قالب وردپرس درنا توس
خانه / مودب میرعلایی (صفحه 2)

مودب میرعلایی

مودب میرعلایی
مؤدب میرعلایی، شاعر و مترجم، متولد ۱۳۴۶ است. ادبیات فارسی و سپس فرهنگ و زبان‌های باستان خوانده است. در هلند تعلیم و تربیت خوانده و به عنوان مددکار اجتماعی مشغول به کار است. وی سال‌های بسیار است که آثار شاعران مدرن هلند و بلژیک را ترجمه می‌کند. از او کتابی با عنوان «اکفراسیس» در نشر چشمه منتشر شده است.

پنجاه و یکم: شعری از مارک استرند

    شب‌ها می شود ازکناررودخانه به آغوش توآمد می شود کناررودخانه را بوسید آغوش تو را جاری کرد می شود حتی آنقدر درون آغوش تو ماند تا رودخانه ای جاری شود شب‌ها می شود یک گره کور روی گردن خود زد ودرون رودخانه افتاد اما وقتی که افتادی تازه خواهی فهمید که آغوش توبوده شب‌ها می شود ازکافه تا خانه را سوارقایقی شد که روی آغوش تو روان است وآنقدر خیس شوی که رودخانه را هم حتی خیس کنی …

ادامه‌ی مطلب

چهل و هشتم: که می‌تواند

که می‌تواند حکایت این پیر مرد را روایت کند؟ چه کس غیاب را وزن می‌کند؟ که می‌خواهد به وجب حجم نیاز و اندوه جهان را اندازه کند؟ یا به دور هیچ در واژه ها حصار کشد؟   : برگردان تقدیم به محسن عمادی‌ست  

ادامه‌ی مطلب

چهل و پنجم: چمدانی برایِ بازگشت

گورستان، قطعۀ گورهای کوچک. ما، سالخوردگان، در خفا می گذریم، مثلِ پولدارها که از پایین شهر می گذرند. اینجا خوابیده «زوسیا»یِ کوچک، «جک»، «دومینک»، آفتابِ زودرس، ماه، ابرها، گردش فصول. آنها چندان چیزی ذخیره نکردند در چمدانِ بازگشت شان. تکّه هایی از چشم اندازها که دفعات کمی دیده شدند. یک مشت هوا با پروانه ای که تند می رود. یک قاشق مرباخوری از دانشِ تلخ- که طعمِ دارو می دهد. خودسری های کوچک، به این فرض، که برخی مرگبار باشند. …

ادامه‌ی مطلب

سی و هفتم: لحظه‌ی احترام

از پدربزرگم دو چیز را به یاد دارم شلوار نخ‌نما و اینکه چگونه هر روز ساعت جیبی‌اش را دو دقیقه جلو می کشید وقتی از او پرسیدم که چرا باید چنین دقیق زمان را بداند گفت یک تاجر، می تواند مالی را ببازد اگر به قرارش دو دقیقه دیر برسد وقتی از دنیا رفت دو پیپ از جنسِ کف دریا(۱) و سکه ای طلا که به زنجیری بود باقی گذاشت کسی پیپ‌های از کفِ دریا را دور انداخت و سرِ …

ادامه‌ی مطلب

سی و چهارم: ﺷﻜﻔﺘﻪ ﺍﺯ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵﻛﺸﻴﺪﻥﻫﺎﻯ ﺯﻥ

ﺷﻜﻔﺘﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﺁﻏﻮﺵ ﻛﺸﻴﺪﻥﻫﺎﻯ ﺯﻥ ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻣﻰﺭﺳﺪ ﺷﻜﻔﺘﻪ ﻭ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ میﺭﺳﺪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺷﻜﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﺷﻜﻔﺘﻪ ﺍﺯ ﺯﻧﺎﻧﻪﺗﺮﻳﻦ ﺯﻥ ﺯﻣﻴﻦ ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﻣﻰﺭﺳﺪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪﺗﺮﻳﻦ ﻣﺮﺩ ﺯﻣﻴﻦ ﺍﺳﺖ ﺷﻜﻔﺘﻪ ﺍﺯ ﮔﺮﻣﺎﻯ ﺭﻓﻴﻘﺎﻧﻪﺗﺮﻳﻦ ﺯﻥ ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﻣﻰﺭﺳﺪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﻴﻘﺎﻧﻪﺗﺮﻳﻦ ﻣﺮﺩ ﺍﺳﺖ ﺷﻜﻔﺘﻪ ﺍﺯ ﺗﻦ ﺑﻰﻫﻤﺘﺎﻯ ﺯﻥ ﺍﺳﺖ ﻓﻘﻂ ﻛﻪ ﻣﺮﺩ ﻣﻰﺗﻮﺍﻧﺪ ﺗﻦ ﺑﻰﻫﻤﺘﺎﻳﻰ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﮕﻴﺮﺩ ﺷﻜﻔﺘﻪ ﺍﺯ ﺷﻌﺮ ﻣﺤﺸﺮ ﺯﻥ ﺍﺳﺖ ﻓﻘﻂ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻣﻰﺭﺳﻨﺪ ﺷﻌﺮﻫﺎﻯ ﻣﺮﺩ (ﺍﻳﻦ ﭼﻨﻴﻦ ﺍﺳﺖ ﻓﻘﻂ ﻛﻪ ﺷﻌﺮﻫﺎﻯ …

