قالب وردپرس درنا توس
خانه / باهار افسری

باهار افسری

باهار افسری
باهار افسری، شاعر، مترجم و‌ مدرس . متولد ۱۳۶۳ در شیراز . دانش‌آموخته‌ی رشته مترجمی و مطالعات ترجمه در مقاطع لیسانس و فوق‌لیسانس. موضوع پایان‌نامه ارشد وی «بررسی performabilty و Readability شش ترجمه فارسی نمایشنامه‌ی در انتظار گودو از منظر تئوری اسکوپوس» بوده است . او عضو انجمن صنفی مترجمان ایران است و دبیر بخش شعر جهان نشریه ادبی مایا بوده است و با نشریاتی همچون نیویورکر فارسی، نوشتا، شبکه‌ آفتاب، تاک، همکاری داشته و از وی آثاری در چند آنتالوژی از جمله «این روشنای نزدیک » به چاپ رسیده است. او ‌اکنون دو مجموعه شعر و یک مجموعه داستان ترجمه در دست چاپ دارد.

نانوشتن از تو | جین ورلی

بخیه‌هات پاره شدن ، صورتت افتاده ، لبهات سیمانی‌شدن ، زبونت رو گَرد گرفته ، انگشت‌هات از جا در اومدن و سینه ات ته نشین‌شده و مادرت تو رو یادش نیست ، معشوقه ات اسمش رو عوض‌کرده ، میز کارت رو دادن به دستیارت و برادر زاده ات می‌پرسه کجا رفتی و در مترو تو روت بسته می شه ، تنه ها و سگ ها گند می زنن حالت و شام آخرت باقی مونده توی بشقاب و گیلاس شرابت هنوز …

ادامه‌ی مطلب

به فکرِ دیگران ا محمود درویش

همانگاه که صبحانه‌ات را آماده می‌کنی، به فکر دیگران باش. (غذای کبوتران را از یاد مبر) همانگاه که هزینه‌ی جنگ را تامین می‌کنی، به فکر دیگران باش (آنها، که در پیِ صلح‌اند را از یاد مبر ) همانگاه که قبض آب را می‌پردازی، به فکر دیگران باش ‌ (همان‌ها که ابرها را تیمار می‌کنند ) همانگاه، که به خانه بازمی‌گردی، به خانه‌ات، به فکر دیگران باش (آدم‌های کمپ را از یاد مبر ) همانگاه که خوابیده‌ای و ستاره می‌شماری، به …

ادامه‌ی مطلب

جنگِ مقدس l هیو هاژ

    این پسر است نیرومند و بلند . این مادر است ، زنی که پسر را زایید نیرومند و بلند. این پدر است ، مردی که عاشق مادر بود ، زنی که پسر را زایید ، نیرومند و بلند. این گلوله است ، گلوله ای که پدر را کشت ، مردی که عاشق مادر بود ، زنی که پسر را زایید ، نیرومند و بلند . این ماشه است ، ماشه ای که گلوله را شلیک کرد ، گلوله …

ادامه‌ی مطلب

کودکیِ خوب ا گوتفرید بن

دهان دختری که مدت ها روی نی ها لم داده بود تکان،تکان می خورد وقتی از نیم تنه به زور گشودیم اش مِری اش پُر از سوراخ بود سرانجام در گوشه زیرین دیافراگم اش لانه ی بچه موش ها را یافتیم یک موش ماده ی کوچک آنجا مُرده بود مابقی از جگر و کلیه ی دخترک می خوردند خونِ سرد می نوشیدند و از کودکی خوب شان لذت می بردند مرگ شان هم به همان خوبی و سریع بود: همه …

