قالب وردپرس درنا توس
خانه / کامیار محسنین

کامیار محسنین

Avatar

سنگ‌باران | ژوزه میگل سیلوا

بیکارها، بنا به تعریف، هیچ چهره‌ای ندارند. باید که مایه‌ی شرمساری باشد چهره‌ای نداشتن. شاید برای همین باشد که خود را ز ما پنهان می‌کنند. آن‌ها پنهان می‌شوند در خیابان‌ها، بر نیمکت‌های پارک‌ها، در ایستگاه‌های اتوبوس‌ها. پنهان می‌شوند در نان تو، در کیف پول تو، در اشعاری بد نوشته یا در فیلم‌های واقع‌گرای بریتانیایی. آن‌جایی که می‌دانند هیچ‌کس نمی‌تواند مزاحم آنها شود. ۲۰۰۵ ‌ درباره شاعر: متولد ۱۹۶۹ در شهر ساحلی ویلا نووا ده گایا در شمال پرتغال؛ دانشجوی انصرافی رشته …

ادامه‌ی مطلب

هیچگاهستان | نونو ژودیس

اگر به هیچگاهستان می‌رفتم، می‌داشتم هر چیزی را که در بستر هیچ می‌خواستم: رؤیاهایی که هیچ‌کس نداشت آن هنگام که صبح خورشید سر می‌زد؛ دختری که می‌خواند در بستری از گل‌های شادان؛ آبی که مزه‌ی شراب می‌داد در کام هر مستی. بی‌اجبار به رکاب‌زدن، دوچرخه‌ام را می‌راندم سوی پایین خیابانی از ابرها. و وقتی به آسمان می‌رسیدم، گام می‌گذاشتم روی ستارگانی که فتاده بودند بر زمین مه‌آلود. هیچگاهستان جایی بود که هیچ‌وقت نمی‌توانستم بدان برسم اگر به سوی هیچگاهستان می‌رفتم. …

ادامه‌ی مطلب

دستور ساخت رنگ آبی | نونو ژودیس

اگر می‌خواهید رنگ آبی بسازید قطعه‌ای از آسمان بر دارید و در دیگچه بیندازید به آن بزرگی که روی شعله‌ی افق را بپوشاند. درونِ آبی، کمی از سرخیِ صبحِ سحر را هم زنید تا حل شود. همه چیز را بریزید درونِ کاسه‌ای برنجی که خوب شسته شده باشد تا تمام ناخالصی‌های بعد‌از‌ظهر را زائل کند. عاقبت، تکه‌های طلا را غربال کنید از ماسه‌ی نیمروز، تا رنگ ته کاسه بچسبد. برای جلوگیری از جدا شدن رنگ‌ها از زمان، هسته‌ی سوخته‌ی هلو …

ادامه‌ی مطلب

من حس کردم آفتاب را | وانگ‌ شیائونی

در درازای راهرویی درازِ دراز به قدم زدن ادامه می‌دهم. روبرویم پنجره‌هایی بهت‌انگیز در هر طرف دیوارهایی که نور را منعکس می‌کند. آفتاب و من، من ایستاده‌ام با آفتاب. اینک به یاد می‌آرم چه پرشور است آفتاب! چه گرم باز می‌دارد مرا از گامی دیگر برداشتن، چه درخشان من حبس می‌کنم نفس‌ام را. نور تمام کیهان جمع می‌شود اینجا. من ناآگاه‌ام از وجود هر چیز دیگر. تنها من‌ام، تکیه‌داده بر آفتاب، ساکن برای ده ثانیه‌ی تمام. گاهی، ده ثانیه درازتر …

ادامه‌ی مطلب

کشتی‌های سوخته | هنریک ایبسن

رو به آسمان‌هایی که تابناک‌تر بودند دماغه کشتی‌ها را به پیش برد؛ در آستان خدایانی که سبک‌بارتر بودند سوگند خورد. کوهستان‌های برف‌افشان در اعماق غرق شدند؛ چشمه‌های درخشان برایش لالایی خواندند. او سوزاند کشتی‌هایش را، روان شد دود سیال به‌سوی سه‌پایه‌های آبی ابرها به سوی پلی به سمت شمال. از سرزمین‌های پست آفتاب‌گیر، هر شب که دامن‌گستر می‌شود، به سوی کلبه‌های مناطق برف‌گیر سواری می‌رود. ‌

ادامه‌ی مطلب

دوازده شعر از هومبرتو آکابال

کوتاه، درباره شاعر: شاعری مایایی، متولد ۱۹۵۲، که شاید نام‌آشناترین شاعر گواتمالا باشد. اشعارش گذشته از آن‌که به زبان‌های مختلف ترجمه شده‌ و در قاره‌های آمریکا و اروپا منتشر شده‌ است، در مجلدی ویژه از سوی سازمان ملل نیز به زینت طبع آراسته گشت. برای نخستین‌بار دوازده شعر این شاعر را به زبان فارسی می‌خوانیم. آن روز آن روز او با چه قدرتی از راه رسید که نابود کرد با ضریه‌ای بزرگ تنهایی‌ام را. خنده خنده‌ی موج‌ها کف است. ماه …

ادامه‌ی مطلب

به یک جسد | یان آندژی

در مرگ آرمیده‌ای، و من در مرگ می‌آرامم. تو کشته‌ی یک تیری، من مسمومِ هوس‌ام. تو پر از خونی، سرخیِ رخ‌ات بربسته از گونه‌ام. شمع‌های رخشان کنار تو، آتشی پنهان در اندرون‌ام. در کفنِ سوگ، در بین غصه‌ها، تو خسبیده، حس‌های من، در ظلمتی سهمگین گرفتار، به پایان رسیده. دست‌های تو بسته، آزادی من ز دست رفته؛ آلامِ ابدیِ مرگ، در هیمه‌های مرده‌سوزان، ذهن مرا به بند کشیده. تو سخن نگویی، من همه روز رهایی ز ناله نتوانم. حس‌های تو …

ادامه‌ی مطلب

انکار | گئورگیوس سفریس

بر ساحل ناپیدا، سپید مثل کبوترها، در نیمروز گرفتار عطش بودیم ما؛ آب شورمزه بود اما. بر زرفام ماسه‌ها، نوشتیم اسم او را، اما وزید نسیم دریا، و ناپدید شد نوشته‌ی ما. با چه حالی، با چه دلی، با چه شهوت و خیالی، ما زیستیم زندگیمان را: یک خطا! پس تغییر دادیم زندگیمان را. ‌

ادامه‌ی مطلب