قالب وردپرس درنا توس
خانه / شهلا اسماعیل‌زاده (صفحه 5)

شهلا اسماعیل‌زاده

شهلا اسماعیل‌زاده
شهلا اسماعیل‌زاده متولد ۱۳۴۳ است. از سال ۱۹۹۹ در هلند زندگی می‌کند و در رشته‌ی گل و باغبانی تحصیل کرده است. او از سال ۲۰۰۳ مسیحی به کار ترجمه مشغول است. وی در این مدّت کلیّات آثار روتخر کوپلانذ، رمکو کامپرت و همچنین آثار بسیاری از دیگر شاعران هلندی را برای نخستین بار به فارسی ترجمه کرده است.

یک سیب

جلوی پنجره‌ای باز-
سیبی در سبدی است
سیب اگر می‌توانست فکر کند، می‌اندیشید:
این نهایت پیر شدن است، چنین حس گنگی...
هنوز شیرین است
اما خسته می‌شود، به گونه‌ایی که فقط  یک سیب می‌تواند خسته شود
پیر و رنگ پریده می‌شود
روز گرمی‌ست، دور و برش خبری نیست
و اتفاقی نمی‌افتد
دستی او را برمی‌دارد، چرخی به او می‌دهد و
از پنجره به بیرون پرت می‌کند

این سیب اگر می‌توانست، تعجب می‌کرد و می‌اندیشید:
آیا این حالا پایان کار است
یا نهایت سردرگمی‌ست؟
شب می‌شود، کرم‌ها بر پوستش می‌لولند
و خواهد اندیشید:
اگر هنوز می‌توانستم بدرخشم، پس حالا می‌درخشیدم...
آخرین اندیشه‌اش
این می‌تواند باشد.

ادامه‌ی مطلب

بهتر نیست بروم…

بهتر نیست بروم؟
غمگین باشم و بروم؟
و بالاخره زندگی را بی‌اهمیت ببینم
شانه‌هایم را بالا بیاندازم
و بروم؟
دنیا را رها کنم (یا به کس دیگری بدهم) فکر کنم:
تا همن‌جا بس است
و بروم؟
به دنبال دری باشم
و اگر دری نیست: دری بسازم
با احتیاط آن را باز کنم
و بروم – یا با سرگرمی‌های کوچک سر کنم؟
و بمانم؟

بمانم؟

ادامه‌ی مطلب

صدای مرا نشنید

آناکارنینا در راه ایستگاه قطار
برگرد! به کوچه کناری برو
بین مردم در ایستگاه
صدای مرا نمی‌شنوی! برگرد
ترمزها، صداها...
برگرد!!
کتاب از دستش می‌افتد
آهسته صدا کردم؟
آیا این رحمت است؟
بیش از سرنوشت ما نیست؟
کتاب را برمی‌دارد، چشمانش را می‌بندد
روی آن خم
و در کاغذها گم می‌شود

صدای مرا نشنید.

ادامه‌ی مطلب

ساعت‌هایی هستند

ساعت‌هایی هستند
بدون تو. گاهی. شاید. این امان‌پذیر است.
رودهایی هستند با سرچشمه‌هایی پر از آلاله
بدون تو. قایق‌هایی با موتورهایی که پت‌پت می‌کنند، در خلاف جریان آب
بدون تو.
راه‌هایی هستند بدون تو. جاده‌های فرعی، تصادف‌ها
نهرهای خشکی
پروانه‌هایی هستند بدون تو، و کَنگرهای وحشی. بی‌شمار.
دلسردی هست بدون تو. رخوت. دل‌نگرانی
و هیچ ساعتی نمی‌گذرد
و هیچ ساعتی نگذشته است.

