قالب وردپرس درنا توس
خانه / حسین مکی‌زاده

حسین مکی‌زاده

حسین مکی‌زاده
حسین مکی زاده تفتی. مترجم آثار تد هیوز، هرولد نورس، فرانسیس پونژ، آلن گینزبرگ، دیگر شاعران نسل بیت و .... که هیچ کدام از آثارش اجازه‌ی چاپ نیافته است. او شاعر و مترجمی کهنه‌کار است که سال‌ها در زمینه‌ی شعر جهان مشغول به تحقیق و ترجمه بوده است.

جبرئیل| ماریا نگرونی

    فلاتی در هوا معلق است. شاید آسمانِ دوم. در این مکان، آینده و گذشته وجود ندارد. هیچ‌چیز سرنوشت را تغییر نمی دهد و هرچیزی سرنوشت را تغییر می دهد(زیرا که سرنوشت یک دایره است)، هر اندیشه ای هرچیزی است که هست. تمام پرسشها بیهوده اند. در کلبه ای کوچک، جبرئیل است. از بدن تحلیل رفته اش، فروکاستنِ هراس انگیزش، تسلیم شکیباییِ بودن اش، درمی یابم که سن و سالی از او گذشته است. به او رو میکنم و …

ادامه‌ی مطلب

کتاب هستی| ماریا نگرونی

  طبق معمول راننده تاکسی مرا جایی برد که نمی‌خواهم بروم. زمانی در خیابان سوریه گم‌شده بودم؛ دیگرباره در ریتایرو سر درآوردم، چهار بلوک دورتر از خانه مادرم(وقتی می‌خواستم به راکسی دیسکو در منهتن بروم). حالا می‌گوید که مرا در تتروپلیس پیاده می‌کند. اما الآن هیچ مقصدی ندارم. فقط حس افسردگی، بی‌ثباتی؛ در مقصد اصلی(به فرض که وجود داشته باشد) آیا همه‌چیز متفاوت است؟ رادیو موسیقی غریبی پخش می‌کند؛ مؤدبانه می‌پرسم این چه موسیقی است. انگار به او توهین شده …

ادامه‌ی مطلب

هورقلیا، شهر زائر | ماریا نگرونی

  باد در بیخوابی­اش همه جا سرک می­کشد. انگار هست تا نقش بر واقعیت بزند. اما گم شده­ایم ما. در شهر سرد، در خشونت آسفالت و پارکینگ، آینه­ها پرندگانی خفته­اند. شعله­های آتش پیروزی خاموش است و کوه قاف نادیدنی. شب با حصارش، برای تماشاخانه­ای کوچک: اینک من. تا کجا مرداب­ها گرداگرد ماست؟ تا کجا نهان می­دارد مرگ، دیار شهرهای سپیدش را؟ کلیدش را به گشودن آن اقیانوس عظیم؟ خراب‌آبادِ بی شمارش جایی که آن ناگفته به آنی می­درخشد؟ فراتر ازین، …

ادامه‌ی مطلب

سیمرغ | ماریا نگرونی

  دوباره به پاریس رسیده­ام اما قصد ندارم ببینمت. تصادفا در هتلی روبروی اتاق تو هستم، در شهر بزرگ، هم مرزیم در همان حصار هوای خاکستری، همان حاشیه شهر، همان مترو. ممکن است شناخته شوم، پس ضروری است که پنهان شوم، تا کوچکترین حرکت­های تو را و خودم را دقیقا زیر نظر داشته باشم(چطور توضیح بدهم که من اینجایم و تو را خبر نکرده­ام؟). مصمم هستم که منتظر باشم تا تو بروی، در سالن می­مانم، یک سالن با شکوه، با …

ادامه‌ی مطلب

باران | فرانسیس پونژ

از اینجا که نگاه می‌کنم در حیاط به اندازه‌های گوناگون فرومی‌بارد. آن وسط پرده‌ای (تور) ناصاف را ماند، یکریز اما گاه آرام ریزدانه‌های سبک شاید قطره‌های نور، شدّتی نیست، چون قطعه‌ای فشرده از شهاب. نه‌چندان دور از دیوارهای سمت چپ و راست، قطره‌های سنگین‌تر جداجدا با صدای بیشتری می‌افتند. ازاینجا به قدرِ یک‌دانه گندم به چشم می‌آیند، جاهای دیگر اندازه یک نخود، و جایی تیلۀ مرمری. تقریباً از پشت پنجره‌ها بر ریل‌ها افقی می‌رود تا بایستد جایی شکل دانه آب‌نبات‌های …