ادامه‌ی مطلب

از امریکا، امریکا | سعدی یوسف

من جین و جاز و جزیزه‌ی گنج را خیلی دوست دارم طوطی جان سیلور را، بالکن‌های نیو اورلئان را هم من عاشق مارک تواین‌ام و کشتی‌های بخارِ می‌سی‌سی‌پی و سگ‌های آبراهام لینکون اما امریکایی نیستم آیا این‌ دلیل می‌شود که خلبان فانتوم، مرا برگرداند به عصر حجر؟ امریکا بیا تحفه‌هایمان را عوض کنیم. سیگارهای قاچاقی‌ات را بگیر به ما سیب‌زمینی بده تفنگ‌های طلایی جیمز باند را بگیر خنده‌های مرلین مونرو را به ما بده سرنگ‌های هروئین زیر درخت‌ها را بگیر …

ادامه‌ی مطلب

پیش از آنکه | یهودا عمیخی

  پیش از آنکه درها بسته شوند پیش از آنکه آخرین سوال پرسیده پیش از آنکه مرا بِبَرند پیش از آنکه که باغ‌ها را علف‌های هرز، بپوشانند پیش از آنکه جای هیچ پوزشی نباشد پیش از آنکه بتُن ها سفت تر شوند پیش از آنکه تمام سوراخ‌های فلوت را پُر کنند پیش از آنکه چیزها در قفسه‌هایِ زین‌پس حبس شوند پیش از آنکه قوائد کشف پیش از آنکه نتیجه ها، تعیین … پیش از آنکه خدا، قفل بر آغوشش زَند …

ادامه‌ی مطلب

در خانه‌ی تو | ریچل اسپرینگر

(یک) در خانه‌ی تو با هم طرح شخصیتی را زدیم، که خاکستر می‌شد؛ از سیگارت می‌افتاد، از دهانت… (دو) در خانه‌ی تو تو رفته‌ای، شاخه‌های پرچین‌ات را شکستم و گذاشتم روی زمین بمانند زمستان است، گذاشتم دستان غریبه‌ای، در آغوشم کشد.  

ادامه‌ی مطلب

نه کلیشه های بیشتر ا اوکتاویو پاز

چهره ی زیبا مثل آفتابگردانی ست که گلبرگ هایش را؛ رو به خورشید می گشاید مثل تو که چهره می گشایی بر من، وقتی ورق را برمی گردانم . لبخندِ دلربا ؛ هر مردی را مسحور زیبایی ات کنی آه ، زیبایِ روزنامه ای تا به حال چند شعر برایت سروده اند ؟ چند دانته برایت نوشته اند ؟ بئاتریس ؟! برایِ وهمِ وسواس آمیزت برای فانتزی های مصنوعی ات امروز من اما کلیشه ی دیگری نمی سازم و این …

ادامه‌ی مطلب

یک میلیون کارگر جوان l کارل سندبرگ

یک میلیون کارگر جوان؛ راحت و قدرتمند، مثل جنازه افتاده‌اند حالا روی علف‌ها و جاده‌ها و یک میلیونِ دیگر هم حالا زیر خاک‌اند و جسم گندیده‌شان، سالیان بعد، می‌شود ریشه‌ی رُزهای خونی‌رنگ بله، میلیون‌ها کارگر جوان یکی پس از دیگری سلاخی کردند و دستان خونی خود را هیچ، ندیدند و وای، کار بزرگی بوده بی‌شک کُشتن ختم به رویش چیزی تازه و زیبا، زیرِ نورِ خورشید اگر این میلیون‌ها می‌دانسته‌اند، چرا یکدگر را تکه‌تکه و لت‌و‌پار می‌کنند؟ نیش‌شان باز است …

ادامه‌ی مطلب

رستوران | لوئیز جکینز

وقت خداحافظی ست ، بشقاب هایمان خالی ست به جز از دستمال های چربمان. رفقا ، شما، سمت چپ من بودید درحالِ طاس شدن و در اوجِ میانسالی ، مردانی با زلفِ دمِ اسبی.  و تو ، تویِ چپی ، آنجا سمتِ راستِ من ،  شبیه هم بودیم اما حرفی برای گفتن نداشتیم ، خیره  ، به دست به دست کردن سس کچاپ ، نمک و فلفل ، کسی دوستانی چنین خوب ندارد . غذا تمام شده ، چیزبرگرها و …