ادامه‌ی مطلب

کتِ او

پدرم، - ج- تازه مرده بود
وقتی که مادرم، -آ-
به آرامی بارانی جدیدش را
از جالباسی برداشت، گفت :
بپوش، پدرت از داشتن آن شاد بود

آنجا ایستادم و حس کردم از آستین‌ها
و هنگام بستن دگمه‌ها  که چقدر مرده بود
و نوجوانی‌ام چقدر دور بود
 پیر و ضعیف خواهم شد در این چین‌ها
 پوستم آویزان خواهد شد
بر روی دست‌هایم.

ادامه‌ی مطلب

خدا در سرم

 وقتی هنوز در خواب و بیداری بودم، به یاد آوردم
که در این شب، در گذشته زندگی کرده بودم
و بی‌هیچ شکی دوباره می‌دانستم که خدا هست

بالاخره  می‌خواستم با او صحبت کنم
مردی خیلی خیلی مهربان است، کسی گفت
می‌توانی خیلی راحت تلفنی با او تماس بگیری

تلفن زدم  صدایی شنیدم، صدایی بسیار دوست داشتنی
زن بالدار مهربانی به نظرم رسید
مثل عکسی که روی کارت تبریک می‌بینی
گفته شد: خدا را می‌خواهید، شماره یک را بگیرید
خدا را نمی خواهید، شماره‌ایی نگیرید
شماره یک را گرفتم

و همان زن بالدار گفت: تنها یک نفر پشت خط منتظر است 
و آن شما هستید

بیاد دارم که می‌بایست مدت زیادی فکر می‌کردم
تا بیدار شدم و خدا جایی در سرم  گم  شده بود.

ادامه‌ی مطلب

مکان

به جستجوی جایی رفتن  که در آن زندگی کردی
خانه را دیدن که نیست –ویران شده
و باز به جستجو ادامه دادن

فکر کردن به این که هنوز هست
تصور این که حقیقت ندارد
و باز اندیشیدن که هنوز وجود دارد

ازاتاق نشیمن به راهرو می‌روی
و از پله‌ها بالا به سوی اتاقت
و باد را حس می‌کنی که گرد تو می‌وزد

در این مکان زندگی کرده‌ای
همه چیز را می‌توانی تصور کنی.

ادامه‌ی مطلب

درها و پنجره‌ها را بسته بودیم

درها و پنجره‌ها را بسته بودیم
 نمی‌خواستیم به دست شکمبارگان
و ساعت سازان غارت و اسیر شویم
رازهایمان خانه و زمان ایستا بودند
 
م. در دلم خانه کردی مانند
میمونی تنها در قفس
وقتی خوب نگاه کردم چهره‌ات را دیدم
شبیه،  شبیه سیبِ پیر فراموش شده
که در زمستان بازمی‌یابی
 
بیماری عشق است که با فراموشی نمی‌میرد
از دست رفتن آنچه، تو از دست نمی‌دهی
جای قاب عکسی رنگ پریده بر دیوار
که در گذشته عکسی بر آن بود، این بیماری است

اما عشق، م- این من بودم
همانگونه که دراز کشیده منتظر بودم
بین خواب و بیداری بر بلندا – سفر- به سوی پایان شب
منتظر تو بودم، اما نیامدی، نیامدی
 
در آن زمان در- خانه- مکانی داشتیم
و زمانی که پایان نمی‌یافت، آنها از آن ما بودند و
در رویا دیدیم که دیگر بیدار نخواهیم شد
درمان می شدیم بی آنکه بدانیم از چه.

ادامه‌ی مطلب

بر پشت‌بام…

بر پشت‌بام درختان  هم قوز  کرده‌اند
خمیده مانند مادربزرگ بر تخت‌خوابی
 
اگر به اتاق‌ها می‌رویم غرولند می‌کند
داستان‌ها و دعاهای نامفهوم را آه می‌کشد
 
در امتداد پنجره‌های بخارگرفته
نام‌هایمان آرام به پایین چکه می‌کنند
 
اینجا زندگی کردیم
و دیگر نخواهیم آمد.