ادامه‌ی مطلب

من دیگری است | فرانسیس پونژ

من دیگری است – کشف اخیر آدمی است که درباره خویش انجام داده است تا زندگی را دشوار کند و به نگرانی‌های خویش بیفزاید. آیا این همان چیزی است که درباره خویش به آن اعتقادداری؟ مرا به خنده می‌اندازی. بگذار برایت شرح بدهم که تو کیستی. تو قربانی تاریخی(مارکسیسم). تو توده‌ای از عقده‌هایی(فروید). تو یک جنایتکاری، یک خائن شهوانی، یک بورژوای کوچک(بلشویسم). دراین‌باره کاری از دست ‌تو ساخته نیست. تو گناهکاری (تمام مذاهب). باید به تخریب و نابودی خویشتن امیدوار …

ادامه‌ی مطلب

آثار آلبرتو جیاکومتّی | فرانسیس پونژ

  آدمی و تنها آدمی به ریسمانی کاسته شده است – در حال فرسودگی – بدبختی جهان – او که با آغاز کردن از هیچ در جستجوی خویشتن است. از هیچ به هست آمده – از سایه‌ها. برای کیست که جهان بیرونی بالا و پستی ندارد؟ بر ای کیست که آدمیزادگانی همزاد و همتای او ظاهر می‌شوند؟ بیمار، نحیف، عریان، خسته، فروبسته، بی‌هیچ دلیلی مناسبی به دیگران رو کرده، فردیت به ریسمانی کاسته است. می‌خواهد معنای آدمی را دریابد. آدمی …

ادامه‌ی مطلب

گل‌‌سرخ‌ها | جک اسپایسر

گل‌سرخ‌هایی که گل‌های سرخ می‌پوشند چه لذتی از آینه‌ها می‌برند گل‌های سرخی که گل‌سرخ‌ها می‌پوشند باید از گل‌های سرخی که به تن کرده ‌اند لذت برند گل‌سرخ‌هایی که گل‌های سرخ می‌پوشند با آینه‌ای پشت سر مانده دارند می‌میرند. هیچ یک از ما جوانتر نیست اما گل‌های سرخ می‌میرند. مردان و زنان عروسی‌ها و مراسم خویش دارند تصاعدی آبستن‌اند و در صفوفِ منظم ِرسمی نابود. گل‌های سرخ بر بستری از گل‌های سرخ می‌میرند و آینه‌ها بر ایشان می‌گریند.  

ادامه‌ی مطلب

اورکت | میلان جورجویچ

اورکت افتاده بر کف اتاق بی هیچ قطره خونی بر آن اورکت افتاده، خسته. چروکیده و دور انداخته شده اورکت! اورکت! اورکت! برادر عزیزم برخیز لااقل زانو بزن کنار میلان جورجویچ خودت! برادر عزیزم! نگاهبان تنهایی‌ام گرگ باران‌دیده، برف‌ها خورده لعنت‌ها و تملق‌ها شنیده بلند شو! بلند شو! جیب‌های خالی‌ات را حس می‌کنم با دست‌هایم که در آن‌ها پر‌و‌بال می‌زنند درون آستین گشادت جانوران کوچک بازوانم می‌خزند شاید که نفس‌کشیدن آغاز کند و چشمان خویش بگشاید، لرزان سپس تکانی بخورد …

ادامه‌ی مطلب

شادی کوچک | میلان جورجویچ

آری، تو نیز می‌آیی سرانجام شادیِ کوچکِ عادیِ روزانه برشی از نان چاودار خواهی بود یا لیوانی پر از شیرِ خنک و چون ابرهای تار در آسمان پرواز کنند و خوشید خندان سرک بکشد حس می‌کنم تو را، روی زبانم حتا بر سقف دهانم پس برای من چون دختری می‌شوی با پستان‌های زیبا آهای! شادی کوچک سرخ عیدانه هر تکّه از تنت را می‌بوسم و نوازش‌کنان به رختخواب می‌برمت و می‌خوابم آن‌سان که خاک خوابیده درست نزدیک بهار. ‌

ادامه‌ی مطلب