ادامه‌ی مطلب

همیشه، همان بار نخست | آندره برتون

همیشه بارِ نخست دشوار تو را می‌بینم، اندکی از شب می‌گذرد؛ به خانه می‌آیی به گوشه‌ای از پنجره‌ام خانه‌ای پر از خیال آنجا، که از آنی به آن در این شبِ مقدس چشم انتظار زخمی؛ دیگرم خود این؛ تنها و یگانه زخم بر سردرِ خانه؛ بر قلبم. تا نزدیک‌ترت می‌شوم نه در خیال نشانِ کلیدهای بیش، بر اتاق‌های ناشناخته می‌بینم وقتی، «تنها»… پیش از من ظهور می‌کنی اول، سرآپا با نور می‌آمیزی بر گوشه‌ی گریزانِ پرده‌ها یک دشتِ یاسمن است، …

ادامه‌ی مطلب

شعری برای شعر | نصیر احمد‌ناصر

می پرسد: شعر چیست؟ بینی خوش تراش‌اش، لبان‌اش مثل دو قاچِ هندوانه چشم‌هاش که آسمانِ پاک آبی را منعکس می‌کند موهای پرپُشت‌اش مثل توده‌ی ابر خاکستری پیشانیِ افق‌گونه‌اش شعرند جست و خیزِ کودکان پیرزنان پُرحرف دو تنِ سرخوش، آمیخته، برای گذرانِ یک عصر مسافران منتظر با چمدان‌هایی در دست زوج‌هایی که در پارک قدم می‌زنند، آن‌هایی که به گردش آمدند همه از اجزای شعرند آفتابی داغ که پله‌های آسایشگاه را گرم می‌کند پوستری لُختی دختری کولی شعرند ولگردی، در سرزمینِ …

ادامه‌ی مطلب

نیمی از مردم دنیا | یهودا عمیخی

نیمی از مردمِ دنیا عاشق نیمِ دیگرند؛ نیمی از مردم از نیمِ دیگر، بیزار. باید آیا من؛ برای این نیم و آن نیم سرگردان بمانم و مدام دیگرگون مثل باران در چرخه‌اش، باید آیا در میان صخره‌ها به خواب روم و ناسوده رشد کنم مثل تنه‌ی درختان زیتون، و بشنوم که ماه بر سرم فریاد می‌کشد، و عشق‌ام را با دل‌شوره استتار کنم، و چون علفی هرسان برویم در میان ریل‌های قطار، و چون موش کوری در زیر زمین زندگی …

ادامه‌ی مطلب

در پاریس با توام | جیمز فنتون

از عشق با من نگو، غمباد گرفتم و  یکی‌دو پیک زدم.. گریستم زخمیِ پرچانه گروگان و اسیرت من‌ام اما… در پاریس با توام رنجورم،  چون فریب‌ام دادی از کثافتی که در آن افتادم، رنجورم راضی‌ام به واپس زدن‌ات چه فرقی می‌کند… پشت و پناهمان کجاست در پاریس با توام… موردی دارد اگر به «لوور» نرویم اگر بگوییم، گور بابای نوتردامِ  گَند بی خیال شانزلیزه شویم و همین‌جا، توی اتاق کثیف این هتل قدیمی بمانیم برای این و آن، آن و این …

ادامه‌ی مطلب

یک مرد در زندگی‌اش | یهودا عمیخی

یک مرد در زندگی‌اش آن‌قدر وقت ندارد که برای همه چیز، وقت داشته باشد فصل‌هاش آن‌قدر زیاد نیستند که یک فصل را بگذارد، هر کاری می‌خواهد بکند کتاب مقدس در این باب اشتباه می‌کند یک مرد نیاز دارد در آن واحد دوست بدارد و بیزار باشد با همان چشمی بخندد که با آن گریه می‌کند سنگ‌ها را با همان دستانی جمع کند که پرتاب کرده بود که در جنگ عشق‌بازی کند و در عشق… جنگ بیزار باشد و ببخشد؛ به …

ادامه‌ی مطلب