قالب وردپرس درنا توس
خانه / مستانه پورمقدم

مستانه پورمقدم

باز خواهم گشت | کلود مک‌کی

دگربار باز خواهم گشت؛ به خاطر لبخند و عشق بازخواهم گشت و با چشمان حیران خویش به نیمروز زرّین و جنگل سوخته می‌نگرم، و دود سیاه نیلگونی که به آسمان کبود برمی‌خیزد. سلانه باز میگردم همراه با جویبارانی که برگ‌های سوخته‌ی علفزاران خمیده را می‌شوید& و یک بار دیگر به هزار رؤیای خویش از آب‌هایی می‌اندیشم که شتابان از کوه‌ها فرو می‌ریزند. باز خواهم گشت برای شنیدن آوای فلوت و ویولن در پایکوبی‌های دهکده، نغمه‌های محبوب دلنواز که ژرفای نهان …

ادامه‌ی مطلب

مرثیه‌ی بی‌موسیقی | ادنا سنت‌وینسنت میلی

هرگز تن به این تقدیر نمی‌سپارم که قلب‌های عاشق درون خاک بی‌رحم جای گیرند. اما از کهن‌ترین روزگاران چنین بوده، هست و خواهد بود: که فرزانگان و عاشقان رهسپار تاریکی شوند. با تاجی از سوسن‌های سپید و برگ‌های رخشان؛ اما تن به این تقدیر نمی‌سپارم و لختی نمی‌آرامم. چه بسیار عاشقان و اندیشمندانی که در خاک همراه شمایند. با خاک تیره و خودسر در آمیزید. شاید ذره‌ای از احساسات، پندارها، رازها و گفته‌هاتان به‌جا مانده باشد اما بهترین چیز از …

ادامه‌ی مطلب

عشق من در تن‌پوشی سپید | جیمز جویس

عشق من در تن‌پوشی سپید میان درختان سیب، آن‌جا که بادهای مسرور بزرگ‌ترین آرزویشان در هم پیچیدن است. آن‌جا که بادهای مسرور عشق‌بازی می‌کنند با برگ‌های شادابِ افتان، عشق من آرام سایه‌اش را رو به چمنزار می‌گسترد؛ و آن‌جا که آسمانش چون جام آبی کم‌نور است بر فراز سرزمین خرّم عشق من با جامه‌ای که در دستان ظریف و زیبایش گرفته آرام، رهسپار می‌شود. ‌

ادامه‌ی مطلب

آرزو


گریستم ،اشک تنها تسلی بخش من
و لب فرو بستم، بی هیچ شکوه ای
روحم غرق در سیاهی اندوه
و پنهان در ژرفنای شادمانی تلخ خود
مرا بر رویای رفته ی زندگانیم دریغی نیست
فنا شو در تاریکی، ای روح عریان!
که من ،تنها به تاوان عشق خویش می اندیشم
پس بگذار بمیرم اما عاشق بمیرم!




ادامه‌ی مطلب

اعتراف


در انتظار مرگ
چون گربه ای
که می جهد
بر بستری

لبریزم از اندوه
به خاطر همسرم

می بیند
این جسم خشک و بی روح را
یک بار تکانش می دهد
و دوباره شاید

«هانک!»

هانک پاسخی نمی دهد.

نگرانیم از مرگ خویش نیست
از مرگ اوست که
 تنها مانده 
با این توده ی هیچ.


با این وجود
می خواهم بداند
تمام آن شبهایی که
کنارش آرمیده ام

حتی جدلهای بیهوده مان
همه و همه
زیبا و باشکوه بوده اند

و اینک می توان گفت
کلمات دشواری را
که همیشه از بیان شان هراس داشته ام:

دوستت دارم.





ادامه‌ی مطلب

فرصتی نبود


فرصتی برای نفرت نبود
چراکه مرگ مرا باز می داشت از آن
و زندگی چندان فراخ نبود
که پایان دهم به نفرت خویش.

برای عشق ورزیدن نیز فرصتی نبود
اما از آن جا که کوششی می بایست
پنداشتم ،اندک رنجی از عشق
مرا کافی ست.

ادامه‌ی مطلب

دوستت داشتم…

دوستت داشتم
گویی هنوز هم دوستت می‌دارم
و این احساس مدتی پابرجاست
اما بگذار عشقم
 بیش از این تو را نیازارد
آرزویم این نیست که سبب درد و رنج تو باشم
دوستت داشتم و  با تو شناختم نومیدی را
رشک و شرم را، اگرچه بیهوده
در جستجوی عشقی لطیف‌تر و حقیقی‌تر از عشق من باش
چرا که خدا به تو  بخشیده
فرصت دوباره عاشق شدن را.

