‌ام یا اوست؟ این شجاعت‌ام از برای زندگی‌ست یا هراس‌ام از مرگ؟ و چرا باید آرزوی ژرفِ من بیهُده باشد برای تو؟ و تجربه‌ام در چه کار است؟ می‌بخشد تو را که تنها ویران‌ام کرده‌یی شعرهایم از چه‌رو می‌بخشد تو را در آنچه که تنها گفته‌ام؟ بخشیدن یا ماندن؟ چه سخت سزاوارش …

ادامه‌ی مطلب

پاییز

احساس کردم که برگِ مُرده‌‌یی‌ست بر بال باد بر دست‌های من وزیدن گرفت پروانه‌یی به رنگ زرد ‌ تاب خواهد آورد، باری نه بیشتر از برگی که باید بریزد ببارد در این پاییز ژرف (و من نه بیشتر نه بیشتر از پروانه‌ی زرد در گردباد مهیبی که عشقِ تو برپا کرده است) پروانه پرپر می‌زند و دستِ مرا مسخ می‌کند، با باله‌ی بال‌های طلایی‌اش بی‌آنکه بداند با من چه می‌کند! ‌ ‌

ادامه‌ی مطلب

عصر بیداد

Ken Rosenthal Photograph

در عصر خویش می‌خواستم شعله باشم یا شرری از حریقِ زمانه‌ام سایه‌یی بودم من از شعله‌ی زمانه‌ام یا پاره‌ای از سایه‌ی زمان. عصر من عصر خشم بود: سایه‌ی خشم عصر ناتوانی: سایه‌ی ناتوانی عصر بیداد: سایه‌ی استبداد در عصر خویش می‌خواستم پرچمی باشم یا گوشه‌یی از پرچمی پرچم شعله خشم ناتوانی استبداد یا پاره‌یی یا ذره‌یی حتا از سایه‌هایشان. ‌ ‌ ‌ ‌

ادامه‌ی مطلب

از خونِ تو

باران می‌برد از دیوارها دیوار نوشته‌هایت را                        از سنگ‌فرشِ خیابان‌ها خون‌ات را و اشکی را که بر خونِ تو بارید زودتر از آهک و از خون می‌برد باران              و جهان سر از نو خود را می‌شوید نخست از اشک سپس از خون و سرانجام از نوشته‌ها‌ی دیوارها.. ‌ ‌  ■ با رشید اسماعیلی، که با خاک‌اش در هم آمیخت. ‌

ادامه‌ی مطلب

تو را دوست بدارم

 آنچه همه گرسنگی‌ش می‌خوانند سیرم می‌کند آنچه همه اندوه‌اش می‌‌خوانند شادم می‌کند نه گل‌ام من نه خزه نه گل‌سنگ من هزاران سال در بطنِ سنگ جان گرفته‌ام می‌خواهم درخت باشم می‌خواهم ریشه‌هایت را دریابم همه‌ عمر سیراب شوم شب و روز می‌خواهم انسان‌زاده‌یی باشم ‌به‌سانِ انسان بزیم به‌سانِ انسان بمیرم و تو را دوست بدارم. ‌ ‌ ‌ ‌  

ادامه‌ی مطلب

پرنده‌ مرده است

‌ بر خاک می‌کشد پرنده با صفیر گلوله در نُه‌توی جنگل و بر برکه‌ی خون جاری می‌شود ــ تراژدی فرزندِ نادانی. ☐ دور از جنگل، باری یکی بادبادک به باد می‌دهد پر می‌کشد در آسمان اما آوازی ندارد که بخواند تا تو را برهاند. ☐ پرنده مرده است با همه رویاهاش هنگام که پرنده‌ی کاغذین آرام و رام بال می‌گشاید در بادی که هنوز می‌آید.   ‌ ‌ ‌

ادامه‌ی مطلب

خطابه‌ی تدفین

در قبرستان یهودیان خاک‌ها را کنده‌اند تابوت‌ها روان‌اند و آفتاب می‌تابد گورکن می‌گوید: «همیشه همین است» کودکی پروانه می‌گیرد، پیری زار می‌گرید نعشِ پدر با ته‌صدایی در گور گم می‌شود مشتی خاک به گور می‌ریزم، سرد و نمناک خطیب می‌خواند. اسب‌های سیاه فریاد می‌کشند و بوی کسالتِ تابستان بلند می‌شود آن‌ها که باغ‌های میهن‌ام را از من گرفته‌اند و نیمکتِ روی سبزه‌های غبار‌بسته‌ی کنار رود را آن‌ها پدرم را کُشتند تا من در هوای آزاد به دیدار بهار بیایم! ‌ …

ادامه‌ی مطلب

پرنده‌های پنهان

من فکر می‌کنم که سرانجام پرندگان غایب چنان آوازی خواهند خواند که خاموشی‌شان گوش‌ها را از هم خواهد درید آن‌گاه جغدها مرا با خود خواهند برد به آتن یا دیاری دیگر و آن‌هنگام خواهیم آموخت که پرندگان و آوازشان را آن‌گونه باور کنیم که در هیچ چیزِ دیگر باور نبسته‌ایم اینجا و اکنون هرگاه در غیابِ تو به خاموشی پرنده‌ها گوش می‌سپارم ویران می‌کند مرا به‌ناگاه آوای مقاومت‌ناپذیرِ سکوت‌شان. ‌ ‌

ادامه‌ی مطلب

تردید

من چشم دارم چرا که تو را می‌بینم گوش دارم چرا که تو را می‌شنوم و دهان چرا که تو را می‌بوسم آیا چشم‌ها و گوش‌های من است آن‌گاه که تو را نمی‌بینم، نمی‌شنوم و آن دهان من است آن‌گاه که تو را نمی‌بوسم؟ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

ادامه‌ی مطلب

خورشید من

خورشیدِ من رفته است تا بتابد در آسمانِ تو من مانده‌ام و ماه که می‌خوانم‌اش از پشت ابرها می‌خواهد آرام بگیرم می‌گوید: نورش گرم‌تر و روی‌اش روشن‌تر است زرد و زار نیست تا تماشاش تنها دلسرد کُند ما را خورشیدک‌ام بازآی! که ماه بیش از تابِ من تابان است و داغ ‌

ادامه‌ی مطلب