قالب وردپرس درنا توس
خانه / مهدیه رحمتی

مهدیه رحمتی

تاریک‌روشنا | جوزپه اونگارتی

گورها ناپدید می‌شوند. گود، ژرف و سیاهی محض از این ایوان تا گورستان. آمده بودم دیداری تازه کنم با رفیق عربم اما شب پیش خودکشی کرد. و دوباره روز گورهای گیج بازمی‌گردند از ته مانده‌ی ظلمات، دراز به دراز میان سبزی عقیم و درآستان روشنی. ‌

ادامه‌ی مطلب

خاطره | جوزپه اونگارتی

نامش محمد شهاب از تبار امیران کوچ‌نشین، خودکشی کرد چرا‌که دیگر وطن نداشت به فرانسه عشق می‌ورزید نامش را مارسل گذاشت اما فرانسوی نبود، زیستن را در خیمه‌ها نمی‌دانست آن‌جا که می‌شد با نوشیدن فنجانی قهوه به نوای قرآن گوش سپرد و رها نشد از صوت قرآن درهجرتش در پاریس تابوتش را تشییع کردم با مدیر هتلی که در آن اقامت داشتیم شماره‌ی ۵ خیابان «دی کارم» در سراشیب کوچه‌ای رنگ‌و‌رو رفته در گورستان ایوری آرام گرفت در حومه‌ی شهری …

ادامه‌ی مطلب

بی خوابی | جوزپه اونگارتی

به تمامی شب کنار پیکر رفیق کشته شده‌ام دراز کشیدم. صورتش رو به قرص ماه با دهانی درهم‌شکسته و دستانی خشکیده از مرگ، به سکوتم رخنه کرد و من آن شب نامه‌های عاشقانه‌ی بسیاری نوشتم هیچ‌گاه‌ چنین دلبسته‌ی زندگی نبودم. ‌

ادامه‌ی مطلب

باد ماه مارس

تو مرگی و زندگی
از ماه مارس آمده‌ای
بر زمینی برهنه
و لرزیدنت ادامه دارد. 
خون بهاری تو،
شقایق یا ابر
و قدم‌های نرم‌ات
تجاوز می‌کند
به گرده‌ی زمین  
دوباره درد، سر باز می‌کند.

قدم‌های نرم‌ات درد را واگشود.
زمین سرد بود
زیر آسمانِ تهی‌دست
فروبسته و بی هیچ جنبشی
در رویایی سست
چون کسی که دیگر رنج نمی‌برد.
و یخی لطیف
در مرکز قلبی ژرف.  
میان مرگ و زندگی
امید خاموش بود.

اکنون خون دارد و صدا
و اشیای زنده را.
اکنون آسمان و زمین
لرزشی سهمگین‌اند،
آن جا درهم می پیچد امید
آن جا بر می‌آشوبد صبح
آن جا فرو می رود قدم‌هایت
و تنفس صبحگاهی‌ات.
خون بهار و
زمین به تمامی می‌لرزد
از تکانه‌ای دیرین.

درد را واگشودی.
تو مرگی و زندگی.
بر فراز زمین برهنه
به نرمی گذشتی
چون ابر یا پرستو.
جوشش دل
خود را برمی‌انگیزد
درهم می‌شکند
 باز می‌تاباند 
در آسمان
و بازمی‌تاباند اشیا را
و اشیا در آسمان و دل
رنج می‌برند
وبه خود می‌پیچند
در انتظار تو.
صبح است و سپیده دمان
و خون بهار
خشونت می‌ورزی بر زمین
و امید به خود می‌پیچد
ترا انتظار می‌کشد
ترا می‌خواند
که تو مرگی و زندگی
و نرم است گام‌های تو.

ادامه‌ی مطلب

مرگ خواهد آمد

مرگ  با چشم‌های تو خواهد آمد
همین مرگ که همراهی‌مان می‌کند
صبح تا شب، بی‌خستگی،
کر،مثل پشیمانی کهنه‌ای
یا عادتی ابلهانه
چشم‌های تو کلام بیهوده‌ای خواهد بود
گریه‌ای خاموش
سکوتی
که هر صبح در آن نظر می‌کنی
وقتی تنها کنار آینه می‌آیی
آه امید محبوب،
آن روز ما هم درمی‌یابیم
که تو زندگانی هستی وعدم.
مرگ همه را به یک چشم نگاه می‌کند.
مرگ
با چشم های تو خواهد آمد
مثل ترک یک عادت،
مثل نگاه کردن در آینه
چهره‌ی  مرده‌ای دوباره عیان می‌شود
مثل شنیدن لب‌هایی فرو بسته
در سکوت
به مغاک
فرو می شویم.

ادامه‌ی مطلب