قالب وردپرس درنا توس
خانه / باهار افسری (صفحه 2)

باهار افسری

باهار افسری
باهار افسری، شاعر، مترجم و‌ مدرس . متولد ۱۳۶۳ در شیراز . دانش‌آموخته‌ی رشته مترجمی و مطالعات ترجمه در مقاطع لیسانس و فوق‌لیسانس. موضوع پایان‌نامه ارشد وی «بررسی performabilty و Readability شش ترجمه فارسی نمایشنامه‌ی در انتظار گودو از منظر تئوری اسکوپوس» بوده است . او عضو انجمن صنفی مترجمان ایران است و دبیر بخش شعر جهان نشریه ادبی مایا بوده است و با نشریاتی همچون نیویورکر فارسی، نوشتا، شبکه‌ آفتاب، تاک، همکاری داشته و از وی آثاری در چند آنتالوژی از جمله «این روشنای نزدیک » به چاپ رسیده است. او ‌اکنون دو مجموعه شعر و یک مجموعه داستان ترجمه در دست چاپ دارد.

کاترین داتی: بله

    درباره خون است که در تن می کوبد در مغز در تخت اش لمیده مثل کودکی شاد با یک اشاره ات ، عصب درختِ دمدمیِ جنی می لرزد ، شش ها به کارشــان ادامه می دهند با زوری سرگیجه آور لرزه در مفـاصل و پرده گوش دیو بــاد در، قوطیِ شکر گُر گرفتنِ کــلافِ دنده ها آغاز به سرخ شدن. بیــــا اینجا

ادامه‌ی مطلب

نصیر احمد ناصر: خوابی که باید بنویسم

خوابی که باید بنویسم روی تکه چوبی که بازی می کند با آن کودکی که از مدرسه فرار کرده ماه ای که باید بنویسم روی پیشانی زنی سیاه سوخته تر از شب ترانه ای که باید بنویسم روی لب های یخ زده ی باد؛ که ازمیان جنگل بامبو عبور می کند نامی که باید بنویسم روی سنگ قبری بی نشان دریک بنای یادبود

ادامه‌ی مطلب

محمود درویش: نه بیشتر نه کمتر

      من یک زن ام ، نه بیشتر نه کمتر زندگی می کنم زندگی همین طور که هست قدم به قدم تا یپوش ام ! کرک هایم را می بافم نه برای به سر رساندن قصه ی هومر ، نه برای خورشید اش. و می بینم آنچه را می بینم هر آنچه هست، به شکل خودش هر چند، گاهی زل می زنم به تاریکی تا نبض نابودی اش را بگیرم، و فردا می نویسم روی صفحه های دیروز …

ادامه‌ی مطلب

ریموند کارور: ترس


ترس از اینکه پلیس جلوی ماشین را بگیرد

ترس از اینکه شب خوابم ببرد

ترس از اینکه شب خوابم نبرد

ترس از طغیان گذشته

ترس از پروازِ حال

ترس از تلفنی ک نصفِ شب زنگ بخورد

ترس از امواج الکتریکی

ترس از خدمتکاری ک  روی لُپ اش خال دارد

ترس از اضطراب

ترس از شناسایی زوریِ جنازه ئ دوست ات  

ترس از بی پولی

ترس از پولِ زیادی ، (هرچند کسی باور نمی کند)

ترس از پرونده های روانی

ترس از اینکه دیر ، ترس از اینکه زودتر از دیگران برسی

ترس از پاکتی بر روش دستخطِ بچه هام

ترس از اینکه پیش از من بمیرند و من احساس گناه کنم

ترس از زندگی با مادرم ، در این سن ک هر دو پیر محسوب می شویم

ترس از پریشانی

ترس از این ک روز با نوشته ای غمناک شب شود

ترس از اینکه بیدار شوم و تو رفته باشی

ترس از این ک عاشق نباشم ، ب اندازه کافی عاشق نباشم

ترس از مرگ

ترس از عمرِ طولانی

ترس از مرگ

( این را ک یکبار گفته بودم )

.


ادامه‌ی مطلب

الهه‌ی اسیر | امی لاول

 بالای بام ،

روی سرِ گردانِ دودکش

من خُرده های لعل بنفش را دیدم

آبی و کهربایی ، می درخشیدند

دمی

در انتهایِ دور خیابانِ غبارآلود

از میان سیل آسای باران ،

می آمد

تالالویی سرخ

ماهتاب را می نگریستم

در حریری از سبز روشن آرمیده بود

بال های اوست

بال های  الهه ای

که روی ابرها قدم می زد

که پر و بال رنگین کمانی اش را تکیه داده بود

مایل بر مسیر گذارهای باد

مدت ها بود ، در پی اش بودم

با چشمانی خیره و سکندری هایی که می خوردم

غمم نبود که  پشت سرش می کشاندم

چشمانم پُر از رنگ بود :