ادامه‌ی مطلب

دیدن

پیش از آنکه پشت کنیم و برویم
دیدن تنها کاری بود که می توانستیم هنوز  انجام دهیم
دیدن به مثابه آخرین درود
 
یک بار دیگر نگاه کردن که چه بوده است
و چه از آن به جای مانده، خانه‌ایی با سکوت مرگبار
برای عنکبوت‌ها، مارمولک‌ها و پرندگان
 
گناه ما نبود که آن خانه رها شده
و  آنجا آرام ویران شد
ما باید پشت می‌کردیم و می‌رفتیم.

ادامه‌ی مطلب

صدای یک ویلن‌سل

صدای ویلن‌سل یاد آور چیست
 
«و ید لوندِ» نوازده به من گفت
در این ساز چیزی خانه کرده –صدایی
صدایی بسیار قدیمی که به دنبال آن هستی
وقتی آن را  می‌نوازی، می‌شناسی
 و  پیدایش می‌کنی

شاید آن چرایی را که به آن قدیمی‌ترین صدا
باید فکر کنم، می‌شناسم، همچون
زمزمه، آواز، ناله، گریه
 
و نیز  رنگِ  جنگل‌ها در پاییز
به مانند شنیدن دلتنگی ویلن‌سل
 برای جایی که از آن آمده است.

ادامه‌ی مطلب

دنیا تو واژه‌ی بردباری هستی

دنیا تو واژه‌ی بردباری هستی
 این و آن خدا از تو می‌گویند
و تو می‌گذاری که بگویند، دنیا

دنیا می‌گویم و  شب را می‌بینم
دنیا می‌گویم و سکوت را می‌شنوم
دنیا می‌گویم و پوچی را حس می‌کنم
 
نه از سر شادی، نه از سر اندوه
بلکه از درد تنهایی
چشم و گوش و دستان ما پر می‌شوند، دنیا

ببین چگونه اسب‌ها می‌تازند
به سوی افق در جلوی کالسکه‌ی لرزانشان
و مه آنها را سیاه می‌کند و سپید
 
بشنو که چگونه ویلون «هاندل» گلویش را باز می‌کند
 می‌خواند٬ خالی می‌شود از گریه
چون می‌آید و می‌رود
 
حس کن هوای پاییزی بدون نسیم  را
روی پوست و دستت زمانی که آن را تکان می‌دهی
هنگام این خداحافظی و این باز گشت
 
دنیا  بگو چرا این تنهایی
 پرسش اما خود پاسخ است
باید تسلیم شوم و دوباره آغاز کنم.

ادامه‌ی مطلب

پدر، دوباره چهره‌ات را می‌بینم

پدر، دوباره چهره‌ات را می‌بینم،
سالها پس از مرگت – انگار سایه‌ایی
در این مکان، سایه‌ای سفید از گرما -
سنگی تنها در آسمان، دریا

یک فرمانده رومی، شکست خورده
بینی شکسته، دهان جر خورده
با کاسه‌ی چشمان خالی به سوی
خورشید، در بیابانی
 
هنوز تنها  فریادی برای این مرگ

پدر، چهره‌ات در آنجا
مانند جزیره‌ایی‌ست
که هیچ‌کس در آن زندگی نکرده است
 جایی که کسی هم به آن نمی‌آید.

ادامه‌ی مطلب

دست‌هایش را چنان…

دست‌هایش را چنان بر روی زانوانش گذاشته
که انگار چیزی را جستجو می‌کند، چیزی از خودش را
 
کدام واژه‌ها را برخواهدگزید، که بسیارند این واژه‌ها
آنها نامفهوم و متفاوت‌اند

 
گفتگویی در کار نیست، بر زانوانش داستانی نقش بسته
که واژه‌های آن ناپدید شده‌اند
 
گویی انتظار فرزندان را می‌کشد، آنها گم شده‌اند
پیش از آن که بدنیا بیایند، زندگی کردند و مردند.

ادامه‌ی مطلب