ادامه‌ی مطلب

ارواح مردگان

روح تو خود را تنها خواهد یافت
در اندیشه های مبهم سنگ قبری سرد
کسی از انبوه مردم
به آن لحظه ی پر رمز و  راز تو نمی نگرد.


در خلوت خویش آرام بگیر
مپندار که این تنهایی ست
چراکه ارواح مردگان
پیش از تو نیز در زندگی زیسته اند
در مرگ نیز گرد تو حلقه زده اند
در این آرزو که تو را به تاریکی بسپارند
آرام باش.


گرچه شب آرام است،آشفته خواهد شد
و ستارگان بر فراز اورنگهای با شکوه خود در بهشت
به زمین نخواهند نگریست
با نوری که می تواند امیدی باشد، بر هر چه که میراست
اما هاله ی سرخشان،بی فروغ
رخوت تو را نمایان می سازد
برافروخته و سوزان و چون تبی
که تا ابد رهایت نخواهد کرد.


اینک افکاری که از سر نمی روند
اینک رویاهایی که هرگز محو نمی شوند
و از روح تو می گذرند
چونان شبنمی از چمن.


نسیم ، عطر خدا
و غباری بر فراز تپه
تاریک و مبهم ،بی وقفه
نماد و رمزیست شاید
چه معلق است بر فراز درختان
رازی ست از میان رازها!

ادامه‌ی مطلب

خودکشی خیالی


کلیدی را در قفل در می چرخانند ، سپس بیرون می کشند

نامه های قدیمی و پنهان خود را آرام می خوانند

و برای آخرین بار به آن چه که در سر دارند ، می اندیشند.


می گویند: زندگیشان تراژدی بیش نبوده

خدا ! لبخند های هراسناک مردم

اشک ها ، دلواپسی ، دلتنگی آسمانها

خلوت یک منظره.


کنار پنجره می ایستند

و خیره می نگرند به درختان ، کودکان ، تمام طبیعت

به اشتیاق و نیروی مرمرکاران

و خورشیدی که تا ابد غروب خواهد کرد.


«همه چیز تمام شده»
یادداشتی کوتاه ، ژرف و ساده
حاکی از بی میلی و بخشش
به هر کسی که بخواهد آن را بخواند و گریه سر دهد.


به آینه می نگرند،به فرصتی که مانده

شاید حماقت و خطایی بیش نباشد

زیر لب می گویند: « همه چیز تمام شده »

حسی بی انکار

گرچه آن را به وقتی دیگر وا می نهند.
 

ادامه‌ی مطلب

رویا در رویا


بوسه بر پیشانیت می‌نهم
در این واپسین دیدار
بگذار اقرار کنم:
حق با تو بود که پنداشتی
زندگانیم رویایی بیش نیست
با این وجود گر روز یا شبی
چه در خیال ، چه در هیچ
امید رخت بربندد
پنداری که چیز کمی از دست داده‌ایم؟
گر اینگونه باشد
سراسر زندگانی رویایی بیش نیست.

در میان خروش امواج مشوش ساحل ایستاده‌ام
دانه های زرین شن در دستانم
چه حقیر!
از میان انگشتانم سر می‌خورند
خدایا ! مرا توان ان نیست که محکم‌تر در دست گیرمشان؟
یا تنها یکی از آنها را از چنگال موجی سفاک برهانم؟
آیا سراسر زندگانی
تنها یک رویاست؟

ادامه‌ی مطلب

بی تو


بالشم در شب خیره به من می‌نگرد
سرد و تهی، چونان سنگ قبری
هرگز نیندیشیدم که تنهایی تا چسان تلخ است
آن هنگام که نتوان بر گیسوانت آرمید.

در خانه‌ای خاموش ، میان تاریکی آرمیده‌ام
دستانم را آرام در تقلای دستانت می گشایم
و لبان سوزانم را بر لبانت می‌فشارم
 و خویش را می‌بوسم ، درمانده و بی رمق

ناگهان چشم می‌گشایم
 و خویش را در میان شبی سرد که آرام فراخ می‌گردد می‌یابم
ستاره ای از پنجره تابناک تر از همیشه می‌درخشد
کجاست گیسوان طلایی‌ات
کجاست دهان شیرینت؟

اینک در هر لذتی، دردی
و در هر جرعه شرابی ،شرنگی را سر می‌کشم
هرگز ندانستم که تنهایی تا چسان تلخ است
تنها ماندن، بی حضور تو

ادامه‌ی مطلب