ادامه‌ی مطلب

سی و دوم: سنگ سیاه بر سنگ سپید

زیر بارانی تند در پاریس خواهم مرد، در روزی که همین حالا می‌توانم تصور کنم. در پاریس خواهم مرد… و مرا نمی‌رنجاند… شاید در پنجشنبه‌ای، مثل امروز، در پاییز. پنجشنبه خواهد بود چرا که امروز هم پنجشنبه است، همین حالا که دارم این سطرها را می‌نویسم، شانه‌هایم زیر بار آن است. هیچ‌وقت مثل امروز، روی برنگرداندم، و در راه تنها نبودم. «سزاروایه‌خو» مرده است… بر سرش ریختند و با آن که کاری به کارشان نداشت همگی با ترکه و طناب …

ادامه‌ی مطلب

سی و یکم: موهبتی از خویشتنِ خویش

به هر کسی خود را پیشکش می‌کنم همچون پاداشش خود را به شما می‌بخشم پیش از آنکه سزاوارش باشید چیزی در من است ، درون من، در قلبم چیزی بی نهایت سخت: بسان قله‌ی بلندی از کوهساران چون شبکیه‌ی یک چشمِ مرده و بدون پژواک با اینهمه می‌بیند و می‌شنود بودنی که زندگی خاص خود را دارد و با این حال سرتاسر زندگانی‌ام را می‌زید و می‌شنود بی آنکه چیزی از خود نشان دهد، از همه‌ی حرافی‌های درون من. کسی …

ادامه‌ی مطلب

سی‌ام: همیشه کسی

همیشه کسی در اتاق کناری هست که کنار دیوار فال‌گوش می‌ایستد. همیشه کسانی در اتاق کناری هستند کسانی در حیرت این‌که شما آن‌جا بدون آن‌ها چه‌ می‌کنید. همیشه کسی در اتاق کناری هست کسی که فکر می‌کند شما به کس دیگری فکر می‌کنید یا کسی که فکر می‌کند برای شما هیچ‌کس اهمیت ندارد به‌جز خودتان در آن اتاق دیگر. همیشه کسانی در اتاق کناری هستند کسانی که دیگر برای‌شان مهم نیستید به‌همان اندازه که قبلن برای‌شان مهم بودید. همیشه کسی …

ادامه‌ی مطلب

بیست و نهم: آهنگ عزا

ساعت‌ها را متوقف کنید، تلفن‌ها را قطع کنید با تکه‌ای استخوان چرب، جلوی پارس سگ‌ها را بگیرید پیانوها را ساکت کنید و با صدای خفه‌ی طبل تابوت را بیاورید، بگذارید سوگواران بیایند بگذارید هواپیماها ناله کنان بالای سرمان بگردند و پیام مرگ او را در آسمان خط خطی کنند روبان سوگواری را به گردن سپید کبوتران ببندید بگذارید پلیس‌های راهنمایی دستکش‌های کتان مشکی بپوشند او شمال من بود، جنوب من بود، شرق و غرب من بود، هفته‌ی کاری من و …

ادامه‌ی مطلب

بیست و هشتم: دومین ظهور

دور زنان و دورزنان در مارپیچی که هردم گسترده‌تر می‌شود قوش شکاری قادر به شنیدن قوش‌بان نیست؛ چیزها از هم می‌گسلند؛ کانون دوام نمی‌آورد؛ آشوب محض بر جهان رها شده، موج تاریک از خون رها شده، و هرجا آئین معصومیت خاموش شده است؛ بهترین‌ها بی بهره از هر اعتقاد و بدترین‌ها از شور شهوانی انباشته اند. به یقین مکاشفه ای نزدیک است؛ به یقین دومین ظهور نزدیک است. دومین ظهور! هنوز این سخن بر زبان نیامده نقش عظیمی برآمده از …