زعفرانی ؛ یاقوتی ؛ زردی های زمردی

و نیلیِ الماس

رشته ئ رُزها ، چینه های یاقوتِ زرد

ذرات نارنجی ، مارپیچ های شنگرف

خال خالِ طلاییِ گلبرگ های داوودی

سرخابی ِ بی قرارِ گل ادریس

در پی اش می رفتم

به تالالو بال هایش  می نگریستم

در شهر او را یافتم

شهری با خیابان هایِ باریک

درباز رو در رو شدم با او

لزران و ناآرام

با ریسمان بال های رقصانش را بسته بودند به دو سو

عریان بود و سرد

چون آن روز باد می وزید

در غیاب آفتاب

مردان بر سرش چانه می زدند

داد و ستدِ نقره و طلا

با مس و گندم

قیمت هایشان را درون بازار بلند داد می زدند

الهه ، می گریست

صورتم را پوشاندم ، گریختم

و باد ِ خاکستری ، پشت سرم سوت می کشید

در امتداد خیابان های باریک 

ادامه‌ی مطلب

آبی های عزا | د. ه. اودن

 ساعت ها را بخوابانید، تلفن ها را بکشید

واق واق سگ ها را با استخوان خفه کنید

ساکت کنید  پیانوها را ، طبل را

تابوت  را بیرون بیاور ید، بگذارید

 بیایند عزاداران

تا طیاره ها بالای شیون ها بگردند

ناخوانا در آسمان پیامی بنویسند که : " او مُرد"

رُبان های سیاه را دور گردن سیپد کبوتران ِ شهری شده ، ببندید

بگذار پلیس های راهنمایی ، دستکش  سیاه کتان بپوشند.

 

او شمالِ من  ، جنوب من  ، شرق و غرب من بود.

هفته ئ کاری ، یکشنبه ی آسایشم

ظهرم ، نیمه شبم ، سخنم ، آوازم

گمان می کردم ، عشق تا ابد می انجامد ، اشتباه بود

 

به ستاره ها نیازی نیست ، خاموششان کنید

دورِ ماه را خط بکشید ، خورشید را خُرد کنید

اقیانوس را بریزید ، هیزم جمع کنید :

از حالا  دیگر هیچ اتفاق خوبی رخ نمی دهد

ادامه‌ی مطلب

بانوی شکوفه‌های عصر | امی لاول

 تمام روز را کار کرده ام

حالا خسته

صدا می زنم " کجایی "

جوابی نیست جز جنبش شاخه های بلوط در باد

سوت و کور است خانه

خورشید روی کتاب های تو می تابد

روی  قیچی و انگشتانه ای که تازه زمین گذاشته ای

 آنجا نیستی اما

و من ناگهان تنهام

کجایی ؟  در به در دنبال توام

آنگاه می بینمت

ایستاده ای  زیر شاخه شکوفه های زبان در قفا

با سبدی از گل های رز در دست

سردی  ، مثل نقره

و می خندی

  خیال می کنم ، ناقوس ها را می نوازند

 

 می گویی گل های صد تومانی را آب بدهم

که شاخه های تاج الموک زیادی بلند شده است

که کاملیا ها باید سبک شوند

تمام این ها را می گویی

اما من به تو می نگرم ، با قلبی از نقره

شعله های سپید ِ قلبِ صیقلی ات

زبانه می کشد زیر طاق آّبی زبان در قفا ها

و من مشتاقم در دَم زانو بزنم

مقابلت

آنگاه تمام ما ،  صدایی می شود بلند ، سرخوش می خواند چون مناجاتی با نوای ناقوس ها

ادامه‌ی مطلب

تاکسی | امی لاول

 از کنارت که می روم

زمین نفس های آخرش را می کشد

مثل کوبشی رو به سکوت

تو را می خوانم ، پیش چشمان ستاره های آویزان

داد می زنم سرِ حواشیِ باد

عبور می کنند تُند و تُند ، خیابان ها

یکی پس از دیگری

می گیرند تو را ازمن

و چراغ های شهر چشمم را می زنند

نمی گذارند بینمت باز

چرا باید ترکت کنم چرا

برای خود زنی با لبه های تیز ِ شب آیا ؟

ادامه‌ی مطلب

از طرف کسی که ماند | امی لاول



شهر به چشمم خالیست حالا که نیستی تو

برهوتِ خیابان های غم انگیز ، جایی که دیوارهای متروکه

هیچ میلی را مستور نمی کنند : غروب می کند خورشید

خوفناک ، مبدّل ،  آندم که ژرفای تابانش

پاشیده روی صورتک های سپید مدفون درون دالان های سنگ.

زوزه ی موتور ها ،  آمیخته

با صدای بازی بچه های کوچه ، دراین فاصله می پیچند

محو می شوند اما زود ، در مویه های مدید .

آخر، ارضای کدام نیاز به زحمتش می ارزد ؟

در حیرتم

که دیگران دوباره باز راه های رفته را می روند

بیزارم از شوقشان به  هر آنچه دارند

گله های اشباحی که تکرار می کنند

روال های کهنه را .  تنهایم ،  می دانم

 روزها

هنوز زاده می شوند

 و جهان

 پرکرده  جای خالی تو را

 

ادامه‌ی مطلب