ادامه‌ی مطلب

بیست و هفتم: دخترکی بود

دخترکی آرام بود ازکنار رودهای خروشان می‌گذشت زنی شد بزرگ وبزرگتر دیگر آرامشی نداشت ازکنار باغ های خونین می‌گذشت ازکنار شکوفه های سوخته عاشق مردی شده بود که صورتش را ندیده بود وآن مرد را درون گلوله ها گم کرد بازهم بزرگتر شد در پیرسالی‌اش دانه‌های گل می‌کاشت برای فرزندانی که ازاو افتاده بودند نوحه می‌خواند برای رودخانه‌های خروشان شعر می‌سرود و روز مرگش با گلهای باغ خونین بود و به تنهایی خودش را دفن می‌کرد درون حفره ای که …

ادامه‌ی مطلب

بیست و ششم: عاشقانه

شفاف تر از این آب که می‌چکد از میان انگشتان به هم گره کردۀ تاک‌ها اندیشۀ من پلی می‌کشد از خودت به خودت خودت را ببین واقعی‌تر از تنی که در آن ساکنی جای گرفته در مرکز ذهن من تو زاده شدی که در جزیره‌ای زندگی کنی.  

ادامه‌ی مطلب

بیست و دوم: سیزده طریقِ نگریستن اندر پرنده ای سیاه

(I) میان بیست کوه پاره ی برف پوش تنها همی جنیبد چشم پرنده ی سیاه   (II) شاخ برشاخ ، مرا خیالی سه گونه بود هم گونه ی درختی شاخین که برگونه ی شاخسارش نشسته بینی سه پرنده ی سیاه   (III) میان لال بازی یک پرده ی کوتاه به هرباد پاییزی پیچان پرنده ی سیاه   (IV) مردی و زنی یکی استند مرد و زنی که یکی استند با پرنده ی سیاه   (V) آن اوج و فرود زیبا …

ادامه‌ی مطلب

بیستم: چیزی را جستجو کردن

چیزی را جستجو کردن . همیشه یافتن چیز دیگری است پس برای یافتن چیزی باید به جستجوی آنچه نیست، بروی.   پرنده ای را جستجو کردن، گل سرخی را یافتن، عشق را جستجو کردن، تبعید را یافتن، هیچ را جستجو کردن، انسان را شناختن، به عقب رفتن  برای پیشروی کردن.   رازِ راه نه در فرعی‌هایش، نه آغازِ مشکوک و پایانِ تردیدآمیزش، که در طنز گزنده‌ی دو طرفه‌هایش است.   همیشه می‌رسی ولی به جایی دیگر   همه چیز می …

ادامه‌ی مطلب

هجدهم: تقریباً

چیزهای بی‌ربط را برمی‌دارد ـــ سنگی، سفالِ شکسته‌ای، دو چوب‌کبریتِ سوخته، میخِ زنگ‌زده‌ی دیوارِ روبه‌رو، برگِ درختی که از پنجره افتاده توی خانه، قطره‌های آبی که از گلدان‌های دیروزآبیاری‌شده می‌چکند، کاهی که باد دیروز روی موهات نشانده، همه را برمی‌دارد و می‌رود در حیاطِ خانه و تقریباً یک درخت می‌سازد. شعر در همین تقریباً زندگی می‌کند. می‌بینی‌اش؟

ادامه‌ی مطلب

هفدهم: ماریانه

زلفانت بی یاسمن، رخساره‌ا‌ت آینه است. ابری خرامان خرامان می‌گذرد از چشمی به چشمِ دیگر، آن سان که سدوم به بابل، و هم‌چون زایشِ برگ قلعه را قطعه قطعه می‌کند و بر گرداگردِ گلبنِ گوگرد می‌توفد. آنگاه آذرخشی برق می‌زند گوشه‌ی دهانت  دره‌ای تنگ با بقایای ویالون. مردی با دندان‌های برفی کمانه را حمل می‌کند: آی که آن نای زیباتر طنین افکن شد! معشوق! معشوق تو نیز آن نایی و ما همه بارانیم پیکرت شرابی بی‌مانند است و ما ده …

ادامه‌ی مطلب